حمله اسرائیل به لبنان در تابستان ۱۹۸۲، فراتر از یک عملیات نظامی، نقطه عطفی در تحولات خاورمیانه بود؛ رویدادی که به ورود مستقیمتر ایران به معادلات لبنان و شکلگیری فصل تازهای از تقابل تهران و واشنگتن انجامید. فایننشال تایمز در گزارشی تاریخی، با بازگشت به آن تابستان و بازخوانی ماجرای اعزام نیروهای ایرانی به لبنان، ناپدیدشدن چهار ایرانی و ربودهشدن یک مقام آمریکایی، ریشههای بخشی از منازعهای را بررسی میکند که آثار آن، چهار دهه بعد، همچنان بر منطقه سایه انداخته است.
از پیشروی تانکهای اسرائیلی تا ورود آمریکا به باتلاق لبنان
صبح ۹ ژوئن ۱۹۸۲، چهار روز پس از آغاز دومین تهاجم اسرائیل به لبنان، رابرت دیلون، سفیر آمریکا، از اقامتگاهش بر فراز تپهای در بیروت به غرب نگاه میکرد. از آن نقطه، پایتخت لبنان را میدید که در امتداد ساحل مدیترانه پیش رفته بود و فرودگاه بینالمللی بیروت، در حاشیه جنوبی شهر و کنار جاده ساحلی، مرز آن را مشخص میکرد.
دیلون از همان نقطه میتوانست فرودآمدن گلولههای توپخانه در نزدیکی فرودگاه را ببیند. تانکهای اسرائیلی به سمت بیروت پیش میآمدند. او بلافاصله مقامهای واشنگتن را در جریان گذاشت.
هدف اعلامشده اسرائیل، پاکسازی جنوب لبنان از نیروهای مسلح فلسطینی بود؛ نیروهایی که بیش از یک دهه از خاک لبنان به سوی اسرائیل راکت شلیک میکردند. آریل شارون، وزیر دفاع وقت اسرائیل، به آمریکا اطمینان داده بود که عملیات نظامی از عمق ۴۰ کیلومتری خاک لبنان فراتر نخواهد رفت؛ مسافتی که به گفته او، با برد راکتهای فلسطینی تناسب داشت. اما بیروت حدود ۱۰۰ کیلومتر با مرز اسرائیل فاصله داشت.
اندکی بعد، دیلون متوجه ستون دیگری از تانکهای اسرائیلی شد که تنها چند صد متر با درِ ورودی اقامتگاهش فاصله داشتند. او بار دیگر با واشنگتن تماس گرفت. پاسخ آمریکاییها این بود که تلآویو اطمینان داده است نیروهای اسرائیلی هنوز به جنوب بیروت نرسیدهاند.
دیلون که از این پاسخ خشمگین شده بود، به مقامهای واشنگتن گفت: «تلآویو دارد دروغ میگوید.»
در واشنگتن، دولت رونالد ریگان با واقعیتی روبهرو شده بود که نمیخواست بپذیرد: اسرائیل، متحد آمریکا، از محدودهای که برای عملیاتش اعلام کرده بود فراتر رفته و به سوی پایتخت لبنان پیش میرفت. با این حال، در محاسبات برخی مقامهای آمریکایی، پیامدهای انسانی این عملیات در برابر اهداف راهبردی آن اهمیت کمتری داشت. ویلیام کیسی، رئیس وقت سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، در همان دوره، درباره حملات هوایی اسرائیل و کشتهشدن غیرنظامیان، با لحنی سرد از این منظر سخن گفته بود که چنین اتفاقاتی میتواند در نهایت به سود منافع ملی تمام شود.
اما اهداف شارون به پاکسازی جنوب لبنان از نیروهای فلسطینی محدود نبود. او میخواست سازمان آزادیبخش فلسطین، به رهبری یاسر عرفات، را از غرب بیروت بیرون براند، ارتش سوریه را درهم بشکند و رئیسجمهوری مسیحی و همسو با اسرائیل را در لبنان بر سر کار بیاورد. این طرح، در واقع، تلاشی برای تغییر ساختار سیاسی و امنیتی لبنان و بازترسیم موازنه قدرت در منطقه بود.
