از آثار دیوید لینچ تا لارس فون‌تریه، این ۱۰ فیلم مرزهای واقعیت را در هم می‌شکنند و وحشت را از هیولاها به اعماق ذهن انسان منتقل می‌کنند.

فرارو- سینمای وحشت همیشه با ناشناخته‌ها سروکار داشته است، اما در زیرژانر «وحشت سوررئال»، ترس دیگر از یک قاتل، روح یا موجود فراطبیعی سرچشمه نمی‌گیرد؛ بلکه از فروپاشی خودِ واقعیت زاده می‌شود.

به گزارش فرارو به نقل از کولایدر، وحشت و سوررئالیسم از دیرباز رابطه‌ای طبیعی و نزدیک با یکدیگر داشته‌اند. هر دو بر ابهام، نمادها، رؤیاها و فروپاشی منطق روزمره تکیه می‌کنند. در حالی که فیلم‌های ترسناک متعارف از مخاطب می‌خواهند از هیولاها، قاتلان زنجیره‌ای یا نیروهای ماورایی بترسد، آثار سوررئال پرسش متفاوتی مطرح می‌کنند: اگر دیگر نتوان به خودِ واقعیت اعتماد کرد چه اتفاقی می‌افتد؟

در چنین آثاری، جهان آشنا به‌تدریج از هم می‌پاشد و مخاطب وارد فضایی می‌شود که در آن مرز میان خواب و بیداری، گذشته و حال، حقیقت و توهم از بین می‌رود. نتیجه، تجربه‌ای است که اغلب بسیار آزاردهنده‌تر و ماندگارتر از ترس‌های معمول سینمای وحشت است.

در ادامه با ۱۰ نمونه از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین فیلم‌های وحشت سوررئال آشنا می‌شویم؛ آثاری که هر کدام به شکلی متفاوت، تماشاگر را به اعماق تاریک ناخودآگاه انسان می‌برند.

۱۰. «تسخیر» (Possession) – ۱۹۸۱

فیلم «تسخیر» ساخته آندری ژووافسکی در نگاه نخست داستانی درباره فروپاشی یک زندگی مشترک به نظر می‌رسد. مارک با بازی سم نیل پس از بازگشت به برلین متوجه می‌شود همسرش آنا، با بازی ایزابل آجانی، خواهان طلاق است. اما هرچه او بیشتر در پی کشف علت رفتارهای عجیب و بی‌ثبات همسرش برمی‌آید، داستان به قلمروهای هولناک‌تری قدم می‌گذارد.

فیلم به‌تدریج از یک درام زناشویی به اثری سرشار از خیانت، روان‌پریشی، همزادها، اضطراب‌های سیاسی و موجوداتی هیولایی تبدیل می‌شود. ژووافسکی بحران ازدواج را به شکلی اغراق‌آمیز و آخرالزمانی به تصویر می‌کشد؛ جایی که مشاجره‌های خانوادگی به انفجارهایی از خشم، اندوه و استیصال بدل می‌شوند.

۹. «سوسپیریا» (Suspiria) – ۱۹۷۷

شاهکار رنگارنگ و فراموش‌نشدنی داریو آرجنتو یکی از چشمگیرترین نمونه‌های سینمای وحشت محسوب می‌شود. داستان درباره سوزی بنیون، دانشجوی آمریکایی رقص باله است که برای تحصیل وارد آکادمی معتبری در آلمان می‌شود. اما خیلی زود مجموعه‌ای از قتل‌های هولناک رخ می‌دهد و او به وجود رازهایی تاریک در دل این مدرسه مشکوک می‌شود.

آنچه «سوسپیریا» را متمایز می‌کند، نه صرفاً داستان آن، بلکه فضای رؤیاگونه و طراحی بصری خیره‌کننده‌اش است. رنگ‌های سرخ، آبی و سبز با شدتی غیرعادی بر پرده ظاهر می‌شوند. راهروها بی‌انتها به نظر می‌رسند و معماری ساختمان‌ها حسی از بیگانگی و تهدید ایجاد می‌کند.

فیلم بیش از آنکه به دنبال توضیح وقایع باشد، تلاش می‌کند مخاطب را در فضایی سرگیجه‌آور و کابوس‌مانند غرق کند؛ تجربه‌ای که همچنان یکی از شاخص‌ترین نمونه‌های وحشت هنری به شمار می‌رود.

۸. «جاده مالهالند» (Mulholland Drive) – ۲۰۰۱

نام دیوید لینچ تقریباً مترادف با سینمای سوررئال است و «جاده مالهالند» یکی از درخشان‌ترین آثار او محسوب می‌شود. در این فیلم، بتی المز با بازی نایومی واتس، بازیگر جوانی است که با آرزوهای بزرگ وارد هالیوود می‌شود. او پس از آشنایی با زنی مبتلا به فراموشی، وارد مسیری رازآلود برای کشف هویت او می‌شود.

