وارد کوچه که شدم، بوی بدن سوخته میآمد؛ به من گفتند: «برو تریاژ کن.» یعنی برو تفکیک کن، ببین کی زنده است، کی حالش وخیم است و کی شهید شده است.
باشگاه خبرنگاران جوان - زهرا کوچال پرستار بیمارستان حضرت ابوالفضل (ع) میناب است، دختری که هزار کیلومتر از خانواده اش فاصله دارد و چند سال است که در میناب خدمت میکند.
زهرا خواهر من است، خواهری که بعد از اسفند ۱۴۰۴ دیگر اورا مثل قبل ندیدم، جنگ همه ما را بزرگتر کرده بود و زهرا را بیشتر!
در این ۸ ماه بارها خواستم از او درباره میناب بپرسم، اما هر بار طفره میرفت و دوست نداشت از آن روز چیزی بگوید.
زهرا، در تمام جنایاتی که در میناب اتفاق افتاده بود در بیمارستان شیفت بود، از حمله به مدرسه تا حمله به لنج و عروسی کوهستک.
راضی کردنش برای صحبت از داغ میناب، هنوز سخت است. اما حالا که روز پرستار است، شاید بهترین فرصت باشد برای گفتن از روزهایی که خودش میگوید زندگیاش را کاملا عوض کرده است.
در ادامه، روایت دیدهها و شنیدههای او از فاجعه حمله آمریکا به مدرسه میناب را میخوانید.
ساعت ۸ صبح از شیفت آمدم. خسته بودم و اخبار را چک نکرده بودم. حدود ساعت ۱۱ بود که دیدم خانه لرزید. چون اینجا معمولاً زلزله زیاد میآید، اول فکر کردم شاید خودم بد متوجه شدم و شاید سرگیجه است. بار دوم دیگر گفتم احتمالاً زلزله است. لباس پوشیدم و رفتم بیرون.
خانهمان در فاصله حدود ۲ کیلومتری محل حادثه بود. رفتم بیرون و دیدم مردم همه بیرون آمدهاند. سمت چپم را نگاه کردم، مردم را دیدم که همه بیرون بودند. سمت راستم را نگاه کردم، دیدم دود خیلی بلند و سیاهی بهوضوح پیداست. آنجا فهمیدم که این دود، دود انفجار است. دختر همسایه هم که این صحنه را دید، همانجا از شدت فشار، محکم سرش را به زمین کوبید و شروع کرد به جیغ زدن. دختری حدوداً ۲۰ ساله بود. در آن چند ثانیه، این فکر از ذهنم گذشت که جنگ شده و حالا ما آواره شدهایم. انگار آن تصویری که سالها از سوریه دیده بودیم، در لحظه احساس کردم برای ما اتفاق افتاده است. من تا حالا جنگ ندیده بودم، حتی یک انفجار معمولی هم ندیده بودم.
«بابا، میناب را زدند»
آمدم خانه، زنگ زدم به بابام. با صدایی که میلرزید به او گفتم: «بابا، میناب را زدند!» بابا گفت: «نگران نباش، فقط از مراکز نظامی فاصله بگیر و برو جایی که مراکز نظامی نباشد.»
گوشی و شارژرم را برداشتم و گفتم باید بروم. از میناب که قطعاً نه، گفتم بروم بیمارستان! چون میدانستم که قطعاً بیمارستان الان غلغله است. بیرون همه در جوش و خروش بودند. نمیدانستم چطور خودم را به بیمارستان برسانم.
فقط گفت بشین!
دیدم یکی از همسایهها ماشینش را روشن کرده. یک خانم و آقایی بودند. گفتم: «آقا شما میخواهید بروید؟ میشود من را با خودتان ببرید؟» راننده فقط گفت: «بنشین.» اصلاً اهمیت نداشت که من کی هستم و کجا میروم. فقط گفت بنشین.
یکمرتبه خانمی آمد با لباس خانه، دست یک بچه ۵ ساله را داشت و هراسان آمد و گفت: «خانم، مدرسه را زدند، من را ببرید مدرسه.» من با قاطعیت گفتم: «نه، مدرسه را نزدند، درمانگاه را زدند.» درمانگاه و مدرسه فاصله نزدیکی به هم داشتند، اما من اصلاً نمیدانستم که در آن کوچه مدرسهای هم وجود دارد.
