آن کارسن، برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۶، در «اتوبیوگرافی سُرخ» با بازآفرینی اسطوره گریون و هراکلس، از عشق و ویرانیِ هیولایی می‌نویسد که می‌خواهد داستان زندگی‌اش را خودش روایت کند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – آریامن احمدی، نویسنده و روزنامه‌نگار: بعضی کتاب‌ها را می‌خوانیم و دوستشان داریم؛ بعضی دیگر به ما یادآوری می‌کنند که ادبیات هنوز می‌تواند غافلگیرمان کند، مرزهای میان ژانرها را به هم بریزد و از دل داستانی چند هزارساله، چیزی به‌شدت شخصی و امروزی بیرون بکشد. «اتوبیوگرافی سُرخ» اثر آن کارسن برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۶ که اکنون با ترجمه قاسم نجاری از سوی نشر بان به فارسی منتشر شده، از همین دسته است؛ کتابی که شعر است و رمان، اسطوره است و زندگی روزمره، داستان عشقی و روایتی از بلوغ، و در عین حال اثری سرشار از طنزی که گاهی درست در لحظه‌ای ظاهر می‌شود که انتظارش را نداریم. کارسن در این کتاب به سراغ هیولایی از اسطوره یونان می‌رود تا از عشق، تنهایی، تفاوت و دشواری ساختن هویتی مستقل حرف بزند؛ از تجربه انسانی که می‌خواهد خودش را تعریف کند، نه آن‌طور که دیگران درباره‌اش تصمیم گرفته‌اند.

شخصیت اصلی داستان، گریون، موجودی سرخ‌رنگ و بال‌دار است که ریشه در روایت دهمین خوان هراکلس دارد. در اسطوره یونانی، هراکلس برای به دست‌آوردن گاوهای سرخ گریون، این هیولا را می‌کُشد؛ اما کارسن تصمیم می‌گیرد داستان را از سوی دیگر روایت کند. به جای آنکه قهرمان پیروز را در مرکز صحنه نگه دارد، به موجودی صدا می‌بخشد که در روایت اصلی چیزی جز مانعی برای قهرمان نیست. این جابه‌جایی، اساس دگرگونی اسطوره در دست‌های او است: هیولا دیگر صرفا موجودی ترسناک نیست که باید نابود شود؛ انسانی است با خاطرات، میل‌ها، ترس‌ها و قلبی که می‌تواند بشکند. کارسن به شخصیتی که تاریخ ادبیات از او یک قربانی خاموش ساخته، فرصت می‌دهد زندگی خودش را روایت کند:

«گریون هیولایی بود همه‌چیزش سُرخ

پوزه‌اش بیرون از لفاف در صبح، سُرخ

چه صُلب بود منظره‌ی سُرخی که رمه‌اش در پسِ آن می‌چریدند

شلیدنِ آن‌ها در بادِ سُرخ

خودش را پنهان کرده زیرِ نرمه‌ی سپیده‌ی سُرخ

رویای گریون.

رویای گریون سُرخ آغاز شد، از خُمره بیرون پرید و دوید

به بالای نقره‌ی بشکسته، گلوله کرد به سوی ریشه‌اش چون توله‌ای

توله‌ای پنهان در آن سوی فرجامِ روزی دیگر سُرخ...»

گریون از همان کودکی با تفاوتش روبه‌رو است. بدن سُرخ و بال‌هایش (گریون شش دست و شش پا و بال داشت) او را از دیگران جدا می‌کنند و این جدایی، به‌تدریج به بخشی از تجربه او از جهان تبدیل می‌شود. بااین‌حال، گریون نه می‌خواهد در نقش هیولا محبوس بماند و نه می‌تواند به‌سادگی از آن بیرون بیاید. او به عکاسی علاقه‌مند می‌شود؛ انتخابی معنادار برای شخصیتی که همواره موضوع نگاه دیگران بوده است. عکاسی به او امکان می‌دهد این بار خودش نگاه کند، انتخاب کند و جهان را به شیوه خود ثبت کند. او در پی ساختن روایتی از خویش است؛ روایتی که در آن، ظاهر متفاوتش تمامِ حقیقتِ وجودِ او را تعیین نکند.

