اسفند سال ۱۳۸۰، جوانی برای مصاحبه با قیصر امینپور به دفتر مجله «سروش نوجوان» رفت و میخواست از زندگی شاعری بپرسد که سالها با شعرهایش زندگی کرده بود. اما قیصر چندان رغبتی به مصاحبه نداشت.
به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه آگاه نوشت: اسفند سال ۱۳۸۰، جوانی برای مصاحبه با قیصر امینپور به دفتر مجله «سروش نوجوان» رفت. دوربینی همراه داشت، اما دستگاه ضبط صدا نه. در ورودی مجله، نگهبان از بردن دوربین جلوگیری کرد و وقتی تلفنی با قیصر صحبت کردند، شاعر گفت نیازی به آوردن دوربین نیست. جوان برای تکمیل تحقیقی دانشجویی آمده بود و میخواست از زندگی و آثار شاعری بپرسد که سالها با شعرهایش زندگی کرده بود. اما قیصر چندان رغبتی به مصاحبه نداشت.
حسین قرایی، راوی این دیدار، سالها بعد نوشت که قیصر با لبخند گفته بود: «من اهل مصاحبه نیستم.» سرانجام گفتوگو انجام شد، با این شرط که حاصلش تنها در تحقیق دانشجویی استفاده شود و جایی به چاپ نرسد. این خاطره، در ظاهر اتفاق مهمی در زندگی یک شاعر مشهور نیست. نه شعری در آن سروده شده، نه حادثهای بزرگ رخ داده است. با این حال، شاید نقطه مناسبی برای شناختن روی دیگری از قیصر امینپور باشد؛ مردی که کلماتش به زندگی بسیاری راه یافته بود، اما بهظاهر علاقه چندانی نداشت خودش موضوع سخن باشد. ۱۹ سال پس از درگذشت او، میتوان برای لحظاتی کتابهای شعرش را بست و سراغ آدمهایی رفت که او را از نزدیک میشناختند؛ کسانی که با او کار کردهاند، شعرهایشان را برایش فرستادهاند یا روزی قرار بوده در کلاس درسش بنشینند. در این خاطرات، قیصر فقط شاعری با چند مجموعه شعر شناخته شده نیست. آدمی است که باید میان رفتارهای کوچک و انتخابهای شخصیاش دنبال او گشت.
گاهی باید از خودت نگویی
قیصر در سالهایی که نامش با شعر معاصر گره خورده بود، هم در دانشگاه تدریس میکرد، هم در فعالیتهای ادبی حضور داشت و هم با نسل تازهای از شاعران سروکار پیدا میکرد. با این همه، در خاطره قرایی، نخستین واکنشش به درخواست مصاحبه، طفره رفتن است. البته از یک دیدار نمیتوان نتیجه گرفت که او در همه موقعیتها کمحرف یا گوشهگیر بوده است. قیصر در نشستهای ادبی سخن میگفت، شعر میخواند و درباره مسائل فرهنگی اظهار نظر میکرد.
نکته جالبتر، تفاوت میان حضور اجتماعی او و احتیاطش در برابر گفتوگویی درباره خودش است. در مجموعه «درد جاودانگی» که جمالالدین اکرمی و شهرام اقبالزاده فراهم کردهاند، نوشتههایی از دوستان و همکاران قیصر گرد آمده است؛ نوشتههایی با عنوانهایی چون «در دوستی تمام»، «کمی پیادهروی با قیصر امینپور» و «با او در راه». همین عنوانها نشان میدهند که برای شناختن یک شاعر، گاهی باید از موقعیتهای کوچکتری آغاز کرد: یک دوستی، یک پیادهروی یا همراهی در مسیری کوتاه. زندگی ادبی قیصر امینپور را میتوان در کتابهایش دنبال کرد اما زندگی اجتماعی او در حافظه کسانی پراکنده است که روزی با او همنشین بودهاند. این حافظه همیشه دقیق و بیطرف نیست، ولی چیزهایی را حفظ میکند که در شرح حالهای رسمی کمتر جایی دارند.
شعرهای دیگران هم مهم بود
یکی از مهمترین فصلهای زندگی قیصر، حضورش در «سروش نوجوان» است؛ مجلهای که از سال ۱۳۶۷ با همراهی چهرههایی چون فریدون عموزادهخلیلی و بیوک ملکی شکل گرفت و به محلی برای آشنایی نوجوانان با شعر و داستان تبدیل شد. معمولا از این دوره بهعنوان بخشی از سوابق فرهنگی قیصر یاد میشود. اما اهمیت آن را شاید بهتر باشد در کاری جست که هر ماه پشت صفحات یک مجله اتفاق میافتاد؛ یعنی خواندن نوشتههای دیگران، انتخاب کردن، نقد کردن و جدی گرفتن مخاطبی که هنوز در ابتدای راه بود. قیصر در شماره ۴۲ سروش نوجوان، به تاریخ شهریور ۱۳۷۰، مطلبی با عنوان «در حاشیه گلدستهها» درباره داستان «گلدستهها و فلک» جلال آلاحمد نوشت. موضوع فقط معرفی یک داستان مشهور نبود؛ او میکوشید شیوه خواندن و اندیشیدن درباره ادبیات را با زبانی قابل فهم در اختیار نوجوانان بگذارد.