تابستان ۱۹۸۲ نقطه عطفی بود که بدون درک آن، فهم بحران کنونی خاورمیانه و رفتار سه بازیگر اصلی آن، یعنی اسرائیل، آمریکا و ایران، دشوار است. تهاجم اسرائیل، آمریکا را بیش از پیش به باتلاق جنگ داخلی لبنان کشاند؛ جنگی که از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ ادامه یافت و جان ۱۵۰ هزار نفر را گرفت.
چند هفته پس از آنکه دیلون تانکهای اسرائیلی را در نزدیکی اقامتگاهش دید، صدها تفنگدار دریایی آمریکا در بیروت پیاده شدند.
فایننشال تایمز مینویسد که در آن زمان، کمتر کسی به این نکته توجه داشت که تهاجم اسرائیل، نیروهایی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران را نیز به سوریه و لبنان کشانده است؛ نیروهایی که به گفته این روزنامه، قصد داشتند در برابر اسرائیل و آمریکا بایستند. کمتر از یک سال بعد، مراکز دیپلماتیک و مواضع نظامی آمریکا در خاورمیانه برای نخستین بار هدف بمبگذاریهایی قرار گرفتند که دامنه و پیامدهایشان واشنگتن را با واقعیتی تازه روبهرو کرد.
چهار دهه بعد، آمریکا و اسرائیل در جنگی آشکار با ایران درگیر شدهاند؛ جنگی که هر دو طرف آن را مسئلهای حیاتی و وجودی میدانند. موشکها و پهپادهای نیروهای انصاراللهِ مورد حمایت ایران، عربستان سعودی را هدف قرار میدهند و جنگندههای اسرائیلی جنوب لبنان را بمباران میکنند. بار دیگر، رویارویی سراسر منطقه را دربر گرفته است و چشمانداز روشنی برای پایان آن دیده نمیشود.
با این حال، در دل بحران ژئوپلیتیکی سال ۱۹۸۲، دو ماجرای انسانی و کمتر شناختهشده نیز وجود داشت: دو مورد گروگانگیری که در شکلگیری مسیر بعدی تحولات نقش داشتند؛ ماجراهایی که جزئیات آنها تا امروز بهطور کامل روشن نشده بود.
۶۰۰ نیروی ایرانی در مسیر سوریه و لبنان
به ادعای فایننشال تایمز، در حالی که رابرت دیلون، سفیر وقت آمریکا در لبنان، هنوز از گفتوگوی تلفنیاش با واشنگتن خشمگین بود، ۶۰۰ نیروی ایرانی در تهران سوار یک هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۴۷ شدند که برای استفاده نظامی تغییر کاربری داده شده بود. این روزنامه مدعی است که مقصد این نیروها سوریه بود و قرار بود از آنجا از مرز عبور کنند و برای جنگ با نیروهای اسرائیلی وارد لبنان شوند؛ دستکم، این چیزی بود که خود آنها انتظار داشتند.
فایننشال تایمز ادعا میکند که برخی از این نیروها پیش از آن هرگز از ایران خارج نشده یا سوار هواپیما نشده بودند. به روایت این روزنامه، آنها روی باند فرودگاه، مانند جوانانی که برای تعطیلات راهی سفر شدهاند، عکس یادگاری گرفتند و سپس با کلاشینکف، مهمات، تصاویر آیتالله روحالله خمینی، رهبر انقلاب ایران، و تجهیزات پزشکی وارد هواپیما شدند.
به ادعای این نویسنده این کتاب پیش از اعزام این گروه، تیمی برای شناسایی به دمشق رفته بود. این روزنامه مدعی شد که محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و از چهرههای بنیانگذار جمهوری اسلامی، یکی از فرماندهان این مأموریت بود. فایننشال تایمز رضایی را از چهرههای باسابقه امنیتی و سیاسی ایران معرفی میکند و تاکید میکند که او حالا در تعیین شرایط مذاکره با آمریکا و هدایت جنگ نیز نقش داشته است. این روزنامه همچنین مینویسد رضایی در اوت ۲۰۲۶، پس از کشتهشدن (شهادت) علی لاریجانی در حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ماه مارس همان سال، به دبیری شورای عالی امنیت ملی منصوب شد؛ سمتی که در زمان انتشار گزارش همچنان بر عهده داشت.
