«نخل ماهی»، داستانی درباره جنگ ایران و عراق است؛ اما نه با روایتی از میدان نبرد. این داستان، جنگ را از درون زندگی یک خانواده جنوبی و از روزن چشم کودکِ خانواده به نام «ماهی» روایت میکند. نویسنده، دوربین خود را از میدان نبرد به سمت خانه مردمان پشت جبهه می چرخاند و لنز آن را بر کودک درون خانواده و کنش های درونی و بیرونی اش تنظیم می کند.
سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – یاشار هدایی، منتقد ادبی:
« هنگام خواندن ادبیات، به هزاران انسان تبدیل
میشوم و بااینحال، خودم باقی میمانم.
همچون آسمان شب در شعر یونانی، با هزاران چشم
میبینم، اما این همچنان من هستم که میبینم...
همچون عبادت، عشق، کنش اخلاقی و شناخت،
از خویشتن خویش فراتر میروم؛ و درست در همین
هنگام است که بیش از هر زمان دیگری خودم هستم.» سی. اس. لوئیس (۱)
«فرایند خواندن شامل سه مولفه اساسی است: خواننده، نویسنده و متن. هدف آن نیز برساختن معنا است.» (۲) اما کدام یک از این اجزا، معنا را می سازند؟ «در نقد خواننده محور تمرکز بر خواننده و آنچه او با خود به متن می آورد است.» (۳) ؛ اما نقد خواننده محور دامنه وسیعی دارد و رویکردهای متفاوتی را در بر می گیرد. در برخی از نظریه های خواننده محور «منظور از خواننده، نه خواننده واقعی، بلکه خواننده مستتر است؛ یعنی همان تصویری از خواننده که در متن پنهان است و از آن برداشت می شود.» (۴) بنابراین در این نظریه ها «خواننده همچون برساخته ای متنی و انتزاعی است، نه موجودی مادی و بیرون از متن که آن را دریافت می کند.» (۵)
«ایدن چمبرز»، نویسنده و نظریه پرداز ادبیات کودک، این پرسش را مطرح می کند که چگونه می توان داستان ها و کتاب هایی را ارائه کرد که کودکان از آنها لذت ببرند، متن را درک کنند و به خوانندگانی ادبی بدل شوند؟ مسئله اصلی برای «چمبرز» خواننده یا مخاطب است و به عبارتی رویکرد او نوعی «نقد خواننده محور» است؛ اما مخاطب مورد نظر او، با مخاطب واقعی متفاوت است. «چمبرز» با طرح مفهوم «خواننده نهفته» یا «خواننده درون متن»، به راهکارهایی می پردازد که متن، مخاطب را به درون خود می کشد. او به این پرسش پاسخ می دهد که نویسنده چگونه از طریق شگردهای روایی، خواننده ای را فرض می گیرد و روابطی را بین او و اثر برقرار می کند؟ او با تکیه بر کارکرد اولیه ادبیات، یعنی مسئله برقراری ارتباط بین نویسنده و متن و مخاطب، بر این باور است که نویسنده باید بتواند در درون متن، روابطی را ایجاد کند که مخاطب را به صورت فعال وارد متن کند.
«چمبرز» به معرفی چهار فن و یا شگرد می پردازد که نویسندگان با استفاده آگاهانه یا ناآگاهانه از آنها می توانند خواننده را جذب کنند و او را به درون متن بکشانند. این چهار شگرد عبارتند از:
۱- سبک (Style)
۲- زاویهی دید (Point of view)
۳- طرفداری (Taking sides)
۴- شکاف های داستانی (Tell- tale gaps)
یکی از داستان هایی که می توان آن را بر اساس مدل چهارگانه «ایدن چمبرز» تحلیل کرد، داستان «نخل ماهی» نوشته «پروین پناهی» است که در سال ۱۴۰۳، از سوی «انتشارات به نشر» (کتاب های پروانه) منتشر شده است.
