جوان آنلاین: دکتر سعید پورمهدیان، استاد دانشگاه صنعتی امیرکبیر، سالها از علم و آموزش گفت، به دانشجویانش کمک کرد و در کنار فعالیتهای دانشگاهی، به هنر و ادبیات علاقه داشت. اما زندگی او ناگهان با یک سردرد شدید و روزهایی پر از نگرانی به مسیری تلخ رسید. پس از اعلام مرگ مغزی، خانوادهاش در یکی از دشوارترین لحظات زندگی تصمیم گرفت کبد او را به بیماری نیازمند پیوند اهدا کند، تصمیمی که برای دخترش، یاسمن، در میان اندوه و دلتنگی، معنایی از ادامه زندگی دارد.
گاهی رفتن یک انسان، پایان حضور او در زندگی دیگران نیست. بعضی آدمها با خاطراتشان زنده میمانند، در ذهن شاگردانی که از آنها آموختهاند، در یاد خانوادهای که سالها با آنها زندگی کرده و شاید در زندگی بیماری که با دریافت عضوی پیوندی، فرصتی دوباره برای ادامه مسیر پیدا میکند.
برای یاسمن پورمهدیان، دختر دکتر سعید پورمهدیان، اهدای کبد پدر تصمیمی ساده نبود. او و برادرش باید در روزهایی که هنوز با ناباوری و اندوه فقدان پدر روبهرو بودند، درباره اهدای عضو تصمیم میگرفتند. تصمیمی که در نهایت با یادآوری خواست پدروشناختی که از شخصیت او داشتند، به آن رضایت دادند.
دکتر پورمهدیان، دانشیار مهندسی پلیمر و رنگ دانشگاه صنعتی امیرکبیر و عضو گروه آموزشی صنایع پلیمریزاسیون، سالهای زیادی را به تدریس، پژوهش و همراهی با دانشجویان اختصاص داده بود. با این حال، در روایت دخترش، او تنها یک استاد دانشگاه نبود، مردی شوخطبع، علاقهمند به هنر و حساس به احساسات دیگران که حتی در روزهای بیماری نیز میکوشید اطرافیانش را نگران نکند.
شبی که همهچیز تغییر کرد
یاسمن میگوید پدرش پس از درگذشت پدر خود در سال ۱۳۷۶، به فشار خون بالا مبتلا شد، مشکلی که به گفته او، در خانوادهشان سابقه داشت. سالها بعد، در جریان جنگ ۱۲روزه نیز یکی از دوستان بسیار نزدیک پدرش که برای او جایگاهی شبیه پدر داشت، جان باخت.. هفتم مهرماه امسال، وضعیت دکتر پورمهدیان ناگهان تغییر کرد. او در ساعات پایانی شب دچار سردرد شدید شد، استفراغ کرد و سمت راست صورتش بیحس شد. خانواده که نگران وضعیت او شده بود، با اورژانس تماس گرفت. یاسمن از تأخیر آمبولانس گلایه دارد. به گفته او، یکی از بستگانشان که پزشک بود خود را رساند و در پیگیری وضعیت پدرش کمک کرد. میگوید نخستین بیمارستانی که پدرش به آن منتقل شد، بیمارستان امامعلی کرج، دستگاه سیتیاسکن نداشت. دکتر پورمهدیان ابتدا به بیمارستان امامعلی و سپس به بیمارستان مدنی منتقل شد. سرانجام حدود ساعت ۸ صبح در بخش مراقبتهای ویژه بستری شد. اما به روایت یاسمن، نزدیک ساعت ۱۰ شب به خانواده گفته شد که برای دریافت خدمات تخصصی باید او را به بیمارستان سینا تهران منتقل کنند. انتقال و پذیرش نیز با دشواریهایی همراه بود و سرانجام روز پنجشنبه نهم مهرماه انجام شد. در تمام این مدت، خانواده امیدوار بود که درمان بتواند وضعیت او را بهبود ببخشد.
از آخرین دیدار تا خبر مرگ مغزی
به گفته یاسمن، در ابتدا خانواده تصور میکرد ممکن است پدرش تحت عمل جراحی قرار بگیرد، اما در آن مرحله چنین اتفاقی نیفتاد. خوردن و آشامیدن از راه معمول متوقف شد و درمان از طریق تزریق ادامه یافت. روز بعد، وضعیت او تغییر کرد، دیگر نمیتوانست صحبت کند و توانایی بلع خود را نیز از دست داده بود. یاسمن از آخرین باری یاد میکند که پدرش را در حالت هوشیاری دید. پس از آن، روزهای خانواده با انتظار در بیمارستان و گفتوگو با پزشکان گذشت.
او میگوید روز یکشنبه پزشک درباره ضرورت گذاشتن لولهای برای پدرش صحبت کرد. اما صبح دوشنبه، ساعت ۷:۱۰ دقیقه، بیمارستان با خانواده تماس گرفت و خبر داد که دکتر پورمهدیان برای انجام عمل اورژانسی به اتاق عمل منتقل شده است. بعدها خانواده متوجه شد که بر اثر پارگی آنوریسم، خونریزی مغزی رخ داده بود. لولهای برای تخلیه خون گذاشته شد، اما وضعیت به مرحلهای رسیده بود که امید به بازگشت او بسیار اندک بود. یاسمن میگوید به خانواده اعلام شد، سطح هوشیاری پدرش بسیار پایین است و احتمال زنده ماندنش بسیار کم برآورد میشود.
