در دههٔ ۱۳۴۰ و ۵۰ خورشیدی، گروهی از جوان‌های ایرانی که در اروپا درس می‌خواندند به این نتیجه رسیدند که باید حکومت شاه را با جنگ چریکی سرنگون کرد. برای یاد گرفتن این کار، به چین کمونیستی رفتند و زیر نظر مائو آموزش دیدند. یکی از مهم‌ترین چهره‌های این جریان مهدی خانبابا تهرانی بود، او امروز در نود و دو سالگی درگذشت!

به گزارش تابناک ، خانبابا تهرانی حدود سال ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد و در دبیرستان البرز درس خواند. عمویش عضو حزب توده بود. این حزب را باید می‌شناخت: حزب توده در سال ۱۳۲۰ ساخته شد، به کمونیسم باور داشت و به شوروی نزدیک بود. در آن روز‌ها یکی از بزرگ‌ترین حزب‌های ایران بود.

پسرک دوازده‌سیزده‌ساله به همراه عمویش به دفتر حزب می‌رفت و آرام‌آرام جزو آن‌جا شد. دو سه سال بعد عضو سازمان جوانان حزب بود، روزنامه‌ای برای دانش‌آموزان درمی‌آورد و، چون ورزش‌کار بود و آشنا زیاد داشت، کار‌های مهم‌تری به او می‌سپردند.

ماجرای نفوذ عجیب نوجوان توده ای ها میان سلطنت طلبان!

شاید جالب ترین و عجیب ترین فراز زندگی مهدی خانبابا تهرانی به دهه سی بازمی‌گردد ، در میانه درگیری های سیاسی شدید دربار و دولت مصدق و یکه تازی حزب توده در سال ۱۳۳۱، در دولت دکتر مصدق، گروهی از چاقوکش‌ها و لمپن‌های محلهٔ او می‌خواستند حزبی به اسم «حزب شاه‌پرستان» راه بیندازند. خودشان سواد نداشتند، پس سراغ مهدی خانبابا تهرانی آمدند که برایشان اساسنامه بنویسد!

خانبابا تهرانی ماجرا را به حزب توده گفت و حزب دستور داد قبول کند و در جریان بماند. چند هفته بعد همین گروه تصمیم گرفتند سراغ مدیر روزنامهٔ «شورش»، کریم‌پور شیرازی، بروند که علیه دربار می‌نوشت. او باز هم حزب توده را خبر کرد. حزب همان شب کریم‌پور را به تماشای نمایش «بادبزن خانم ویندرمر» در تئاتر سعدی برد تا دفتر روزنامه خالی بماند و توطئه برملا شود.

چماقداران سلطنت طلب آمدند و به مردی که پشت میز نشسته بود، حمله کردند. او سردبیر بود، نه کریم‌پور. چاقوکشی که از کرمانشاه آورده بودند مست بود و دستش لرزید و فقط پوست گردن او را بُرید. بعد دفتر را آتش زدند و فرار کردند.

دکتر مصدق در مقام نخست وزیر فورا دستور داد مسئولان این حمله را بگیرند. فردای حمله پلیس دفتر «حزب شاه‌پرستان» را محاصره کرد. خانبابا تهرانی آن‌جا نشسته بود و همراه بقیه رفت زندان. حزب بعد با اشاره به کریم‌پور فهماند که این جوان از ماست، و او را بیرون کشیدند!

بعد از کودتای بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ و سقوط مقدس و زیر ضرب رفتن حزب توده ، خانبابا تهرانی به اروپا رفت، خودش می‌گوید به این نتیجه رسیده بود که حزب توده بیشتر از آن‌که برای ایران کار کند، صدای سیاست خارجی دیگری بود.

او در مونیخ انجمن دانشجویان را زنده کرد و مجلهٔ ادبی «پیوند» را راه انداخت. چند شهر دیگر هم انجمن‌هایی ساختند. نشست‌های هایدلبرگ و لندن و پاریس این انجمن‌ها را به هم وصل کرد و از آن «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور» درآمد. کنفدراسیون سال‌ها صدای مخالف شاه در خارج بود.

بازخوانی تاریخ؛ ماجرای نفوذ نوجوان توده ای در حزب سلطنت طلبان!

در دههٔ ۱۹۶۰ دو غول کمونیست جهان، شوروی و چین، با هم درافتادند. چین می‌گفت شوروی از اصول انقلاب دور شده و با غرب کنار می‌آید. مائو جنگ چریکی و انقلاب از روستا را راه نجات می‌دانست. این دعوا حزب‌های کمونیست سراسر دنیا را دو دسته کرد. حزب توده طرف شوروی ماند و عده‌ای از اعضایش جدا شدند.

سال ۱۹۶۴ خانبابا تهرانی در مونیخ جلسه‌ای گذاشت که به ساخته‌شدن «سازمان انقلابی حزب توده ایران» انجامید. منابع دیگر هم از غلامحسین فروتن و احمد قاسمی، از اعضای قدیمی حزب توده، به‌عنوان بنیان‌گذاران خارج از کشور نام برده‌اند. خط سازمان ساده بود: جوانان باید به چین بروند، آموزش ببینند، به ایران برگردند و جنگ چریکی راه بیندازند!

رادیو فارسی پکن: رادیویی که یک نفر می‌گرداند

مهدی خانبابا تهرانی خودش اولین کسی بود که به چین رفت. مسیر سفرش هم خودش ماجرایی است: از دوسلدورف به قاهره، از قاهره به کراچی، بعد داکا، کانتون، شانگهای و در نهایت پکن. با هواپیمای پاکستانی سفر کرد و می‌پذیرد که گذرنامه‌ها حتماً از روی هواپیما فتوکپی و به ایران داده شد.