در گستره ادبیات کودک می توان طیفی از آثار را در نظر گرفت که در یک سر طیف، کتاب هایی هستند که الزاما برای کودکان نیستند، اما کودکان آنها را می پسندند و می خوانند. در سر دیگر این طیف کتاب هایی هستند که «به مفهوم ویژه ی کلمه کتاب کودک اند و به گونه ای هدفمند برای کودک آفریده شده اند.» (۶) داستان «نخل ماهی» را می توان از جمله آثار متعلق به این دسته اخیر دانست.
«نخل ماهی»، داستانی درباره جنگ ایران و عراق است؛ اما نه با روایتی از میدان نبرد. این داستان، جنگ را از درون زندگی یک خانواده جنوبی و از روزن چشم کودکِ خانواده به نام «ماهی» روایت می کند. نویسنده، دوربین خود را از میدان نبرد به سمت خانه مردمان پشت جبهه می چرخاند و لنز آن را بر کودک درون خانواده و کنش های درونی و بیرونی اش تنظیم می کند.
خلاصه داستان «نخل ماهی» از این قرار است: دخترکی به نام ماهی به همراه مادر و مادربزرگش در منطقه ای از جنوب کشور زندگی می کنند. سال های جنگ ایران و عراق است و یونس، پدر ماهی به جبهه رفته است. ماهی که به دلیل جنگ، امکان بازی با هم سن و سالانش را از دست داده است، همیشه تنها است. هم صحبت و هم بازی او، نخلی در حیاط خانه است که ماهی نامش را نخل آرزوها گذاشته است؛ چرا که باور دارد که نخل، آرزوها را برآورده می کند. ماهی، آرزوی پایان جنگ و بازگشت پدر به خانه را دارد، اما در فرجام داستان و زمانی که پدر به مرخصی می آید، جنگ شدت می گیرد و ماهی و مادر و مادربزرگش ناچار می شوند خانه و کاشانه شان را رها کنند و به مکان امنی مهاجرت کنند.
«ماهی» دنیایی کودکانه دارد: او با لاک پشتش بازی می کند. او خیال پرداز است و به نخل حیاط خانه دلبستگی دارد؛ نخلی که برای او فراتر از یک درخت است. ماهی، مادر و مادربزرگش را دوست دارد؛ اما سایه جنگ بر زندگی او و خانواده اش چیره شده و بازی ها و علاقه ها و خیال پردازی های او همگی رنگ و بوی جنگ گرفته اند.
ماهی دلتنگ پدرش است و در یکی از رویاهایش در کنار «نوح نبی (ع)» و همچون او، خانواده و همه حیوانات پیرامونش را سوار لنج می کند تا از جنگ دورشان کند.
داستان «نخل ماهی» فقط یک داستان درباره جنگ برای کودکان نیست. در این داستان، جنگ از یک رویداد بدل به یک تجربه زیسته کودکی می شود و مخاطب نهفته در این داستان می تواند با تجربه زیسته ماهی همراه شود.
«ماهی»، کودکی است که پیامدهای جنگ را در زندگی اش تجربه می کند. نویسنده، زندگی «ماهی» را در سبکی که ارائه می دهد، نشان می دهد. در این داستان، جنگ از زاویه دید ماهی معرفی می شود. مفاهیم مرتبط با جنگ نظیر غیبت پدر، انتظار، اضطراب، پناه گرفتن، ترک خانه و مهاجرت و به طور کلی، اختلال در زندگی روزمره از نگاه «ماهی» و با زبان او بیان می شود. مخاطب درون متن، نه از طریق اطلاعات، که از مسیر عواطف و تجربه های شخصیت اصلی داستان، درگیر مسئله جنگ می شود.
در این داستان دو جهان بزرگسالی و کودکی در هم تنیده شده اند. جنگ با همه پیامدها و نشانه هایش از جهان نخست وارد جهان دوم شده است. واقعیت جنگ، مزاحم و مخلّ جهان کودکی «ماهی» است و داستان «نخل ماهی»، با روایت «ماهی» که راوی درون داستانی است، به بازنمایی این مزاحمت و اختلال می پردازد.
