بیرجند - ایرنا - در چهارراه آزادگان بیرجند، میان جمعیتی که شبهای اقتدار با پرچمهایشان دور هم جمع میشوند، بوی نان تازه از موکب شهدای انتظامی خراسان جنوبی به مشام میرسد؛ تنوری که بیش از ۲۲۰ شب است خاموش نشده و هر شب نان گرم به دست مردم میدهد، کنار این تنور، یک روحانی و همسرش پا به پای دیگر خادمان موکب کار میکنند؛ یکی نان را از تنور بیرون میآورد و دیگری در آماده کردن آن کمک میکند، اینجا قصه همراهی آدمهایی است که خستگی را کنار میگذارند تا سهمی در خدمت به مردم داشته باشند.
به گزارش ایرنا قدم که به موکب الشهدای انتظامی خراسان جنوبی میگذارم، پیش از هر چیز گرمای تنور و عطر نان تازه به استقبالم میآید، اینجا هر کسی سهمی از کار را برعهده گرفته است؛ یکی چای میریزد، دیگری لیوان آب سرد را میان حاضران توزیع میکند و آنسوتر، چند بانو کنار تنور مشغول پخت ناناند.
رفتوآمدها پیوسته است و هر گوشه موکب، تصویری از مشارکت مردمی را به نمایش میگذارد که آمدهاند تا در کنار هم بمانند.
در میان این رفتوآمدها، مردی با لباس بسیجی و عمامهای بر سر، کنار تنور ایستاده است، نان را از تنور برمی دارد با مهارتی که حاصل تکرار شبهای پیاپی است، گرمای آتش صورتش را مینوازد و دستهایش بیوقفه کار میکنند.
همسرش نیز درست در کنار او ایستاده و در آمادهسازی نانها کمک میکند؛ زوجی که بیش از ۲۲۰ شب است بخشی از زندگیشان را با این تنور و مردمی که گرد آن جمع میشوند، گره زدهاند.
از یک پیشنهاد ساده تا ۲۲۷ شب پای تنور
حجتالاسلام هادی عباسی، روحانی عقیدتی و سیاسی فرماندهی انتظامی شهرستان بیرجند، وقتی از شروع کار میگوید، ما را به روزهای نخست برپایی موکب میبرد؛ روزهایی که پس از شهادت رهبرشان و با تاکید بر حضور در میدان، تصمیم گرفتند برای خدمت به مردم وارد عمل شوند.
او میگوید از همان ابتدا، همکارانش در مجموعه عقیدتی سیاسی انتظامی استان تلاش کردند موکب را راه بیندازند تا مردم در کنار حضور در میدان، دستکم یک لیوان چای، آب خنک یا نان گرم دریافت کنند؛ پذیرایی سادهای که شاید خستگیشان را کمتر کند و به آنها برای ادامه حضور انرژی بدهد.
آن روزها شاید کمتر کسی فکر میکرد این کار شبهای زیادی ادامه پیدا کند، اما شبها یکی پس از دیگری گذشتند و تنور همچنان روشن ماند.
اینجا نان فقط نان نیست
از عباسی میپرسم این نان گرم فقط برای پذیرایی از مردم پخته میشود یا معنای دیگری هم دارد؟
پاسخش ساده است؛ هر کاری که بتواند کمکی به مردم باشد، ارزش دارد، از نگاه او، قرار نیست همه کارهای بزرگ و اثرگذار، شکل پیچیدهای داشته باشند، گاهی همین که کسی چای بریزد، آب خنک دست مردم بدهد یا نانی گرم از تنور بیرون بیاورد، یعنی سهم خودش را ادا کرده است.
حرفهایش را که میشنوم، دوباره نگاهم به تنور میافتد. اینجا کسی برای توضیح دادن معنای همدلی سخنرانی نمیکند؛ دستهای آردآلود، نانهایی که یکی پس از دیگری آماده میشوند و مردمی که برای گرفتن نان لحظهای کنار موکب میایستند، خودشان همهچیز را نشان میدهند.
از او میپرسم بعد از این همه شب کار، چه چیزی دوباره پای تنور میکشاندش؟ بالاخره خستگی طبیعی است؛ بهخصوص وقتی قرار باشد شبهای متوالی از خانه بیرون بیایی و ساعتها کار کنی، جوابش مردم است. میگوید وقتی میبیند مردم هنوز در میدان حضور دارند و با پرچمهایشان میآیند، خودش هم انرژی میگیرد.
به گفته او، همین حضور باعث میشود خستگی کمتر به چشم بیاید و آدم احساس کند کاری که انجام میدهد، ارزش ادامه دادن دارد.
عباسی معتقد است تا زمانی که مسئولیتی بر عهده دارند، باید پای کار بمانند و هر کاری از دستشان برمیآید برای مردم انجام دهند.
تلخترین شب؛ وقتی خبر شهادت را شنیدند
در میان این همه شب حضور در موکب، از سختترین خاطرهاش میپرسم. این بار لحنش تغییر میکند و از لحظه شنیدن خبر شهادت رهبرشان میگوید؛ خبری که به گفته او، احساس از دست دادن پدر را برایش زنده کرده است.
برای چند لحظه، صحبت از گرمای تنور و رفتوآمد مردم فاصله میگیرد و جای خودش را به خاطرهای تلخ میدهد. از دست دادن کسی که او پدر معنوی جامعه است، برایش اتفاقی سنگین و فراموشنشدنی بوده است.
