سخنان روبیو صرفاً موضع‌گیری یک سیاستمدار در برابر یک کشور نیست؛ با صورت سیاسی‌شده یک غرور تاریخی مواجهیم.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، آنچه در سخنان مارکو روبیو علیه ایران خودنمایی می‌کند، صرفاً موضع‌گیری یک سیاستمدار در برابر یک کشور نیست؛ با صورت سیاسی‌شده یک غرور تاریخی مواجهیم که قرن‌هاست خود را نه یکی از روایت‌های تمدن بشری، بلکه معیار نهایی سنجش همه تمدن‌ها می‌پندارد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که غرب، تجربه تاریخی خاص خود را به قانونی جهان‌شمول تبدیل می‌کند و سپس، هر جامعه‌ای را که در این قانون ازپیش‌نوشته‌شده نگنجد، نه صاحب تاریخی مستقل، بلکه مسئله‌ای برای اصلاح، موضوعی برای مهار و گاه هدفی برای مداخله می‌بیند. این همان استبداد اندیشه است؛ استبدادی که دیگر برای سلطه به شمشیر و توپخانه اکتفا نمی‌کند، بلکه پیش از ورود به سرزمین‌ها، حق سخن‌گفتن را از صاحبان آن سرزمین می‌گیرد و پیشاپیش تعیین می‌کند که چه کسی متمدن است، چه کسی آزادی را می‌فهمد و چه کسی باید آزادی را از دست دیگری بیاموزد. غرور زبانی غرب دقیقاً در همین‌جاست: در این فرض خاموش اما بنیادین که زبان او زبان عقل، تاریخ او تاریخ پیشرفت و اراده سیاسی او اراده‌ای است که می‌تواند به جای تمام جهان تصمیم بگیرد.

تمدن‌ها را می‌توان از خلال اختراعاتشان شناخت؛ از آنچه ساخته‌اند، اندیشیده‌اند، مبادله کرده‌اند و برای زیستن در جهان پدید آورده‌اند. ایران در تاریخ خود، نه فقط در عرصه اندیشه و حکمت، بلکه در مهندسی، کشاورزی، تجارت، سازمان‌دهی سیاسی و ساختن شبکه‌های گسترده ارتباطی، میراثی دارد که با هیچ روایت تک‌خطی از تاریخ پیشرفت سازگار نیست. اما مسئله ما اثبات این نیست که ایران باید جای غرب را در مرکز جهان بگیرد؛ چنین ادعایی، حتی اگر با وارونه‌کردن نام‌ها و قهرمانان همراه شود، همچنان در همان منطق مرکزگرایانه گرفتار است که می‌خواهیم نقدش کنیم. مسئله این است که چرا غرب برای اثبات حقانیت خود، ناچار است دیگران را از حقانیت تاریخی محروم کند؟ چرا باید آزادی، دموکراسی و عقلانیت را چنان روایت کرد که گویی تنها در یک جغرافیا متولد شده‌اند و باقی جهان یا باید به شاگردی آن بنشینند یا به اتهام عقب‌ماندگی، از حق تعیین سرنوشت خویش محروم شوند؟ میراث ایران نه مجوز ادعای برتری مطلق، بلکه سندی علیه انحصارطلبی تمدنی است.

یکی از دیرپاترین ابزارهای این انحصار، مصادره مفهوم آزادی است. در روایت مسلط غربی، گویی آزادی از لحظه‌ای معین در تاریخ یونان آغاز شده، در فلسفه اروپایی بلوغ یافته و سرانجام در نظم سیاسی معاصر غرب به کمال رسیده است؛ روایتی که برای ساختن خود، ناچار است بخش بزرگی از تاریخ بشر را به پیشاتاریخ آزادی تبعید کند. اما تاریخ یونان نیز تاریخی یکدست و بی‌تعارض نیست؛ همان جهانی که میراث فلسفه و برخی صورت‌های نخستین دموکراسی را پدید آورد، در دل خود برده‌داری، محرومیت زنان از شهروندی برابر و محدودیت مشارکت سیاسی را نیز حمل می‌کرد. شورش ایونیان و جنگ‌های ایران و یونان نیز نشان می‌دهند که مناسبات قدرت، آزادی و سلطه از همان آغاز درهم‌تنیده بوده‌اند؛ هرچند نمی‌توان پیدایش دموکراسی یونانی را صرفاً به آن منازعات فروکاست. مسئله آنجاست که غرب، هنگام روایت میراث خود، دستاوردهایش را به نام جهان ثبت می‌کند، اما تناقض‌هایش را به حاشیه می‌راند؛ از فلسفه یونان تا جنگ‌های صلیبی، از منازعات خونین اروپا تا استعمار و مداخلات نظامی مدرن، تاریخ آزادی همواره با تاریخ حذف کسانی همراه بوده که بیرون از تعریف مسلط آزادی قرار گرفته‌اند. حتی صلح وستفالی، با همه اهمیتش در تحول نظم دولت‌های اروپایی، پایان خشونت نبود؛ نظمی که در اروپا به تثبیت حاکمیت دولت‌ها یاری رساند، بعدها در کنار گسترش قدرت استعماری اروپا، به جهانی راه یافت که بسیاری از ملت‌هایش از همان حق حاکمیتی که اروپاییان برای خود می‌خواستند، محروم ماندند.