فایننشال تایمز مدعی است که مقامهای ایرانی پیشتر با حافظ اسد، رئیسجمهوری وقت سوریه و پدر بشار اسد، رئیسجمهوری سابق و تبعیدی این کشور، دیدار کرده بودند تا برای مقابله با اسرائیل به او پیشنهاد کمک بدهند. به گزارش این روزنامه، نیروهای اسرائیلی تهدیدی برای حکومت اسد به شمار میرفتند. این رسانه یادآوری میکند که سوریه در جنگ سال ۱۹۶۷ بلندیهای جولان را به اسرائیل واگذار کرده بود و می نویسد که دمشق در آن مقطع نگران بود نیروهای اسرائیلی پیشروی خود در لبنان را ادامه دهند و به مواضع سوریه نزدیکتر شوند.
به زعم نویسنده فایننشال تایمز، اسد با وجود آنکه دیکتاتوری سکولار و سوسیالیست و متحد اردوگاه شوروی بود، رویکردی عملگرایانه داشت و حکومت دینی تازهتأسیس ایران را بهعنوان شریکی در جبهه ضدآمریکایی و ضداسرائیلی پذیرفته بود. این روزنامه همچنین سوریه را تنها متحد ایران در جنگ با عراق معرفی میکند؛ جنگی که صدام حسین، رئیسجمهوری وقت عراق، با حمله به ایران در سپتامبر ۱۹۸۰ آغاز کرده بود.
فایننشال تایمز مینویسد جنگ فرسایشی ایران و عراق ادامه داشت، اما ایران در مه ۱۹۸۲ به پیروزی مهمی دست یافته بود: نیروهای ایرانی خرمشهر را بازپس گرفته بودند و صدام ناچار شده بود شکست در این شهر کلیدی را بپذیرد. جمهوری اسلامی پس از این تحول میتوانست توجه خود را به مقابله با اسرائیل معطوف کند.
به روایت فایننشال تایمز، هواپیمای حامل نیروهای ایرانی هنگام غروب در دمشق فرود آمد. این روزنامه مینویسد احمد متوسلیان، ۲۹ ساله، از فرماندهان حاضر در نبرد خرمشهر و یکی از افرادی بود که برای هدایت این مأموریت به سوریه انتخاب شده بودند. فایننشال تایمز او را از مخالفان فعال حکومت شاه و پرورشیافته خانوادهای مذهبی توصیف میکند و مدعی است که او با شور و هیجان به استقبال نبرد تازه میرفت.
این روزنامه ادعا میکند که هنوز درهای هواپیما باز نشده بود که متوسلیان با بلندگو تلاش کرد شور و هیجان نیروها را بالا ببرد. به نوشته فایننشال تایمز، وقتی سرانجام درها باز شد، نیروهای ایرانی با شعار «ای والله» به استقبال او رفتند.
فایننشال تایمز مدعی است که اشتیاق نیروهای ایرانی برای ورود به جنگ به معنای موافقت دمشق با هر نوع اقدام نظامی نبود. به ادعای این روزنامه، اسد نمیخواست کشورش بار دیگر درگیر رویارویی مستقیم و پرهزینه با اسرائیل شود. این رسانه مینویسد اسد در جنگ پیشین ۸۰ هواپیمای جنگی و ۴۰ خلبان خود را از دست داده بود و مدعی است که او بهخوبی از هزینههای درگیری مستقیم آگاه بود. به روایت این روزنامه، اسد به همین دلیل در برابر پیشنهادهای ایران برای اعزام نیرو و جنگ با اسرائیل محتاط بود و ترجیح میداد از راهبرد جنگ نیابتی استفاده کند.
به ادعای فایننشال تایمز، نیروهای ایرانی در پادگانی متروکه در زبدانی، در نزدیکی دمشق، مستقر شدند. این روزنامه مینویسد فرماندهان ایرانی برای بررسی منطقه و ارزیابی موقعیت جغرافیایی به گشتزنی پرداختند، اما سوریها حاضر نبودند سلاحهای سنگینتری در اختیار آنها بگذارند. فایننشال تایمز مدعی است که در نتیجه این محدودیتها، مأموریت اولیه نیروهای ایرانی آنگونه که انتظار داشتند پیش نرفت.
این روزنامه مینویسد بسیاری از این نیروها آماده بازگشت به ایران شدند. به ادعای فایننشال تایمز، آیتالله خمینی (ره) که تمرکز اصلیاش بر جنگ با عراق بود، حاضر نبود آتشبس را بپذیرد؛ اما آیتالله علی خامنهای، رئیسجمهوری وقت ایران، فرصت را برای صدور انقلاب اسلامی به خارج از مرزها مناسب میدید.
