عسل پورحیدری، دختر اسطوره فقید استقلال در دهمین سالگرد درگذشت پدرش با خبرورزشی همکلام شد.
۱۴ آبان دهمین سالگرد خداحافظی ابدی منصور پورحیدری است. مردی که خیلیها از او با لقب پدر استقلال یاد میکنند و معتقدند مهمترین چهره در تاریخ این باشگاه بوده است.
به همین بهانه سراغ عسل پورحیدری رفتیم. دختر اسطوره فراموشنشدنی استقلال که یک دهه قبل در چنین ایامی واقعا اوقات عذابآوری را سپری میکرد چون به خاطر شرایط دانشگاهی، خارج از ایران حضور داشت و نتوانست در مراسم تشییع پدرش حضور یابد. عسل همه اتفاقات آن روزها را با خبرورزشی در میان گذاشت.
سر استقلال و پرسپولیس در آمریکا کری داشتیم
بعد از فوت پدرم برای مدتی بازیهای استقلال را نمیدیدم ولی نتایج آن را همیشه دنبال میکردم. البته الان که عضو تیم بسکتبال استقلال شدهام، تا جایی که بتوانم بازیها را هم میبینم. آن زمان که آمریکا بودم نیز مسابقات را تماشا میکردم و حتی با دوستان پرسپولیسی کری هم داشتیم.
تماس با پدرم بعد از دربی
در مقطعی که آمریکا بودم و پدرم اینجا مدیر فنی استقلال بود، بلافاصله بعد از پایان مسابقه به او زنگ میزدم. هر طوری که بود زنگ میزدم تا با او حرف بزنم به ویژه وقتی پیروز میشدیم. البته اکثرا آن زمان دربیها مساوی میشد.
در مقطعی که بابا مدیر فنی استقلال بود و ۴ دربی متوالی را بردیم، شرایط خیلی خاص بود. البته سه دیدار از آن چهار مسابقه را آمریکا بودم.
در همین ارتباط: ویدیو| دربیها را حتی زمانی که آمریکا بودم هم نگاه میکردم/ بعد از هر برد استقلال، اول از همه به بابا زنگ میزدم
استقلال دربی ایمون زاید را باخت، گوشی را خاموش کردم
وقتی در بهمن ۱۳۹۰ استقلال دربی ایمون زاید را باخت، گوشی خودم را خاموش کردم! کلا اگر استقلال دربی را میباخت برای یک مدت گوشی را خاموش میکردم چون میدانستم الان همه دارند برایم پیام میفرستند! آن مسابقه خیلی تلخ بود. در واقع هر دربی که استقلال میباخت، من گوشی را خاموش میکردم و جواب کسی را نمیدادم، ولی وقتی میبردیم خودم به همه زنگ میزدم (میخندد)
با دخترعابدزاده روی یک نیمکت مینشستیم
در دبیرستان مهدوی با نگار عابدزاده، دختر احمدرضا عابدزاده همکلاسی بودم و روی یک نیمکت مینشستیم. باهم دوست بودیم ولی کلکل فوتبالی هم داشتیم. موقع برگزاری دربی کری میخواندیم اما انصافا باهم خیلی خوب بودیم. البته بعد از پایان مدرسه دیگر از نگار خبری ندارم. فقط یک سال باهم بودیم.
اینستاگرام را باز کردم، نوشته بودند منصور پورحیدری در کما
پاییز سال ۱۳۹۴ که پدرم را به بیمارستان بردند و مشخص شد که به سرطان مبتلا شده، من ایران نبودم و در حیاط دانشگاه مشغول راه رفتن بودم که اینستاگرام را باز کردم و دیدم که نوشتهاند منصور پورحیدری به کما رفت!
همان لحظه به مادرم زنگ زدم اما جواب نداد. زنگ زدم برادرم گفت چیزی نیست این اخبار را الکی نوشتهاند! حالش یک مقدار بد شد و بردیمش بیمارستان ولی الان خوب است. من شک کردم و به یکی از دوستانم زنگ زدم و از او خواستم با بیمارستان ایرانمهر تماس بگیرد تا ببینم اوضاع از چه قرار است. او تماس گرفت همان جا بود که فهمیدم خبر درست بوده و به کما رفته است.
