آمنه حسینی، مترجم رمان «نگهبانان ناممکن‌ها» نوشته‌ی دیو اگرز منتشر شده در انتشارات نگاه، در این گفت‌وگو از آزادی، مسئولیت‌پذیری و دشواری ترک محیط امن گفت؛ مفاهیمی که در ماجراجویی یوهانس، سگ راوی داستان، معنایی تازه پیدا می‌کنند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بهاءالدین مرشدی: در کتاب «نگهبانان ناممکن‌ها»، با سگ قصه این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم و رفتار انسانی او برایم جالب بود. یوهانس سگی است که به اسارت تن نمی‌دهد و تغییر را دوست دارد. دیو اگرز، نویسنده‌ی این رمان، می‌خواهد با زبانی ساده و درعین‌حال طنزآمیز دنیایی را ترسیم کند که در آن می‌توان همواره تغییر کرد. یوهانس در محیطی زندگی می‌کند که همه‌چیز برایش فراهم است، اما ترجیح می‌دهد از حصار آشنای خود بیرون برود و تجربه‌های تازه‌ای به دست بیاورد. او در این مسیر، دوستانش را هم فراموش نمی‌کند و نشان می‌دهد که آزادی با مسئولیت در قبال دیگران پیوند دارد. ماجراجویی او مرا به این فکر انداخت که آیا امنیتی که برای خودمان یا دیگری فراهم می‌کنیم، الزاماً به معنای خوشبختی است؟ در ادامه گفت‌وگو با آمنه حسینی، مترجم «نگهبانان ناممکن‌ها» منتشر شده در انتشارات نگاه را می‌خوانید.

وقتی رمان «نگهبانان ناممکن‌ها» را می‌خواندم، خیلی به من خوش گذشت. این کتاب مرا از دنیای انسانی بیرون می‌برد و با جهانی آشنا می‌کرد که در آن حیوانات شخصیت‌های اصلی داستان‌اند. پیش از آنکه به سراغ خود رمان برویم، می‌خواهم بدانم دیو اگرز چه جایگاهی در ادبیات دارد و تا امروز چه آثاری از او به فارسی ترجمه شده است؟

تا جایی که می‌دانم، سه یا چهار کتاب از دیو اگرز در ایران ترجمه شده است و مخاطبان فارسی‌زبان تا حدودی با آثار او آشنایی دارند. «نگهبانان ناممکن‌ها» هم از آثار پرفروش او در سال ۲۰۲۴ در آمریکا بوده است. این کتاب به‌دلیل محتوای متفاوت و شخصیت‌های جذابش، جهانی تازه پیش روی خواننده می‌گشاید.

دقیقاً همین جهان متفاوت برای من جذاب بود. ما در محیطی محصور زندگی می‌کنیم و این کتاب ما را از دنیای همیشگی انسان‌ها بیرون می‌برد. در این داستان، حیوانات در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و به هم کمک می‌کنند. به نظرم، همین رابطه‌ی متقابل و تلاش شخصیت‌ها برای نجات یکدیگر، بخش مهمی از جذابیت رمان است. شما هم فکر می‌کنید نویسنده در پی نشان دادن جهانی بیرون از جهان انسان‌هاست؟

بله، قطعاً. یکی از اهداف اصلی نویسنده همین بوده است. انتخاب یک سگ به‌عنوان راوی هم در همین راستا قرار می‌گیرد. اگرز می‌خواسته جهان را از زاویه‌ای بیرون از دنیای انسان‌ها نشان دهد و ابعاد دیگری از زندگی و روابط را پیش روی مخاطب بگذارد. ما معمولاً از حیوانات برای مقاصد مشخصی استفاده می‌کنیم، اما این داستان به ما یادآوری می‌کند که می‌توانیم دنیا را از نگاه خود حیوانات هم ببینیم. یوهانس، شخصیت اصلی داستان، برای من شخصیت بسیار جذابی است. گاهی احساس می‌کنم نویسنده خودش را در وجود او قرار داده است؛ انگار بخشی از دغدغه‌های شخصی‌اش را از طریق این سگ بیان می‌کند. یکی از مهم‌ترین موضوعات کتاب، مفهوم آزادی است. یوهانس در محیطی امن زندگی می‌کند؛ جایی که نیازهایش برآورده می‌شود و مسئولیت‌هایی هم بر عهده دارد. بااین‌حال، تصمیم می‌گیرد از آن محیط بیرون برود و تجربه‌های تازه‌ای به دست بیاورد. به نظرم، نویسنده از طریق این شخصیت می‌خواهد ما را با معنای عمیق‌تری از آزادی روبه‌رو کند؛ آزادی‌ای که با انتخاب و پذیرفتن مسئولیت همراه است.