اما هرچه داستان پیش می‌رود، واقعیت بیش از پیش از هم می‌پاشد. رؤیاها، خاطرات، آرزوها و حقیقت در هم ادغام می‌شوند و فیلم هیچ پاسخ قطعی‌ای در اختیار مخاطب قرار نمی‌دهد. جعبه آبی اسرارآمیز، مرد مرموز پشت رستوران و سکانس مشهور «کلاب سیلنسیو» از جمله تصاویری هستند که به نمادهای ماندگار سینمای مدرن تبدیل شده‌اند. در این جهان، هالیوود نه سرزمین رؤیاها، بلکه جایی برای شکست، دستکاری روانی، جاه‌طلبی و نابودی عاطفی است.

۷. «ساعت گرگ» (Hour of the Wolf) – ۱۹۶۸

این فیلم ساخته اینگمار برگمان، کارگردان بزرگ سوئدی، از نخستین نمونه‌های برجسته وحشت روان‌شناختی محسوب می‌شود. داستان درباره هنرمندی به نام یوهان بورگ است که همراه همسر باردارش در جزیره‌ای دورافتاده زندگی می‌کند. به مرور زمان وضعیت روانی او رو به وخامت می‌رود و با اشراف‌زادگان عجیب، موجوداتی هراس‌انگیز و تصاویری غیرقابل توضیح روبه‌رو می‌شود.

برگمان عمداً مشخص نمی‌کند که این وقایع واقعی‌اند یا محصول ذهن آشفته شخصیت اصلی. او بیش از ترساندن مخاطب، به بررسی وسواس هنری، جاه‌طلبی و خودویرانگری علاقه‌مند است؛ موضوعاتی که برخی منتقدان آن‌ها را بازتابی از زندگی شخصی خود کارگردان دانسته‌اند.

۶. «امپراتوری درون» (Inland Empire) – ۲۰۰۶

دیوید لینچ بار دیگر در این فهرست حضور دارد؛ این بار با فیلمی که بسیاری آن را پیچیده‌ترین اثر کارنامه‌اش می‌دانند. داستان درباره بازیگری به نام نیکی گریس با بازی لورا درن است که در پروژه‌ای سینمایی حضور پیدا می‌کند؛ فیلمی که بر طبق شایعات نفرین شده است.

به مرور، نیکی کنترل خود بر واقعیت را از دست می‌دهد و میان هویت‌ها، زمان‌ها و روایت‌های مختلف سرگردان می‌شود. ساختار فیلم عمداً از قواعد کلاسیک داستان‌گویی سرپیچی می‌کند و صحنه‌ها بارها معنا پیدا کرده و دوباره از معنا تهی می‌شوند. با وجود این آشفتگی، بازی قدرتمند لورا درن همچون نخ نامرئی تمام اجزای فیلم را به یکدیگر متصل نگه می‌دارد.

۵. «نردبان یعقوب» (Jacob's Ladder) – ۱۹۹۰

در میان آثار وحشت روان‌شناختی دهه ۱۹۹۰، «نردبان یعقوب» جایگاهی ویژه دارد. فیلم داستان سرباز کهنه‌کار جنگ ویتنام، جیکوب سینگر، با بازی تیم رابینیز را روایت می‌کند که پس از بازگشت به نیویورک تلاش دارد زندگی عادی خود را از سر بگیرد. اما او به‌تدریج دچار رؤیاها و توهمات وحشتناکی می‌شود و احساس می‌کند نیرویی مرموز او را تعقیب می‌کند.

هرچه او بیشتر در جست‌وجوی حقیقت برمی‌آید، پاسخ‌ها دورتر و واقعیت مبهم‌تر می‌شود. فیلم سرشار از تصاویر ترسناکی است که بدون تکیه بر جلوه‌های اغراق‌آمیز، اضطراب عمیقی ایجاد می‌کنند. در عین حال، مفاهیم مذهبی و فلسفی نیز نقش مهمی در داستان دارند. «نردبان یعقوب» فراتر از یک فیلم ترسناک معمولی، اثری درباره رنج، مرگ، رستگاری و ماهیت هستی است.

۴. «خانه» (House) – ۱۹۷۷

این فیلم ژاپنی عجیب و خلاقانه به کارگردانی نوبوهیکو اوبایاشی یکی از منحصربه‌فردترین آثار تاریخ ژانر وحشت است. داستان درباره گروهی از دختران دانش‌آموز است که برای گذراندن تعطیلات به خانه روستایی خاله یکی از آن‌ها می‌روند. اما خیلی زود مشخص می‌شود خودِ خانه موجودی زنده و خطرناک است که می‌تواند مهمانانش را ببلعد.

