داستان، جانبازی ۱۰ کودک است؛ کودکان ۱۰ تا ۱۳ سال که از نهم اسفند در جریان جنگ ۴۰ روزه موشک به خانه یا نزدیک خانه، در خیابان و ورزشگاه بر سرشان بارید؛ تکهتکه شد و به بدن کوچک و نحیفشان اصابت کرد. به صورتشان خورد و چشمها را نابینا و گوشها را ناشنوا کرد، به سر خورد و مغزشان را مصدوم کرد، به روده و معده و مثانه و کلیه خورد و از کار انداختشان. به رحم و ریه خورد و زمینگیرشان کرد، به پا خورد و معلولشان کرد.
این ۱۰ نفر که در ماههای گذشته کموبیش روایتهایی از آنها در رسانهها منتشر شده، وضعیت خوبی ندارند؛ نه جسمی و نه روحی. تعداد کمی از آنها به مدرسه رفتهاند، مثل آنیتا. اما خیلیهای دیگر مثل معصومه که در بیمارستان بستری است یا امیرمحمد و میرسالار، با پای باندپیچیشده و وصلهپینهشده با ابزار پزشکی، در گوشه اتاق چشمانتظار کسی یا خبری هستند، یا مثل نازنینزهرا که ترس از مدرسهرفتن دارد و کیانا که منتظر ویزیت دکتر نشسته تا برایش نوبت عمل بعدی را مشخص کند. در این گزارش جز در یک مورد، با خود کودکان صحبت مستقیمی نشد؛ دلیل هم جلوگیری از یادآوری دوباره سانحه بود. صورت «نازنینزهرا حیدری»، آسیب زیادی دیده، کاسه چشم چپش خرد شده و پروتز دارد. انگشت اشاره دست «سارا لالهباغ» قطع شده، تاندون پای راستش چسبیده و طول پایش را کوتاه کرده و وقتی راه میرود، لنگ میزند. ترکش به پهلو و شکم «معصومه زارعی» خورده؛ ریهها، معده و روده بزرگ زخم شده. گوش چپ «سارا نورالدینی» دیگر مثل قبل شنوایی ندارد، ترکشهای انفجار به صورتش خورده و ناشنوایش کرده. «کیانا کریمی»، از ناحیه مثانه و کلیه آسیب دیده و نمیتواند تکان بخورد. شکمش درد میکند و پهلویش میسوزد. عصبهای پای راست «امیرمحمد فروزان» قطع شده. بهتازگی عمل پیوند عصب انجام داده و نتیجه مشخص نیست. زانو به پایین، عضله ندارد. شانه راستش ترکش خورده، زیر زانو و ساق پایش هنوز ترکش دارد. تکههای موشک به فک و گردن «نهال واثقی» اصابت کرد، فکش را شکافت و رگ زیر گردنش پاره شده. ۵۰ روز جمجمهاش در اتاق عمل فریز بود، مغز ورم کرده بود و دچار فلج موقت شد. حرکت سمت راست بدنش ضعیف و ناتوان شده. «مهبد عبدالهی» از هر دو چشم نابینا شده و بدنش هزاران بخیه دارد. یک چشمش پروتز است و چشم دیگر فقط سایههایی میبیند. گوش چپ ناشنوا شده. پای راست «میرسالار خسروی» دیگر به وضعیت قبل برنمیگردد. ساق پا، بافت عضلانی ندارد و استخوان پا هفت سانت کوتاه است. بدنش هنوز از عفونت ترکشها، آلوده است. اندامهای تحتانی «آنیتا قاسمی» ترکش خورده؛ استخوان لگن و روده بزرگ مشکل پیدا کرده و حالا هر دو هفته یک بار باید لیزر کند. این ۱۰ کودک تعداد کمی از بسیار کودکانی هستند که در جنگ ۴۰ روزه مجروح شدهاند؛ مجروحیتهایی که ردش تا پایان عمر مقابل چشمانشان است و آنها را به جانبازانی کوچک تبدیل کرده است. آنها تا قبل از نهم اسفند نه میدانستند موشک چه شکلی است و نه ترکش چیست. نه میدانستند نداشتن پای راست و چشم چپ چیست و نه تا به حال بدن کوچک و ظریفشان بخیهای خورده بود. سوزن را نمیشناختند و جز برای به دنیا آمدن، بستری نشده بودند و در مغزهای بکر و سالمشان، هیچوقت تصور نمیکردند بخیهزدن بدون بیهوشکردن، خارجکردن ترکشها بدون داروی مسکن چطور میتواند باشد. آنها نمیدانستند یا چشمبستن به جهان و ندیدن دنیا چگونه میتواند باشد. این گزارش فقط بخشی از رنجهای کودکانی است که برایشان پرونده جانبازی تشکیل شده؛ برخی اعتراض زدهاند و برخی با درصد تعیینشده کنار آمدهاند. ۲۰ تا 80 درصد معلولیت سهم این کودکان از جنگ است. آنها در خانهشان نشسته بودند، چشمان قشنگشان در خواب بود، در ورزشگاه مشغول فوتبال و والیبال بودند، در خیابان با دوستانشان قدم میزدند که انفجار، جهانشان را تغییر داد.