در کنار یوهانس، حیوانات دیگری هم در داستان حضور دارند که هرکدام ویژگی‌ها و نقش خاص خودشان را دارند. آیا می‌توان آن‌ها را نماینده‌ی گروه‌ها یا طیف‌های مختلف اجتماعی دانست؟ برای مثال، بوفالوها در این داستان چه جایگاهی دارند؟

بله، می‌توان چنین برداشتی داشت. بوفالوها از دوستان یوهانس‌اند و رابطه‌ی او با آن‌ها به موضوع مسئولیت‌پذیری مربوط می‌شود. نویسنده از طریق این روابط به مفاهیمی مانند وفاداری، دوستی و مسئولیت اجتماعی می‌پردازد. یوهانس می‌توانست به‌تنهایی از محیط خود خارج شود، اما به حیوانات دیگر وابستگی دارد و نمی‌تواند آن‌ها را نادیده بگیرد. او در جریان داستان به شناخت تازه‌ای از هویت خودش هم می‌رسد و متوجه می‌شود که گذشته‌ای مرتبط با کایوت‌ها دارد. با وجود این، تصمیم می‌گیرد محیط آشنایش را ترک کند و به دنبال تجربه‌های تازه برود. به نظرم، کتاب برداشت جالبی از آزادی ارائه می‌دهد. گاهی آزادی را به معنای رها کردن همه‌چیز می‌دانیم، اما یوهانس در شرایطی قرار دارد که امکانات و امنیت لازم را در اختیار دارد. او با وجود این شرایط، انتخاب می‌کند که از محیط امن خود خارج شود و به دنبال آرمان‌هایش برود. در این مسیر هم دیگران را فراموش نمی‌کند. هلن نیز تا پایان همراه او می‌ماند و حتی زمانی که آسیب می‌بیند، به همراهی‌اش ادامه می‌دهد. این رابطه را می‌توان نمونه‌ای از وفاداری و مسئولیت‌پذیری دانست. من در روند داستان و رفتار شخصیت‌ها، بخشی از دغدغه‌های خود دیو اگرز را هم می‌بینم. ایده‌ی اولیه‌ی کتاب ظاهراً زمانی به ذهن نویسنده رسیده که در پارکی بوفالوها را دیده و با خود فکر کرده است که کاش سگی آزاد وجود داشت که می‌توانست آن‌ها را فراری دهد. این ایده به پرسشی مهم می‌رسد: آیا فراهم کردن امکانات برای یک حیوان، به ما حق می‌دهد او را در اسارت نگه داریم؟ آیا حیوان هم نباید حق انتخاب داشته باشد؟ فکر می‌کنم یکی از نکته‌های مهم کتاب همین است؛ اینکه آزادی را از زاویه‌ای متفاوت ببینیم و برای حق انتخاب موجودات دیگر هم اهمیت قائل شویم.

در میان شخصیت‌های کتاب، بعضی از حیوانات برای من خیلی بامزه بودند. اردک‌ها را هم خیلی دوست داشتم؛ موجوداتی که انگار در ماجرا حضور دارند، اما نقش چندان مؤثری ایفا نمی‌کنند. به نظرم، همین حضور کم‌رنگ و طنزآمیزشان جالب است.

بله، اردک‌ها واقعاً بدبخت‌اند!

آزادی برای همه معنای یکسانی ندارد

دقیقاً! انگار هم هستند و هم نیستند؛ حضور دارند، اما کار چندانی از پیش نمی‌برند.

بله، همین هم بخشی از بامزگی آن‌هاست. در میان شخصیت‌های حیوانی، هلن، سنجاب و بوفالوها نقش پررنگ‌تری دارند و بخش مهمی از ماجرا حول محور آن‌ها شکل می‌گیرد.

یکی از ویژگی‌های جذاب کتاب برای من، طنز آن است. با اینکه داستان ماجراجویانه است و موضوعاتی مانند آزادی، دوستی و مسئولیت را مطرح می‌کند، طنز در بخش‌های مختلف آن حضور پررنگی دارد. این طنز کمک می‌کند خواننده با اشتیاق بیشتری داستان را دنبال کند و کتاب را کنار نگذارد. مثلاً بخشی از داستان را به یاد دارم که صحبت از کمک گرفتن از پرندگان برای نجات حیوانات می‌شود. یکی از شخصیت‌ها می‌گوید میلیاردها پرنده می‌توانند به آن‌ها کمک کنند و دیگری امیدوار است روی اردک‌ها حساب نکرده باشند. وقتی از او می‌پرسند به نظرش چه کسی قرار است کمک کند، پاسخ می‌دهد: اردک‌ها! همین شوخی با ویژگی‌های شخصیت‌ها، فضای داستان را شیرین می‌کند.

