به گزارش تجارت نیوز، روز ۱۵ اکتبر امسال (۲۳ مهر) صدمین سالروز تولد میشل فوکو، اندیشمند مشهور فرانسوی است که تئوری‌های او در توضیح و تشریح لایه‌های پنهان اقتدار و قدرت در صدر و ذیل جوامع بشری اعتناانگیز و روشنگر بوده است. فوکو زاده ۱۹۲۶ بود و سال ۱۹۸۴ در ۵۷ سالگی درگذشت.

روزنامه آلمانی تاتس در ده ماه گذشته، پانزدهم هر برج مقاله‌ای از یک صاحب‌نظر آشنا به اندیشه‌های فوکو منتشر کرده است، چه در نقد این اندیشه‌ها و چه در تایید و ستایش و راهگشادانستن آنها. یکی از این مقالات در باره شیفته‌شدن فوکو به انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ و بعد برگشتن از این نظر، است. ترجمه این مقاله را بعدا خواهید خواند. ترجمه یکی دو مقاله دیگر از این مجموعه ده مقاله‌ای را هم اینجا همخوان خواهم کرد.

دو مقاله‌ای که ترجمه‌های آنها درزیر می‌آید نه نقد یکدیگر که مکمل هم هستند و نویسندگان در آنها به وارسی نسبت اندیشه‌های فوکو با سنت و تفکرات چپ می‌پردازند. مقاله اول را فیلیپ زارازین، پرفسور تاریخ و استاد دانشگاه زوریخ نوشته و در آن با تمرکز بر سوگیری فوکو به سوی اقشار و گروه‌های اجتماعی می‌کوشد به این سوال پاسخ دهد که آیا او نسبتی با اندیشه‌های چپ داشت و رابطه‌ نظری تنش‌آلودش با کسانی مانند سارتر و چامسکی چه آبشخوری داشت و در این زمینه چه چیزی به ما می‌گوید. زارازین که در چارچوب بحث نظری خود نقبی هم به دلیل گرایش مثبت فوکو به انقلاب ۱۳۵۷ ایران می‌زند نهایتا به پاسخ قاطعی در باره سوالی که مطرح کرده نمی‌رسد، ولی نکات قابل اعتنایی در مقاله‌اش مطرح شده است.

مقاله دوم را یولیان نیکلای هوفمن، پرفسور تئوری‌ها و اندیشه‌های سیاسی و استاد دانشگاه ماربورگ آلمان با عنوان “فوکو و سردترین همه هیولاهای سرد” نوشته است. هوفمن معتقد است که نسبت فوکو با چپ را نه لزوما در نوع نگاه یا دوری ونزدیکی او به اقشار و گروه‌های اجتماعی بلکه در اثرات و پیامدهای نظریه‌اش برای پروژه‌های چپ و از جمله دولت رفاه بهتر می‌توان بازشناخت و تعریف کرد. هوفمن در مقاله خود به این موضوع می‌پردازد که چرا اندیشه فوکو به رغم آن که به نظر می‌رسد از خاستگاهی چپ ارائه می‌شوند با نئولیبرالیسم که در حال شکل‌دادن به روح سیاسی و اقتصادی زمانه او بود دمساز شد و چرا نوع نقد فوکو نسبت به دولت عملا سهمی مهم در وضعیتی داشته که پروژهای چپ‌گرایانه‌ای مانند دولت رفاه پیدا کردند و این وضعیت امروز جوامع غربی را کدام سو برده و …

آیا میشل فوکو چپ‌گرا بود؟

فیلیپ زارازین

آیا میشل فوکو چپ‌گرا بود؟ به نظر می‌رسید این پرسش شصت سال پیش پاسخ روشنی یافته باشد. در سال ۱۹۶۶، هنگامی که کتاب «نظم اشیا» منتشر شد ــ پژوهشی بسیار عالمانه و دشوارخوان درباره نظام‌های دانش در دوران مدرن ــ ژان‌پل سارتر با لحنی تند اعلام کرد: «این ایدئولوژی جدید، آخرین سنگری است که بورژوازی هنوز می‌تواند در برابر مارکس برپا کند.»

فوکو واقعاً به شیوه‌ای استدلال نمی‌کرد که معمولاً از یک متفکر چپ انتظار می‌رود. او معتقد بود انتقاد مارکس از دیوید ریکاردو، اقتصاددان «کلاسیک»، چیزی بیش از «طوفانی در یک فنجان آب» نبوده است؛ موضعی که ظاهراً ادعای انتقادی مارکسیسم را به‌کلی زیر سؤال می‌برد. در همان زمان، چپ نو، مارکسِ «انسان‌گرای» کتاب «دست‌نوشته‌های پاریس» در سال ۱۸۴۴ را کشف کرده و به او روی آورده بود. اما فوکو ادعا می‌کرد که «انسان» به‌عنوان نقطه عزیمت، معیار و هدف همه دانش‌ها، چیزی جز اختراعی متعلق به «دورانی نه‌چندان دور» نیست؛ اختراعی که درست به همین دلیل ممکن است بار دیگر ناپدید شود، همان‌گونه که «چهره‌ای بر ساحل دریا در شن‌ها محو می‌شود».