بااین‌حال، غرور تمدنی غرب تنها در روایت تاریخ نیست؛ در شیوه اندیشیدن آن نیز رسوب کرده است. کافی است به سرنوشت زبان در تاریخ فلسفه بنگریم تا ببینیم چگونه یک انتخاب معرفتی می‌تواند به عادت تمدنی تبدیل شود. ارسطو یکی از بزرگ‌ترین معماران اندیشه بشر بود و طبقه‌بندی علوم او، با وجود تفاوت‌هایش با نظام‌های متأخر، اثری بنیادین بر تاریخ معرفت گذاشت؛ اما در سنت فلسفی فارابی، در کتاب احصاءالعلوم، علم زبان در آغاز طبقه‌بندی علوم جای می‌گیرد و پس از آن، منطق، علوم تعلیمی و دیگر شاخه‌های معرفت بررسی می‌شوند. این تفاوت را نباید به تقابل ساده دو تمدن یا برتری مطلق یکی بر دیگری فروکاست؛ اهمیتش در آن است که نشان می‌دهد حتی نظم علوم نیز امری بی‌طرف و یگانه نیست و می‌توان از دروازه‌های متفاوتی به شناخت جهان وارد شد. در یک مسیر، صورت‌بندی‌های منطقی و ریاضی نقشی بنیادین در سامان معرفت دارند و در مسیری دیگر، زبان به‌مثابه یکی از مدخل‌های اساسی فهم و انتقال دانش ظاهر می‌شود. قرن‌ها بعد، زبان‌شناسی جدید با فردینان دو سوسور و انسان‌شناسی ساختارگرا با کلود لوی‌استروس، به شیوه‌هایی تازه نشان دادند که زبان و نظام‌های نمادین صرفاً پوششی بر اندیشه نیستند، بلکه در سازمان‌یافتن معنا و فهم انسانی نقشی اساسی دارند. ما قرار نیست تاریخ را برای خود مصادره کنیم؛ کافی است یادآوری کنیم که آنچه غرب گاه دستاورد انحصاری خویش می‌پندارد، در جهانی گسترده‌تر از حافظه تاریخی خودش ریشه دارد.

اما این غرور زبانی هنگامی خطرناک‌تر می‌شود که از قلمرو معرفت به قلمرو سیاست قدم بگذارد؛ هنگامی که یک زبان، یک تجربه تاریخی و یک دستگاه مفهومی، خود را معیار نهایی عقلانیت معرفی می‌کنند و دیگر زبان‌ها را نه صورت‌های متفاوت تجربه انسانی، بلکه نشانه‌های نقص و عقب‌ماندگی می‌انگارند. در چنین وضعی، استبداد دیگر صرفاً فرمان‌دادن به دیگری نیست؛ تعیین این است که دیگری با چه واژگانی حق دارد از خودش سخن بگوید. جامعه‌ای که آزادی را به معنای خاصی از فردگرایی، توسعه را به الگویی معین از اقتصاد و عقلانیت را به یک مسیر تاریخی محدود می‌کند، اگر نتواند امکان‌های دیگر زندگی انسانی را بشنود، سرانجام به جای گفت‌وگو، به حذف روی می‌آورد. این همان تناقضی است که در دل ادعای جهان‌شمولی پنهان شده است: جهانی‌شدن یک ارزش، اگر به معنای تحمیل یک صورت یگانه از زیستن باشد، دیگر گسترش آزادی نیست؛ گسترش قدرت کسانی است که خود را مفسران انحصاری آزادی می‌دانند. به تعبیر اریش فروم، خودشیفتگی می‌تواند با ناتوانی در مواجهه سالم با دیگری و با شکنندگی درونی پیوند بخورد؛ از همین منظر، شاید بتوان گفت تمدنی که برای اثبات خویش ناچار است تفاوت دیگری را انکار کند، بیش از آنکه از قدرت خود مطمئن باشد، از امکان به‌چالش‌کشیده‌شدن خود هراس دارد.