در داستان «نخل ماهی»، مسئله جنگ و موضوع امید، از طریق تجربه ای کودکانه معرفی می شوند. روایت از طریق تجربه کودکانه، به معنای ساده سازی، حذف، استتار و یا تحریف مفاهیم و موضوعات نیست.
روایت از زاویهی دید کودک، به معنای دیدن مفاهیم و موضوعات از ارتفاع نگاه کودک است.
«ماهی» در این داستان، بدل به بزرگسال کوچک نمی شود. او در طول داستان جهان را از مسیر تجربه های کودکانه اش می نگرد، اما این نگرش ایستا نیست. «ماهی» در طول داستان، دچار پویایی و تغییر است.
در این داستان، «ماهی» واسطهی انتقال نگاه نویسنده به جنگ نیست. او جنگ را با زبان و منطق خودش روایت می کند. مخاطب درون متن به جای دانستن تاریخ، در تاریخ زندگی می کند و به این ترتیب فاصله کودک درون داستان و خواننده نهفته به حداقل می رسد.
«نخل ماهی» دعوتیست برای مواجهه با چهره جنگ از طریق تجربه و ادراک شخصیت کودک داستان. «ماهی»، شاهد جنگ است و در طول داستان بدل به قهرمان جنگ نمی شود. او کودکی است که جنگ را تجربه می کند و گاه در محدوده امکانات خود به آن واکنش نشان می دهد.
سبک: جهان در داستان چگونه ارائه می شود؟
«سبک نگرش نویسنده را به باورها، رسوم و شخصیت های روایت در بر می گیرد و همه اینها به شیوه ای که نویسنده درباره آنها می نویسد، آشکار می شوند.» (۷) بنابراین می توان پرسید که متن از طریق زبان، لحن و شیوه ارائه جهان داستان، چه نگرشی را منتقل می کند؟
در داستان «نخل ماهی»، فضای جنوب با استفاده از نشانه های بومی و فرهنگ محلی به هویت و جهان ذهنی شخصیت اصلی داستان پیوند زده می شود. سبک در داستان «نخل ماهی» را می توان در چند محور صورت بندی کرد:
- خلق و توصیف فضای جنوب کشور با همدستی متن شمایلی (تصاویر) و متن واژگانی.
- گویش محلی شخصیت ها در دیالوگ های داستان و استفاده از واژه هایی چون عامو، خالو، پرونگ، بوشلمبو و...
- خلق شخصیتی
- وجود شخصیت هایی که نقش اساسی در پیرنگ اثر دارند؛ همچون «مادر» و «بی بی» که نقش رابط و ناقل فرهنگی را عهده دار هستند.
- استفاده از نشانه هایی چون نفت و نخل که با مفهوم جنگ مرتبط می شوند.
«سبک» اما، محدود به انتخاب واژگان نیست. سبک، «نشانه ای از حضور کودک است.»(۸) و شیوه ای است که با لحن و زبان، نگرش کودکانه را بازنمایی می کند و متن از طریق آن، جهان را به خواننده عرضه می کند. در داستان «نخل ماهی»، روایت جنگ از صافی زبان و ادراک کودک می گذرد. جنگ در این داستان با اصطلاحات نظامی و تاریخی روایت نمی شود؛ تجربه های مستقیم «ماهی» در متن زندگی هستند که جنگ را روایت می کنند.
در آغاز داستان، مواجهه «ماهی» با «خالو» پیش از آنکه مواجهه رفتاری کودک با یک بزرگسال باشد، مواجهه ذهنی کودک را روایت می کند:
«خوب اگر خالو هستی، چطور عامویی؟!»
توصیف «ماهی» از «خالو»، تنها از زاویه زبان طنز و کودکانه دارای اهمیت نیست. این توصیف نشانگر ادراک حسی «ماهی» هم است:
«همیشه بوی گند می داد. بوی صد تا چیز با هم؛ بوی ماهی خام قاتی شده با سیگار و چوب و عرق بدن.»