چگونه فوکو به چنین نظریه تحریک‌آمیزی رسید؟ روشن بود که رونق ساختارگرایی معاصر، جریانی که او در بهترین حالت تنها به‌طور حاشیه‌ای به آن تعلق داشت، اندیشیدن فراتر از «من»، سوژه، آگاهی، مؤلف و مفاهیمی از این دست را تقویت می‌کرد. بااین‌حال، بسیار محتمل است که فوکو، با توجه به آنچه خود «شکل خاصی از زیست‌گرایی» در اندیشه نیچه می‌نامید و نیز با اشاره به «رخدادی که امکانش را حداکثر می‌توانیم پیش‌بینی کنیم، اما شکل و نوید آن را در حال حاضر نمی‌شناسیم»، به ژنتیک مولکولی نیز می‌اندیشیده است؛ دانشی که در آینده می‌توانست تصور «انسان» را نیز محو کند، همان‌طور که امواج چهره‌ای را در شن‌های ساحل از میان می‌برند.

فوکو که زیست‌شناسان مولکولی فرانسوی، ژاک مونو و فرانسوا ژاکوب، برندگان جایزه نوبل سال ۱۹۶۵، تحسین می‌کرد، از «ضدانسان‌گرایی» خود نه‌تنها با اشاره به ساختارگرایی کلود لوی‌استروس و ژاک لاکان دفاع می‌کرد، بلکه بر اهمیت زیست‌شناسی و رمز ژنتیکی نیز تأکید داشت. او بعدها حتی رمز ژنتیکی را به‌صراحت با مفهوم «گفتمان» در اندیشه خود مقایسه کرد.

کالای فاسد انسان‌گرایی

این دیدگاه پیامدهای سیاسی مشخصی نیز داشت. از فوکو پرسیدند آیا این نگرش‌ها بیش از اندازه «سرد» نیستند. پاسخ او روشن بود: چرا، سرد هستند. به گفته فوکو، هدف «ما نظام‌پردازان سرد» این است که «برای همیشه خود را از انسان‌گرایی رها کنیم». این کار، به باور او، فعالیتی سیاسی نیز بود؛ «به‌ویژه از آن رو که همه رژیم‌ها، چه در شرق و چه در غرب، کالای فاسد خود را زیر سقف محافظ انسان‌گرایی به فروش می‌گذارند».

در دهه ۱۹۷۰، فوکو دیگر به این شکل به ژنتیک استناد نمی‌کرد، اما تحقیر او نسبت به ریاکاریِ انسان‌گرایی‌ای که همه‌جا ستایش می‌شد، تغییری نکرد. افزون بر این، جنبش مه ۱۹۶۸ و پیامدهای آن بیش از هر زمان دیگری او را سیاسی کرده بود. او اکنون، با وجود همه ملاحظات و تحفظات فکری‌اش، خود را روشنفکری چپ‌گرا، اما نامتعارف، می‌دانست.

برای مثال، او نوشته‌های «پلنگ‌های سیاه» آمریکا را با اشتیاق می‌خواند؛ جنبشی که به گفته او «از نظریه اجتماعی مارکسیستی آزاد بود». در سفر سخنرانی خود به ایالات متحده با دانشجویان سوسیالیست دیدار کرد و در ژانویه ۱۹۶۹ کرسی فلسفه را در دانشگاه آزمایشی تازه‌تأسیس و آشکارا چپ‌گرای ونسان به دست گرفت. به‌اختصار، او اکنون به یکی از چهره‌های برجسته روشنفکری چپ در پاریسِ پس از مه ۱۹۶۸ تبدیل شده بود.

بااین‌حال، فعالیت سیاسی فوکو به حضور در میزگردها و انتشار بیانیه‌های عمومی محدود نمی‌شد. او از طریق دوستش، دانیل دفر، با گروه مائوئیستی «چپ پرولتری» آشنایی داشت؛ گروهی که مخفیانه فعالیت می‌کرد. فوکو شروع کرد به حمایت از اعضای زندانی این گروه که دست به اعتصاب غذا زده بودند.

