سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - ناصر سهرابی؛ «دکتر ژیواگو» اثر بوریس پاسترناک و اقتباس سینمایی آن به کارگردانی دیوید لین، از شاخص‌ترین نمونه‌های پیوند ادبیات، تاریخ و سینما در قرن بیستم است. اثری که هم روایت عاشقانه در بستر انقلاب روسیه است و هم به واکاوی سرنوشت فرد، اخلاق شخصی و هنر در جهانی می‌پردازد که تاریخ و ایدئولوژی بر آن سایه افکنده‌ است. مقایسه‌ رمان و فیلم نشان می‌دهد چگونه یک جهان‌بینی شاعرانه، در مسیر ترجمه به زبان تصویر، دچار دگرگونی می‌شود.

«دکتر ژیواگو» اثر بوریس پاسترناک و اقتباس سینمایی آن به کارگردانی دیوید لین، از شاخص‌ترین نمونه‌های پیوند ادبیات، تاریخ و سینما در قرن بیستم به شمار می‌آیند. این اثر، فراتر از یک روایت عاشقانه در بستر انقلاب روسیه، بازتاب‌دهنده‌ پرسشی بنیادین است، سرنوشت فرد و اخلاق شخصی در جهانی که تاریخ و ایدئولوژی بر آن سایه انداخته‌اند. رمان پاسترناک و فیلم دیوید لین، هر دو به این پرسش پاسخ می‌دهند، اما پاسخ‌هایشان یکسان نیست. همین تفاوت، «دکتر ژیواگو» را به متنی زنده برای تحلیل رابطه ادبیات و سینما بدل می‌کند.

رمان «دکتر ژیواگو» در نگاه نخست ممکن است یک حماسه‌ عاشقانه در دل انقلاب روسیه به نظر برسد، اما در لایه‌های عمیق‌تر، اثری است درباره‌ فرسایش تدریجی زندگی فردی زیر فشار تاریخ. پاسترناک در این رمان، نه به‌دنبال بازسازی دقیق وقایع تاریخی است و نه قصد ارائه‌ تحلیلی سیاسی دارد او به تجربه‌ی زیسته‌ انسان‌هایی می‌پردازد که ناگهان خود را در میانه‌ تحولی می‌یابند که از آنان بزرگ‌تر و قوی‌تر است.

اگر «دکتر ژیواگو» را بدون هاله‌ اسطوره‌ای و پیش‌فرض‌های سیاسی بخوانیم، باید اذعان کرد که این رمان از نظر تکنیک روایی، اثری بی‌نقص نیست. روایت گاه پراکنده است، شخصیت‌ها از نظر پرداخت یکدست نیستند و پیرنگ، بیش از آنکه کنش‌محور باشد، تأملی و مکث‌دار است. پاسترناک برخلاف نویسندگان بزرگ سنت رمان روسی مانند تولستوی یا داستایفسکی، معمار روایت‌های عظیم و منسجم نیست. او شاعر است و این شاعربودن، منطق اثر را تعیین می‌کند. جهان رمان بیشتر از آنکه بر اساس علت و معلول پیش برود، بر پایه‌ی تصویر، حس و اندیشه شکل می‌گیرد.

صداقت اخلاقی رمان

بااین‌حال، اهمیت «دکتر ژیواگو» دقیقاً در همین نقطه نهفته است. این رمان با وجود ضعف‌های فرمی، از صداقتی اخلاقی برخوردار است که آن را در ادبیات قرن بیستم متمایز می‌کند. پاسترناک از موضع قدرت یا ایدئولوژی سخن نمی‌گوید، بلکه از موضع انسانی آسیب‌پذیر و سردرگم حرف می‌زند؛ انسانی که می‌کوشد در جهانی بی‌ثبات، معنایی برای زندگی خود بیابد. جایگاه «دکتر ژیواگو» در ادبیات جهان به‌ واسطه‌ همین جسارت اخلاقی تثبیت شده است.

در رمان پاسترناک، انقلاب روسیه نه قهرمان است و نه ضدقهرمان. انقلاب همچون نیرویی کور و فراگیر تصویر می‌شود که همه‌چیز را در مسیر خود دگرگون می‌کند. تاریخ در اینجا چهره ندارد ولی حرکت دارد. حرکتی بی‌امان که فرد را با خود می‌برد، بی‌آنکه از او بپرسد چه می‌خواهد یا چه از دست می‌دهد. اعتراض پاسترناک، اعتراضی آرام اما عمیق است. اعتراض به تبدیل تاریخ به تنها معیار حقیقت. او نشان می‌دهد که چگونه ایدئولوژی، وقتی مطلق می‌شود، زندگی فردی، اخلاق شخصی و حتی هنر را به حاشیه می‌راند.

یوری ژیواگو، شخصیت اصلی رمان، قهرمان کلاسیک نیست. او جهان را تغییر نمی‌دهد، رهبری نمی‌کند و حتی قادر نیست زندگی شخصی خود را سامان دهد. ژیواگو بیش از آنکه کنش‌گر باشد، شاهد است؛ شاهد فروپاشی جهان قدیم و شکل‌گیری نظمی تازه که جایی برای حساسیت‌های فردی باقی نمی‌گذارد. این انفعال انتخابی آگاهانه از سوی نویسنده است. پاسترناک عمداً قهرمانی می‌آفریند که در برابر تاریخ، فرسوده و شکست‌خورده است.