اگر میخواهی کمک کنی برو مدرسه!
همراه این خانم و خانواده راه افتادیم سمت محل انفجار. من که مطمئن بودم درمانگاه را زدند، اما آن خانم تمام مسیر جیغ میزد و گریه میکرد و میگفت: «من بچهام تو مدرسه است...» اینقدر شرایط پر استرس بود که اصلاً تصویر این خانم در حافظهام نمانده.
رسیدم به درمانگاه. درمانگاه اول بلوار بود. به نگهبان گفتم: «آقا در را باز کن، من بیایم.» در درمانگاه را بسته بودند، نه اینکه تعطیل باشد، برای اینکه کسی وارد نشود درب را بسته بودند. گفت: «خانم کجا میروی؟» گفتم: «آقا، آنهایی که داخلاند همکارانم هستند.» مرد نگاهی به من کرد و گفت: «خانم، نمیتوانی بروی داخل.»
همانجا یکی از پرستاران درمانگاه من را دید. گفت: «خانم، پرستاری؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس بریم بیمارستان کمک بدیم. من هم پرستارم، میخواهم بروم آنجا. برو بشین تو ماشین، بریم سمت بیمارستان.» تا ماشین دویدیم و چندبار هم مسیر را گم کردیم. اینقدر حالش خراب بود که ماشینش را گم کرده بود.
مدرسه را زدند
همینطور ماشین بود که میرفت و میآمد، همه داشتند میدویدند. نه اینکه فرار کنند، هرکس دنبال چیزی بود و معلوم بود همه به محل حادثه میروند.
نشستم توی ماشین. راننده گفت: «صبر کن تا پزشک بیاید.» دو دقیقه نشستم، گفتم: «من نمیتوانم بشینم.» رفتم بیرون و گفتم: «من باید بروم داخل درمانگاه.» راننده گفت: «خانم، مدرسه را زدند! درمانگاه را نزدند! میخواهی کمک کنی، برو مدرسه، داخل کوچه است.»
گفتم: «چی؟ مدرسه را زدند؟»
یاد حرف بابا افتادم: «از مناطق نظامی فاصله بگیر.»، اما من حالا در وسط منطقه بمباران شده بودم. وسط حیاط مدرسه. کل فاصله درمانگاه تا مدرسه را دویدم و بلند تکرار میکردم: «مدرسه را زدند!» نه اینکه بخواهم کسی بشنود، از شدت شوک با خودم حرف میزدم. آخر اصلاً باورم نمیشد.
وارد کوچه شدم، بوی بدن سوخته میآمد. این بو را هنوز در مشامم احساس میکنم.
یک موتوری از کنارم رد شد. دو تا آقا بودند و یک دختر بچه را فقط گذاشته بودند روی پاهاشان و بلند داد میزدند: «ای وای...»
من کسی را زنده پیدا نکردم!به مدرسه که رسیدم، یک آمبولانس ایستاده بود. سریع رفتم سمت همکارانم و گفتم: «من چه کاری انجام بدهم؟» به من گفتند: «برو تریاژ کن.» یعنی برو تفکیک کن، ببین کی زنده است، کی حالش وخیم است و کی زنده نیست.
رفتم جلو و دیدم چیزی شبیه موکت کشیده شده است و سه پیکر زیر آن موکت بود. رفتم جلوتر، دو تای دیگر بود که رویشان چادر کشیده بودند. پیکر دو تا بچه!
یک مأمور آنجا بود و به من گفت: «جلوتر نرو.»
برگشتم سمت آمبولانس و به همکارانم گفتم: «من کسی را زنده پیدا نکردم...»
یک دختر بچه توی آمبولانس بود که موج انفجار پرتش کرده بود. رفتم بهش رسیدگی کنم. دختر بچه با هراس به من میگفت: «خاله، من چی شدم؟»
با آمبولانس رفتیم سمت بیمارستان. رسیدیم بیمارستان. جلوی در اورژانس پر بود از جمعیت. آمدم داخل. رئیس از من پرسید: «چند نفر آنجا شهید شدند؟» گفتم: «من فقط ۵ تا پیکر دیدم.»، چون فقط همانها را دیده بودم.