از دل این فعالیت‌ها، «گروه اطلاعات درباره زندان‌ها» شکل گرفت. هدف این گروه آن بود که با رساندن پرسش‌نامه‌هایی به داخل زندان‌ها، به زندانیان امکان دهد درباره وضعیت خود در زندان‌های فرانسه سخن بگویند؛ زندان‌هایی که به شرایط غیرانسانی حبس شهرت داشتند. زندان به موضوع تازه پژوهش او تبدیل شد؛ هرچند او که به‌تازگی به مقام استادی در کلژ دو فرانس منصوب شده بود، در برابر افکار عمومی از «سیاه‌کردن صفحات کتاب» خداحافظی کرده و اعلام کرده بود که می‌خواهد تمام توان خود را صرف عمل سیاسی کند.

مناظره تلویزیونی با نوآم چامسکی

سیاسی‌شدن و رادیکال‌ترشدن فوکو در آن سال‌ها شاید بیش از همه در مناظره تلویزیونی مشهور او با نوآم چامسکی، زبان‌شناس آمریکایی، در نوامبر ۱۹۷۱ آشکار شد.

چامسکی که از موضعی کاملاً انسان‌گرایانه سخن می‌گفت، تأکید داشت که مبارزه پرولتاریا باید بر پایه «مفاهیم حقیقی عدالت، شرافت، عشق، مهربانی و همدلی» استوار باشد. اما فوکو با لحنی تحریک‌آمیز و آشکارا خرسند از برانگیختن بحث، پاسخ داد که پرولتاریا با طبقه حاکم مبارزه نمی‌کند «چون این مبارزه را عادلانه می‌داند»، بلکه به این دلیل مبارزه می‌کند که «برای نخستین بار در تاریخ می‌خواهد خود قدرت را به دست بگیرد».

او سپس افزود که پرولتاریا هنگامی که «قدرت را به دست بگیرد، […] اعمال قدرتی دیکتاتوری و حتی خونین خواهد کرد» و بی‌اعتنا ادامه داد: «نمی‌دانم چه ایرادی می‌توان به این موضوع گرفت.»

این سخنان بی‌تردید رادیکال به نظر می‌رسیدند و چامسکی را عمیقاً شوکه کردند. بااین‌حال، این موضع تا حد زیادی چیزی جز نمایشی با رنگ‌وبوی نیچه‌ای نبود.

فوکو واقعاً با نیچه هم‌عقیده بود که ریشه تبارشناختی همه مبارزات سیاسی و منازعات اجتماعی، در نهایت چیزی جز مبارزه‌ای «خونین» و «بی‌پایان» میان فرمانروایان و فرمان‌برداران نیست. اما این دیدگاه برای او به معنای پذیرش الگوی مارکسیستی انقلاب نبود. او همچنین به‌هیچ‌وجه امیدهای اغراق‌آمیزی به پرولتاریای صنعتی فرانسه نداشت.

افرادی که توجه او را جلب می‌کردند و گروه‌هایی که از آن‌ها حمایت می‌کرد، کاملاً متفاوت بودند. اندکی پیش از گفت‌وگو با چامسکی، او برای نخستین بار به همراه ژان‌پل سارتر در تظاهراتی در حمایت از مهاجران الجزایری شرکت کرد و کمیته‌ای برای بررسی مسئله نژادپرستی در فرانسه تشکیل داد. اندکی پس از مناظره تلویزیونی نیز در کنار خانواده‌های زندانیان تظاهرات کرد.

او بعدها از مخالفان شوروی و پناه‌جویان ویتنامی که با قایق از کشور خود می‌گریختند، حمایت کرد. در سال ۱۹۸۱، پس از اعلام حکومت نظامی در لهستان، طی چند ماه صندوق کمک مالی برای جنبش همبستگی «سولیدارنوش» سازمان داد و دارو به گدانسک منتقل کرد. سرانجام، در مارس ۱۹۸۴، درحالی‌که به‌شدت بیمار بود، از مهاجران اهل مالی و سنگال که از محل سکونت خود بیرون رانده می‌شدند، حمایت کرد.

کتاب زندان او با عنوان «مراقبت و تنبیه» که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد، بازتاب همین موضع سیاسی و عملی بود. این کتاب، البته با لحنی بسیار تیره‌وتار، سازوکار نظارت «پان‌اپتیکون» را که جرمی بنتام مطرح کرده بود، الگویی برای یک ماشین انضباطی در سراسر جامعه توصیف می‌کرد.

کارگران آخرین گروهی بودند که به ذهن فوکو می‌رسیدند. او در درجه نخست از «دیوانگان، کودکان، دانش‌آموزان و استعمارشدگان» سخن می‌گفت و تازه پس از آن به کسانی اشاره می‌کرد که «به دستگاه تولید پیوند داده می‌شوند و در تمام طول زندگی تحت کنترل قرار می‌گیرند».