با وجود این، خانواده همچنان امیدوار بود. آنها میخواستند باور کنند شاید درمان اثر کند، وضعیت مغز بهتر شود و پدر دوباره چشم باز کند. روز سهشنبه، پزشکان گفتند خون جذب شده است، اما فشار داخل مغز همچنان بالا و سطح هوشیاری پایین باقی مانده است. پس از معاینات و بررسیهای بیشتر، پزشکان درباره از بین رفتن پاسخهای مغزی و باقی ماندن واکنشهای مربوط به ساقه مغز توضیح دادند. سرانجام، خانواده با تشخیص مرگ مغزی روبهرو شد، خبری که معنای آن برای نزدیکان دکتر پورمهدیان فراتر از یک اصطلاح پزشکی بود.
تصمیمی میان اندوه و بخشش
یاسمن میگوید وقتی موضوع اهدای عضو مطرح شد، او و برادرش تردید داشتند. آنها میخواستند بدانند روند اهدا چگونه است، چه اعضایی برداشته میشود و پس از انجام عمل چه اتفاقی برای بدن پدرشان خواهد افتاد. یاسمن از پزشک درباره جزئیات فرایند پرسید، پرسشهایی که در آن شرایط برایش اهمیت زیادی داشت. در همین روزها، خاطرهای از گذشته به ذهن یاسمن رسید. پدرش یک بار گفته بود کارت اهدای عضو گرفته است. این خاطره در تصمیمگیری خانواده اهمیت پیدا کرد. برادر یاسمن نیز به او گفت اگر پدرشان خودش چنین انتخابی کرده بود، با اهدای عضو موافق است. سرانجام خانواده با اهدای عضو موافقت کرد. کبد دکتر پورمهدیان برای پیوند مناسب تشخیص داده شد و بنا بر اطلاعاتی که خانواده دریافت کرد، این عضو به بیماری نیازمند پیوند اهدا شد. این تصمیم به معنای پایان اندوه نبود. هیچ پیوندی نمیتواند جای خالی پدر را پر کند و هیچ اتفاقی نمیتواند سالهای زندگی مشترک را به گذشته بازگرداند. با این حال، برای یاسمن این امکان وجود داشت که فقدان پدرش، در کنار تمام تلخیهایش با فرصتی تازه برای زندگی انسانی دیگر همراه شود.
امید به دیداری در آینده
یاسمن امیدوار است شاید پس از حدود یک سال و نیم، امکان دیدار با دریافتکننده کبد پدرش فراهم شود. او میخواهد بداند انسانی که این عضو را دریافت کرده، اکنون چه وضعیتی دارد و زندگیاش چگونه پیش میرود. یاسمن دوست دارد از نزدیک ببیند که تصمیم دشوار خانواده چه معنایی در زندگی انسانی دیگر پیدا کرده است. شاید روزی بتواند در کنار دلتنگی، احساس کند انتخاب آن روزها فرصتی برای ادامه زندگی به فرد دیگری داده است.
مردی فراتر از عنوان دانشگاهی
یاسمن نمیخواهد پدرش تنها با عنوان استاد دانشگاه شناخته شود. دکتر پورمهدیان به هنر علاقه داشت، خوشنویسی میکرد، با انجمن خوشنویسان ارتباط داشت و ساز مینواخت. در کنار فعالیت علمی، برای هنر و زیبایی نیز در زندگی خود جایگاهی قائل بود. به گفته دخترش، پدرش معمولاً خود را «معلم» معرفی میکرد، نه اینکه از همان ابتدا عنوان استاد دانشگاه را پیش بکشد. گاهی دیگران بعدتر متوجه جایگاه علمی او میشدند. او رابطهاش با دیگران را بر پایه عنوان و موقعیت تعریف نمیکرد و به احساسات اطرافیانش توجه داشت.
یکی از خاطرات یاسمن از روزهای پایانی زندگی پدر، تصویری روشن از همین ویژگی است. زمانی که دکتر پورمهدیان هنوز توانایی محدودی برای ارتباط داشت، نام دخترش را با دست چپ روی کاغذ نوشت با اینکه راستدست بود. در آن شرایط، وقتی خودش با بیماری سختی روبهرو بود، هنوز به فکر حال دخترش بود. برای یاسمن، این خاطره یادآور پدری است که حتی در روزهای دشوار نیز میکوشید از نگرانی اطرافیانش کم کند.
خانوادههای اهداکننده تنها نمانند
یاسمن در کنار روایت زندگی پدرش، بر نکتهای مهم تأکید میکند: خانوادههایی که با مرگ مغزی عزیزشان روبهرو میشوند، نباید احساس کنند برای اهدای عضو تحت فشار قرار گرفتهاند. به باور او، اندوه ناشی از چنین فقدانی بهاندازه کافی سنگین است. خانواده باید فرصت داشته باشد پرسشهایش را مطرح کند، درباره روند اهدا اطلاعات روشن دریافت کند و با آگاهی و رضایت تصمیم بگیرد. برخورد همدلانه و پاسخگویی به نگرانیها میتواند به خانواده کمک کند در شرایطی دشوار، انتخابی متناسب با خواست خود و عزیز ازدسترفتهاش داشته باشد.