فایننشال تایمز مدعی می شود که پیش از انقلاب ۱۹۷۹ نیز برخی از نیروهای اسلامگرای ایرانی در اردوگاههای فلسطینی در لبنان آموزش دیده بودند. این روزنامه مدعی است که در آن مقطع قرار بود هستهای از نیروهای ایرانی در دره بقاع، در اطراف بعلبک، مستقر شود و اردوگاههایی برای جذب و آموزش جوانان شیعه ایجاد کند. به ادعای نویسنده، هدف این طرح شکلدادن به ساختارهایی مشابه سپاه پاسداران و بسیج در میان شیعیان لبنان بود.
فایننشال تایمز مدعی است که این طرح بهتدریج زمینه شکلگیری حزبالله را فراهم کرد؛ گروهی که نویسنده آن را نخستین گروه از مجموعه نیروهایی میداند که بعدها محور منطقهای ایران را تشکیل دادند. به زعم نویسنده گزارش، حزبالله پروژه مورد علاقه آیتالله خامنهای بود. این روزنامه ادعا میکند که خامنهای در مقام رئیسجمهوری و سپس رهبر جمهوری اسلامی، طی چهار دهه بر رشد این گروه نظارت کرد؛ تا زمانی که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، در نخستین موج حملات جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، کشته شد.
نویسنده فایننشال تایمز در جمعبندی خود مدعی است که چشمانداز آیتالله خامنهای، ایران را در مسیر تقابل دائمی با غرب و همسایگانش قرار داد. به ادعای این نویسنده، این مسیر حتی پس از مرگ خامنهای نیز ادامه یافت و تحریمها و انزوای سیاسی همچنان بخشی از واقعیت زندگی ایرانیان باقی ماند.
ناپدیدشدن چهار ایرانی در مسیر بیروت
نویسنده در کتاب خود ادعا کرده است که متوسلیان نیز در حال بازگشت به تهران بود، اما پیش از آن تصمیم گرفت از مرز عبور کند و به بعلبک برود تا هنگام صرف شام با دوستان لبنانی تازهاش خداحافظی کند. این افراد بعدها به ستونهای اصلی حزبالله و تلاشها برای مقابله با آمریکا و اسرائیل تبدیل شدند.
از جمله آنها شیخ صبحی طفَیلی بود که بعدها نخستین دبیرکل حزبالله شد. نفر دیگر حسین موسوی، بنیانگذار جنبش امل اسلامی، گروهی رادیکال و مسلح از شیعیان لبنان بود که یکی از پایههای اصلی شکلگیری حزبالله به شمار میرفت. این روزنامه مدعی شده که نام موسوی با بمبگذاری اکتبر ۱۹۸۳ علیه پادگان تفنگداران دریایی آمریکا و تلاش برای ترور شفیق وزان، نخستوزیر لبنان، پیوند خورده بود. او بعدها رسماً به حزبالله پیوست و در سال ۲۰۰۹ به نمایندگی مجلس لبنان انتخاب شد.
محسن موسوی، کاردار ایران در لبنان، نیز در این جمع حضور داشت. تصمیمی که متوسلیان و موسوی پس از آن گرفتند، بعدها به یکی از معماهای این ماجرا تبدیل شد: آنها تصمیم گرفتند به غرب بیروت بروند؛ منطقهای که در محاصره بود و درگیریهای نظامی در آن جریان داشت، تا با سفیر ایران دیدار کنند.
فاینشنال تایمز در روایت خود اینگونه ادعا کرده است که در نخستین ساعات روز ۴ ژوئیه، متوسلیان، موسوی، یکی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران و یک روزنامهنگار، با یک مرسدسبنز ۲۳۰ کرمرنگ و پلاک دیپلماتیک ایران، راهی بیروت شدند.
در ایست بازرسی برباره، در مسیر بیروت، نیروهای «قوات لبنانیه» یا نیروهای مسیحی لبنانی متحد اسرائیل، خودروی آنها را متوقف کردند. چهار ایرانی مورد بازجویی قرار گرفتند و پس از آن دیگر هیچگاه دیده نشدند.
در آن زمان، به دلیل تعدد افراد مفقودشده و ربودهشده در لبنان، این ماجرا در سطح بینالمللی بازتاب گستردهای پیدا نکرد. تلاشها برای یافتن چهار ایرانی به نتیجه نرسید و درخواستهای تهران نیز بیپاسخ ماند.