روایت اول: «نازنینزهرا حیدری»؛ کودک ۱۲ساله
روایت اول با «نازنینزهرا حیدری» شروع میشود؛ کودک ۱۲سالهای که شبها در اتاقش گریه میکند و از ترس نمیخواهد به مدرسه برود. او یکی از کودکان زخمی مدرسه شجرهطیبه میناب است. حال روحی خوبی ندارد؛ درست مثل حال جسمیاش. پنج ماه بعد از حمله موشکی، موهایش ریخت و هر شب دارو میخورد. دکتر گفته این اختلال استرس پس از سانحه است که حالا خودش را نشان داده. دو جراحی سنگین پشت سر گذاشته و «اسحاق حیدری»، پدرش میگوید دو جراحی دیگر هم مانده؛ یکی عمل پلک است و دیگری جراحی پلاستیک وسط ابرو و بینی. آن شبی که پدر درباره حال دخترش توضیح میداد، نازنین با چشمان ورمکردهای در اتاق خوابیده بود. پدر میگوید درگیر عوارض عمل است. بینایی دارد اما به قول پدر، حدقه چشم چپ خرد شده، مثل دندانهایش. کاسه چشم برداشته شده و به جایش پروتز گذاشتهاند. چشم بینایی دارد اما ضربه خورده و نازنینزهرا نمیتواند از شدت آسیب، سرش را پایین ببرد. کتاب که میخواند چشمانش متورم میشوند. سمت چپ صورت، آسیب جدی دیده. نهم اسفندماه وقتی موشک به مدرسه شجرهطیبه میناب خورد، درِ آهنی کلاس روی نازنین افتاد. فک و صورتش شکست و این عارضهها را برایش ایجاد کرد. ترکش به دست و پاهایش هم خورد، اما عمیق نبود. همه ترکشها را بیرون آوردهاند و حتی داخل سرش هم بود. ریزریز و نقطه به نقطه، زخم ترکشها روی سر و گردنش مانده.
امسال کلاس ششم ثبت نامش کردهاند اما تا چند روز پیش، از نظر روانی توان رفتن به مدرسه را نداشت. پدر میگوید چند شب پیش گفت به معلمم پیام بده، فردا میروم مدرسه. پدر چنین کرد. ساعتی نگذشته بود که نازنین با چشمان خیس از اشک، درخواست لغو پیام را کرد. او از مدرسهرفتن میترسد. پدر میگوید او را در مدرسه شاهد، حدود ۱۵ کیلومتر دورتر از شجره طیبه ثبتنام کردهاند اما نازنینزهرا میترسد؛ از موشکباران، انفجار، جیغ و صدای کمکهای همکلاسیهایش میترسد. از تکرار خاطرات، از اینکه درِ آهنی کلاس دوباره رویش بیفتد و نتواند جنب بخورد. تا هفته قبل کلاسها آنلاین بود و سر کلاس حاضر میشد. دوستانش درسهای جدید را برایش میفرستادند اما از وقتی حضوری شده دیگر همهچیز تعطیل شد.
آنطور که پدر میگوید، از نهم اسفند کسی حواسش به روان این کودکان نبوده. خیلی مقطعی افرادی سراغشان را گرفتهاند اما کار مداومی انجام نشده، یعنی مثلا مشاوری بهصورت مرتب بیاید و با این کودکان صحبت کند، این اتفاق نیفتاده: «یکی دو بار آمدند و رفتند». نازنینزهرا در این مدت شوک دیگری را هم تحمل کرده و آنهم ازدستدادن جنین مادرش بود. مادر بعد از 12 سال انتظار در پروسه درمان و رفت و آمد به شیراز برای بهبود وضعیت نازنین، از دخترش کرونا گرفت و جنین را از دست داد. این اتفاق کل خانواده را وارد بحران دیگری کرد: «نازنینزهرا در پوستش نمیگنجید که قرار است بعد از اینهمه سال صاحب برادری شود اما این اتفاق نیفتاد». نازنین خود را در آینه میبیند و مدام تکرار میکند: «بابا کی صورتم خوب میشود؟ موهایم کی درمیآید؟» و قلب پدر آتش میگیرد.
