آنچه «سرخ و سیاه» آیدا پناهنده را به تجربهای موفقتر نسبت به «بامداد خمار» نرگس آبیار از منظر روایت تاریخی تبدیل کرده، توفیق در فضاسازی است.
فرارو- میترا محسنی؛ وقتی کارگردانی دست روی یک سوژه و یا داستانی با پسزمینه تاریخی میگذارد، بیتردید اصلیترین چالش اجرایی که با باید آماده دستوپنجه نرم کردن با آن شود، فضاسازی است. آنچه مخاطب پیش از هر جزییات مرتبط با موقعیت شخصیتها و روابط میان آنها قرار است با آن مواجه شود، فضایی است که در مقابل دوربین ثبت شده و حکم دریچهای را پیدا خواهد کرد که او با به دنیایی متفاوت از تجربه زیسته و جاری در زندگی امروزش فرامیخواند. اینجاست که معجزه تصویر و قابلیتهای بیانی سینما واجد اهمیت شده و بخشی از توان کارگردان به چالش کشیده میشود.
این نکته صرفاً مرتبط با رعایت مستندات و وسواس در جزییات روایتهای تاریخی نیست بلکه نظرگاه کارگردان نسبت به فضای روایت و طراحی فنی اوست که میزان باورپذیری فضای یک اثر را تعیین میکند.
آیدا پناهنده تازهترین کارگردانی است که در مختصات سریالهای خانگی سراغ یک روایت تاریخی رفته است. مقطع زمانی داستان «سرخ و سیاه» از منظر تاریخی با مقطع زمانی روایت سریال «بامداد خمار» قرابتهایی دارد و پایان فصل دوم سریال نرگس آبیار و همزمانی آن با شروع پخش سریال پناهنده بهانه خوبی برای مقایسه تطبیقی این دو تجربه از منظر فضاسازی تاریخی است.
آنچه «سرخ و سیاه» را به تجربهای موفقتر نسبت به «بامداد خمار» از منظر روایت تاریخی تبدیل کرده، همین توفیق در فضاسازی است. هرچند آبیار هم در کارگردانی سریال خود وسواس بسیار زیادی در طراحی جزییات بهویژه در بازنمایی آیینها و رسوم جاری در زندگی مردمان آن مقطع داشته اما ویژگی مهم «سرخ و سیاه» فراهم آوردن فضایی باورپذیرتر از زندگی روزمره همین مردمان است. دوربین آیدا پناهنده مخاطب را صرفاً به تماشای زندگی مردمان در یک مقطع تاریخی فرانمیخواند بلکه خود جزیی از روایت شده و گویی مخاطب را فراتر از قصه و موقعیت کاراکترها به همنفسی با شخصیتها فرامیخواند.
نکته مهم دیگر در مواجهه با «سرخ و سیاه»، پرهیز از نگاه موزهای به تاریخ است درواقع نگاهی که گاه در بازسازی دورههای گذشته، همهچیز را به نمایش مجموعهای از نشانههای آشنا و قابل شناسایی تقلیل میدهد. پناهنده اما تلاش میکند از دل این نشانهها به جهان آدمها برسد، به مناسباتی که شکل زندگی آنها را تعیین میکند و به جزئیاتی که شاید در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسند، اما در کنار یکدیگر تصویری از یک دوره تاریخی میسازند. این رویکرد باعث میشود تاریخ در «سرخ و سیاه» صرفاً پسزمینه اتفاقات نباشد، بلکه به عنصری اثرگذار در شکلگیری روایت و تجربه تماشای مخاطب تبدیل شود.
در «بامداد خمار» فاصله میان جهان امروز مخاطب و زندگی مردمان آن مقطع تاریخی گاه به اندازهای پررنگ میشود که تماشاگر بیش از آنکه با تجربه زیسته آنها همراه شود، از بیرون به زندگیشان نگاه میکند و با خود فکر میکند که مردمان آن دوران با آن سطح از محرومیت، چگونه زندگی میکردهاند، فاصلهای که حتی بازنمایی زندگی طبقه اشراف هم لزوماً نمیتواند آن را از میان بردارد اما «سرخ و سیاه» از این منظر رویکرد متفاوتی دارد گویی دوربین پناهنده به مخاطب فرصت میدهد تا منطق زیستن در آن دوران را درک کند و دریابد آنچه امروز برای ما غریب و دور از ذهن به نظر میرسد، برای مردمان آن زمان بخشی از زندگی روزمره بوده است، آدمهایی که در همان مختصات تاریخی نیز دلایلی برای زندگی کردن و ادامه دادن داشتهاند.
شخصیتهای «سرخ و سیاه» برخلاف «بامداد خمار» صرفاً قطعههایی از پازل قصه نیستند که تنها در بزنگاه حضورشان در روایت جان بگیرند، بلکه گویی در همان مقطع تاریخی زیست میکنند و این دوربین است که به زندگی آنها سرک میکشد تا مخاطب نظارهگر سرنوشتشان باشد. همین تفاوت رویکرد ساده، عملکرد دو کارگردان کاربلد را صرفاً در زمینه فضاسازی، متمایز از هم کرده و به همین دلیل هم تماشای «سرخ و سیاه» در قیاس با «بامداد خمار» بیشتر تبدیل به تجربهای از جنس سفر در زمان برای مخاطب میشود و ارزشهای تاریخی هم به جذابیتها روایی و داستانی آن میافزاید.
