یک پژوهشگر ادبی در یادداشتی با بازخوانی نمایشنامه «روزهای خوش» اثر ساموئل بکت، دفن‌شدن تدریجی شخصیت اصلی در توده‌ای از خاک و چشم‌انداز سوخته و بی‌حیات اثر را تصویری پیشگویانه از بحران‌های زیست‌محیطی امروز دانسته و معتقد است این نمایشنامه در عصر تغییرات اقلیمی، معنایی تازه و هشداردهنده پیدا کرده است.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از کانورسیشن، نمایشنامه «روزهای خوش» (Happy Days)، یکی از شناخته‌شده‌ترین آثار ساموئل بکت، نمایشنامه‌نویس ایرلندی، در عصر بحران اقلیمی معنایی تازه پیدا کرده است؛ اثری که در آن بدن شخصیت اصلی، «وینی»، به‌تدریج در توده‌ای از خاک یا شن فرو می‌رود و چشم‌انداز نمایش، تصویری از جهانی ویران و خالی از نشانه‌های تمدن انسانی ارائه می‌کند.

بکت در دستور صحنه نمایشنامه، محیط اجرا را گستره‌ای از چمن سوخته توصیف می‌کند که در مرکز آن تپه‌ای کم‌ارتفاع قرار دارد و نوری خیره‌کننده بر صحنه می‌تابد. این تصویر به گفته پژوهشگر، می‌تواند یادآور چشم‌اندازی پسابشری باشد که تحت تاثیر یک فاجعه زیست‌محیطی قرار گرفته است.

بکت که سال ۱۹۰۶ در دوبلین متولد شد، از دوران کودکی با طبیعت و چشم‌اندازهای اطراف شهر ارتباط نزدیکی داشت. او اغلب همراه پدرش، ویلیام، برای دوری از الزام حضور در مراسم مذهبی یکشنبه‌ها، در تپه‌های اطراف دوبلین پیاده‌روی می‌کرد. تصاویر و خاطرات این گردش‌ها بعدها به اشکال مختلف وارد آثار ادبی او شدند.

اما سال‌ها بعد، زمانی که بکت فعالیت دانشگاهی را رها کرده و برای نویسنده‌شدن به پاریس رفته بود، با ویرانی‌های گسترده انسانی و محیطی جنگ جهانی دوم مواجه شد.

او با آغاز جنگ جهانی دوم به مقاومت فرانسه پیوست و بعدها در واحد آمبولانس در شهر سن‌لو در نرماندی فعالیت کرد. جیمز نولسون، زندگی‌نامه‌نویس بکت، در کتاب «محکوم به شهرت: زندگی ساموئل بکت» نوشته است که بکت در آنجا شاهد ویرانی و فقر گسترده بود؛ از ساختمان‌ها و وسایل منفجرشده گرفته تا بیمارستانی مملو از بیماران مبتلا به سل و مردمی که با وجود نیاز شدید به غذا و لباس، برای زنده‌ماندن تلاش می‌کردند.

در «روزهای خوش»، که ۱۶ سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به نمایش درآمد، از تمدن انسانی در چشم‌انداز تقریبا خالی و بایر محل زندگی دو شخصیت اصلی، وینی و ویلی، نشانه چندانی باقی نمانده است.

وینی با وجود محدودیت شدید جسمی و دفن‌شدن تدریجی در خاک، به شکلی ناامیدانه به زندگی چنگ می‌زند. او بارها محتویات کیفش را زیر و رو می‌کند؛ یکی از معدود ابزارهایی که هنوز به او امکان انتخاب و نوعی استقلال می‌دهد.

در نگاه معاصر، حرکات و گفتار وینی را می‌توان ابزارهایی برای حفظ ارتباط و کنش انسانی در برابر بحران‌های زیست‌محیطی دانست؛ اقدام و ارتباطی که شاید پیش از وخیم‌ترشدن شرایط، برای مقابله با بحران اقلیمی ضروری باشد.

بکت در جریان تمرین‌های اجرای «روزهای خوش» در تئاتر رویال کورت لندن در سال ۱۹۷۹، وینی را به «پرنده‌ای با پرهای آغشته به نفت» تشبیه کرده بود. این تصویر در جهان امروز که نشت‌های نفتی و آسیب‌های ناشی از فعالیت‌های انسانی به حیوانات و اکوسیستم‌ها همچنان رخ می‌دهد، معنایی هشداردهنده پیدا می‌کند.

این تشبیه همچنین نشان می‌دهد که ناتوانی وینی می‌تواند نمادی از تاثیر تخریب محیط‌زیست بر انسان‌ها و حیوانات باشد.

در اجرای سال ۲۰۱۵ «کیتی میچل» از این نمایشنامه در هامبورگ آلمان، به جای توده خاک، وینی در یک آشپزخانه قرار داده شد و سطح آب به‌تدریج بالا می‌آمد و بدن او را تهدید می‌کرد.

ابهام موجود در فضای نمایشنامه بکت، که در آن توده خاک به‌تدریج بدن وینی را در خود فرو می‌برد، می‌تواند با مسائل زیست‌محیطی امروز نیز ارتباط پیدا کند؛ از افزایش سطح آب دریاها که سواحل را تهدید می‌کند تا آتش‌سوزی‌های جنگلی که درختان و تنوع زیستی را در معرض نابودی قرار می‌دهند.

بازخوانی «روزهای خوش» در سایه فجایع زیست‌محیطی امروز، مخاطب را به این نکته متوجه می‌کند که بدن وینی از زمینی که در آن دفن شده جدا نیست؛ همان‌گونه که زندگی انسان نیز از زمین و محیط‌زیستی که در آن سکونت دارد، جدایی‌ناپذیر است.

از این منظر، «روزهای خوش» را می‌توان هشداری درباره ضرورت حفاظت از زمین دانست؛ هشداری که یادآور می‌شود اگر برای جلوگیری از فجایع زیست‌محیطی اقدامی نشود، ممکن است سرنوشت انسان نیز به گرفتارشدن در دل فاجعه‌ای شبیه سرنوشت وینی منتهی شود.

فراتر از آثار کلاسیک

در ادامه این رویکرد، پژوهشگر، آثار «آنا مندیتا» (Ana Mendieta)، هنرمند چندرسانه‌ای کوبایی، را به علاقه‌مندان «روزهای خوش» پیشنهاد می‌کند. مندیتا در آثار خود بر رابطه میان بدن انسان و چشم‌انداز طبیعی تمرکز داشت و از موادی همچون خون، خاک، خزه و پر در اجراها، ویدئوها، مجسمه‌ها و عکس‌هایش استفاده می‌کرد.

یکی از آثار او با عنوان «هرم تدفین» (Burial Pyramid) که در سال ۱۹۷۴ خلق شد، شباهت قابل‌توجهی با زیبایی‌شناسی آثار بکت دارد. در این اثر، مندیتا زیر انبوهی از سنگ‌ها دفن می‌شود و در ادامه، سنگ‌ها کنار می‌روند و بدن او که با خاک پوشیده شده است، نمایان می‌شود.

این اثر به گذشته استعماری کوبا و همچنین بدرفتاری با زنان توسط قدرت‌های استعماری اشاره دارد. رابطه میان بدن هنرمند و زمینی که در آن دفن شده، در این اثر به نشانه‌ای از میراث، هویت و پیوند انسان با سرزمین تبدیل می‌شود.