برایش پرونده جانبازی در بنیاد شهید تشکیل شده، خانواده اما منتظر نظر کمیسیون پزشکی بنیاد است تا ببینند چند درصد قرار است تعیین شود: «از اسفند تاکنون هنوز درصد جانبازیاش مشخص نشده». گفتهاند پزشک کمیسیون به دلایل جنگی نیامده بعد هم اضافه کردند پرونده به شورای تأمین استان رفته. باید تأیید شود و اسحاق حیدری میگوید: «فعلا خبری نیست». برای تمام جانبازان که آسیبهای جدی دیدهاند پرونده تشکیل شده و به محض تشکیل پرونده، آنها تحت پوشش بیمه تکمیلی دی قرار گرفتهاند اما برای نازنینزهرا ماجرا متفاوت است، این بیمه جراحیهای زیبایی را تقبل نمیکند: «درمان اصابتهای نازنین جزء عملهای زیبایی به شمار میرود؛ عمل پلک، بینی و فک. همه اینها نیاز به ترمیم دارد». آنها سر جمع در این مدت بالای ۱۰۰ میلیون تومان هزینه کردهاند، بخشی از هزینهها را هم آستان قدس پرداخت کرده و بخشی را هم مدرسه. کار پدر آزاد است و وابسته به اینترنت. او ماهها به دلیل قطعی اینترنت بیکار بود و هر هزینهای برایشان به بحران تبدیل میشد.
پزشک نازنین در شیراز است و باید دوباره مراجعه کنند: «مجروحیت نازنینزهرا به دلیل آسیب به چشم از سایر مجروحان میناب شدیدتر است، مابقی دچار سوختگیهای دست و پا شدهاند». پدر در مراسم تشییع کودکان میناب شرکت نکرده، میگوید توان روحیاش را نداشته و فقط برای کاری یک بار وارد گلزار شده و میگوید خانوادهها بعد از اینهمه مدت چنان بالای سر مزار فرزندانشان عزاداری میکنند که انگار همان صبح از دستشان دادهاند. او هر روز رو به همسرش و یادآوری میکند: «خدا را شکر نازنین زنده است». پدر از اینکه برخی جانبازان پررنگتر دیده شدهاند گلایه میکند. او میگوید روی یکی دو نفر تمرکز شده و باقی جانبازان میناب فراموش شدهاند. آنها را به تلویزیون میآورند و مدام مصاحبه میکنند، اما از سایرین غافل شدهاند. کاری برای خوشحالکردن این کودکان که اکنون زندهاند و زنده از آن انفجار بیرون آمدهاند نمیکنند.
روایت دوم: «سارا ترک لالهباغ»؛ ۱۱ساله
روایت دوم برای ساراست؛ سارا ترک لالهباغ که بعدازظهر نهم اسفند در ورزشگاه شهید نعیمی لامرد استان فارس مشغول یادگیری تکنیک جدیدی از خانم شهابی، مربی والبیالشان بود که همهجا لرزید و روی زمین افتاد. او آن شب نفهمید انگشت اشاره دست راستش قطع شده و اکنون بعد از ۹ ماه، جای خالیاش را احساس میکند و گاهی دست را برای دیدهنشدن جای خالی انگشت قطعشده پنهان میکند. با همان انگشتان باقیمانده نقاشی میکشد و چیزهایی مینویسد.
