فوکویاما معتقد است لیبرالدموکراسی بهترین گزینه است زیرا نظامهای جایگزین نتوانستهاند راه بهتری برای تضمین آزادی و برابری ارائه کنند.
باشگاه خبرنگاران جوان - وقتی «فرانسیس فوکویاما» در سال ۱۹۹۲ از «پایان تاریخ» نوشت، خیلیها تصور کردند با پیروزی بیچونوچرای دموکراسی لیبرال، جهان بالاخره به آخر خط رقابتهای بزرگ رسیده و قرار است آب خوشی از گلویمان پایین برود. اما دود و آتش ۱۱ سپتامبر، باتلاق جنگهای عراق و افغانستان و بعدتر ظهورِ توفانی دونالد ترامپ، این خوشبینی لاکچری را چنان به باد داد که نظریه مشهور او یکشبه تبدیل شد به مأمنی برای تیرهای انتقاد. حالا، اما فوکویاما در خودزندگینامه تازهاش آستین بالا زده تا ثابت کند آن چیزی که دیگران از حرفهایش فهمیدهاند، فرسنگها با آنچه در سر داشته فاصله دارد؛ گویی میخواهد بگوید: «اصلاً منظورم این نبود!»
فرانسیس فوکویاما نزدیک به سه دهه است که باید به این اتهام تکراری جواب بدهد. اینکه آیا واقعاً فکر میکرد تاریخ به پایان رسیده و از این به بعد قرار است همه در صلح و آرامش زندگی کنند؟ آخر کتاب مشهور او، «پایان تاریخ و واپسین انسان» که سال ۱۹۹۲ منتشر شد، چنان برداشتی به جا گذاشت که انگار با فروپاشی دیوار برلین و شکست کمونیسم، بشر به مقصد نهایی خود رسیده است؛ لیبرالدموکراسی پیروز شده، رقیبانش را از میدان بیرون کرده و حالا دیگر همه میتوانند روی صندلیهای راحتی ارزانقیمتشان لم بدهند و به سلامتی پایان کشمکشهای تاریخی، جامی بنوشند.
حالا فوکویاما میگوید این تصویر، دستکم آن چیزی نیست که او نوشته است. اگر خوانندگان، کتاب را تا آخر میخواندند، شاید متوجه میشدند که قرار نیست پایان تاریخ، پایان دردسرهای بشر باشد. برای همین با انتشار خودزندگینامهای به نام «در قلمرو واپسین انسان» میخواهد از شر شهرتی خلاص شود که ظاهراً دیگر طاقت تحملش را ندارد. فوکویاما اصرار دارد که هرگز آن خوشبین سادهلوحی نبوده که مخالفان و حتی برخی طرفدارانش تصور میکنند.
از نظر او، «پایان تاریخ» یعنی لیبرالدموکراسی، در مقایسه با نظامهای سیاسی رقیب، برتری خود را ثابت کرده و این به معنای این نیست که از فردای انتشار کتاب، جنگ و بحران و اختلاف از زندگی بشر پاک شود.
او در مقالهای که مقدمه کتاب شد، نوشته بود: «پایان تاریخ، دوران بسیار غمانگیزی خواهد بود». سر بسته بگویم یعنی ما مخاطبان کمی در فهم منظور فوکویاما دچار سوءتفاهم شدیم. آتلانتیک، اما از قول گال بکرمن مینویسد که خیر، ما خیلی هم خوب متوجه شدیم که کتاب چه میگوید. فوکویاما کتابش را در دورانی نوشت که آمریکا سرمست از پیروزی در جنگ سرد بوده و دیوار برلین به تلی از آوار تبدیل شده بود. آن روزها، شکست رقیب ایدئولوژیک غرب این تصور را تقویت میکرد که لیبرالدموکراسی دیگر جایگزین جدیای پیش رو ندارد. اما سه دهه بعد، حملات ۱۱ سپتامبر، جنگهای عراق و افغانستان و ظهور دونالد ترامپ تصویری بسیار متفاوت از آینده ساخت. حالا جهان نهتنها به آرامش نرسیده؛ بلکه خود دموکراسیهای غربی هم با بحران و بیاعتمادی روبهرو هستند.
البته فوکویاما این تحولات را نادیده نمیگیرد، اما گال بکرمن معتقد است او هنوز بیش از اندازه در موضع دفاع از نظریهاش ایستاده است. فوکویاما میخواهد روشن کند که از ابتدا هم هشدار داده بود؛ بااینحال، کمتر حاضر است بپذیرد که بعضی از دیدگاههای اولیهاش را ناچار شده تعدیل کند.