در این کتاب ادعا شده که در نهایت، فرماندهان ایرانی با همکاری حسین موسوی به این نتیجه رسیدند که باید از راهبرد گروگانگیری متقابل استفاده کنند. جنبش امل اسلامی در ۷ ژوئیه، ۱۲ لبنانی را در نزدیکی بعلبک ربود که یک اسقف نیز در میان آنها بود. اما این اقدام توجه چندانی جلب نکرد. ایرانیها به این نتیجه رسیده بودند که برای وادارکردن طرف مقابل به واکنش، باید فردی باارزشتر و در دسترستر را هدف بگیرند.
فاینشنال تایمز مدعی شد که هدف بعدی دیوید دوج بود؛ رئیس موقت دانشگاه آمریکایی بیروت که در ۱۹ ژوئیه، در روشنای روز و در محوطه دانشگاه ربوده شد. گزارشهای اولیه تنها به چند نشانه اشاره داشتند: خودرویی قرمز، سه مرد جوان و یک اسلحه. پس از آن، خبری از دوج منتشر نشد.
در همان زمان، یاسر عرفات و سازمان آزادیبخش فلسطین نیز بهتدریج کنترل خود را بر غرب بیروت از دست میدادند؛ شهری که نیروهای فلسطینی سالها در آن ساختاری شبیه یک دولت در دل دولت ایجاد کرده بودند.
پیامی از گروگان آمریکایی؛ چهار ایرانی کشته شدهاند
در ۲۰ اوت، یکی از مأموران سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، با نامهای وارد دفتر دیلون شد. نامه روی کاغذ خطدار نوشته شده و تاریخ همان روز را داشت. متن آن با خطاب «جناب سفیر» آغاز میشد و امضای دیوید اس. دوج در پایان آن دیده میشد.
دوج در نامه دوصفحهای نوشته بود که او را گروگان گرفتهاند، اما با وی رفتار مناسبی دارند. او سپس توضیح داده بود که نگهبانانش اخیراً به او گفتهاند در صورتی آزادش میکنند که شبهنظامیان مسیحی، محسن موسوی و سه همراهش را آزاد کنند. در غیر این صورت، او را خواهند کشت.
دیلون که از این پیام نگران شده بود، در دیدار با بشیر جمیل، رهبر نیروهای لبنانی و نامزد ریاستجمهوری، درباره سرنوشت چهار ایرانی پرسوجو کرد. جمیل ده روز بعد، پس از انتخابشدن بهعنوان رئیسجمهوری منتخب، بار دیگر با دیلون دیدار کرد. در همین فاصله، سازمان آزادیبخش فلسطین بیروت را تخلیه کرده و به تونس رفته بود؛ به نظر میرسید طرح شارون در حال تحقق است.
اما جمیل در دیدار با دیلون و دیگر دیپلماتها خبر تکاندهندهای داد: چهار ایرانی زیر آسفالت یک پارکینگ تازهساخت دفن شده بودند و دیگر بازنمیگشتند.
بر اساس اطلاعاتی که بعداً به دست آمد، چهار ایرانی پس از بازداشت به مقر اطلاعاتی نیروهای لبنانی منتقل شده بودند. آنها را بازجویی کردند؛ بازجوییای که گفته میشد موساد نیز در آن نقش داشته است. سپس هر چهار نفر را به ضرب گلوله کشتند و دفن کردند. خودروی آنها را نیز به شمال لبنان بردند و رها کردند تا رد ماجرا گم شود.
انگیزه دقیق این اقدام همچنان روشن نیست
دیپلماتهای آمریکایی از شنیدن این خبر شوکه شدند و بیش از پیش نگران سرنوشت دوج شدند. در ابتدا تصمیم گرفتند اطلاعات بهدستآمده را به اطلاع گروگانگیران نرسانند، زیرا بیم داشتند این خبر باعث شود آنها برای انتقام، دوج را شکنجه کنند یا به قتل برسانند.
اما دیلون تردید داشت. اگر تهران متوجه میشد که آمریکاییها از کشتهشدن چهار ایرانی آگاه بودهاند، اما حقیقت را پنهان کردهاند، چه اتفاقی میافتاد؟
سرانجام، دیلون از مأمور سیا خواست پیامی را به رابط خود در بیروت، همان کسی که نامه دوج را تحویل داده بود، برساند و حقیقت را به او بگوید: چهار ایرانی کشته شدهاند.