من هم این بخش را دوست دارم. البته هرچه به قسمت‌های پایانی کتاب نزدیک می‌شویم، فضای داستان از نظر عاطفی تغییر می‌کند. کتاب در کنار طنزش، لحظه‌های بسیار احساسی هم دارد. نمی‌خواهم جزئیات آن بخش‌ها را بگویم، چون یکی از جذابیت‌های رمان همین اتفاق‌های پایانی است و بهتر است خواننده خودش آن‌ها را کشف کند. من هنگام خواندن آن قسمت‌ها واقعاً اشک ریختم، چون یوهانس را خیلی دوست دارم.

چه چیزی باعث شد تصمیم بگیرید رمان «نگهبانان ناممکن‌ها» را ترجمه کنید؟ آیا موضوع کتاب و دغدغه‌های یوهانس برای شما هم به تجربه‌های شخصی‌تان ارتباط پیدا می‌کرد؟

یکی از دلایلی که باعث شد به ترجمه‌ی این کتاب علاقه‌مند شوم، تجربه‌ی شخصی خودم بود. چند سال پیش، به این فکر افتادم که من هم تجربه‌ای شبیه تجربه‌ی یوهانس داشته‌ام. محیطی که در آن زندگی می‌کردم، از نظر خودم و شاید از نظر دیگران، محیطی امن بود؛ اما تصمیم گرفتم از آن خارج شوم. همین انتخاب باعث شد جهانم تغییر کند و تجربه‌های تازه‌ای به دست بیاورم که شاید در آن محیط امن امکان تجربه کردنشان را نداشتم. ترک آن محیط برای من اتفاق مهمی بود. احساس می‌کنم بسیاری از چیزهایی که امروز به دست آورده‌ام و اینکه اکنون به‌عنوان آمنه حسینی اینجا نشسته‌ام، حاصل همان تصمیم است. وقتی به یوهانس فکر می‌کنم، امیدوارم او هم در پایان مسیرش حال خوبی داشته باشد و به تجربه‌هایی رسیده باشد که زندگی‌اش را تغییر داده‌اند. داستان خیالی است، اما به نظرم کسانی که چنین مسیری را انتخاب می‌کنند، می‌توانند تجربه‌های ارزشمندی به دست بیاورند و رشد کنند.

از نظر من، مناسباتی که نویسنده در این داستان به تصویر می‌کشد، چندان هم خیالی نیستند. روابط انسانی و تجربه‌هایی که در زندگی روزمره با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم، در جهان حیوانات این رمان هم جریان دارند. تخیل نویسنده بیشتر در شکل روایت و انتخاب شخصیت‌ها خودش را نشان می‌دهد. اگرز گفته است که انتخاب یک شخصیت انسانی برای روایت داستان، او را در چهارچوب‌های مشخصی قرار می‌داد؛ اما انتخاب یوهانس به‌عنوان راوی، دست او را برای گسترش جهان داستان باز می‌گذاشت. به نظرم، او تا حد زیادی به هدفش رسیده است. من هم هنگام خواندن کتاب به بعضی مفاهیم، از جمله آزادی، جور دیگری فکر کردم. متوجه شدم که آزادی با حق انتخاب ارتباط دارد و در کنار آن، نباید مسئولیت‌مان در قبال دیگران را فراموش کنیم؛ مسئولیتی که در دوستی‌ها و روابط انسانی هم وجود دارد.

آزادی برای همه معنای یکسانی ندارد

به نظرم، یکی از پیام‌های مهم کتاب این است که نباید از تغییر کردن بترسیم. باید به تغییر تن بدهیم یا دست‌کم امکان تغییر را در ذهنمان زنده نگه داریم. اگر هیچ‌کس به تغییر فکر نکند، همه در همان حصار باقی می‌مانند و در محدوده‌ی آن دست‌وپا می‌زنند؛ حتی اگر آن حصار محیطی امن باشد و همه‌چیز، از جمله غذای گرم و آسایش، در آن فراهم شده باشد. گاهی لازم است از آن محیط بیرون برویم و چیزهای دیگری را تجربه کنیم. شما هم فکر می‌کنید رها کردن محیط امن، بخشی از رسیدن به آزادی است؟