و در ادامه، زمانی که «خالو» از حمله عراقی ها سخن می گوید، کنش درونی «ماهی» روایت می شود: «قلبم تندتند می زد، مثل گنجشک»
بدین ترتیب سبک روایت، جنگ را به تجربه ای حسی و عاطفی بدل می کند. در این داستان، جنگ به عناصر ملموس و قابل ادراک کودک تبدیل می شود. کودک مفهوم جنگ را نه به صورت مستقیم، بلکه به واسطه اثرات آن بر جهان آشنای خودش فهم و پردازش می کند.
زاویه دید: کودک چگونه می بیند؟
مهم ترین شگردی که در داستان نخل ماهی به کار گرفته شده است، مسئله «زاویه دید» است. نویسنده «نخل ماهی»، کودک داستان را در مرکز داستان نشانده است؛ «کودکی که با گذر از هستی اوست که همه چیز دیده و احساس می شود.» (۹) در «نخل ماهی»، زاویه دید کودک صرفا ابزاری برای روایت جنگ نیست. این زاویه دید چگونگی فهم جنگ و امکان کنشگری شخصیت و نحوه شکل گیری معنا را تعیین می کند.
جهان داستان در «نخل ماهی» از محدوده آگاهی و تجربه «ماهی» قابل مشاهده است. این شگرد باعث می شود تا خواننده کودک نیز به همراه «ماهی»، پیامدهای جنگ بر زندگی را لمس کند. بر اساس دیدگاه «چمبرز»، «محدود کردن کانون توجه به زاویه دید کودک،به نویسنده کمک می کند تا حضور دوم خویش را در کتاب و در میدان ادراکی کودک خواننده حفظ کند. از طرف دیگر، کودک با یافتن نویسنده نهفته در کتاب، با او دوست می شود، زیرا او انسانی از تبار کودکی است.» (۱۰) درست در همین نکته است که دیدگاه «چمبرز» به «نقد خواننده محور» می رسد؛ زیرا «فرض اساسی و مشترک در میان شاخه های مختلف نقد خواننده محور این است که متن ادبی در واقع آفریده خواننده است نه نویسنده.» (۱۱) از اینرو، مخاطب کودک در داستان «نخل ماهی» آنگاه که مثل خود «ماهی»، جنگ را زندگی می کند، دست به صید معنا از متن می زند.
در بدو داستان، واکنش «ماهی» به هنگام شنیدن اخبار جنگ، فاصله گیری و پناه بردن به جهان کودکانه است. او از «خالو» فاصله می گیرد و نزد لاک پشتش می رود؛ اما راه گریزی ندارد، جنگ با تمامی آثار و پیامدهایش وارد زندگی او شده است.
یکی از نمودهای زاویه دید کودک در «نخل ماهی»، شیوه پردازش «ماهی» از مفهوم «اسارت» است. ماهی، معنای اسارت در جنگ را نه از تعریفی بزرگسالانه، بلکه از طریق تجربهای روزمره و شخصی میشناسد.او مفهوم ناآشنای اسارت در جنگ را با اتکا به تجربه آشنای محدود شدن آزادی شخصی خود معنا می کند:
«اسیر شدن خیلی بد است. من از اسیر شدن متنفرم! یک بار که بی بی و مامانم رفته بودند مخابرات تلفن بزنند، مامان مرا سپرد به ننه قاسم، زن دوم کل عباس که همسایه دیوار به دیوارمان بود. من واقعا دست ننه قاسم اسیر بودم! نمی گذاشت هیچ کاری بکنم و هیچ جایی بروم. نه می گذاشت بروم توی کوچه با دوست هایم بازی می کنم، نه خودشان بچه هم سن و سال من داشتند، نه خودش هم بازی ام می شد! حتی با آدم یک کلمه هم حرف نمی زد... خدا نکند بابا یونسم مثل من اسیر بشود!»
ماهی ابتدا «اسارت» را از تجربهای کودکانه و ملموس میشناسد و سپس آن را به اسارت احتمالی پدرش در جنگ پیوند میدهد. بنابراین، مفهومی چون اسارت، از دریچه تجربه محدود؛ ولیکن معنادار کودک بازسازی میشود.