هفته بعد بلیت گرفتم و برگشتم. در آن مقطع شرایطش خیلی بد بود و حتی پزشکان میگفتند شیمیدرمانی نکنیم چون بیماری در مرحله چهارم است و هیچ کاری نمیشود کرد. من یک ماه ایران بودم و روند شیمیدرمانی هم آغاز شد. با اینکه نمیخواستند این کار را انجام بدهند ولی خیلی خوب پیش رفت و حتی پزشکان میگفتند معجزه شده و غده به آن بزرگی محو شده! حتی پدرم که در یک دوره خیلی وزن کم کرده بود دوباره شروع کرد به وزن اضافه کردن؛ همان زمانی که آن عکس معروف با عصا را از او گرفتند.

مادرم گفت همین فردا برگرد ایران!
از شرایطی که برای پدرم ایجاد شده بود خیلی خوشحال بودم اما مهر ۱۳۹۵ مادرم زنگ زد و گفت همین فردا برگرد چون حال پدرت خراب شده است. اواخر مهر بود که به ایران رسیدم. به محض رسیدن راهی بیمارستان شدم و یک هفته کامل پیش پدرم در بیمارستان بودم؛ فکر میکنم اصلا خانه نرفتم. وقتی به بیمارستان رفتمم، بابا گفت خب عسل هم آمد، حالا برویم خانه! خودم بهش غذا میدادم. روز شنبه به ایران رسیده بودم و پدرم سهشنبه به کما رفت. دیگر هیچ علائمی نداشت و فقط نفس میکشید. یک هفته اینجا بودم و باید روز جمعه برمیگشتم. دقیقا یادم است که وقتی رفتم با پدرم خداحافظی کنم، یک تکان خورد. حتی از آن ملاقات عکس هم گرفتم. انگار در آن صحنه میخواست یک چیزی به من بگوید ولی نگفت…
لحظه مرگ پدر استقلال
فکر میکنم پنجشنبه شب به آمریکا رسیدم و صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم تعدادی از دوستانم در منزل هستند و موبایلم نیست! مرتب میگفتم گوشی من کجاست؟ همخانهایام گفت: اینترنت قطع شده. متوجه شدم که یک اتفاقی افتاده و اصرار کردم گوشی خودم را بگیرم. موبایلم را که گرفتم، دیدم خبر فوت پدرم را همه جا منتشر کردهاند و خیلی دردناک بود. یک روز بعد ازاینکه ایران را ترک کردم، پدرم فوت کرد.
بسکتبال به یاد منصور پورحیدری
مجبور بودم به آمریکا برگردم چون در همان مقطع یعنی آبان ۱۳۹۵ امتحان خیلی مهمی داشتم. علاوه بر آن، همان روز جمعه یک مسابقه بسکتبال مهم هم داشتیم که دو سال برایش تمرین کرده بودم؛ اولین دیدار بسکتبال در دانشگاه. البته مربی به من گفت با این شرایط روحی نمیخواهد بازی کنی ولی گفتم به یاد پدرم میخواهم بازی کنم. دوستانم همراهم آمدند و بازی کردم. بچهها عکس بابامنصور را آورده بودند و همانشب آنجا برایش مراسم گرفتم.
من خیلی دیرتر از مادر و برادرم سر خاک پدرم حاضر شدم. به من میگفتند بیا چون خاک سردی میآورد و وقتی سر مزار پدرت بروی، آرام میشوی ولی نمیخواستم قبول کنم. آن زمان میگفتم از این صحنهها دور بودم و نمیخواهم آنها را ببینم ولی با تجربهای که الان دارم، میگویم باید میآمدم. من تقریبا ۶ ماه بعد از فوت پدرم (نوروز ۱۳۹۶) برای نخستین بار بر سر مزارش حاضر شدم. هنوز هم بعد از ۱۰ سال نمیتوانم خیلی به این موضوع فکر کنم یا زیاد سر مزارش بمانم چون اذیت میشوم.