سارا همان شب انفجار، به بیمارستان منتقل میشود، پزشکان تلاش میکنند انگشت را پیوند بزنند اما ماهها بعد پیوند نگرفت و عضو جداشده را پس زد. آنها راهی گرگان شدند؛ اصالتا گرگانیاند و همانجا ادامه درمان را از سر گرفت. پا و ساق پایش شکسته بود، مدتی در اصفهان بودند و مدتی در گرگان و حالا در لامرد. سارا در اصفهان کاردرمانی را شروع کرد و بهتازگی به خانهشان در لامرد بازگشتهاند. سارا امسال را بدون انگشت و با کمی لنگزدن به مدرسه رفت. تاندون پایش چسبیده و پا کوتاهتر شده و به زمین نمیرسد. باید او را به شیراز ببرند و طی یک جراحی، تاندون آزاد و کوتاهی پا برطرف شود. اما جراحتهایش به اینجا ختم نمیشود. حمید ترک لالهباغ، پدر سارا، میگوید در اثر انفجار موشک، شاهرگ پای راست سارا پاره شد و از داخل خونریزی کرد و بعد به اندازه یک توپ بیسبال ورم کرد. او را در گرگان عمل کردند و عوارضش هنوز مانده. پدر میگوید سارا تاکنون بیش از ۹ بار برای ترمیم دست و پا جراحی شده. فقط چهار پنج بار برای پیوند انگشتش وارد اتاق عمل شد، یک بار برای جراحی ساق پا و یک بار برای پیوند پوست. بعد که دوباره میشمارد میگوید بیشتر از ۱۲ بار به اتاق عمل رفت که ۹ بارش جراحی سنگین بود. هزینههای درمان تاکنون با خودشان بوده. پدر، کارمند شرکت گاز است و بیمه دارد و بخشی از هزینهها را شرکت داده اما هزینهها همه آزاد و مربوط به بخش خصوصی بودهاند: «بیمارستان گرگان طرف قرارداد شرکت محل کارم بود اما برای شیراز اینطور نبود». پدر از بیمه تکمیلی دی بیخبر است و میگوید کسی به آنها اطلاع نداد. او بیش از یک میلیارد تومان فاکتور دارد، مابقی هزینهها هم سرانگشتی است و فاکتوری برایش نیست که حدود 300، 400 میلیون تومان میشود: «ما هر کاری برای سارا کردیم، از زالو درمانی تا فیزیوتراپی اما کسی این هزینهها را به ما برنگرداند». برای سارا پرونده جانبازی تشکیل شده و قرار است بهزودی در کمیسیون پزشکی بنیاد شهید لامرد جلسهای برای تعیین درصد جانبازی تشکیل شود. پدر از جزئیات بیخبر است و نمیداند قرار است چند درصد جانبازی تعیین شود. جلسههای فیزیوتراپی سارا همچنان ادامه دارد. پدر درباره حال روحی فرزند صحبت میکند؛ اینکه دخترش اصلا تمایلی به صحبت درباره آن روز و ساعت و لحظه ندارد. منتظرند هر وقت خودش آماده بود، مشاوره شروع شود: «از مرکز بهداشت لامرد با ما تماس گرفتند اما خودش نخواست حرفی بزند».
روایت سوم: «معصومه زارعی»؛ ۱۳ساله
«معصومه زارعی» ۱۳ساله را روی تخت بخش زنان بیمارستان ساسان تهران خواباندهاند؛ نوجوانی از جوشهای روی صورت و ورم بینیاش پیداست، دختری با چشمان خسته، سبزهرو و رنگپریده. معصومه زارعی یکی از چهار نفری است که دهم شهریور در بندر کوهستک سیریک استان هرمزگان، موشک بیخ گوششان منفجر شد. او درست کنار «امیرمحمد کریمی» قرار داشت؛ کودک چهارسالهای که یکی از پنج شهید انفجار بود. سارا و کیانا جلوتر راه میرفتند و اصابتها با توجه به دوری و نزدیکی به موشک متفاوت بود. اما هر سه دختر آسیبهای جدی دیدند. معصومه بهسختی تکان میخورد، بدنش به سمت راست متمایل است و نمیتواند صاف بخوابد. مادر عکسی را در گوشی تلفن همراهش نشان میدهد که شاید در حد یک ثانیه بتوان روی آن ماند، آنقدر که دردناک است. پوست کنار رفته و گوشت پیداست. اواخر مهرماه، معصومه از کوهستک برای انجام یک جراحی راهی تهران شد. پوست از کمر به پهلو پیوند زده شد تا بتواند جای جراحت را بپوشاند. ترکشهای آن موشک به شکم و پهلوی معصومه خورد، ریه، معده و روده بزرگش آسیب جدی دید. کمی پیراهن سفید بیمارستان را کنار میزند و کیسهای خالی را نشان میدهد که با لولهای به داخل بدنش وصل است. این کیسه کار رودهها را انجام میدهد. بندر کوهستک در ۳۵کیلومتری شهر سیریک و میناب قرار دارد، آنها از آن راه دور به بیمارستان ساسان بلوار کشاورز تهران آمدهاند تا کمی از دردهای دخترشان