از سوی دیگر، زاویه دید کودک به «ماهی» امکان میدهد تا جهان را با ترجیحها، داوریها و انتخابهای شخصی خودش ببیند و تحلیل کند. برای مثال، وقتی به دستهای بیبی نگاه میکند، می گوید:
«به دست های بی بی نگاه کردم. دست هایش بزرگ تر و سیاه تر از دست های من بودند و ناخن هایش را حنا گرفته بود. من از حنا خوشم نمی آمد. من لاک دوست داشتم.»
این جمله ساده، فقط بیان یک سلیقه کودکانه نیست؛ این جمله صدای مستقل «ماهی» را نیز آشکار میکند. او جهان را فقط آنگونه که بزرگسالان برایش توصیف میکنند نمیبیند، بلکه درباره آن، نظر و انتخاب خودش را دارد.
استقلال شخصیت کودک در متن، در جایی پررنگتر میشود که به کنش و عاملیت ماهی منتهی می شود؛ آنجا که «ماهی» با پیتهای حلبی نفت روبهرو میشود. او اطلاعاتی که از جنگ شنیده است را، با منطق خودش تفسیر میکند:
«نگاهشان کردم. حلبی های نفت لعنتی! یعنی تمام جنگ صدام برای این نفت ها بود؟ خب مگر این دو تا پیت حلبی نفت چقدر می ارزید که به خاطرش جنگ شده بود؟»؛
روایت اما، در سطح کنش ذهنی باقی نمیماند. برداشت ذهنی «ماهی» تبدیل به کنش میشود:
«در پیت حلبی را باز کردم و محکم هلش دادم. هر چه می توانستم، زور زدم. با تمام قدرت هر چه داخل پیت حلبی بود، ریختم روی زمین! ... خیلی دلم خنک شد.»
در داستان «نخل ماهی» یک خط سیر پررنگ است: مسیری که از «شنیدههای بزرگسالان» به «تفسیر کودک» و سپس به ظهور «کنش کودک» ختم می شود. در این خط سیر، «ماهی» جنگ را با منطق خودش میفهمد و بر اساس همین فهم، دست به عمل میزند. بنابراین، زاویه دید کودک در اینجا، تنها شیوهای برای روایت نیست؛ بلکه امکانی برای عاملیت و کنش شخصیت داستانی را نیز فراهم میکند.
طرفداری: متن کنار چه کسی است؟
مفهوم «طرفداری» در نگاه «ایدن چمبرز» با این پرسش معنا پیدا می کند که متن، با چه کسی همدلی می کند؟ قرار دادن صرف کودک در مرکز داستان به معنای ایجاد رابطه با کودک خواننده نیست.
متن در این داستان، کنار «ماهی» و جهان کودکانه او می ایستد و به این ترتیب مفاهیم و ارزش هایی از جهان کودکی مانند امنیت، خانه، خانواده، بازی و خیال برجسته می شوند. معیارهای ارزیابی در داستان، از «پیروزی و شکست» در جنگ به «در امان ماندن یا از دست رفتن جهان کودک» تغییر می کند.
نام گذاری نخل حیاط توسط «ماهی»، یکی از مصادیق این جانبداری است. «ماهی»، نخل وسط حیاط را «نخل آرزوها» می نامد و آرزویش پایان جنگ و بازگشت بابا یونس است؛ اما آرزوهای «ماهی» متناسب با جهان و تجربه های کودکانه اش، وسیع تر می شوند:
… چشم هایم را بستم و گفتم: “نخل آرزو، ازت می خوام بابا یونسم سالم برگرده خونه، جنگ هم تموم بشه! مرسی” چند لحظه بعد فکر کردم و یک مرتبه چیزی به یادم آمد. پس تکلیف بقیه چی می شد؟ چشم هایم را باز کردم و دوباره محکم بستم: “راستی، مامان و بی بی و خالوجان و خاله اینا، با خودم هم توی بمباران زیر آوار نمونیم!” چشم هایم را باز کردم. چشمم افتاد به گوشه ایوان. اضافه کردم: “آخ ببخشید و لاک پشتم هم.” یک مرتبه صدای یکی از گاومیش های کل عباس آمد. پس یک بار دیگر چشم هایم را بستم و گفتم: “جنگ تمام بشود و هیچ کس هیچ طوری ش نشود!”