در کتاب تازهاش، لیبرالدموکراسی دیگر آن افق روشن و مطمئنی نیست که پس از پایان جنگ سرد به نظر میرسید و حالا بهتر است بگوییم که بیشتر شبیه بنبستی تاریک است که راه خروج روشنی از آن دیده نمیشود. خودزندگینامه هم ظاهراً قرار است راهی برای فهم این تغییر فکری باشد، اما خیلی موفق نبوده. لااقل در بخشی از آن. فوکویاما داستان زندگیاش را تا حدود صفحه ۶۰ دنبال میکند و بعد، حکایتهای شخصی جای خود را به شرح و بسط ایدههای نظری میدهند.
در میان خاطرات کوتاه، ماجرای آزمونهای دروغسنجی سازمان سیا هم دیده میشود؛ آزمونهایی که او در دوران فعالیتش بهعنوان تحلیلگر سیاست خارجی، بارها در آنها به دردسر افتاد. او همچنین از پدرش مینویسد؛ جامعهشناسی لیبرال که عقاید محافظهکارانه پسرش را نتیجه شستوشوی مغزی میدانست. اما این خاطرات آنقدر گسترش پیدا نمیکنند که بتوانند پیوند روشنی میان زندگی شخصی فوکویاما و تحول اندیشهاش برقرار کنند. در عوض، بخش مهمی از کتاب به فاصلهگرفتن او از دوستان و همفکران نومحافظهکارش اختصاص دارد. فوکویاما در سالهای نخست فعالیت فکریاش به چهرههایی نزدیک بود که بعدها از حامیان حمله به عراق شدند. اما جنگ ۲۰۰۳ و آشفتگیهای پس از آن، نقطه عطفی در نگاه او بود.
او بهتدریج از این باور فاصله گرفت که میتوان دموکراسی را با کنارزدن یک حکومت و برگزاری انتخابات در کشوری دیگر برقرار کرد. تجربه عراق و افغانستان به او نشان داد ساختن دولت مدرن، ایجاد نهادهای کارآمد و تضمین حاکمیت قانون، بسیار دشوارتر از آن چیزی است که تصور میشد. با اینکه همچنان به آرمانهای دموکراسی باور دارد، اما دریافته است دموکراسی گردی جادویی نیست که بتوان آن را روی هر کشوری پاشید و انتظار داشت همهچیز درست شود.
باوجود این عقبنشینیها، فوکویاما هنوز معتقد است لیبرالدموکراسی بهترین گزینه موجود است؛ نه به این دلیل که بینقص است؛ بلکه، چون نظامهای جایگزین نتوانستهاند راه بهتری برای تضمین آزادی و برابری ارائه کنند. از نظر او، انسانها بیش از آنکه فقط به رفاه و امنیت نیاز داشته باشند، میخواهند ارزششان به رسمیت شناخته شود. این میل به احترام و دیدهشدن، یکی از دلایل جذابیت دموکراسی است؛ نظامی که دستکم در اصل، همه را در برابر قانون برابر میداند.
اما اینجا یک تناقضی وجود دارد که مورد توجه قرار نگرفته. اینکه حتی وقتی انسانها به امنیت و برابری نزدیکتر میشوند، باز هم ممکن است احساس کنند چیزی کم دارند. زندگی آرام و روزمره، برای برخی بهاندازه کافی هیجانانگیز نیست و میل به مبارزه میتواند آنها را به سمت نظریههای توطئه، رهبران قدرتمند و جنبشهای ضددموکراتیک بکشاند.
فوکویاما بخشی از آشفتگی سیاسی امروز را نتیجه همین نارضایتی میداند؛ اینکه انسانها گاهی بهجای اصلاح نظامی که در آن زندگی میکنند، ترجیح میدهند آن را ویران کنند. برای همین میخواهد بگوید از ابتدا هشدار داده بود و کتاب تازهاش بار دیگر این هشدار را یادآوری میکند. اما همانطور که بکرمن اشاره میکند، این یادآوری چندان آرامشبخش نیست. مسئله این است که حتی اگر لیبرالدموکراسی بهترین نظام سیاسی موجود باشد، چگونه میتوان مردمی را راضی نگه داشت که خواستههایشان با رسیدن به رفاه و برابری تمام نمیشود؟ خلاصه اینکه همانطور که پیشتر گفتیم او بهجای پذیرش اشتباهاتش، همچنان دارد از دیدگاه قدیمیاش دفاع میکند؛ با اینکه خودش هم حالا نسبت به آینده دموکراسی بدبینتر شده است.
منبع: روزنامه قدس
