نیروی بعث عراق می‌خواست علاوه بر سرپل ذهاب از منطقه مهران و تنگه بینا (محل شهادت شهید کشوری) در ایلام نفوذ کنند تا استان را به تصرف در بیاورند.

باشگاه خبرنگاران جوان - بعد از ۳۵ سال دوری از ارتش راهی ستاد هوانیروز در منطقه لویزان تهران شدم. لحظه‌ای بیرون از در جبهه ایستادم و به ماکت بالگردی که بالای سردر ورودی جاخوش کرده بود، خیره شدم. آن زمان ما به بالگرد، هلی‌کوپتر می‌گفتیم. بالگرد‌هایی که با آنان بیشترین مناطق ایران از غرب تا شرق، از خلیج‎‌فارس تا دریای خزر و دریاچه ارومیه را زیر پا گذاشته بودیم.

درخواست ورودم برای پیگیری، توسط کادر نگهبانی با خوشرویی اجابت شد و متعاقب آن قدم به داخل ستاد گذاشتم. پیگیری حقوقی‌ام مثل همیشه بی‌جواب می‌ماند، هنگام خروج از در جبهه دلم برای دیدن همرزمانم تپید؛ بنابراین دوباره نگاهی به بالگرد روی سر در جبهه انداختم و رویم را طرف سرباز که بدرقه‌ام می‌کرد، کردم و گفتم: «می‌دونی، کسی از قدیمی‌ها را در ستاد ندیدم. همشون رفتن ما قدیمی‌ها غریبه شدیم!»

سرباز بدون مکث پاسخ داد: «نه اینطور نیست. امیر خلبان ابراهیم محمدزاده هنوز هست. چند نفر دیگه هم هستند! ایشون مسئول معارف جنگ ستاد فرماندهی هوانیروز هستند.» با شوق گفتم: «می‌خواهم ایشون را ببینم. همدوره بودیم» لحظه‌ای بعد در اتاقش بودم. از گذشته حرف زدیم. از همدوره‌هایمان، از همرزمان شهیدمان و از دوستانی که زنده بودند و خاطرات زیاد با آنان داشتیم.

آشنایی‌ام با امیر خلبان ابراهیم محمدزاده به سال‌های قبل از انقلاب می‌رسد. آن زمانی که هر دو در پادگان رزمی کرمان مستقر در اصفهان، خدمت می‌کردیم.

پادگان دو آشیانه پروازی داشت. آشیانه بزرگ و آشیانه کوچک. آشیانه کوچک، محل استقرار ما بچه‌های تعمیر و نگهداری گردان «تک» بود. گردان تک، یک گردان پروازی تهاجمی با بالگرد‌های کبرا بود. بنای آشیانه فلزی با ترکیبی از ایرانت‌های سبزرنگ و دیواره‌های آجری بود.

اتاق‌های کوچکی در داخل آشیانه بود که به آن «شاپ» می‌گفتم. این اتاق‌ها در کناره داخلی آشیانه بود و ما نظامیان ایرانی و پرسنل آمریکایی با هم کار می‌کردیم. آشیانه هم محل تعمیر و نگهداری بالگرد‌های کبرا بود. در گردا ن تک، فرمانده گروهان، افسران پروازی بود. حرفه‌های تخصصی‌تر را همافران بر عهده داشتند. درجه‌داران هم که شامل ستوانیار‌های خلبان و فنی‌ها می‌شدند، تخصص‌های عمومی را بر عهده داشتند.

امیر محمدزاده فرمانده گروهان ما بود. رده‌های بالاتر فرماندهی هم شامل فرمانده گردان و فرمانده پادگان می‌شد. آن زمان یعنی سال‌های قبل از انقلاب، بیشترین کار ما آماده‌سازی و پرواز‌های آموزشی در کنار پرسنل آمریکایی بود. اما با پیروزی انقلاب وضع هم تغییر کرد. آمریکایی‌ها رفتند و همه کار‌های پروازی و فنی به عهده خودمان واگذار شدند. با همان مقدار تخصصی که از آنان فرا گرفته بودیم وارد عملیات‌های تهاجمی و ترابری پروازی شدیم.

آشیانه بزرگ هم با داشتن بالگرد‌های ترابری به کارش ادامه داد و آشیانه کوچک تعمیر و نگهداری بالگرد‌های کبرا را بر عهده گرفت؛ و این چنین شد که با شروع درگیری‌ها در ماه‌های بعد از انقلاب در کردستان و آغاز جنگ تحمیلی، ما چه در کردستان و پادگان سقز و چه در خوزستان و در دزفول و پایگاه هوایی وحدتی در عملیات‌های مختلف در کنار هم بودیم. امیر محمدزاده خلبان جنگنده‌های تهاجمی کبرا بود و من تکنسین و کروچیف (مهندس پرواز) آن بودم. مدت ۴ سال هم در پادگان رزمی هوانیروز در شهر کرمان با هم بودیم و چند سالی را در ماموریت‌های منطقه سیستان و بلوچستان در نوبت‌های متفاوت پشت سر گذاشتیم.