در این فیلم هر اتفاق ناممکنی ممکن است رخ دهد: پیانویی که انسان می‌خورد، سرهای جداشده‌ای که در هوا پرواز می‌کنند، گربه‌های درخشان و نقاشی‌هایی که جان می‌گیرند. اما «خانه» فقط مجموعه‌ای از تصاویر عجیب نیست. در پس این آشوب بصری، روایتی تأثیرگذار درباره اندوه و زخم‌های به‌جامانده از جنگ نهفته است؛ موضوعی که به فیلم عمق عاطفی قابل توجهی می‌بخشد.

۳. «کوه مقدس» (The Holy Mountain) – ۱۹۷۳

نام آلخاندرو خودوروفسکی برای علاقه‌مندان سینمای سوررئال کاملاً آشناست. «کوه مقدس» را می‌توان نقطه اوج جهان‌بینی عجیب و جسورانه او دانست. داستان درباره دزدی شبیه به مسیح است که به گروهی از ثروتمندان و قدرتمندان می‌پیوندد؛ افرادی که برای دستیابی به جاودانگی راهی سفری معنوی به سوی کوهی افسانه‌ای می‌شوند.

تقریباً هر صحنه فیلم سرشار از نمادها و تصاویر تکان‌دهنده است. خودوروفسکی موضوعاتی چون مذهب، استعمار، مصرف‌گرایی، جنسیت، مرگ و دگرگونی را در قالب مجموعه‌ای از تابلوهای بصری حیرت‌انگیز به نمایش می‌گذارد. «کوه مقدس» فیلمی نیست که بتوان آن را صرفاً با منطق روایت کلاسیک تحلیل کرد؛ بلکه تجربه‌ای شبیه قدم گذاشتن در دنیای ناخودآگاه جمعی انسان است.

۲. «ضدمسیح» (Antichrist) – ۲۰۰۹

«ضدمسیح» شاید تاریک‌ترین فیلم کارنامه لارس فون تریه باشد. داستان پس از مرگ تصادفی فرزند خردسال یک زوج آغاز می‌شود. شوهر با بازی ویلم دافو تلاش می‌کند همسرش با بازی شارلوت گنزبور را از افسردگی نجات دهد و به همین دلیل او را به کلبه‌ای دورافتاده در دل جنگل می‌برد.

اما این انزوا نه‌تنها کمکی به بهبود وضعیت آن‌ها نمی‌کند، بلکه باعث بروز رفتارهای هولناک و کشف حقیقت‌هایی تکان‌دهنده می‌شود. حیوانات سخن می‌گویند، طبیعت حالتی شیطانی پیدا می‌کند و جنگل به مکانی برای تجسم ترس‌های درونی شخصیت‌ها بدل می‌شود.

اگرچه فیلم به خاطر برخی صحنه‌های شوک‌آور شهرت زیادی پیدا کرده، اما قدرت واقعی آن در نمایش بی‌پرده اندوه، احساس گناه و فروپاشی روانی نهفته است. «ضدمسیح» تجربه‌ای سنگین و آزاردهنده است که تا مدت‌ها ذهن مخاطب را رها نمی‌کند.

۱. «کله‌پاک‌کن» (Eraserhead) – ۱۹۷۷

صدرنشین این فهرست بدون تردید یکی از تأثیرگذارترین فیلم‌های تاریخ سینمای مستقل است. نخستین فیلم بلند دیوید لینچ نه‌تنها آغاز درخشان کارنامه او بود، بلکه نشان داد با فیلمسازی کاملاً متفاوت و صاحب‌سبک روبه‌رو هستیم.

داستان درباره هنری اسپنسر با بازی جک نانس است؛ مردی آرام که در محیطی صنعتی و متروک زندگی می‌کند و ناگهان متوجه می‌شود پدر نوزادی جهش‌یافته و عجیب شده است. همین ایده به‌تنهایی غیرعادی به نظر می‌رسد، اما فیلم در ادامه به قلمروهای بسیار غریب‌تری قدم می‌گذارد.

«کله‌پاک‌کن» اضطراب‌های مربوط به والد شدن، تنهایی، جنسیت و دگرگونی بدن را در قالب تصاویری رؤیاگونه و ناآرام به تصویر می‌کشد. یکی از مهم‌ترین نقاط قوت فیلم طراحی صدای آن است؛ صدای بخار، ماشین‌آلات و غرش‌های مکانیکی فضایی خلق می‌کنند که گویی تماشاگر درون دستگاهی معیوب گرفتار شده است.

بیش از چهار دهه پس از اکران، «کله‌پاک‌کن» همچنان یکی از کابوس‌وارترین و تأثیرگذارترین آثار تاریخ سینما محسوب می‌شود؛ فیلمی که ثابت می‌کند گاهی ترسناک‌ترین هیولا، خودِ واقعیت است؛ آن هم زمانی که دیگر نتوان به آن اعتماد کرد.