وقتی رسید، رادیوی پکن بخش فارسی نداشت. افسران توده‌ای که از ایران گریخته بودند و در چین کار می‌کردند، اعتصاب کرده بودند و نمی‌خواستند علیه شوروی چیزی بخوانند. او مسئول راه‌اندازی دوبارهٔ برنامه شد. یک ساعت پخش در روز، و تقریباً همهٔ مطلب‌ها را خودش ترجمه می‌کرد. با چینی‌ها آلمانی و با مترجم حرف می‌زد. چینی‌ها می‌گفتند رادیو دولتی است و نمی‌گذارند به شاه حمله مستقیم شود. او برای نوروز شعر می‌گفت و از ضحاک و کاوهٔ آهنگر حرف می‌زد، یعنی همان داستان شاهنامه‌ای که پادشاه ستم‌گر را با مردی از مردم مقابل هم می‌گذارد، و مخاطب ایرانی می‌فهمید منظور کیست.

به روایت او، حدود هفتاد نفر در هفت گروه برای آموزش به چین رفتند، در پکن و نانکن. جالب این‌که آموزش نظامی چندان جدی نبود. چینی‌ها می‌گفتند «شنا را آدم در آب یاد می‌گیرد» و بیشتر چهار کتاب مائو را به فارسی درس می‌دادند.

او قصه‌های دیگری هم از آن سال‌ها نقل می‌کند. فروتن به او گفته بود که او و احسان طبری، تئوریسین حزب توده، پیش‌تر برای بررسی اسناد دعوای چین و شوروی به چین رفته بودند و طبری با رندی گفته بود حق با چینی‌هاست. ولی در بازگشت، وقتی از مسکو رد می‌شدند، همان طبری در هواپیما گفت چین در صد سال آینده حق خواهد داشت، اما شوروی الان قدرتی است که نمی‌شود با آن درافتاد!

دلسردی از پکن

او چند سال در چین ماند. با انقلاب فرهنگی که در ۱۹۶۶ شروع شد، رابطه‌اش با آن‌جا خراب شد. به‌طور خلاصه، مائو جوان‌ها را علیه مقام‌های حزب خودش بسیج کرده بود. او می‌گوید دید جوانی را به‌خاطر کفش پاشنه‌بلند هو می‌کنند و شعار «به من بگو پدرت کیست تا بگویم تو کیستی» را نشانهٔ گرایش‌هایی نزدیک به فاشیسم می‌دانست. سازمان خودشان را هم دچار همین بیماری می‌دید: کمیته مرکزی و ارگان و سلسله‌مراتب، دقیقاً همان‌چه از حزب توده فرار کرده بودند.

مهدی خانبابا تهرانی به اروپا برگشت و درخواست «کنگرهٔ فوق‌العاده» کرد! در این کنگره، که در بلژیک برگزار شد، کیفرخواست دوازده‌مادهٔ خودش را خواند. هیئت اجرایی کنار رفت و سه پیرمرد توده‌ای که در سازمان بودند، فروتن، قاسمی و سقایی، اخراج شدند. او می‌گوید وضعیت به قدری خراب شده بود که برای آن سه نفر کار ترجمه و حدود بیست‌سی هزار فرانک جور کرد تا زندگی‌شان بگذرد

در آن سال‌ها گروه او رهبری کنفدراسیون را در دست داشت. کارزار علیه جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی را سازمان دادند و می‌گوید توانستند بعضی مهمانان را از آمدن منصرف کنند.

بعد از حملهٔ سیاهکل، که چریک‌های فدایی خلق در آن به یک پاسگاه ژاندارمری در گیلان حمله کردند، او چهار شمارهٔ روزنامهٔ «نبرد» را برای این گروه درآورد و در جمع‌آوری پول و آموزش برایشان کوشید. او می‌گوید به گروه‌های چین‌گرا هم کمک کرد، ولی حاصلشان کم بود: در شیراز، بهمن قشقایی که از اعضای نزدیک آنها بود، اعدام شد. در کردستان هم نتیجه‌ای نگرفتند.

بازخوانی تاریخ؛ ماجرای نفوذ نوجوان توده ای در حزب سلطنت طلبان!

زمستان ۱۳۵۷، در دورهٔ بختیار، آخرین نخست‌وزیر شاه، مهدی خانبابا تهرانی برای اولین بار بعد از بیست‌ودو سال به ایران رفت. او در تهران روزنامهٔ «چپ» را درآورد و سازمان «اتحاد چپ» را ساخت. در آن‌جا تلاش کرد «جبهه دموکراتیک ملی» را سر پا کند، ائتلافی از آدم‌های مخالف شاه که نمی‌خواستند حکومت دینی بیاید!

بازخوانی تاریخ؛ ماجرای نفوذ نوجوان توده ای در حزب سلطنت طلبان!

بازخوانی تاریخ؛ ماجرای نفوذ نوجوان توده ای در حزب سلطنت طلبان!

۱۴ اسفند ۱۳۵۷، حدود یک ماه بعد از پیروزی انقلاب، میتینگ این جبهه سر مزار مصدق در احمدآباد برگزار شد. اما خیلی زود این گروهک چپ هم در برابر امواج انقلاب اسلامی مضحمل شد . خانبابا تهرانی این بار به فرانسه گریخت و در پاریس زندگی کرد و باقی عمرش را به خاطره گویی و مصاحبه طی کرد.

***

زندگی مهدی خانبابا تهرانی نمادی از ناکامی جریان چپ در ایران است، جریانی که به سودای خام علمی دانستن مارکسیسم، علیه همه چیز و هرچیز مغایر با این علم قلابی تاخت و قبله و آینه اش شوروی و چین بود ولی در نهایت در غربت و فراموشخانه تاریخ، خاطره ای گذرا شدند.