همین ترتیب در بخش دیگری از کتاب نیز دیده می‌شود: نخست «محکومان»، سپس «بیماران»، «دیوانگان» و «کودکان» و در پایان «کارگران». همه این گروه‌ها در ماشین پان‌اپتیکون تحت انضباط قرار می‌گیرند، صاحب «روح» ــ یعنی وجدان ــ می‌شوند و وادار به کار مولد می‌گردند.

بااین‌حال، نمی‌توان نادیده گرفت که فوکو با نقد تند خود از کارکرد استثمارگرانه «جامعه انضباطی» ــ اصطلاحی که خودش به کار می‌برد ــ همچنان به نقد مارکس از سرمایه‌داری وفادار مانده بود؛ هرچند فلسفه دیالکتیکی تاریخ مارکس را صریحاً نمی‌پذیرفت و با فروکاستن آگاهی به هستی اجتماعی مخالفت می‌کرد.

تجربه زندگی به‌عنوان مردی همجنس‌گرا

اما هر داوری‌ای که درباره فوکو داشته باشیم، همبستگی عملیِ پیوسته و توجه نظری او به بیماران، افراد منحرف از هنجارهای اجتماعی، کسانی که بر اساس نژاد یا تبارشان مورد تبعیض قرار می‌گیرند و گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده را تنها زمانی می‌توان درک کرد که همجنس‌گرایی او را نیز در نظر بگیریم.

تجربه زندگی به‌عنوان مردی همجنس‌گرا، در شرایطی که نظام قضایی فرانسه همواره امکان مجازات او را مطرح می‌کرد، همراه با احساس پایدارِ سازگار نبودن با جامعه و تجربه‌ای که امروزه می‌توان آن را «کوئیر بودن» نامید ــ هرچند خود فوکو این اصطلاح را به کار نمی‌برد ــ از زمان انتشار کتاب «تاریخ جنون» در سال ۱۹۶۱، او را به متفکری درباره انحراف از هنجارها و طرد اجتماعی تبدیل کرده بود.

این رویکرد با امیدهای چپ نو به بیدارشدن «سوژه انقلابی» و تحقق «دیکتاتوری پرولتاریا» در آینده فاصله زیادی داشت.

نظریه مشهور قدرت او که نخستین‌بار در کتاب زندانش به‌طور منسجم مطرح شد، قدرت را صرفاً قدرت دولت یا طبقه نمی‌دانست که از «بالا» به «پایین» اعمال شود؛ هرچند چنین امکانی را نیز انکار نمی‌کرد. فوکو قدرت را بنیادی‌تر از این، مجموعه‌ای از «روابط نیروها» در همه عرصه‌های جامعه می‌دانست؛ روابطی که بسیاری از آن‌ها در شرایط مدرنیته، کارکردی «هنجارساز، هنجارگذار و عادی‌ساز» دارند.

از سال ۱۹۷۶، فوکو از همین منظر انتقاد خود از چپ نو را نیز تشدید کرد. او در کتاب کوتاه «اراده به دانستن» ــ اثری که در ابتدا بیشتر از سوی همجنس‌گرایان و فمینیست‌ها مورد توجه قرار گرفت ــ با لحنی آمیخته به طعنه و تمسخر، باور چپِ مه ۱۹۶۸ را به «رهایی» جنسی به‌عنوان کنشی انقلابی زیر سؤال برد.

از نظر او، درحالی‌که چپ نو رهایی جنسی را اقدامی انقلابی می‌دانست، تمرکز وسواس‌گونه بر امر جنسی از اواخر قرن هجدهم به ابزاری در دست نیروهای بورژواییِ عادی‌ساز تبدیل شده بود.

در این مرحله، قدرت دیگر صرفاً در پی انضباط‌بخشیدن به بدن نبود، آن‌گونه که در کتاب «مراقبت و تنبیه» مطرح شده بود؛ بلکه میل جنسی را تحریک می‌کرد تا از طریق آن، که حلقه اتصال فرد و جمعیت است، هر دو را تحت کنترل درآورد.

فوکو همچنین بر پایه این برداشت از «زیست‌سیاست»، نظریه‌ای درباره نژادپرستی ترسیم کرد که چپ تا آن زمان نتوانسته بود به چنین شکلی ارائه دهد و این نظریه تا امروز نیز تأثیرگذار مانده است.