شگرد «طرفداری» متن از کودک نه فقط یک مسئله عاطفی است و نه صرفا به معنای همدستی متن با کودک و ایستادن در برابر جهان بزرگسالان است. متن با بیان افکار و احساسات ماهی، به مخاطب نهفته امکان می دهد، جهان داستان را از منظر او تجربه کند.
شکاف های داستانی: متن چه چیزهایی را نمی گوید؟
«ایدن چمبرز» به دو نوع شکاف داستانی اشاره می کند: نخست، «شکاف های صوری» که نویسنده از راه ارجاع دادن با خواننده نهفته ارتباط برقرار می کند و دوم، «شکاف هایی که خواننده را در ساختن معنا به مشارکت می خوانند.» (۱۲) متن داستان «نخل ماهی»، همه چیز را به مخاطب کودک توضیح نمی دهد. میان آنچه «ماهی» می بیند و آنچه خواننده می تواند ببیند، فاصله هایی وجود دارد. مخاطب نهفته با پر کردن این فاصله از دریافت کننده ای منفعل به مخاطبی فعال در ساخت معنا تبدیل می شود. در داستان «نخل ماهی»، راوی دانای کل نیست تا همه چیز را توضیح دهد. وقتی جهان از دریچه چشم و ذهن شخصیت کودک داستان دیده می شود، بخشی از جهان، بیرون از دسترس او قرار می گیرد. نویسنده بخشی از اطلاعات این جهان بیرون از دسترس را از طریق دیالوگ ها ارائه می کند و همین امر خواننده کتاب را فعال می کند تا این جهان بیرون از دسترس را کشف کند. یکی از ظرفیتهای داستان «نخل ماهی»، استفاده از فاصله میان آنچه گفته میشود و آنچه گفته نمیشود است
«خالو» درباره عراقی ها حرف می زند:
«عراقی ها که رحمشون نمی آد بی مروت ها! عامو می دونین تا حالا چن جا رو زدن؟»
در اینجا نویسنده از یک شکاف صوری یا ارجاعی استفاده می کند. او اطلاعات تاریخی در مورد حمله عراقی ها نمی دهد؛ در عوض به واکنش «ماهی» اشاره می شود:
«قلبم تند تند می زد، مثل قلب گنجشک.»
خواننده واقعی می تواند فاصله میان کنش گفتاری خالو و واکنش «ماهی» را با دانش زمینه ای خود درباره جنگ و تخیلش پر می کند؛ اما شاید خواننده نهفته فاقد چنین دانشی درباره جنگ ایران و عراق باشد. فاصله بین توصیف رفتار عراقی ها توسط «خالو» و کنش متقابل «ماهی» در برابر آن را می توان به عنوان یک شکاف داستانی ارزیابی کرد که می تواند مخاطب را به درون متن بکشاند.
در پاره ای دیگر از داستان، شکاف داستانی در خدمت معناسازی است:
«خالوجان... جلو در دستش را در جیب گود دشداشه اش کرد و به مامان پول داد. مامان اولش قبول نکرد؛ اما خالو جان قسمش داد که: زیاد نی. اندازهی یه پول سمبوسه برای ماهی!»
«ماهی» اما، چیزی میداند که در گفتوگو با بزرگسالان، آن را بیان نمیکند:
«خواستم بین حرفش بپرم و بگویم: خالو جان! آن روز که شما به مامانم اندازه یک سمبوسه پول دادی، مامان پولش را به خودم نداد که بروم سمبوسه بخورم! خواسته بود خودش بپزد که روغنش تازه به تازه باشد. می توانستم بگویم، اما نگفتم.»
در اینجا جمله «میتوانستم بگویم، اما نگفتم» اهمیت ویژهای دارد. خواننده از طریق همین ناگفته به فقر و تنگنای مالی حاکم بر خانواده پی میبرد؛ مسئلهای که متن آن را به شکل مستقیم توضیح نمیدهد. در واقع، اطلاعات درباره فقر خانواده، در شکافی میان گفتوگوی بیرونی و کنش ذهنی «ماهی» قرار گرفته است. مخاطب نهفته، می تواند آنچه را ماهی نمیگوید، از آنچه در ذهن او میگذرد استنباط کند.