امیر خلبان ابراهیم محمدزاده با بیان شیوا این‌گونه روایت کرد: «مازندران استان زیبا و شهیدپرور است که تا نام این استان به میان می‌آید خاطرات شهیدان خلبان کشوری و شیرودی از ذهنم عبور می‌کند، این پیشکسوتان جهاد و شهادت گنجینه‌های بزرگ میهن هستند و شهدا باعث افتخار کشورمان، هوانیروز و ارتش جمهوری اسلامی شدند، نخستین بار با این دو شهید در منطقه شمال غرب و درگیری‌های منطقه سقز، سنندج و سردشت آشنا شدم.

من جمعی پایگاه کرمان بودم. بیشتر عملیات‌مان در روز‌های نخست پیروزی انقلاب اسلامی به سمت جنوب و منطقه شرق بود که با اشرار درگیر بودیم، ولی حسب نیاز عملیاتی به منطقه کردستان عازم شدم. نخستین بار شهید کشوری را در پادگان سقز دیدم که در گذشته ایشان را ندیده بودم و نمی‌شناختم. این آشنایی به خرداد سال ۱۳۵۹ باز می‌گردد همین‌طور مرداد ماه سال ۱۳۵۸ هم با شهید شیرودی آشنا شدم.

داستان آشنایی و هم‌کابینی با شهید کشوری مفصل است، من خلبان بالگرد جنگی کبرا بودم و مأموریت داشتم به کمک تیپ سقز برویم که آن زمان در منطقه بانه درگیر بودند. پس از عزیمت به آن مکان به جلسه‌ای دعوت شدم که فرماندهان منطقه در آن حضور داشتند. در آن جلسه قرار شد نیرویی از شهر سقز به سمت بانه حرکت کند و پاکسازی بانه و برقراری امنیت را انجام دهد. در جلسه جوانی را دیدم که لباس پرواز پوشیده و بسیار باصلابت و محکم صحبت می‌کند، طرح‌ها و نظراتی هم می‌دهد که همه می‌پسندند که نامش احمد کشوری بود. البته شهید علی‌اکبر شیرودی هم در جلسه حضور داشت که از گذشته او را می‌شناختم.

پس از جلسه، دوست داشتم بدانم آن جوان خوش صحبت و ورزیده کیست. زیرا هم بسیار شیوا صحبت می‌کرد و در حرفه‌اش که خلبانی بود بسیار توانمند بود. این جوان احمد کشوری از جمیع پایگاه هوایی کرمانشاه بود.

تیز پروازانی که دشمن را زمینگیر کردند

شهید خلبان احمد کشوری دوران آموزشی خود را یک سال جلوتر از من گذرانده بود و بعد‌ها متوجه شدم که از خلبان‌های پایگاه کرمانشاه است. این شهید در منطقه شمال غرب به زیبایی و قاطعانه عمل کرد و سِمَت لیدری فرماندهی و افسر عملیات منطقه را عهده دار بود.

با شروع جنگ تحمیلی سِمَت فرمانده گروهان پروازی گردان تک را برعهده داشت که از گردان‌های بالگرد جنگنده کبرا در پایگاه کرمانشاه بود. با آغاز جنگ در شهریور ۱۳۵۹ منطقه غرب به پایگاه کرمانشاه واگذار شد و این پایگاه در تقدم یکم در منطقه سرپل ذهاب با تعداد زیادی از بالگرد برای دفاع آمادگی داشت. شهید شیرودی جمیع گروه عملیاتی هوانیروز در سرپل ذهاب بود. نیروی بعث عراق می‌خواست علاوه بر سرپل ذهاب از منطقه مهران و تنگه بینا (محل شهادت شهید کشوری) در ایلام نفوذ کنند تا استان ایلام را به تصرف در بیاورند، زیرا هدف عراق این بود که سرپل ذهاب، قصر شیرین تا اسلام آباد را در اختیار بگیرد.

ایلام نیاز به یک گروه از بالگرد‌های کبرا داشت. مسئولیت و فرماندهی مستقیم عملیات‌های بالگرد‌های هوانیروز در ایلام به شهید احمد کشوری سپرده شد، در حالی که این شهید در آن زمان جوانی با درجه تشویقی سروان بود و به دلیل رشادت‌هایی که در منطقه شمال غرب در اوایل جنگ از خود نشان داد بود به این درجه نائل شد.

شهید کشوری با ۶ فروند بالگرد کبرا، ۴ فروند بالگرد ۲۱۴ و بالگرد‌های جت رنجر در ایلام مستقرشد و هدایت به سمت منطقه سومار، نواحی مرزی و ایلام را در اختیار گرفت تا جلوی هجوم نیرو‌های عراقی را بگیرد البته منطقه تحت اختیار، بسیار کوهستانی بود و حرکت نیرو‌های عراقی هم متکی به جاده‌های پر پیج و خم کوهستانی انجام می‌شد که انتقال نیرو هم در آن شرایط بسیار سخت و با ضریب خطر بالا بود تا محاصره نشوند.