دیلون نمیدانست با این تصمیم جان دوج را نجات داده یا او را به سوی مرگی قطعی فرستاده است. او تنها چند دهه بعد، در مصاحبهای در خانه دوران بازنشستگی خود در ایالت ویرجینیا، این جزئیات را فاش کرد.
تهران تا امروز نیز اصرار دارد که چهار ایرانی زندهاند و حتی ممکن است در اسرائیل نگهداری شوند. شاید پیام دیلون هرگز به دست افراد درست نرسیده بود؛ یا اگر رسیده بود، آنها حاضر نشده بودند آن را باور کنند.
در هر صورت، ایران از این ماجرا به نکتهای مهم پی برده بود: میتوان در لبنان شهروندان آمریکایی را ربود و از آنها برای چانهزنی با واشنگتن استفاده کرد.
دوج کجا نگهداری میشد؟
یک سال پس از دیدار دیلون با جمیل، همچنان تنها شایعاتی درباره سرنوشت دوج به گوش میرسید. برخی میگفتند او زنده است و در حومه جنوبی بیروت نگهداری میشود؛ برخی دیگر از حضور او در دره بقاع خبر میدادند.
تماسهای تلفنی ناشناس و پیامهایی به دانشگاه میرسید. مالکوم کر که در اواخر اوت ۱۹۸۲ جایگزین دوج در مقام ریاست دانشگاه آمریکایی بیروت شده بود، در کشوری جنگزده مسئولیت اداره دانشگاه را بر عهده داشت و همزمان به دنبال دوست و همکار مفقودشدهاش میگشت.
کر حتی به سفر به دمشق برای یافتن پاسخ فکر کرده بود. اما در پاییز همان سال، در شمال لبنان که تحت کنترل سوریه بود، با سلیمان فرنجیه، رئیسجمهوری پیشین لبنان و از دوستان و متحدان حافظ اسد، ناهار خورد. فرنجیه پاسخی قاطع داشت: با دمشق تماس گرفته و دوج آنجا نبود.
اسد بار دیگر احساس پیروزی میکرد. بشیر جمیل در ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲، به دستور او، در بیروت ترور شده بود. در آوریل ۱۹۸۳ نیز سفارت آمریکا در بیروت هدف یک حمله انتحاری قرار گرفت که ۶۳ کشته بر جای گذاشت. طرح شارون در حال فروپاشی بود.
در بهار همان سال، کر تلاش کرد از طریق یکی از استادان پارهوقت دانشگاه که اهل بعلبک بود، با حسین موسوی تماس بگیرد. مدتی بعد، پیامی از سوی موسوی رسید: دوستان دوج باید دست از جستوجو برای یافتن او بردارند.
تلاشهای مداوم کر برای یافتن همکارش به گوش جورج شولتز، وزیر خارجه آمریکا، نیز رسیده بود. شولتز در اواسط ماه مه، تلکسی فوری برای دیلون، سفیر آمریکا در بیروت، فرستاد و هشدار داد: «تلاشهای بیشتر برای یافتن دوج خطرناک خواهد بود.»
با این حال، در اواسط ژوئن، کر و همکارانش از طریق یک رابط مورد اعتماد که به ایران سفر کرده بود، تأییدیهای دریافت کردند: دوج زنده بود و او را در ایران نگه میداشتند.آنها دیپلماتهای آمریکایی را در جریان گذاشتند. یک ماه بعد، دوج ناگهان آزاد شد.
نه کنفرانس خبری تلویزیونیای برگزار شد و نه مراسم استقبالی برای بازگشت او ترتیب داده شد. دولت ریگان نیز هیچگاه جزئیاتی درباره شرایط اسارت دوج یا نحوه آزادی او ارائه نکرد. اسناد ازطبقهبندیخارجشده سیا که گزارش گفتوگو با دوج پس از آزادی را ثبت کردهاند، نشان میدهند که او در شش ماه پایانی اسارتش در زندان اوین در ایران نگهداری شده بود.
عماد مغنیه؛ نخستین عملیات گروگانگیری
در این کتاب ادعا شده که دوج را مرد جوانی شیعه و لبنانی به نام عماد مغنیه به ایرانیها تحویل داده بود؛ کسی که مشتاق بود وفاداری خود را به آیتالله خمینی ثابت کند.