ایران را می‌توان در برابر این منطق، نه به‌عنوان یک آرمان بی‌نقص، بلکه به‌عنوان یک تجربه تاریخی زنده قرار داد. این سرزمین، با همه گسست‌ها، منازعات و تعارض‌هایش، محل هم‌زیستی زبان‌ها و سنت‌های فرهنگی متعددی بوده است؛ از فارسی تا آذری، کردی، عربی، بلوچی، ترکمنی، گیلکی، مازندرانی و دیگر زبان‌ها و گونه‌های زبانی که هر یک حافظه، جهان معنایی و شیوه خاصی از زیستن را با خود حمل می‌کنند. این تنوع نه همیشه بدون تنش بوده و نه در همه دوره‌ها از حقوق برابر برخوردار مانده است؛ اما استمرار تاریخی ایران، با وجود این تکثر، نشان می‌دهد که هم‌بستگی لزوماً به یکسان‌سازی وابسته نیست. ملت‌بودن همیشه به معنای هم‌زبان‌بودن نیست و هم‌سرنوشتی ضرورتاً از حذف تفاوت‌ها زاده نمی‌شود. در جهانی که نمونه‌های گوناگون فروپاشی سیاسی و منازعات هویتی، مسئله نسبت زبان، قدرت و هم‌بستگی را به یکی از چالش‌های اساسی تبدیل کرده‌اند، تجربه ایران پرسشی جدی پیش می‌گذارد: چگونه می‌توان تفاوت را حفظ کرد، بی‌آنکه آن را به مرز دشمنی تبدیل کرد؟ پاسخ ایران، در بهترین صورت تاریخی و فرهنگی‌اش، نه در انکار تنوع، بلکه در امکان پیوند آن با افقی مشترک به نام ایران نهفته است؛ امکانی که باید پیوسته بازساخته شود، نه آنکه صرفاً به گذشته‌ای پرافتخار حواله داده شود.

اکنون می‌توان به تصویر آن سیاستمداری بازگشت که از موضع وارث آزادی و تمدن با ایران سخن می‌گوید، درحالی‌که تاریخ شکل‌گیری ایالات متحده و گسترش آن با سلب سرزمین از بومیان، برده‌داری، تبعیض نژادی و خشونت‌های ساختاری گره خورده است. این تاریخ را نمی‌توان به گناهی یکسان و موروثی برای همه شهروندان امروز آمریکا تبدیل کرد؛ اما نمی‌توان آن را نیز از حافظه سیاسی کشوری حذف کرد که هنوز در تعیین نسبت خود با این گذشته با منازعه روبه‌روست. اگر قرار است از آزادی سخن بگوییم، باید پرسید آزادی چه کسی، در برابر چه قدرتی و با هزینه زندگی چه کسانی؟ اگر قرار است از دموکراسی دفاع کنیم، باید دید آیا اراده ملت‌های دیگر نیز به همان اندازه محترم است که اراده خودمان؟ و اگر پاسخ منفی است، پس آنچه در مقام ارزش جهان‌شمول عرضه می‌شود، در عمل چیزی جز امتیازی سیاسی نیست که قدرتمند برای خود محفوظ می‌دارد و از دیگران دریغ می‌کند. در چنین وضعی، سیاستمدار نه وارث بی‌واسطه فلسفه، بلکه وارث گزینشی از تاریخ است؛ گزینشی که افتخارات را به ارث می‌برد، اما مسئولیت‌ها را پشت دروازه‌های حافظه محبوس می دارد. شاید تصویر خشن و بی‌پرده مارتین اسکورسیزی در دارودسته‌های نیویورکی، با نمایش خشونت، تعارض و زایش نظم اجتماعی در دل گروه‌های رقیب، یادآور این نکته باشد که تاریخ سیاسی آمریکا را نمی‌توان تنها با اسطوره آزادی توضیح داد بلکه تنها دیدن همان خشونت اجتماعی است که می تواند مارا به داشتن منظری انتقادی به غرب کمک کند.