من هم فکر می‌کنم گاهی رها کردن محیط امن می‌تواند راه را برای رسیدن به تجربه‌ها و جهان‌های تازه باز کند. اینکه همه‌چیز در محیطی فراهم باشد، لزوماً به این معنا نیست که آن محیط تمام معنای آزادی را در خود دارد. گاهی باید از آن بیرون رفت و امکان‌های دیگری را تجربه کرد. یوهانس وقتی به گذشته‌اش نگاه می‌کند، می‌داند که دوستانی داشته و ممکن است دلش برای آن محیط تنگ شود؛ بااین‌حال، افق پیش رویش و آینده‌ای که می‌تواند تجربه کند، برایش اهمیت بیشتری دارد. او در عین حال تلاش می‌کند دوستانش را هم با خودش همراه کند و آن‌ها را نجات دهد. به نظرم، نکته‌ی مهم دیگری که کتاب مطرح می‌کند، تفاوت میان امنیت ظاهری و احساس خوشبختی است. ما ممکن است محیطی را برای انسان یا حیوانی فراهم کنیم که از بیرون همه‌چیز در آن مهیاست، اما این وضعیت لزوماً به معنای رضایت درونی او نیست. شاید یوهانس در چنین محیطی زندگی کند، اما احساس کند چیزی را کم دارد. آنچه از بیرون می‌بینیم، همیشه بازتابی از دنیای درونی افراد نیست. به نظرم این هم یکی از نکته‌های مهم کتاب است. وقتی بخواهیم آن را تفسیر کنیم، به لایه‌های مختلفی می‌رسیم. همین مسئله باعث می‌شود رمان برای من کتاب ارزشمندی باشد. نویسنده ما را وادار می‌کند درباره‌ی مفاهیمی که شاید پیش‌تر بدیهی می‌دانستیم، دوباره فکر کنیم.

درباره‌ی تغییر کردن و بیرون آمدن از محیط امن، کتاب‌های زیادی نوشته شده است؛ حتی آثاری که به‌طور اختصاصی به همین موضوع می‌پردازند. به نظر شما، داستان چه امکانی دارد که این مفهوم را به شیوه‌ای متفاوت به خواننده منتقل کند؟ آیا ممکن است خواندن رمان به کسی کمک کند که قدمی برای تغییر زندگی‌اش بردارد؟

فکر می‌کنم این موضوع به برداشت هر خواننده از کتاب بستگی دارد. من شخصاً چنین برداشتی داشتم. ممکن است تا پیش از خواندن رمان فکر کنم همه‌چیز خوب است و بهتر است همین مسیر را ادامه بدهم؛ اما داستان جهانی دیگر را پیش رویم می‌گذارد و به من نشان می‌دهد که حتی در شرایطی که همه‌چیز فراهم است، می‌توانم انتخاب دیگری داشته باشم. تلاش و پشتکار یوهانس برای رسیدن به هدفش هم در این زمینه اهمیت دارد. او پیگیر خواسته‌اش می‌ماند و در نهایت به نتیجه می‌رسد. به نظرم، همین مسیر می‌تواند برای خواننده الهام‌بخش باشد.

به نظرم، نویسنده مفاهیم نظری را به قصه تبدیل کرده است. او شرایطی را بازسازی می‌کند و آن‌ها را در قالب داستان پیش روی ما می‌گذارد. معمولاً وقتی می‌خواهیم مفهومی را به کسی منتقل کنیم، قصه می‌تواند تأثیر بیشتری از توضیح مستقیم و نظری داشته باشد. خواننده در جریان داستان با موقعیت‌ها مواجه می‌شود، شخصیت‌ها را دنبال می‌کند و خودش به نتیجه می‌رسد. هنگام خواندن کتاب، احساس کردم این رمان برای نوجوانان هم بسیار مناسب است. سرکشی، کنجکاوی و میل به تغییر که در شخصیت یوهانس می‌بینیم، می‌تواند برای خواننده‌ی نوجوان جذاب باشد. البته بزرگسالان هم می‌توانند با مفاهیم و تجربه‌های مطرح‌شده در داستان ارتباط برقرار کنند. شما این کتاب را بیشتر مناسب چه گروه سنی‌ای می‌دانید؟

من فکر نمی‌کنم لازم باشد کتاب را به گروه سنی مشخصی محدود کنیم. چند نفر از دوستانم آن را خوانده‌اند و برداشت‌های متفاوتی داشته‌اند. ممکن است در نگاه اول تصور کنیم رمان برای نوجوانان نوشته شده، اما به نظرم نویسنده تلاش کرده است داستانی خلق کند که خوانندگان در سنین مختلف از آن لذت ببرند. فکر می‌کنم در این کار موفق هم بوده است.