از نظر فوکو، نژادپرستی ارتباطی ذاتی با تفاوت‌های جسمانی ندارد؛ بلکه اساساً کنشی است که با آن، یک گروه به‌طور کامل طرد می‌شود، تا آنجا که حتی مرگ اعضای آن گروه نیز پذیرفتنی تلقی می‌شود. او نژادپرستی را «ابزاری برای ایجاد یک شکاف […] میان آنچه باید زندگی کند و آنچه باید بمیرد» می‌دانست.

بنابراین، نژادپرستی از طریق نژادی‌سازی شکل می‌گیرد: یعنی استفاده از نشانه‌های متغیر و فاقد ضرورت ذاتی برای مشخص‌کردن یک گروه، به‌گونه‌ای که طرد آن گروه به فرایندی نظام‌مند و بالقوه مرگبار تبدیل شود.

چگونه باید به مقاومت اندیشید؟

فوکو با تأکید بر انحراف از هنجارها، کوئیر بودن و نقد نژادپرستی، به نظریه‌پرداز نوع تازه‌ای از چپ تبدیل شد؛ چپی که می‌کوشد بدون توهمات «دیالکتیکی»، در شبکه پیچیده روابط قدرت معاصر، مقاومت و امکان‌های رهایی را تقویت کند.

اما نظریه قدرت خود فوکو به‌تدریج برایش به مانعی تبدیل شد. اگر سوژه‌ها به‌طور کامل به‌وسیله ماشین پان‌اپتیکون کنترل می‌شوند و حتی «روح» یا وجدان آن‌ها نیز محصول همین ماشین است، چگونه می‌توان از مقاومت سخن گفت؟

در تابستان سال ۱۹۷۸، فوکو کتاب «اصل امید» نوشته ارنست بلوخ، مارکسیست متأثر از اندیشه یهودی را خواند؛ بلوخ در سال پیش از آن درگذشته بود. فوکو از این نظریه به‌شدت تأثیر گرفت که امیدهای دینی و معنوی به آینده می‌توانند جنبش‌های انقلابی را به حرکت درآورند.

در پاییز همان سال، او دو بار به ایران سفر کرد تا با نگاهی شبیه به نگاه بلوخ ببیند که چگونه «معنویت شیعی» به معترضان نیرو می‌دهد تا در برابر رژیم شاه ــ رژیمی که به سوی آنان شلیک می‌کرد ــ با دست‌های خالی و به‌شیوه‌ای مسالمت‌آمیز «نه» بگویند.

این «روحِ جهانی بی‌روح»، به تعبیر مارکس، از نظر فوکو نیرویی برای مقاومت بود؛ نیرویی که فوکوی نویسنده کتاب «مراقبت و تنبیه» قادر به تصور آن نبود، اما اکنون آن را هزاران بار در برابر خود می‌دید.

بااین‌حال، این به‌هیچ‌وجه به آن معنا نیست که او «در مورد خمینی دچار اشتباه شده بود» یا از حاکمیت روحانیون حمایت می‌کرد. او در پاسخ به منتقدان اسلام که چنین اتهامی را علناً مطرح می‌کردند، با دوراندیشی گفت:

«مسئله اسلام به‌عنوان یک نیروی سیاسی، برای زمانه ما و سال‌های آینده اهمیتی اساسی دارد. هرکس بخواهد با اندکی هوشمندی به این مسئله بپردازد، به‌هیچ‌وجه نباید کار خود را با واردکردن نفرت به بحث آغاز کند.»

فوکو در سال ۱۹۷۹، بر همین اساس، فرض پیشین خود را نیز مورد بازنگری قرار داد؛ فرضی که بر اساس آن، ریشه تبارشناختی همه قدرت‌ها چیزی جز خشونت خونین نبود.

زیرا قیام مردم ایران با «دست‌های خالی» به او آموخته بود که قدرت می‌تواند بدون خشونت نیز عمل کند. این امر، برخلاف رابطه مبتنی بر خشونت، به این معناست که فردی که قدرت بر او اعمال می‌شود، باید همچنان به‌عنوان «سوژه‌ای کنشگر» به رسمیت شناخته شود.

به‌سادگی می‌توان دید که چگونه مطالعه هم‌زمان نظریه‌پردازان لیبرال و نئولیبرال، فوکو را در این مرحله به برداشتی شگفت‌آور مثبت از لیبرالیسم رساند: لیبرالیسم به‌مثابه شیوه‌ای از حکمرانی که ناگزیر باید تا اندازه‌ای به افراد آزادی بدهد و در نتیجه، قدرت دولت را محدود کند.

پس آیا فوکو در نهایت به یک لیبرال یا نئولیبرال تبدیل شد؟ پاسخ به این پرسش دشوار است. در هر صورت، او نمونه‌ای است از اینکه چگونه یک چپ‌گرای نامتعارف و یک لیبرال نامتعارف می‌توانند در بسیاری از زمینه‌ها با یکدیگر هم‌پوشانی داشته باشند.