این وجه از فعالیت قیصر کمتر از شعرهایش مورد توجه قرار گرفته است. شاعری که خودش از شناختهشدهترین نامهای نسلش بود، بخشی از وقتش را صرف خواندن و بررسی آثاری میکرد که نویسندگانشان هنوز شناخته شده نبودند. این رابطه پس از سالهای سروش نوجوان هم ادامه یافت. در گزارشهای مربوط به فعالیت او در دفتر شعر جوان آمده است که تا سالهای پایانی زندگی، نوشتههای شاعران جوان را میخواند و نقد میکرد؛ شعرهایی که گاه از شهرهای دور به امید دیده شدن، فرستاده میشدند. برای نوجوانی که نخستین شعرش را نوشته، خوانده شدن بهوسیله یک شاعر شناخته شده میتواند اتفاقی مهم باشد. شاید همه آن نوجوانان بعدها شاعر نشده باشند، اما این واقعیت چیزی از ارزش آن توجه کم نمیکند. قیصر در این سالها فقط شاعر نبود؛ خودش نیز مخاطب شعر دیگران بود.
بعضی چیزها قیمت ندارند
در میان روایتهای باقی مانده از قیصر امینپور، گفتوگویی تصویری از سال ۱۳۸۲ وجه دیگری از شخصیت او را آشکار میکند. او در این فیلم درباره رواج پاداشهای مادی در جشنوارههای شعر انقلاب و جنگ صحبت میکند و میان سرودن از سر اعتقاد و سرودن برای دریافت جایزه تفاوت میگذارد. قیصر امینپور در آن گفتوگو تاکید میکند که شعرهای سالهای نخست را با صداقت سروده است. سپس جملهای میگوید که شاید یکی از روشنترین بیانهای نگاه او به مناسبات رسمی شعر باشد: «از موقعی که سکه دادند دیگر برای جنگ شعر نگفتم.»
این سخن را نباید به معنای انکار گذشته او گرفت. اتفاقا قیصر در همان فیلم از شاعرانی فاصله میگیرد که سرودههای پیشین خود را انکار میکنند. مسئله برای او نه تغییر نام و موضوع شعر، بلکه تغییر نسبتی بود که میان شاعر و انگیزه سرودن برقرار میشد. در تیر ۱۴۰۵ نیز یادداشتی منتشر نشده از او در صفحه رسمیاش بازنشر شد که خبرگزاری «تسنیم» آن را منتشر کرد. قیصر در آن نوشته از نپذیرفتن ۱۰ سکه طلا بابت شعر جنگ سخن میگوید. توضیحش درباره این تصمیم، روشنکننده است: میخواست آنچه را از سر اعتقاد گفته بود، همچنان از همان جنس نگه دارد.
این دو روایت، به فاصله سالها از یکدیگر، به یک حساسیت مشترک اشاره میکنند. برای قیصر مهم بود که شعرش چگونه و با چه انگیزهای پدید آمده است. درک این حساسیت، تصویر او را از یک شاعر متعلق به دورهای مشخص فراتر میبرد و به پرسشی عمومیتر میرساند؛ هنرمند تا کجا میتواند میان باور شخصی و توقع نهادهای فرهنگی فاصله بگذارد؟ پاسخ قیصر امینپور را نباید به همه دورههای زندگیاش تعمیم داد. اما دستکم در این دو روایت، میتوان دید که او برای حفظ معنای شخصی کارش، از پذیرفتن امتیازی مادی صرف نظر کرده بود.
قرار بود استاد بیاید
صبح سهشنبه هشتم آبان ۱۳۸۶، در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، دانشجویانی بودند که هنوز ۴۰ روز از آغاز تحصیلشان نگذشته بود. نام قیصر امینپور در برنامه درسی آنها دیده میشد و همین برایشان مایه افتخار بود. در مقدمه گفتوگویی با عبدالجبار کاکایی که سال ۱۳۹۶ منتشر شد، یکی از همان دانشجویان از صبح درگذشت قیصر نوشته است. خبر ابتدا دهانبهدهان میچرخید و بسیاری امیدوار بودند شایعه باشد. اما استاد درس زبان عمومی، وقتی ساعت هشت صبح با چهرههای مبهوت دانشجویان روبهرو شد، کلاس را تعطیل کرد. این تصویر، شاید از بسیاری از توصیفهای رسمی درباره جایگاه قیصر امینپور گویاتر باشد.
دانشجویانی که هنوز فرصت چندانی برای شناختن استادشان پیدا نکرده بودند، ناگهان فهمیدند یکی از نامهای برنامه درسیشان دیگر به کلاس بازنخواهد گشت. قیصر در ۴۸ سالگی درگذشت. از او کتابهایی چون «آینههای ناگهان»، «گلها همه آفتابگرداناند» و «دستور زبان عشق» باقی ماند؛ آثاری که همچنان خوانده میشوند. اما آنچه در خاطرات اطرافیانش دیده میشود، بخش دیگری از میراث اوست؛ وقت گذاشتن برای نوشته جوانان، حساسیت به انگیزه سرودن و رابطهای که با شاگردان و مخاطبانش ساخته بود.
شاید پس از ۱۹ سال، بهجای تکرار اینکه قیصر چه شاعر بزرگی بود، بهتر باشد کمی بیشتر جستوجو کنیم که بیرون از صفحه کتابها چگونه زندگی میکرد. پاسخ، در همان مصاحبه تقریبا ناخواسته، در دفتر مجلهای قدیمی، در شعرهای خوانده شده دیگران و در خاطره آن صبح دانشگاه پراکنده است. آدمها همیشه فقط با آنچه نوشتهاند به یاد آورده نمیشوند؛ گاهی با وقتی که برای دیگران گذاشتهاند نیز در حافظه میمانند.