موافقم که نمی‌توان مخاطبان کتاب را به یک گروه سنی محدود کرد. بااین‌حال، زبان روان و روایت ماجراجویانه‌ی آن باعث می‌شود برخی پیچیدگی‌هایی که معمولاً در آثار بزرگسالان می‌بینیم، در این کتاب کمتر به چشم بیاید. در عوض، کنجکاوی و میل به سرکشی که از ویژگی‌های دوران نوجوانی است، در آن حضور پررنگی دارد.

دقیقاً. کنجکاوی و ماجراجویی در این داستان جایگاه مهمی دارد. در کنار این ویژگی‌ها، طنز هم به جذابیت رمان کمک می‌کند. از سوی دیگر، مفاهیمی مانند آزادی و مسئولیت‌پذیری مطرح می‌شوند که بزرگسالان هم می‌توانند درباره‌ی آن‌ها تأمل کنند. به نظرم، نویسنده توانسته است این مفاهیم را به‌خوبی در دل داستان قرار دهد.

هنگام خواندن کتاب، احساس می‌کردم داستان هم‌زمان چند کار انجام می‌دهد: مرا پیش می‌برد، خوشحالم می‌کند و چیزهایی به من می‌آموزد. در بخش‌هایی هم ناراحت می‌شوم و دلم می‌خواهد بیشتر درباره‌ی محیطی بدانم که یوهانس در آن قرار گرفته است. کنجکاوی خود او هم داستان را پیش می‌برد؛ همان کنجکاوی‌ای که در ابتدای ماجرا باعث می‌شود به چیزی توجه کند و وارد ماجرایی تازه شود.

دقیقاً. من از ابتدا احساس می‌کردم شخصیت یوهانس به خود نویسنده نزدیک است؛ البته این برداشت را بر اساس چیزهایی می‌گویم که درباره‌ی اگرز خوانده‌ام و از شخصیت و دغدغه‌هایش می‌دانم. او فعالیت‌های اجتماعی و بشردوستانه‌ای داشته و به نظر می‌رسد مسئولیت اجتماعی برایش اهمیت زیادی دارد. فکر می‌کنم بخشی از این دغدغه را در آثارش هم دنبال می‌کند و می‌خواهد از طریق داستان، خواننده را با پرسش‌هایی درباره‌ی زندگی و مسئولیت در قبال دیگران روبه‌رو کند. یوهانس در این رمان به جهان اطرافش نگاه می‌کند و درباره‌ی چیزهایی فکر می‌کند که شاید در موقعیتی مشابه، کمتر به ذهن انسان برسد. خود اگرز هم زمانی که در پارک بوفالوها را دیده، به این فکر افتاده که کاش می‌شد آن‌ها را آزاد کرد و امکان زندگی دیگری برایشان فراهم آورد. اما داستان در نهایت به نکته‌ی جالبی می‌رسد: بوفالوها محیطشان را ترک نمی‌کنند، در حالی که یوهانس تصمیم می‌گیرد برود. شاید بوفالوها آن محیط را خانه‌ی خودشان می‌دانند و نمی‌توانند تصور روشنی از زندگی در جایی دیگر داشته باشند. همین موضوع نشان می‌دهد که آزادی برای همه معنای یکسانی ندارد. ممکن است ما از بیرون فکر کنیم اگر کسی را از محیط فعلی‌اش خارج کنیم، او را نجات داده‌ایم؛ اما شاید آن فرد زندگی و امنیتش را در همان محیط تعریف کرده باشد.

این موضوع من را به یاد ماجرایی می‌اندازد که یکی از دوستان روزنامه‌نگارم در سال ۱۳۹۳ برایم تعریف کرد. او برای مصاحبه با مردی به زندان رفته بود که سال‌ها در آنجا زندگی کرده بود. پس از آزادی، از آن مرد پرسیده بودند چرا نمی‌خواهد محیط قبلی‌اش را ترک کند و زندگی تازه‌ای را آغاز کند. پاسخ او این بود که زندان برایش به محیط آشنایش تبدیل شده و نمی‌تواند با جهانی تازه روبه‌رو شود؛ جهانی که نمی‌داند چه چیزی در انتظارش است. فکر می‌کنم بوفالوهای داستان هم ممکن است چنین احساسی داشته باشند. محیطی که برای ما حصار به نظر می‌رسد، برای آن‌ها می‌تواند خانه و تنها جهان شناخته‌شده‌شان باشد. به همین دلیل، نمی‌توانیم برای همه تعریف واحدی از آزادی و خوشبختی در نظر بگیریم.