رفتم اتاق احیا. پر بود از بچههای بیحال، سوختگیهای صورت، سوختگی شکم. ما سه تا تخت احیا داریم، سه تا تخت احیا توی اورژانس است. آن موقع شاید بالای ده تا تخت بود. هرکس داشت یکی را احیا میکرد. اینها کسانی بودند که زنده بودند، چون اگر فوت شده بودند وارد اتاق احیا نمیشدند. کسانی بودند که باید احیا میشدند.
بچهای بود که ۷ سال بیشتر سن نداشت و داشتیم ماساژ قلبی میدادیمش که شهید شد.
بچه من را ندیدی؟
در بخش، مادرانی بودند که میآمدند و از دانشآموزانی که هوشیار بودند اسم بچهشان را میآوردند و میپرسیدند مثلاً:» محمد منو ندیدی؟» یا «فلانی، تو دختر منو ندیدی؟» یعنی دنبال یک نشانی از بچهشان بین بقیه بچهها بودند.
توی همان شلوغی، یکی از بچهها که فکر میکنم کلاس اولی بود، به من میگفت: «خاله، من جانباز شدم الان؟»
این را که شنیدم، دلم میخواست همانجا جان بدهم.
کاورها رفته رفته کوچک میشدند. کاورهایی که ما میدیدیم، آن موقع معلوم بود تویشان پیکر است. اما به تدریج که آواربرداری کردند، ما دیگر فقط کاورهای مچالهشده داشتیم. یعنی انگار داخلشان فقط یک مشت از یک پیکر بود و این کل پیکر بود. تکهتکه و قطعهقطعه آوردند. دقیقاً اندازه یک مشت دست.
بیمارستان پر بود از کادر درمان
ساعت ۱ ظهر شد و توی بیمارستان همه همکاران آمده بودند. حتی کسانی که دیگر در این بیمارستان کار نمیکردند. کسانی که فکر میکردند که شاید بتوانند حتی در حد یک پانسمان کردن هم کمک کنند.
بینشان مردی بود که لباس بلوچی سفید پوشیده بود. نمیدانم از کجا بود، اما او هم آنجا داشت پانسمان میکرد. یا پزشکان ما که حتی قرارداد با بیمارستان نداشتند، همه بودند. من خودم هم شیفت نبودم، اما هرکسی عضو کادر درمان بود، محال بود بنشیند توی خانه!
بیمارستان حضرت ابوالفضل پر بود از کادر درمان.
میخواهم بروم درمانگاه
شنیدم درمانگاه هم مجروح بردند. رفتم به مسئول بخشمان گفتم: «من میخواهم با همین آمبولانس بروم درمانگاه کمک بدهم.» گفت: «نه، بمان همینجا. شما بخش اورژانسی اینجا بیشتر بهت نیاز دارند.»
آمبولانس که رفت، چند دقیقه بعد خبر دادند که درمانگاه را زدند! و یکی از تکنسینهای داروخانه هم شهید شده بود.
یک حضور و غیاب متفاوت
یک لیست اسامی برایمان آوردند که روی دیوار در ورودی اورژانس بچسبانیم. تمام جمعیت به سمت برگه هجوم برد. چرا؟ برای اینکه میخواستند خبری از بچههایشان بشنوند؛ مجروح است، زنده است یا شهید شده. بچههایی که این خانوادهها صبح راهی مدرسه کرده بودند، حالا شده بودند یک لیست روی دیوار اورژانس. پدر و مادرها خبر از زنده بودن یا نبودنش میخواستند. چه لیست حضور و غیاب غمباری!
کاور را باز کن شاید او را بشناسم
مادری میگفت: «تو این کاور را باز کن، شاید من از روی جورابش بشناسم.» کاور را باز میکردی، از کمر به پایین بود. فقط سر بود. یک قلم پا بود. بچهها را از روی اینها تشخیص میدادند. از روی انگشتر دستشان میشناختند. از النگو، از جوراب پا عکس میگرفتیم و مجبور بودیم اینها را به خانوادهها نشان بدهیم تا بچهشان را پیدا کنند. بچههایی که هرکدامشان عزیز خانوادهای بودند و حالا فقط باید با نشانهای پیدا میشدند.
روز بعد؛ دیگر کسی دنبال زندهها نبود
روز بعد انگار همه دیگر ناامید شده بودند. من صبح روز بعدش دوباره شیفت بودم. ساعت پنج عصر من دیگر آمدم خانه. صبح روز بعد شیفت بودم و همچنان جسد میآوردند، پیکر میآوردند. اینجا دیگر همه ناامید شده بودند.