در جهانی که از انسان انتظار انتخاب‌های بزرگ و موضع‌گیری‌های قاطع دارد، ژیواگو به انتخاب‌های کوچک وفادار می‌ماند، درمان‌کردن بیماران، دوست‌داشتن، شعر گفتن و حفظ نوعی اخلاق شخصی. همین انتخاب‌های ظاهراً ساده، او را به انسانی مسئله‌دار برای نظام‌های ایدئولوژیک بدل می‌کند. تراژدی ژیواگو در این است که حتی این حداقلِ انسانی نیز در جهان تاریخ‌زده‌ رمان، تحمل نمی‌شود.

تلاش برای حفظ انسانیت

لارا آنتیپووا یکی دیگر از ارکان معنایی رمان است. او نه اسطوره‌ عشق است و نه قربانی صرف. لارا زنی است که در دل خشونت، سوءاستفاده و بی‌ثباتی، میان خواستن و ناگزیر بودن حرکت می‌کند. رابطه‌ او با ژیواگو، بیش از آنکه عاشقانه‌ای آرمانی باشد، تلاشی است برای حفظ انسانیت در شرایطی غیرانسانی. پاسترناک عشق را نجات‌بخش مطلق نمی‌داند. عشق می‌تواند معنا بسازد و پناهی موقت فراهم کند، اما نمی‌تواند تاریخ را متوقف سازد. همین نگاه واقع‌گرایانه است که رابطه‌ی ژیواگو و لارا را تلخ، شکننده و باورپذیر می‌کند.

فیلم «دکتر ژیواگو» ساخته‌ دیوید لین، یکی از باشکوه‌ترین آثار سینمای حماسی قرن بیستم است. تصاویر عظیم، طراحی صحنه‌ی گسترده و موسیقی ماندگار موریس ژار، فیلم را به تجربه‌ای تماشایی بدل کرده‌اند. اما سینما منطق خاص خود را دارد. فیلم نمی‌تواند مانند رمان بر تأملات درونی طولانی و سکوت‌های ذهنی تکیه کند. ازاین‌رو، دیوید لین ناگزیر است مرکز ثقل روایت را جابه‌جا کند و عشق ژیواگو و لارا را به محور اصلی داستان بدل سازد.

در نسخه‌ سینمایی، تاریخ به پس‌زمینه‌ای باشکوه برای یک ملودرام عاشقانه تبدیل می‌شود. این انتخاب، از نظر سینمایی کاملاً موفق است و فیلم را به اثری جهانی بدل می‌کند، اما معنای اثر را تغییر می‌دهد. ژیواگوی عمر شریف، نجیب، کاریزماتیک و عمیقاً دوست‌داشتنی است. او بیش از آنکه فرسوده شود، باشکوه شکست می‌خورد. جولی کریستی نیز لارا را به تصویری اسطوره‌ای از زن عاشق بدل می‌کند و پیچیدگی‌های اخلاقی شخصیت را نرم‌تر از متن ادبی نشان می‌دهد.

در فیلم، رنج زیباشناختی می‌شود و شکست، صورتی شاعرانه می‌یابد. این همان نقطه‌ای است که سینما، ناخواسته، جهان‌بینی پاسترناک را تعدیل می‌کند. اعتراض آرام و ضدایدئولوژیک رمان، جای خود را به ملودرامی انسانی می‌دهد که بر قدرت عشق در دل تاریخ تأکید دارد. این دو نگاه هم‌پوشانی دارند، اما یکسان نیستند.

پرسش از وفاداری فیلم به رمان، در نهایت پرسشی ساده‌انگارانه است. فیلم دیوید لین ترجمه‌ای است از زبان کلمه به زبان تصویر. اما هر ترجمه‌ای، ناگزیر بخشی از معنا را از دست می‌دهد. در اینجا، آنچه کمرنگ می‌شود، سکوت، انفعال و اخلاق فردی است که در متن پاسترناک نقش محوری دارد.

شهرت جهانی «دکتر ژیواگو» را نیز نمی‌توان جدا از زمینه‌ی سیاسی جنگ سرد فهمید. ممنوعیت انتشار رمان در شوروی، اعطای جایزه‌ نوبل به پاسترناک و موفقیت گسترده‌ فیلم، همگی در ساختن اسطوره‌ ژیواگو نقش داشتند. این اثر، بیش از آنکه یک رمان یا یک فیلم باشد، به نمادی فرهنگی بدل شد. نمادی از انسانی که نمی‌خواهد در منطق بی‌رحم تاریخ حل شود.

«دکتر ژیواگو» داستان انسانی است که در میان برف، خون و شعار، می‌کوشد صدای درونش را خاموش نکند. در رمان، این صدا آرام، لرزان و اغلب شنیده‌نشده است؛ در فیلم، پرطنین‌تر و باشکوه‌تر. یکی در سکوت می‌میرد و دیگری در تصویر جاودانه می‌شود. شاید همین تفاوت، سرنوشت محتوم هنر در قرن تاریخ‌زده‌ ما باشد، ادبیات، حقیقت را زمزمه می‌کند و سینما، همان زمزمه را فریاد می‌زند و در فاصله‌ میان این زمزمه و فریاد، ژیواگو ایستاده است، مردی تنها در برف، که تاریخ از کنار او عبور می‌کند، بی‌آنکه لحظه‌ای مکث کند.