کم کنند. معصومه پدر ندارد، با مادر و خالهاش آمدهاند؛ زنانی با لباسهای بلوچی اهل بلوچستان. حلیمه بلوچزاده مادر است: «دکتر بیمارستان میناب این کیسه را برایش گذاشته است». از آن روزِ ترکشخوردنها، خانواده معصومه یک روز خانه بودهاند و یک هفته بیمارستان. مسیر خانه تا بیمارستان ابوالفضل میناب را چشمبسته میروند: «جراحیای که در تهران برایش انجام شود، ترمیمی و زیبایی است». مادر دوباره عکسها را نشان میدهد؛ بخیهها کنار هم با نظم و ترتیب زده شدهاند؛ بخیههای بسیار زیاد. درد از چشمان معصومه پیداست، پاها را جمع کرده به شکم و خودش به یک سمت لمیده. ریههای معصومه قبل از اصابت هم مشکل داشت و با اسپری روزگار میگذراند؛ ترکشها اما مشکل را بیشتر کرده؛ ریه و دستگاه گوارش درگیر شده اما ترکش قبل از رسیدن به کلیه و کبد متوقف شده. مادر میگوید: «خدا را شکر». کارهای اداری جانبازی معصومه را پدر و عموی کیانا انجام میدهند. کیانا خواهر امیرمحمد کریمی است که در کوهستک جان باخت. معصومه و کیانا و سارا با هم دوست و همسن هستند: «درصد جانبازی هنوز مشخص نشده است. برای هر سه دختر مشخص نشده». آنها با هم نسبت فامیلی دارند و مدام از حال هم خبر دارند. هزینههای درمان را فعلا از جیب پرداخت کردهاند. بنیاد شهید آنها را تحت پوشش بیمه تکمیلی دی قرار داده و به همین دلیل هم به بیمارستان ساسان آمدهاند اما مادر میگوید هزینههای جانبی خیلی زیاد است؛ مثل همین بلیت هواپیما که گران است. معصومه جای تخت بیمارستانی در تهران باید سر کلاس هشتم مینشست، هرچند مادر میگوید کلاسها غیرحضوری است و با گوشی تلفن همراه درس میخوانند اما معصومه حتی حال و توانایی گوشی به دست گرفتن ندارد. معصومه بیحال و خسته توضیح مختصری میدهد: «۱۰ روز است بستریام، فکر میکنم فردا مرخص شوم». مشخص نیست معصومه از ترخیص خوشحال است یا ناراحت: «راه میروم اما بهسختی. خیلی سخت». از آن شب انفجار و موشکباران میگوید؛ اینکه آن شب قرار نبود بچهها به عروسی بروند. اساسا عروسی آن شب نبود. شب انفجار، حنابندان بود و فردای آن روز قرار بود عروسی باشد. مادر معصومه میگوید رسم دارند عروسی را در سه شب بگیرند، مراسم هم از ۱۰ شب به بعد شروع میشود. آن شبی هم که موشکباران شد هنوز همه میهمانها نرفته بودند و معصومه، سارا، کیانا و امیرمحمد هم در همان حوالی دور میزدند که این اتفاق افتاد. آنها نمیخواستند آن شب به مراسم بروند. مادر میگوید عروس و داماد عقد کرده بودند و قرار بود آن شب حنابندانشان باشد. اما این اتفاق که افتاد، شام عروسی را به بیمارستان آوردند و به مجروحان دادند. بعدا هم خیلی آرام و بیسروصدا به خانه خودشان رفتند. داماد اهل قشم است و عروس را با خودش برد. معصومه یاد آن شبی میافتد که یکی از میهمانان عروسی کنارش در بیمارستان جان داد. یکی از اقوام داماد بود. چشمانش جمع میشود.
روایت چهارم: «سارا نورالدینی»؛ ۱۳ساله
«سارا نورالدینی» امسال در حالی سر کلاس هشتم نشسته که شنوایی یکی از گوشهایش نصف شده؛ او یکی از همان چهار نفر کودک کوهستکی است که دهم شهریور در نزدیکی یک دکل تکهتکهشدن موشکی را به چشم دید و چه زخمها که بر سر و صورت و تن کوچکش نشسته است. مادر میگوید بیشترین صدمه به گوش چپ سارا وارد شده و شنواییاش را نصف کرده. فقط هم این نیست. بخش پایینی گوش هم کنده شده و گردن و گلویش پر از ترکشهای کوچک بود که خارج شده و ردش مانده؛ عکسها را میفرستد و خطوط مثل جای چاقو یا یک شیء تیز و برنده پیداست. مادر میگوید: «اینها جای سوختگی است. ترکشها که به او اصابت کرده داغ بوده و بدنش را سوزانده. روی گردن و پا و باسنش ریخته و همه جا را سوزانده. بیشتر از همه روی گردنش است». پزشک به آنها یک پماد ترمیمکننده معرفی کرده تا جای بخیه با نخهای آبی کمرنگ شود: «دکتر گفت نباید با آن نخهای بخیه، گردن را بخیه میزدند، جایش میماند». پمادها ارزان نیست.