و سرانجام، باید از خود پرسید: آیا غرب امروز واقعاً وارث تمام آن سنت فلسفی است که از سقراط و افلاطون تا کانت، از پرسشگری عقل تا مسئولیت اخلاقی، راهی دشوار و پرمناقشه پیموده است؟ کانت، با تأکید بر خودآیینی و اخلاق وظیفه‌گرا، به اصلی پایبند است که حتی نجات جان تمام انسان‌های روی زمین نیز نمی‌تواند نقض آن را توجیه کند؛ چنان‌که نمی‌توان کشتن حتی یک انسان بی‌گناه را، ولو به بهای نجات همه انسان‌های دیگر، به مجوزی اخلاقی بدل ساخت، زیرا انسان نه وسیله‌ای برای تحقق خیر جمعی، بلکه غایتی فی‌نفسه است. این سنت، اگر جدی گرفته شود، اجازه نمی‌دهد آزادی به ابزاری برای توجیه تحقیر ملت‌ها یا تعرض به حاکمیت آنان تبدیل شود. اما میراث فلسفی را نمی‌توان با نام‌بردن از فیلسوفان به ارث برد؛ باید به الزامات آن تن داد. تمدنی که از کانت سخن می‌گوید اما دیگری را تنها تا جایی به رسمیت می‌شناسد که در طرح سیاسی خودش بگنجد  و اگر نگنجید پاسخش گلوله است حتی برای زنان و کودکان، بیش از آنکه وارث اخلاق خودآیینی باشد، وارث وسترن قائم به شیش لول بندان است. در این معنا، ترامپ و سیاستی که در شخص او تجسم یافته، نه لزوماً غایت اجتناب‌ناپذیر فلسفه غرب، بلکه پیر طقلی است نا میمون برای نشان دادن محصول نهایی تمدن یونان که دیگر نه تجلی لوگوس(عقل) که همانا تجلی اسطوره سرمایه است. فاصله میان آرمان‌هایی مانند عدالت و سعادت و انچه امروز  کردار سیاسی وسترن ها است؛ فاصله‌ای است که نمی‌توان آن را تنها با ارجاع به فلسفه پوشاند یا با اشاره به دستاوردهای اقتصادی و انباشت تسلیحاتی اش نادیده گرفت.

غرب، اگر همچنان بر غرور زبانی خود پافشاری کند، نه‌تنها زبان‌های دیگر را نخواهد شنید، بلکه سرانجام زبان خویش را نیز از دست خواهد داد. تاریخ نشان داده که هیچ تمدنی صرفاً با غرور پایدار نمانده و هیچ اندیشه‌ای با انکار صداهای دیگر به حقیقتی جهان‌شمول تبدیل نشده است. ایران، با همه زخم‌ها و تناقض‌هایش، هنوز به سرو می‌ماند؛ استعاره‌ای زبانی برخاسته از خودآگاهی باستانی، ریشه‌دوانده در حافظه‌ای دور که در برابر تندبادها سر خم نکرده است. سروی بی‌بار، نه از سر ناتوانی، بلکه از آن رو که میوه‌اش به‌آسانی در دسترس رهگذران نیست؛ برخلاف درختان منفعل و خمیده‌ای که شاخه‌هایشان تا دسترس قدرت‌های طمع‌کار پایین می‌آیند، این سرو چیزی برای چیدن پیش پای متجاوز نمی‌گذارد. شاید خشم آن غرور تاریخی نیز از همین‌جا برمی‌خیزد  از ناتوانی در به‌زانو درآوردن درختی که نه قامتش را به بهای پذیرفته‌شدن خم می‌کند و نه ریشه‌هایش را برای ورود به باغ دیگری از خاک خویش بیرون می‌کشد. این همان سنتی است که از جهان باستان تا امروز، در روایت انحصارطلبانه‌ای که خود را وارث یگانه آزادی و تمدن می‌داند، پیوسته به چالش کشیده شده است؛ سنتی که از یونان باستان، از همان‌جا که تجربه تاریخی خویش را به معیاری برای سنجش جهان بدل کرد، در صورت‌های گوناگون بازتولید شد و هر بار که با جهانی بیرون از مدار خود روبه‌رو شد، به‌جای آموختن زبان تفاوت، بر دیوارهای ناهم‌زبانی خویش کوبید. اما تاریخ نه به زبان واحدی سخن می‌گوید و نه در جغرافیایی واحد خلاصه می‌شود؛ و سرو ایران، با ایستادگی خاموش خود، هنوز یادآور این حقیقت است که تمدنی که زبان دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد، پیش از آنکه بر جهان سلطه یابد، از فهم جهان محروم شده است.

یادداشت از: محمدمهدی رحیمی