فوکو و «سردترینِ همه هیولاهای سرد»

یولیان نیکلای هوفمن

از نظر فوکو، نهادهای دولتی یک‌سویه و صرفاً به‌عنوان عرصه‌های اعمال قدرت انضباطی تلقی می‌شوند. در شرایط جهانی‌شدن نئولیبرالی، این نگرش مسئله‌ساز است.

در دومین مقاله از این مجموعه، فیلیپ زارازین این پرسش را مطرح کرده است که آیا می‌توان میشل فوکو را متفکری متعلق به چپ سیاسی دانست یا خیر. پاسخ به این پرسش روشن و قطعی نیست: فوکو، که ظاهراً نماینده «چپ نو» به شمار می‌رود، دیگر در چارچوب‌های آشنای طبقه، حزب و انقلاب نمی‌گنجد. اما شاید لازم باشد پرسش درباره ارزیابی فوکو را به شکل دیگری مطرح کنیم. به‌جای تمرکز بر پرسش اساسیِ جایگاه سیاسی او، باید بیشتر به پیامدها و نتایج سیاسی نظریه قدرت او توجه کنیم.

از این منظر، این پرسش که آیا فوکو چپ‌گرا بوده است یا نه، خود به پرسشی تاریخی تبدیل می‌شود. در اینجا، آنچه اهمیت دارد نه تعلق سیاسی او، بلکه این است که اندیشه‌اش چه تغییراتی در درون چپ سیاسی ایجاد کرده، چه پیامدهایی به دنبال داشته و امروزه چه تأثیری بر فضای فکری ترقی‌خواهانه دارد. تحولات عمیق سیاسی که ردپای آن‌ها در سراسر آثار فوکو دیده می‌شود، در یک نقطه به‌ویژه آشکار می‌شوند: زیر سؤال بردن دولت مدرن؛ دولتی که او، با الهام از فریدریش نیچه، آن را «سردترینِ همه هیولاهای سرد» نیز نامیده بود.

سرخوردگی سیاسی پس از مه ۱۹۶۸، در آن دوران این احساس را در میان بسیاری از روشنفکران تقویت کرد که باید همه شکل‌های اقتدار سیاسیِ متمرکز را رد کرد؛ خواه این اقتدار در قالب حزب سوسیالیستی ظاهر شود، خواه در شکل دولت دموکراتیک مدرن. بحران مارکسیسم، بازنگری انتقادی در استالینیسم و افزایش بدبینی نسبت به نهادهای سیاسی، به الگویی فکری انجامید که می‌توان آن را «آرایش فکریِ دولت‌ستیز» نامید.

پیر بوردیو بعدها این موضع‌گیری را «سنت آزادی‌خواهانه چپ» توصیف کرد. پژوهش فوکو درباره تبارشناسی دولت مدرن نیز در همین چارچوب قرار می‌گیرد. رویکرد او صرفاً ضداقتدارگرا نیست، بلکه به‌ویژه نهادهایی را هدف می‌گیرد که در آن‌ها قدرت به نام پیشگیری و در قالب برنامه‌های رفاهی و امنیتی اعمال می‌شود. فوکو در عرض چند سال، از روشنفکری متعلق به چپ رادیکال به منتقدی سرسخت سوسیالیسم تبدیل شد؛ منتقدی که در تلاش‌های انقلابی چپ، نوعی بت‌وارگی خطرناک نسبت به دولت می‌دید. اما این تحول را چگونه می‌توان توضیح داد؟

فرایندهای هنجارسازی

نخستین پاسخ را خود فوکو ارائه می‌کند. او در مصاحبه‌ای در سال ۱۹۷۱، از کشمکش درونی خود درباره مسئولیت تازه‌اش به‌عنوان استاد در کلژ دو فرانس با یک روزنامه‌نگار سخن گفت. وقتی از او درباره سخنرانی افتتاحیه‌ای پرسیدند که انتظار زیادی برای آن وجود داشت، با تأمل پاسخ داد: «این پرسش مرا […] در موقعیتی بسیار دشوار قرار می‌دهد؛ شاید به این دلیل که با هر نهادی دشمنی دارم.»

از نظر او، نهادهایی مانند نظام رفاه اجتماعی و آموزش‌وپرورش، «دادگاه‌ها، بیمارستان‌ها، مدارس، مطبوعات» و در نهایت «دولت»، مکان‌های اصلی اعمال قدرت انضباطی بودند؛ مکان‌هایی که در آن‌ها فرایندهای کنترل، هنجارسازی و شکل‌دهی به سوژه انسانی می‌توانند به شکلی ریشه‌ای عمل کنند.