این گزارش مدعی شد که مغنیه به همراه گروهی دیگر از جوانان شیعه ساکن حومه جنوبی بیروت، در آشفتگی ناشی از جنگ توانسته بود به محوطه دانشگاه راه پیدا کند. پژوهش نویسنده نشان میدهد که این عملیات، نخستین عملیات گروگانگیری مغنیه بود.
او بعدها عملیاتهای گروگانگیری بسیار بیشتری را سازمان داد و در طراحی و اجرای بمبگذاریهای انتحاری علیه اهداف آمریکایی و اسرائیلی نقش داشت. مغنیه بهتدریج به طراح اصلی عملیاتهای تروریستی حزبالله تبدیل شد؛ نقشی که تا زمان ترورش به دست اسرائیل در سال ۲۰۰۸ ادامه داشت.
دوج هفته نخست اسارتش را در فاصله میان حومه جنوبی بیروت و دره بقاع گذراند. پس از آنکه مغنیه او را تحویل داد، دوج را در طبقه سوم سفارت ایران در دمشق نگه داشتند.
فاینشنال تایمز در این گزارش ادعا کرده است که در اوایل سال ۱۹۸۳، ایرانیها به دوج دارو دادند، او را داخل جعبهای گذاشتند و به فرودگاه بینالمللی دمشق منتقل کردند. سپس او را با پروازی به تهران فرستادند.
تا بهار همان سال، اسد از این عملیات باخبر شده بود و از اینکه یک گروگان غربی از پایتخت او عبور کرده بود، بهشدت خشمگین شد. او همواره میکوشید در حملات علیه منافع غرب، امکان انکار نقش خود را حفظ کند و مسئولیت مستقیم چنین اقداماتی متوجه حکومتش نشود.
احتمالاً پیگیریهای کر نیز زنگ خطر را در دمشق و تهران به صدا درآورده بود. اسد به تهران فشار آورد تا دوج را تحویل دهد؛ اقدامی که میتوانست برای او امتیازاتی نزد آمریکاییها به همراه داشته باشد.
در میان مقامهای ایرانی بر سر سرنوشت دوج اختلافنظر وجود داشت. برخی میخواستند با آزادی او، زمینه را برای مذاکره درباره آزادی متوسلیان فراهم کنند یا دستکم پیکر او را پس بگیرند. گروهی دیگر معتقد بودند که میتوان از دوج بهعنوان اهرم فشاری برای دستیابی به امتیازی مهمتر، مانند دریافت تسلیحات، استفاده کرد.
تهران در نهایت، همزمان با تحویل دوج به آمریکاییها، تسلیحاتی نیز دریافت کرد. به احتمال زیاد، این تسلیحات از طریق اسرائیل تأمین شده بود؛ همان کشوری که پیشتر، در سال ۱۹۸۲، بخشی از سلاحهای ضبطشده از فلسطینیها در لبنان را به تهران فروخته بود.
در این کتاب ادعا شده که شارون شخصاً در همان تابستان فاش کرده بود که اسرائیل به تهران سلاح میفروشد؛ موضوعی که نارضایتی شدید واشنگتن را در پی داشت. او استدلال میکرد که این کار به اسرائیل اجازه میدهد برای روزی که آیتالله خمینی (ره) سقوط کند، راه ارتباطی با ایران را باز نگه دارد.
این ارزیابی، درک عمیقاً اشتباهی از نیات جمهوری اسلامی و میزان دوام و پایداری آن بود؛ اشتباهی که چهار دهه بعد نیز پیامدهایش ادامه داشت. آمریکا و اسرائیل همچنان میکوشند آن روزِ پس از سقوط جمهوری اسلامی را رقم بزنند؛ این بار با ترکیبی بیسابقه از عملیات نظامی و فشار اقتصادی.
گروگانگیری؛ ابزاری در سیاست خارجی ایران
اگرچه ماجرای ربودهشدن و آزادی دیوید دوج مدتهاست به فراموشی سپرده شده، این رویداد نقشی بنیادی در شکلگیری الگوی رفتاری ایران در مواجهه با آمریکا داشت.
بحران گروگانگیری سال ۱۹۷۹ در تهران، که طی آن ۵۲ آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز در سفارت کشورشان گروگان گرفته شدند، با اقدام گروهی آشفته آغاز شد که عمدتاً از دانشجویان مبارز تشکیل شده بود. (امام) خمینی اما از این ماجرا بهرهبرداری سیاسی کرد.