تکمله: پویایی شخصیت ماهی با تحول معنای نخل در ذهن او
در «نخل ماهی»، کودک درون داستان صرفاً کسی نیست که جنگ را میبیند؛ او جنگ، اسارت، نفت، فقر و حتی مفهوم خانه را با منطق و تجربه خودش معنا میکند. همین امر، زاویه دید کودک را از یک شگرد روایی به یکی از عناصر اصلی شکلدهنده جهان داستان تبدیل میکند.
پویایی شخصیت «ماهی» در این داستان نیز از زاویه تغییر و پویایی دید او، قابل تحلیل است. تغییر تدریجی دید «ماهی» نسبت به نخل وسط حیاط، معرف پویایی و تغییر شخصیت او است.
«نخل» به عنوان عنصر مرکزی داستان، نقشی مهم در این پویایی دارد. نخل در این داستان چند نقش نشانه ای دارد: از سویی معرف مکان و جغرافیای داستان، یعنی جنوب است و از سویی دیگر، با مفهوم ریشه و استواری مرتبط است. نخل، همچنین با مفهوم آرزو پیوند می خورد و هم نشانه ایست برای رصد کردن پویایی یا قوس شخصیتی «ماهی».
در آغاز داستان، نخل بخشی از محیط آشنای ماهی است. تنهایی وجه مشترک «نخل» و «ماهی» است: « دلم می خواست بازی کنم؛ اما نمی شد برویم توی حیاط. از هوا آتش می بارید. هیچ کس در آن ظل گرما، تاب ایستادن در حیاط را نداشت، به جز آن نخل خرمای بیچاره که تنها و غریب ایستاده بود وسط باغچه.»
در این مرحله، نخل را می توان با تخیل، بازی، نیازهای عاطفی و خواسته های شخصی ماهی مرتبط دید؛ اما ارتباط ماهی و نخل، در طول داستان ثابت نیست. این ارتباط با فراز و فرود داستان متحول می شود.
«ماهی» در پاره های ابتدایی داستان، از گذشته می گوید تا نگاه کنونی اش به «نخل» معنا پیدا کند:
«کوچک تر که بودم، خیلی تحویلش نمی گرفتم! حتی بعضی وقت ها آدامسم را می چسباندم به تنه اش یا لگدش می زدم، اما یک بار که مامان دید، گفت: «بچه! نکن خو…! نخل ها هم آدمن! اذیتشون کنی، قهرشون می گیره! خودت خوشت می آد کسی بهت لگد بزنه؟» گفتم: «نه!» گفت: «خب! قربون آدم چیز فهم! داری بزرگ می شی!» یک بار هم می خواستم از نخل بالا بروم و خرما بچینم، گفت: «مگر نگفتمت نخل ها هم آدمن؟! وقتش که شد، خودش مثل آدم برات از خرماش می ریزه!» گفتم: «پس اینا که با “پرونگ” می رن از نخل بالا چی؟» اول به حرفم خندید، بعد زیر لبی یک چیزی گفت، یک چیزی شبیه «دردت به جونُم!» یا مثلا «پدر سوخته» خنده اش که تمام شد، گفت: «زیاده خواهن خو! درختا خودشون سهم آدمیزاد رو می ریزن زمین! اونا که بالا دستن، سهم پرنده هان.» از آن روز به بعد، من نخل ها را یک نفر آدم به حساب آوردم و دلم از سهم پرنده ها نخواست.»