با این حال، حضور در موکب ادامه پیدا کرد. برای او، ماندن در کنار مردم و انجام کاری که از دستش برمیآمد، راهی برای ادامه دادن مسئولیتی بود که برای خودش تعریف کرده بود.
وقتی میخواهم حاصل این شبهای طولانی را در یک جمله بگوید، باز هم صحبتش به مردم میرسد؛ مردمی که به باور او، با حضورشان اجازه ندادهاند برنامههای دشمن آنطور که طراحی شده بود، پیش برود.
میگوید خستهام، اما دلم اینجا میماند
کنار تنور، سمانه علیزاده هم پا به پای همسرش مشغول کار است. از او درباره شروع این همراهی میپرسم. میگوید یکی از همکاران همسرش پیشنهاد پخت نان را مطرح کرد و آنها هم تصمیم گرفتند به این کار بپیوندند.
آن روزها فکر نمیکردند این همراهی بیشتر از چند شب یا نهایتا یکی دو هفته طول بکشد، اما شبها گذشت و کار ادامه پیدا کرد؛ تا جایی که حالا موکب و تنورش بخشی از برنامه هر شب زندگیشان شده است.
از او میپرسم بعد از این همه شب، هنوز هم برای آمدن انگیزه دارد؟
لبخندی میزند و از حسی میگوید که شاید برای خیلیها آشنا باشد؛ وقتی کاری را از روی علاقه شروع میکنی، گاهی خسته میشوی و دلت میخواهد یک شب استراحت کنی، اما وقتی از آن فاصله میگیری، میبینی دلت همانجا مانده است.
میگوید: بعضی شبها که خانه هستیم، انگار دلمان اینجاست. حتی وقتی میگویم خسته شدهام و فردا شب نمیآیم، اگر نروم، حس بدی پیدا میکنم و با خودم میگویم کاش رفته بودم.
این حرف را وسط همهمه موکب میشنوم؛ جایی که خستگی و اشتیاق، کنار هم معنا پیدا میکنند. برای علیزاده، آمدن دیگر فقط انجام یک کار تکراری نیست. او به جمعی دل بسته که شبها دور هم جمع میشوند و هرکس به اندازه توانش کاری انجام میدهد.
یک خانواده پای کار؛ از نان پختن تا چای ریختن
حضور این زوج فقط به خودشان محدود نمیشود. علیزاده میگوید آنها همراه چهار فرزندشان در این کار مشارکت دارند و شبهای زیادی را در کنار هم در موکب گذراندهاند.
در این خانواده، هرکس سهمی دارد؛ یکی نان میپزد، دیگری چای پخش میکند و هرکدام به شکلی در کارهای موکب کمک میکنند. از نگاه علیزاده، مهم این است که هرکس به اندازه توانش کاری انجام دهد و در این همراهی سهیم باشد.
او هم از سختترین خاطرهاش میگوید؛ لحظهای که خبر شهادت رهبرشان را در سحرگاه شنیدند.
خانواده سحری خورده بودند که دخترش متوجه نوشتهای روی تلویزیون شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است. خبر را خواندند و کمی بعد، خانه پر از گریه و اندوه شد.
روایتش کوتاه است، اما همان چند جمله برای تصور سنگینی آن لحظه کافی است؛ خانوادهای که کنار هم خبر را شنیدند و در غمی مشترک فرو رفتند.
با این حال، زندگی برای آنها در همان لحظه متوقف نماند. حضورشان در موکب ادامه پیدا کرد و تنور همچنان روشن ماند؛ انگار خدمت کردن راهی بود تا بتوانند در روزهای سخت هم کاری انجام دهند و کنار مردم بمانند.
اگر یک سال هم طول بکشد، باز میآیم
در چهارراه آزادگان بیرجند، موکب شهدای انتظامی خراسان جنوبی فقط جایی برای گرفتن چای، آب خنک یا نان گرم نیست. اینجا هرکس سعی میکند به اندازه توانش باری از دوش دیگری بردارد؛ یکی چای میریزد، یکی آب پخش میکند و دیگری کنار تنور نان میپزد.
حضور عباسی و همسرش بعد از بیش از ۲۲۰ شب، نمونهای از همین همراهی است؛ کاری که نه با امکانات بزرگ شروع شد و نه به تشریفات خاصی نیاز داشت. همهچیز از یک پیشنهاد ساده شروع شد؛ اینکه تنوری روشن شود و برای مردمی که شب را در میدان میگذرانند، نان گرم آماده کنند.
علیزاده میگوید اگر این حضور یک سال هم ادامه پیدا کند و امکان آمدن داشته باشد، باز هم به موکب خواهد آمد.
حرفش که تمام میشود، نان دیگری از تنور بیرون میآید و دستها دوباره به کار میافتند.
وقتی از موکب فاصله میگیرم، عطر نان تازه هنوز در هواست. صدای مردم با همهمه خادمان درهم آمیخته و تنور همچنان روشن است.
شاید راز ماندگاری این موکب را باید همینجا جستوجو کرد؛ در نانی که با دست پخته میشود، اما معنایش از سفره فراتر میرود؛ در خانوادهای که با وجود خستگی، دلش برای حضور در موکب تنگ میشود و در آدمهایی که هر شب کنار هم میمانند تا نشان دهند همدلی همیشه به حرفهای بزرگ نیاز ندارد؛ گاهی کافی است کسی تنوری روشن کند، نانی بپزد و آن را با محبت به دست دیگری بدهد.