اینجا دیگر دنبال این نبودند که جگرگوشه شان زنده پیدا شود. روز بعد کسانی که من دیدم دنبال این بودند که نه بچهشان، فقط بخشی از پیکر فرزندشان پیدا بشود. بچهشان دیگر شهید شده، فقط پیکرش پیدا بشود.
این بوی پیکر کودک است!
بویی که اجیاد بچهها روز بعد از جنایت گرفته بود، اصلا قابل گفتن نیست، این بوی پیکر یک کودک بود. یعنی اگر آن مسئولی که دارد میرود آنجا مذاکره میکند، آن روز آنجا بود و میدید این بچه مظلوم پیکرش زیر آن آوار چه بویی گرفته، شاید طور دیگری پیش میرفت...
پدری همراه پیکر یک کودک آمد، گفت: «زهرای بابا، کجا رفتی؟ بابا! زهرای بابا...» واقعاً دیدن این صحنهها و تعریف کردنشان کارسختی است، هیچوقت فکر نمیکردم در گوشهای از جهان که شهر خودم نیست، بروم خدمت کنم و بگویم من همچین اتفاقی را دیدهام.
گفتند بیمارستان را میزنند، اما ...
ظهر بود. نمیدانم ساعت چند بود. نمیدانم کی گفت. نمیدانم رسمی بود یا نه. ولی گفتند: «بیمارستان رو قراره بزنن.» هنوز هم نمیدانم راست بود یا نه. خیلی هم از بیماران رفتند و حق داشتند. شاید طرف بچهاش تو خانه بوده، شاید طرف سرپرست یک خانوار بوده. ولی کارکنان بیمارستان تکان نخوردند!
رئیس بیمارستان آمد برای اینکه دلگرمی بدهد گفت: «من توی جنگ بودم. ما جنگ را دیدیم. یه وقت نترسید، هیچی نیست.»
پیش خودم گفتم چقدر زشت است اگر بخواهیم بترسیم... ما داریم خدمت میکنیم. اگر خانهی مسکونی بود میگفتند تخلیه کنید، ما تخلیه میکردیم.
اما آدم محل خدمتش را چطور میتواند ترک کند؟ میتواند ول کند برود؟ هیچکسی از جایش تکان نخورد، مثل روال عادی.
شبی که عروسی کوهستک عزا شد...
شب حمله به مراسم عروسی کوهستک عکسی از پخش شد از اورژانس که خیلی چرخید. من آنجا بودم، این بچه از دردش گریه نمیکرد. من باهاش داشتم صحبت میکردم. نمیگفت اینجام درد میکنه. گفتم: «درد داری؟» میگفت: «نه، شش تا موشک زدن بهمون.» نمیدانم پسر بچه چند سالش بود. میخورد بالای ده سالش باشد میگفت: «شش تا موشک بهمون زدن. برادرم کجاست؟»
اون شب، اون بچههایی که در عروسی بودند شوکه شدند، آسیب روحی دیدند! پیش خودم گفتم که کاش درک نکنند که چه اتفاقی افتاده. فقط بگویند جایی، مثلا دستمان درد میکند. من دارویی، مسکنی بزنم، دردش آرامتر شود. ولی اینها ترسیده بودند. یعنی دیگر کاری از دست من برنمیآمد آن لحظه. جز اینکه بنشینم با آنها صحبت کنم... که حتی وقتی این کار را هم نداشتم. از بس مجروح و شهید میآوردند.
من همکاری دارم که دوتا بچهاش در مدرسه میناب بودند. یک بچهاش پیدا شد و یک بچه اش روز بعد فکر کنم پیدا شد و شهید شده بود. کلاس اولی بود.
بچهای بود که روز حمله خودش را از پنجره مدرسه انداخته بود پایین، زنده مانده بود، اما فکر کنید چه میشود که یک بچه حاضر است خودش را پرت کند پایین؟ الان این بچه زنده مانده، اما با چه ترومایی داد زندگی میکند؟
یادآوری اینها برایم دردناک است. اما سعی میکنم گوشه ذهنم نگه شان دارم و یادم بماند که چه روزهایی را از سر گذراندیم...
منبع: فارس