«ماهی» متاثر از حرف های «بی بی»، نخل را «نخل آرزوها» می نامد و انتظاراتی از آن دارد. در این مرحله، «نخل» را می توان با تخیل، بازی، نیازهای عاطفی و خواسته های «ماهی» مرتبط دید. زمانی که آرزوهای «ماهی» برآورده نمی شود، واکنشی از جنس خشم و تردید و پرسش نشان می دهد:
«یک دفعه چشمم افتاد به توپ کم باد گوشه حیاط. قبل از اینکه جنگ شروع بشود، با این توپ چقدر وسطی بازی می کردیم. با این که بی حوصله بودم، جلوتر رفتم و توپ را آوردم. کاشتمش رو به روی نخل آرزویم، بعد یک ضربه محکم بهش زدم. توپ درست خورد به کمر نخل…دیگر دوستش نداشتم. سرش داد کشیدم و گفتم: «بازی کن! اگر آدمی، بازی کن دیگه! نمی بینی هیچ کس نیست با من بازی کنه؟ یالا.» گریه ام گرفت. نخل آرزو ساکت بود. هیچ چیز نمی گفت و فقط بربر نگاهم می کرد… نگاهش کردم و گفتم: «پس تمام قصه هایی که مامان و بی بی از نخل ها می گفتند، الکی بود، آره؟…»
اما در ادامه داستان باز هم این ارتباط متحول می شود. اینبار هم نقش مادر و مادربزرگ در این تغییر پررنگ است؛ تغییری که در فرجام داستان، منجر به شکل گیری مفاهیمی چون حس تعلق، اعتماد، استواری و امید می شود:
«… وانت حرکت کرد. تاج نخل از دیوار حیاط پیدا بود. همان طور که توی وانت تکان تکان می خوردیم و از خانه دور می شدیم، به نخل آرزو نگاه کردم و برای آخرین بار تمام حرف های توی دلم را به نخل گفتم. می دانستم که صدایم را می شنود، همان طور که صدای بی بی را قبل از من شنیده بود. می دانستم که نخل هم یک نفر آدم است و وقتی بی بی می گوید “از هیچی نترس و سر پا بمون” حتما به حرفش گوش می کند! می دانستم که ما باز به خانه مان بر می گردیم و شهر ما دوباره برای همیشه برای خود خودمان می شود.»
***
می توان به سخن خالق «سرگذشت نارنیا» در ابتدای این نوشتار باز گشت. مخاطب با خواندن «نخل ماهی» در متن غوطه ور می شود؛ با «ماهی» و رنج ها و مصائبش همراه می شود؛ اما در نهایت از طریق خواندن متن، جنگ را از پس سال ها با چشم خود می بیند.
منابع و ارجاعات:
۱- سی. اس. لوئیس، نویسنده و منتقد انگلیسی و نویسنده مجموعه «سرگذشت نارنیا» (۱۹۶۳- ۱۸۹۸ م) در کتابی با عنوان «آزمایشی در نقد»:
Lewis, C. S. An Experiment in Criticism. Cambridge: Cambridge University Press, ۱۹۶۱, p. ۱۴۱.
۲- مطالعات ادبیات کودک/ راهنمای روش پژوهش. ویراستاران: ام.ا. گرنبی و کیمبرلی رنولدز. مترجم: محبوبه فرهنگی. انتشارات مدرسه: ۱۳۹۹. صفحه ۲۱۹
۳- همان منبع. همان صفحه
۴- درآمدی بر رویکردهای زیبایی شناختی به ادبیات کودک. ماریا نیکولایوا. دکتر مهدی حجوانی، فاطمه زمانی. انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. صفحه ۴۰۸
۵- همان منبع. همان صفحه
۶- دیگرخوانی های ناگزیر (رویکردهای نقد و نظریه ادبیات کودک). مرتضی خسرونژاد. انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. چاپ دوم: ۱۴۰۰، صفحه ۹۵
۷- همان منبع، صفحه ۹۹
۸- همان منبع، صفحه ۱۰۲
۹- همان منبع، صفحه ۱۰۴
۱۰- همان منبع، صفحه ۱۰۵
۱۱- درآمدی بر رویکردهای زیبایی شناختی به ادبیات کودک. ماریا نیکولایوا. دکتر مهدی حجوانی، فاطمه زمانی. انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. صفحه ۴۰۹
۱۲- همان منبع، صفحه ۱۱۱