در همین راستا، در پژوهش مشهور فوکو با عنوان «مراقبت و تنبیه»، توصیفی خاص از دولت رفاه دیده می‌شود. جوامع مدرن، حتی جوامع دموکراتیک، در این کتاب نه بر اساس ساختارهای سیاسی، تفاوت‌های اجتماعی یا پیامدهای اقتصادی‌شان، بلکه بر مبنای نحوه عملکرد سازوکارهای انضباطی بررسی می‌شوند. فوکو با الهام از «مجمع‌الجزایر گولاگ»، اثر الکساندر سولژنیتسین درباره نظام کیفری و نابودگر استالینیستی، شیوه‌های اجرایی همه دولت‌های مدرن را به یک «مجمع‌الجزایر زندان‌ها» تشبیه می‌کند؛ جامعه‌ای که الگویی شبیه یک زندان فراگیر دارد.

با استفاده از مفهوم «مجمع‌الجزایر»، فوکو صرفاً در سطح واژگان، سازوکارهای انضباطی دولت رفاه مدرن را به سازوکارهای نظام گولاگ شوروی پیوند نمی‌دهد. او در واقع این تصور را مطرح می‌کند که میان دولت رفاه دموکراتیک و دستگاه‌های سرکوبگر نظام‌های تمامیت‌خواه تفاوتی بنیادی وجود ندارد، بلکه نوعی پیوستگی میان آن‌ها دیده می‌شود. از این منظر، ساختار نهادی دولت رفاه و سوسیالیسم تمامیت‌خواه وجوه مشترکی دارند و کل ساختار قدرت در دولت مدرن به‌طور ساختاری آلوده به این سازوکارهاست.

فوکو بعدها از «آستانه مدرنیته» سخن گفت؛ آستانه‌ای که همه دولت‌ها هنگام هدایت زیستی و کنترل جمعیت خود به آن می‌رسند. از دیدگاه او، پیشرفت نهادی در زمینه دموکراتیزه‌شدن یا گسترش امنیت اجتماعی، هیچ تأثیری بر ماهیت انضباطی نظم قدرت ندارد. درست در جایی که دولت رفاه وعده حمایت می‌دهد، «پیامدهای منحرف‌کننده بیمه اجتماعی» آشکار می‌شوند و «انضباط، روی دیگر سکه دموکراسی» را تشکیل می‌دهد. دستاوردهای نظام‌های رفاهی مدرن، از نظر او، چیزی جز انباشت تاریخی روابط قدرت نیستند.

تحلیل‌گر مناسبات قدرت مدرن

در برابر این تشخیص، دو تفسیر متضاد مطرح می‌شود. از یک سو، می‌توان فوکو را تحلیل‌گری تیزبین در زمینه مناسبات قدرت مدرن دانست. این برداشت بر بخش بزرگی از تاریخ دریافت و تفسیر آثار او مسلط بوده و امروزه نیز باعث می‌شود او همچنان متفکری منتقد و چپ‌گرا به نظر برسد. از سوی دیگر، می‌توان این پرسش را مطرح کرد که امروز چگونه باید چنین نقد بنیادینی از دولت رفاه را ارزیابی کنیم. رد قاطع نظمی که طبقات فرودست برای ایجاد دولت رفاه به دست آورده‌اند، به کجا می‌انجامد؛ نظمی که از نظر تاریخی با امیدهای جنبش کارگری و آرمان آن برای ایجاد جامعه‌ای عادلانه و مبتنی بر همبستگی پیوندی تنگاتنگ داشته است؟

در بحث‌های بین‌المللی، این پرسش‌ها مدت‌هاست برخی را به این نتیجه رسانده‌اند که باید فوکو را به نظریه‌های نئولیبرالی نزدیک دانست. مخالفت او با دولت و سیاست‌های اجتماعی، تأکید پرشور او بر استقلال فردی و نیز تحسین آشکاری که در درس‌گفتارهایش درباره حکمرانی نثار نقد نئولیبرالی دولت می‌کرد، نشانه‌های روشنی در تأیید این برداشت به شمار می‌روند.

روش‌های حکمرانی نئولیبرالی که فوکو در اواخر دهه ۱۹۷۰ به‌طور جدی به مطالعه آن‌ها پرداخت، از جمله به این دلیل او را مجذوب خود می‌کردند که به شکل شگفت‌آوری به تعریف شخصی‌اش از «نقد» نزدیک بودند. فوکو نقد را «هنرِ به این اندازه تحت حکومت نبودن» تعریف می‌کرد. نئولیبرالیسمِ منتقد دولت نیز دقیقاً همین خواسته را دنبال می‌کرد؛ زیرا مسئله اصلی‌اش این بود که «چگونه می‌توان کاری کرد که بیش از اندازه حکومت نشود».