در مرکز این روایت، رابطه گریون با هراکلس قرار دارد؛ عشقی که هم وعده رهایی می‌دهد و هم امکان ویرانی را در خود دارد. کارسن عشق را به تجربه‌ای صرفا زیبا و رمانتیک تقلیل نمی‌دهد. در جهان او، عاشق‌شدن یعنی پذیرفتن این احتمال که دیگری نتواند به اندازه ما در رابطه حضور داشته باشد؛ یعنی در معرضِ طردشدگی قرارگرفتن و فهمیدنِ اینکه میلِ به دوست‌داشته‌شدن، همیشه به وصال و آرامش ختم نمی‌شود. گریون عاشق می‌شود، آسیب می‌بیند و می‌کوشد با آنچه از این تجربه باقی مانده است زندگی کند. داستان او از این جهت، روایتی درباره بلوغ نیز هست: درباره عبور از کودکی به بزرگسالی و آموختن اینکه شکست در عشق، هرچند می‌تواند ویرانگر باشد، پایانِ شناختنِ خود نیست:

«گریون به هر شکل که بود بزرگ شد.

بعد با هراکلس آشنا شد و مرزهای قلمروی زندگی‌اش همه چند قدمی عقب‌نشینی کردند.

آن‌ها دو مارماهیِ غالب بودند

تهِ آکواریوم و مثل حروف ایتالیک همدیگر را بلد بودند.

گریون داشت می‌رفت به ترمینال اتوبوس‌ها

جمعه‌شبی حدود سه صبح تا پول خُرد بگیرد و به خانه زنگ بزند. هراکلس پیاده شد

از اتوبوسی از نیومکزیکو و گریون

سریع آمد نزدیکِ سکو و این یکی از آن لحظه‌هایی بود

در نقطه‌ مقابل کوری.

جهان یکی-دوباری پاشید به پس و به پیش بینِ چشمان‌شان. باقیِ مردم

که می‌خواستند پیاده شوند از اتوبوس نیومکزیکو

پشت سر هراکلس گیر افتاده بودند که ایستاده بود روی پله‌ی بالایی

با چمدانش در یک دست

و دست دیگری که در تلاش بود پیراهن را توی شلوار بزند.

یه دلاریِ خُرد داری؟

گریون شنید که گریون گفت.

نه. هراکلس مستقیم زل زد به گریون. ولی یه چهار سنتیِ مُفتی بهت می‌دم.

چرا همچین کاری می‌کنی؟

من به جوونمردی باور دارم.

چند ساعت بعد آن‌ها پایینِ خطوطِ راه‌آهن بودند.

ایستاده کنار هم نزدیکِ چراغ‌های سوزان‌بانی. شبِ وسیع بالای سر رسیده بود

قطرانی از خودش را می‌پراکند.

هراکلس ناگهان گفت سردته، دستات سردن. بیا.

او دستِ گریون را بُرد درون پیراهنش.»

هیولاها هم از عشق می‌میرند

یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های «اتوبیوگرافی سرخ» این است که کارسن اجازه نمی‌دهد داستانش در اندوه غرق شود. کتاب، برخلاف آنچه از موضوعاتش انتظار می‌رود، به‌شدت خنده‌دار است. طنز آن نه از بیرون به داستان اضافه شده و نه صرفا برای سبک‌کردن فضای آن به کار می‌رود؛ از دلِ همان موقعیت‌هایی بیرون می‌آید که شخصیت‌ها را آسیب‌پذیر می‌کنند. گریون ممکن است هیولایی اسطوره‌ای باشد، اما در مواجهه با عشق، دستپاچگی‌ها و شرمندگی‌های یک نوجوان کاملا معمولی را دارد. سال‌ها بعد، وقتی دوباره با هراکلس روبه‌رو می‌شود، حتی زمان دیدار هم می‌تواند مایه خجالت باشد: «بعد از این همه سال، او روزی را انتخاب کرده که صورتم پُف کرده است!» در چنین لحظاتی، شکوه اسطوره‌ای ناگهان جای خود را به ابتذال شیرین و آشنای زندگی می‌دهد.

این هم‌نشینی امرِ اسطوره‌ای و روزمره یکی از مهم‌ترین دستاوردهای کارسن است. در جهان او، خدایان و هیولاها می‌توانند در کنار موسیقی، مجلات، فرهنگ عامه و جزئیات عادی زندگی معاصر حضور داشته باشند. عشق گریون به هراکلس از این جهت فقط داستانی درباره دو شخصیت اسطوره‌ای نیست؛ روایتی است درباره تمام آدم‌هایی که عاشق کسی شده‌اند که شاید برایشان مناسب نبوده، درباره امیدهایی که به رابطه‌ای نابرابر بسته‌اند و درباره شرمندگی‌ها و تناقض‌هایی که پس از شکست باقی می‌مانند. طنز کارسن از این تجربه‌ها فاصله نمی‌گیرد، بلکه آن‌ها را انسانی‌تر می‌کند. عشق می‌تواند هم باشکوه باشد و هم مضحک؛ آدم می‌تواند هم دل‌شکسته باشد و هم از خودش بخندد.