با این حال، گروگانگیری دوج چند سال بعد نشان داد که میتوان از گروگانگیری بهعنوان ابزاری در سیاست خارجی استفاده کرد؛ راهبردی که ایران برای دههها به کار گرفت تا بر آمریکا و کشورهای غربی فشار وارد کند.
در موارد بعدی، گروگانها در لبنان نگهداری میشدند تا هم ایران و هم سوریه بتوانند نقش خود را انکار کنند. با این حال، تهران راه دیگری را نیز کشف کرده بود: مبادله گروگان با سلاح، هم با اسرائیل و هم با آمریکا. همین سازوکار بعدها،با افشای این معاملات محرمانه در رسوایی «ایران ـ کنترا»، دولت رونالد ریگان با بحرانی سیاسی روبهرو شد.
سالها بعد، تهران اتباع کشورهای غربی و شهروندان دوتابعیتی غربی ـ ایرانی را در داخل ایران بازداشت میکرد، اتهاماتی ساختگی علیه آنها مطرح میکرد و از آنان بهعنوان اهرم چانهزنی برای مذاکره بر سر کاهش تحریمها استفاده میکرد.
ایران همچنین بیاعتناییای را که در قبال سرنوشت مردان مفقودشدهاش دیده بود، هرگز فراموش نکرد و نبخشید.
مالکوم کر؛ آمریکاییای که لبنان را خانه خود میدانست
در میانه تابستان ۱۹۸۳، دوج و کر، دو دوست قدیمی، در آمریکا دیداری احساسی داشتند. دوج به کر هشدار داد که ممکن است در بیروت در معرض خطر باشد و به او گفت این گروهها بسیار سازمانیافتهاند.
سفارت آمریکا پیشتر هدف حمله قرار گرفته بود. هدف بعدی، پادگان تفنگداران دریایی آمریکا بود؛ جایی که در ۲۳ اکتبر ۱۹۸۳، ۲۴۱ نظامی آمریکایی کشته شدند.
با وجود این خطرها، کر همچنان به مأموریت خود برای اداره دانشگاه پایبند ماند. او نماینده بهترین وجه حضور آمریکا در خاورمیانه بود؛ در امتداد سنتی صدساله از آموزگاران و مبلغان مذهبی آمریکایی که در این منطقه فعالیت کرده بودند.
کر در بیروت و در محوطه دانشگاه متولد شده و بزرگ شده بود. عربی صحبت میکرد و خود را متعلق به لبنان میدانست. سه فرزند او نیز در بیروت به دنیا آمده بودند.
اما زیر پای شهری که دوستش داشت، زمین در حال تغییر بود. در آن زمان، کسانی بودند که باور داشتند بهترین نوع آمریکایی، آمریکاییِ مرده است.
عشق کر به لبنان و جهان عرب و حمایت او از آرمان فلسطین نیز نتوانست از او محافظت کند. دو مرد مسلح در ۱۸ ژانویه ۱۹۸۴، بیرون دفترش او را ترور کردند.
چهار دهه بعد؛ همان منازعه، این بار در جنگی آشکار
چهار دهه بعد، جنگهای پنهانی، ترورها و گروگانگیریهای دهه ۱۹۸۰ جای خود را به رویارویی نظامی آشکار دادهاند، اما بازیگران این منازعه همچنان در همان چارچوب فکری گرفتار ماندهاند.
نویسنده فایننشال تایمز میگوید نوشتن این کتاب در شرایطی که جنگ بار دیگر منطقه را دربر گرفته، برای او همچون بازگشتی دردناک به تابستان ۱۹۸۲ بوده است؛ بازگشتی به زمانی که این بار، اوضاع از آن هم وخیمتر شده است. این تجربه بار دیگر اهمیت درک این موضوع را یادآوری میکند که آن مقطع تاریخی چگونه مسیر بسیاری از رویدادهای بعدی را شکل داد.
برخوردی که در سال ۱۹۸۲ در سواحل مدیترانه رخ داد ــ برخورد میان تهاجم اسرائیل به لبنان و در نهایت ایران ــ همچنان منطقه را در خود فرو برده است. آمریکا نیز که گرفتار خصومت خود با ایران است، هنوز نتوانسته از این رویارویی به پیروزیای راهبردی دست پیدا کند.