حالا انگشت وسط دست راستش ورم کرده. بررسی که کردند، دیدند یک ترکش آنجا مانده که عفونت کرده. دکتر نگران است نکند تاندونها را درگیر کرده باشد. قرار است به میناب بروند و عمل کنند. نشانه موشکباران روی گونههای سارای ۱۳ساله هم نشسته؛ زخمی که گردن و گوش را رد کرده و به گونهاش رسیده. هشت بخیه روی پوست صاف و جوانش، سهم او از جنگ شد. مادر جوانش میگوید: «دکتر گفته دوباره بیاوریدش برای ویزیت تا روند درمان شروع شود. برای انگشتش هم گفتند تا عمل نشود نمیتوان نظری داد». هزینههای درمان از دستش خارج شده. اما میگوید مرتب در مسیر کوهستک به میناب هستند. هزینههای رفتوآمد برایشان زیاد است. پرونده جانبازی تشکیل شده اما هنوز درصدی مشخص نکردهاند. به بقیه مدارک باید نامه ترکش دستش را هم اضافه کند: «بیمارستان میناب که دولتی است هزینهای نگرفت، اما وقتی برای ادامه درمان به بندرعباس رفتیم، خودمان هزینه کردیم. به ما گفتند هر ماه برای معاینه مراجعه کنیم». سارا مشقهایش را بهسختی مینویسد، مادر کمکش میکند. گاهی هم خواهر ۱۷سالهاش.
سارا از نظر روان به هم ریخته است. مادر میگوید قبلا اینطور نبود. دختر آرام و مهربانی بود اما الان عصبی و پرخاشگر شده و برخوردهای تندی میکند و دیگر مثل قبل نیست: «به او قول دادهام هر کاری برای خوبشدنش میکنم. هر کاری». سارا اما گوشش به این حرفها بدهکار نیست. صدای کیانا، خواهر امیرمحمد در گوشش است وقتی فریاد میزد: «داداشم داداشم» و به سمت او رفته. مدام عکسها را نگاه و دربارهشان صحبت میکند و همیشه میگوید او را ببرند پیش معصومه؛ آن یکی دوستشان. مادر از او خواسته خاطرات آن روز را بنویسد. در این مدت دو بار مشاور مدرسه به خانهشان آمده اما اینکه کسی به صورت مرتب بیاید و وضعیت را بررسی کند، خیر. کلاس مدرسهشان آنلاین است و سارا شرکت میکند.
روایت پنجم: کیانا کریمی؛ ۱۳ساله
سختترین روایت از میان چهار کودک کوهستکی برای کیاناست که به چشم خود دید برادر چهارسالهاش جان میدهد. کیانا کریمی ۱۳ساله بهتازگی مراسم چهلم برادر کوچکش را از سر گذرانده و بیحال خوابیده. مادر، الیزا قورچیزاده است که یک کودک چهارسالهاش را از دست داد و حالا فرزند دیگرش هر روز با یک عارضه جدید بیدار میشود. کیانا خانهنشین شده. او آن شب جلوتر از برادر و معصومه، کنار سارا قدم میزد که موشکباران شد. ترکشهای اول به امیرمحمد و معصومه میخورد و بعد نوبت کیانا و سارا میشود. کلیه و مثانهاش آسیب دیده است و توان ندارد. او را به بیمارستان ابوالفضل میناب بردند و ۱۰ روز بستری شد. هزینهها با خود بیمارستان بود. مادر میگوید از بالای سینه تا زیر ناف برش عمیقی خورده تا ترکشها خارج شود اما دردها پابرجاست. شکمدرد دارد و پهلویش میسوزد. باید او را به بیمارستانی در یزد ببرند. چند بیمارستان در تهران و شیراز هم اعلام آمادگی کردهاند. کیانا سرفههای زیادی دارد، همیشه بدنش، جای زخمها و ترکشها درد دارد، وقتی بلند میشود، وقتی مینشیند. مادر نمیداند آیا هنوز عفونتی داخل بدنش است یا خیر. ترکشی در بدنش هست یا خیر. او مدتها به دلیل عفونت بالایی که داشت در بیمارستان بستری بود. برایش لولهای خارج از بدن قرار دادهاند. پای راستش میلنگد و کلیه همان طرف هم درد میکند. کیانا از آن شب موشکباران برای مادرش تعریف کرده و گفته است وقتی موشک میزد «انگار چند متر به هوا پرتاب میشدیم و میافتادیم زمین». از همه اینها نگرانکنندهتر، حال روحی کیاناست. او با شنیدن هر صدایی وحشتزده میشود. این صدا میتواند گذرکردن یک موتورسیکلت از کنار خانهشان باشد. برای چهلم برادرش به مزار شهدا رفته بودند و آنجا حالش بد شده بود. او را پیش دکتر آشنایی به بندرعباس بردهاند تا شاید برای حال روحیاش کاری کند: «میخواهیم پیش همان دکتر خودمان ببریمش که روانشناس است. مسئله اما اینجاست که کیانا اصلا تمایلی به قرصخوردن ندارد. داروهای خودش را هم بهسختی میخورد».