بنابراین، نقد از نظر فوکو پیش از هر چیز به معنای جلوگیری از حکمرانی بیش از حد بود. نئولیبرالیسم نیز زیر سؤال بردن دولت انضباطیِ مبتنی بر الگوی فوردی و مداخله‌گری اجتماعی ـ اقتصادی آن را به برنامه خود تبدیل کرده بود.

فرسایش دولت رفاه

«چپ‌گرا» یا «نئولیبرال»؟ صرف‌نظر از اینکه چه موضعی در این‌باره داشته باشیم، امروز پیامدهای مسئله‌ساز این نقد «آزادی‌خواهانه» از دولت آشکار شده‌اند. اکنون می‌توانیم از منظری متفاوت به آثار فوکو نگاه کنیم: امروز با دولتی بیش از اندازه گسترده و مداخله‌گر در عرصه رفاه اجتماعی روبه‌رو نیستیم، بلکه شاهد فرسایش کامل آن هستیم.

ازاین‌رو، احساس مبهمی بر ذهن ما، معاصران فوکو، غلبه کرده است؛ گویی در برابر تلی از ویرانه‌ها ایستاده‌ایم. آنچه در علوم اجتماعی «چندبحرانی» نامیده می‌شود، مجموعه‌ای از پدیده‌ها را در بر می‌گیرد: نابرابری اجتماعی، تمرکز قدرت در دست الیگارشی‌ها، زیرساخت‌های فرسوده، بحران اقلیمی و زیر سؤال رفتن معیارهای دموکراتیک که تا اوج‌گیری پوپولیسم راست‌گرا امتداد می‌یابد. همه این پدیده‌ها نشانه‌هایی آشکار از ناتوانی دولت در هدایت و مدیریت جامعه دارند.

در مواجهه با این مشکلات ساختاریِ حل‌نشده، تصویر یک‌سویه و تیره‌وتار فوکو از دولت رفاهِ مداخله‌گر، دیگر قدرت اقناع‌کنندگی سابق را ندارد. کاهش توانایی دولت برای اقدام مؤثر در دموکراسی‌های مدرن، در بسیاری از نقاط جهان این فرایندها را تشدید کرده یا حتی به وجود آورده است؛ همان فرایندهایی که امروز به شکل بحران‌های مختلف با آن‌ها روبه‌رو هستیم. در پرتو این تحولات، نقد فوکو از دولت گویی به گذشته تعلق دارد و دیگر با شرایط زمانه ما سازگار نیست.

در صدمین سالگرد تولد این نظریه‌پرداز قدرت، پرسش درباره میراث سیاسی او شکل دیگری پیدا می‌کند. شواهد بسیاری نشان می‌دهند که بدبینی رادیکال فوکو نسبت به دولت مدرن، محصول شرایط تاریخی خاصی بود؛ شرایطی که «بحران مارکسیسم» ــ به تعبیر آلتوسر ــ و همچنین وضعیت سیاسی جمهوری پنجم فرانسه در آن زمان، به این بدبینی اعتبار و توجیه می‌بخشیدند؛ اما امروزه این نگرش نادرست از آب درمی‌آید.

«آرایش فکریِ دولت‌ستیز» که فوکو یکی از برجسته‌ترین نمایندگان آن بود، به تضعیف و بی‌دفاع شدن چپ سیاسی در برابر جهانی‌شدن نئولیبرالی کمک کرده است. در این نگرش، دولت رفاه نه‌تنها به‌عنوان عرصه‌ای برای رهایی جمعی بی‌اعتبار می‌شود، بلکه مانعی در برابر گسترش بیشتر رهایی اجتماعی نیز تلقی می‌شود.

آنچه باقی می‌ماند، چپی است که در بخش بزرگی از طرح‌ها و دیدگاه‌های اصلی خود، توانایی اندیشیدن به کنشگری و اثرگذاری در چارچوب نهادیِ دولت رفاه را از دست داده است. این چپ به‌جای ارائه راه‌حل‌هایی عملی و پایدار برای شکل‌دادن جمعی به جامعه، به نظاره‌گری انتقادی دولت عقب‌نشینی کرده است.

به این ترتیب، اندیشه فوکو با کاهش امکانات سیاسی برای تغییر و سامان‌دهی جامعه همراه می‌شود؛ زیرا دولت و نهادهای سیاسی آلوده به سازوکارهای اعمال قدرت تلقی می‌شوند و در نتیجه، دیگر نمی‌توانند ابزارهایی در دست چپ برای تحقق اهداف اجتماعی آن باشند.

منبع: تاس