فرم کتاب نیز به اندازه داستانش نامتعارف است. «اتوبیوگرافی سرخ» رمانی منظوم است، اما به قالب آشنای شعر روایی محدود نمی‌ماند. شعر، نثر، قطعات پراکنده، گفت‌وگوها و ضمایم پژوهشی در آن کنار هم قرار می‌گیرند. کارسن پیش از ورود به داستان گریون، به شاعر یونانی باستان، استسی‌خوروس، و قطعات باقی‌مانده از روایت او می‌پردازد؛ سپس با مجموعه‌ای از مقدمه‌ها و ضمایم، هم دانش کلاسیک خود را به نمایش می‌گذارد و هم با لحنی بازیگوشانه، جدیت سنت دانشگاهی را دست می‌اندازد. این بخش‌ها فقط مقدمه‌ای برای داستان نیستند؛ به خواننده می‌آموزند که با چه نوع اثری روبه‌رو است. کارسن اسطوره را متنی مقدس و تغییرناپذیر نمی‌بیند، بلکه آن را ماده‌ای زنده می‌داند که می‌توان تکه‌هایش را برداشت، دوباره کنار هم گذاشت و از آن معنایی تازه ساخت.

زبان او نیز از همین روحیه پیروی می‌کند. تصویرها ناگهان ظاهر می‌شوند، تشبیه‌ها مسیرهای پیش‌بینی‌ناپذیری می‌پیمایند و جمله‌ها گاهی چنان میان زیبایی و طنز حرکت می‌کنند که نمی‌توان آن‌ها را در یک معنای مشخص خلاصه کرد. همین غافلگیری‌های زبانی است که به کتاب نیروی شاعرانه می‌دهد. با این حال، فرم گسسته و بازی‌های روایی کارسن ممکن است برای خوانندگانی که به دنبال داستانی پیوسته یا شعری با موسیقی آشناتر هستند، دشوار باشد. برخی منتقدان نیز به طول اثر و کیفیت بخش‌های منظوم آن ایراد گرفته‌اند. اما جسارت کتاب دقیقا در همین نپذیرفتن قالب‌های آماده است؛ کارسن می‌خواهد شکلی پیدا کند که با تجربه متناقض و پیچیده شخصیتش تناسب داشته باشد.

استقبال از «اتوبیوگرافی سرخ» نشان داد که این تجربه نامتعارف توانسته از مرز مخاطبان تخصصی شعر فراتر برود. آلیس مونرو، مایکل اونداتیه و سوزان سانتاگ از جمله نویسندگانی بودند که از کتاب استقبال کردند. اثر تا سال ۲۰۰۰، تنها دو سال پس از انتشار، دست‌کم ۲۵ هزار نسخه فروخت؛ فروشی چشمگیر برای کتابی در قلمرو شعر ادبی. جان کینسلا، شاعر و منتقد، در روزنامه گاردین آن را یکی از بهترین مجموعه‌های شعر انگلیسی در دهه پیش از انتشار نقدش توصیف کرد. کتاب در سال ۱۹۹۸ جایزه شعر ای. ام. کلاین را دریافت کرد و نامزد جایزه حلقه منتقدان کتاب ملی آمریکا شد.

با این همه، دلیل ماندگاری کتاب را نباید فقط در استقبال منتقدان یا نوآوری‌های فرمی آن جست‌وجو کرد. کارسن به تجربه‌ای دست می‌گذارد که برای بسیاری از ما آشنا است: تلاش برای دوست‌داشته‌شدن، درحالی‌که بخشی از وجودمان را دیگران عجیب یا نامناسب می‌دانند. گریون می‌خواهد از تعریفی که جهان به او تحمیل کرده فراتر برود، اما برای این کار ناچار است با تفاوتش زندگی کند، شکست بخورد و دوباره خودش را بشناسد. او نمی‌تواند گذشته را پاک کند، اما می‌تواند روایتِ آن را تغییر دهد.

«اتوبیوگرافی سُرخ» کتابی درباره شکست‌دادن هیولا نیست؛ درباره حقِ هیولا برای روایت‌کردنِ داستانِ خویش است. کارسن اسطوره را از انحصارِ قهرمان بیرون می‌آورد و آن را به کسی می‌سپارد که پیش‌تر فقط موضوع خشونت و نگاه دیگری بود. حاصل، اثری است که شعر را از زندگی جدا نمی‌کند، عشق را با طنز هم‌خانه می‌سازد و از دلِ اندوه، راهی به سوی شناخت می‌گشاید. شاید مهم‌ترین دستاورد کتاب همین باشد: یادآوریِ اینکه هیچ‌کس به داستانی که دیگران درباره‌اش ساخته‌اند خلاصه نمی‌شود؛ حتی اگر آن داستان، داستان یک هیولا باشد.