کلاس هشتمی است و به دلیل قرارگرفتن در منطقه جنگی، کلاسهایشان آنلاین است. پرونده جانبازی را عمویش پیگیری میکند و منتظر تعیین درصد هستند. مادر در داغ ازدستدادن فرزند کوچکش امیرمحمد است، مراسم چهلم به تازگی تمام شده و مادر خسته است. میگوید بلوچ هستند و بلوچها تا ۴۰ شب میهمان دارد. اهالی کوهستک همه با هم خویشاوندند و از حال هم باخبر. بدن کوچک امیرمحمد را در قبرستان خانوادگیشان در کوهستک به خاک سپردهاند. برای مادر حالا امیرعلی کلاس چهارمی مانده است و کیانای کلاس هشتمی.
روایت ششم: «امیرمحمد فروزان»؛ ۱۲ساله
جراحی اخیر «امیرمحمد فروزان»، کودک ۱۲ساله لامردی، هشت مهرماه در بیمارستان حضرت فاطمه تهران انجام شد؛ یک جراحی برای پیوند عصبها. پزشکان شیراز آنها را ناامید کرده بودند و آنها به دنبال راهی برای بازگرداندن عصب به پای فرزند کوچکشان، راهی تهران شدند. «فاطمه امانی»، مادر امیرمحمد میگوید در اثر موشکباران لامرد در نهم اسفند، اعصاب پای امیرمحمد قطع شد و بعد از نزدیک به هفت ماه برای پیوند عصب اقدام کردند. پای راست امیرمحمد در آتل است و نمیتواند قدمی بردارد. آنها بهتازگی از تهران بازگشتهاند و هر روز باید پانسمان پا را تعویض کنند. پزشک تأکید کرده بههیچوجه نباید روی پا حرکتی داشته باشد: «از زیر زانو اعصاب سیاتیک، تیبیال و پرونئال آسیب جدی دیده، پایش لاغرتر شده و زیر زانو هنوز ترکش دارد. عملی که در تهران انجام شد برای پیوند اعصاب بود. قبلش در شیراز به ما گفتند نمیتوان کاری کرد، چون عصب برای مدت زمان زیادی بیرون مانده و قابل پیوند نیست. اما نتوانستیم دست روی دست بگذاریم. یک پزشک پیدا کردیم و به تهران رفتیم». آنها تلاش زیادی کردند تا از طریق بنیاد شهید بتوانند نامهای به بیمارستان تهران بزنند، اما بنیاد با آنها همکاری نکرد و گفت ببریدش شیراز. حتی یک نامه ارجاع به بیمارستان تهران به آنها ندادند. آنها بیش از ۸۰۰ میلیون تومان برای جراحی اخیر امیرمحمد پرداخت کردهاند. طلا فروختند و پول قرض گرفتند تا پول جراحی جور شود. مادر گلایه میکند حتی هزینه رفتوآمد یا اقامتشان در تهران را هم از جیب دادند و بنیاد شهید کمکی به آنها نکرد. امیرمحمد تحت پوشش بیمه تکمیلی دی است و بیمارستان حضرت فاطمه تهران، با عنوان مجروح جنگی، پولی برای بستری امیرمحمد نگرفت اما جراح هزینه جدایی گرفت. پرونده جانبازی امیرمحمد تشکیل شده، برایش ۲۵ درصد جانبازی در نظر گرفتهاند که خانواده معترض است.