بهترین وسیله در آن منطقه سخت کوهستانی بالگرد کبرا بود تا جلوی عراقی‌ها را سد کند. شهید خلبان کشوری به زیبایی از این محدودیت حرکت عراق و آسیب‌پذیری آنها استفاده کرده و عراقی‌ها را در همان پیج و خم‌های ایلام و سومار منهدم کرد و قدرت پیشروی را گرفت که اگر این گروه نبود ما تلفات سنگین داشتیم، شهر‌های سومار و ایلام به دست بعثی‌ها می‌افتد و آنها پیشروی زیادی به سمت داخل کشور انجام می‌دادند. البته نیروی زمینی ارتش، نیرو‌های مردمی و سپاه که تازه سازماندهی شده بود هم بسیار کمک کردند ولی قدرت مانور بالگرد‌های کبرا قابل بیان نیست. این درحالی است که هر لحظه کبرا می‌تواند حدود پنج کیلومتر مانور داشته و با سوخت‌گیری سریع دست به عملیات دیگر بزند.

شهید کشوری جوانی مستحکم، با اعتقاد راسخ، عاشق میهن، استقلال کشور و تمامیت ارضی بود، فردی مؤمن، مسلمان، پیرو واقعی ولایت فقیه بود. از لحاظ پرواز بسیار شجاع، دلیر، مدیر و توانمند بود، در کمترین سن و اوج جوانی مسئول گروه هوانیروز در منطقه ایلام بود که توانست با تدبیر و شجاعت بسیار، نیرو‌ها را به سمت دشمنان عراقی هدایت کند.

علاوه بر شهید کشوری با خلبان شهید شیرودی همرزم، هم پرواز و هم کابین بودم. مرداد سال ۱۳۵۸ به همراه پنج فروند بالگرد کبرا از اصفهان به کرمانشاه برای کمک به دیگر خلبانان رفتیم. به ما مأموریت دادند که در پایگاه کرمانشاه مهمات گیری و به سمت سقز حرکت کنیم و در اختیار فرمانده تیپ سقز قرار بگیریم تا به درگیری‌ها خاتمه دهند. نخستین بار بود که از کرمانشاه به سمت کردستان حرکت داشتم و حتی از راه زمین هم به کردستان نرفته بودم.

قبل انقلاب پایگاه‌مان در اصفهان مستقر بود و حداکثر مسیرمان برای پرواز قم، اصفهان، کرج و اطراف آن بود. از روی نقشه راهی پادگان سقز شدیم و خبری از درگیری نداشتیم تا اینکه پس از طی مسافت طولانی با خاموش کردن موتور بالگرد تا پیاده شدیم صدای تیراندازی شدید و وحشتناک را مشاهده کردیم که صحنه جنگ کامل برای ما مجسم شد. در آن پرواز با شهید شیرودی راهی آسمان‌ها شدیم. تا آخرین ذخیره مهمات و هماهنگی لازم سعی کردیم با پرواز باعث ایجاد رعب و وحشت در دل دشمنان شده و باعث فرار آنها شویم و این مهم باعث شد تا مدتی را با این شهید بزرگوار همرزم باشم. برای پاکسازی بانه و سردشت در عملیات دیگر با شهید شیرودی پرواز کردم و با ضدانقلاب و عناصر تجزیه‌طلب درگیری شدید داشتیم تا مسیر پاکسازی شد، دو روز با این شهید در یک کابین پرواز داشتیم تا شهر حالت امن به خود گرفت و نیرو‌های خودی مواضع حساس را به تصرف درآوردند.

شهید شیرودی انسان بسیار متواضع و متدین، صبور و آرام بود که در پرواز تبحر خاص داشت، آن زمان ستوان یک بودم و به یاد دارم شهید شیرودی اصلاً بر روی لباس پرواز درجه نمی‌گذاشت. این مسأله برایم جای سؤال شد و ذهنم را مشغول کرد تا اینکه روزی از شهید پرسیدم شما درجه نمی‌گذارید؟! که با روی گشاده و لبخند پاسخ داد نه درجه، نه آرم و علائم نمی‌گذارم، چون نمی‌خواهم شناسایی شوم و کسی بفهمد چه کسی هستم. شهید شیرودی انسانی متواضع و وارسته بود و خاطرات بسیار خوبی از این بزرگمرد هوانیروز به یادگار دارم.

امیرخلبان محمدزاده در بخش دیگر صحبت‌های خود به چاپ کتاب مرجع «اطلس ماندگار هوانیروز در هشت سال دفاع مقدس» اشاره کرد و گفت: این کتاب بسیار جامع و کامل است که از ابتدا تا انتهای جنگ تحمیلی با بیان افتخارآفرینی‌های هوانیروز در تیراژ بسیار بالایی توسط گروه معارف جنگ چاپ شده است البته کتاب‌های دیگری هم به ثبت، درج و ماندگاری افتخارآفرینان هوانیروز کمک بسیار کرده است.

منبع: روزنامه اطلاعات