اصابتهای امیرمحمد اما فقط به همین پا ختم نمیشود. سه ترکش هم به شانه راست امیرمحمد خورده، دو ترکش از زیر زانو و ساق پایش خارج کردهاند و هنوز یکی مانده. امیرمحمد، فوتبالیست کوچک ورزشگاه شهید نعیمی از همان روز انفجار تاکنون یا بیمارستان بوده یا در خانه مانده. دو ماه برایش استعلاجی گرفتهاند، با آموزش و پرورش هم صحبت کردهاند تا ببینند میتوانند برایش معلمی بفرستند یا خیر: «مدرسه حضوری است و امیرمحمد از مدرسه عقب مانده. البته تا الان هم کاری نکردهاند». امیرمحمد دو برادر دیگر هم دارد؛ امیرعلی کلاس چهارمی و امیرحسین کلاس اولی و مادر در همین روزها پسر چهارمش را به دنیا میآورد. حال روحی امیرمحمد هم مثل سایر کودکان نجاتیافته، خوب نیست. مادر میگوید گاهی خیلی عصبی و بیتاب میشود. حوصلهاش از این میزان در خانه ماندن سر رفته و مدام میگوید مرا ببرید بیرون. داد و بیداد میکند اما کاری نمیتوان کرد. پزشک گفته نباید تکان بخورد: «پزشک به ما گفته نتیجه جراحی یک سال تا یک سال و نیم دیگر مشخص میشود. قبل از این جراحی روزی پنج ساعت کاردرمانی داشت روزی چهار میلیون و ۷۰۰ هزار تومان بابت کاردرمانی و فیزیوتراپی پرداخت میکردیم اما پزشک گفته فعلا دست نگه داریم. بخیهها را بکشد بعد کاردرمانی شروع شود». برای امیرمحمد یک ویلچر و واکر خریدهاند؛ روی هم نزدیک ۲۶ میلیون تومان. وقتی به تهران آمدند یکی از خیران ویلچری به آنها داده بود تا راحت جابهجا شود.
امیرمحمد تاب رفتن به ورزشگاه شهید نعیمی را ندارد. مادر میگوید شنبه نهم اسفندماه او با دوچرخهاش به ورزشگاه رفته بود و بعد از انفجار دوچرخه همانجا ماند. در این مدت اصلا حاضر نمیشد برای برداشتن دوچرخه به سمت ورزشگاه برویم تا اینکه چند ماه بعد، او را به سمت ورزشگاه بردم در ماشین ماند اما تا صدای بوق ماشینی آمد آنقدر ترسید و صدایم کرد که خیلی سریع برگشتم. چراغ قرمزی از کف سالن ورزشی پیدا بود و همان صدا و نور امیرمحمد را ترساند. در این مدت خیلیها به خانهشان رفتند اما مادر میگوید هیچکس کاری برایشان نکرد. از استانداری و بنیاد شهید آمدند از دفتر امام جمعه و... تعدادی خبرنگار آمدند اما همه اینها چه فایده؟ تصویر پای باندپیچیشده و آتلبسته امیرمحمد از جلوی چشم مادر دور نمیشود. او یاد روزهایی میافتد که بدن پسرش به دلیل آلودگی ترکشهای موشک عفونت کرده بود؛ زمانی که پسرش ۲۵ روز در بیمارستان بستری بود. هفتهای دو بار عملش میکردند و بافتهای تخریبشده از عفونت را برمیداشتند، آنقدر این کار را کردند تا تست زخم و خونش مثبت شد. در همان مدت سه بار به اتاق عمل رفت. زانویش صاف نمیشد. دکتر پنج سانت پنج سانت پایش را گچ میگرفت.
روایت هفتم: نهال واثقی؛ ۱۳ساله
«صدیقه سورغالی»، مادر نهال واثقی از حال دخترش میگوید؛ نهال ۱۳ساله که نهم اسفندماه کنار دوستانش در سالن والیبال ورزشگاه شهید نعیمی لامرد بود که موشک آمد، در آسمان منفجر شد و ترکشهایش بر سر و تن و جان کودکان، زنان و مردان بزرگسال آن منطقه از شهر نشست. ترکش اصلی به فک و گردن نهال خورده؛ فک را شکسته و رگ زیر گردن را پاره کرده است. نهال پس از اصابت ترکش، دو روز در کما بود و به دلیل اختلال در خونرسانی به مغز، لخته خونی در آن ناحیه ایجاد شد و ورم مغزی به سراغش آمد. شکستگی فک با پلاتین جراحی شد و از قسمت ران پا رگی برداشتند و به رگ گردن پیوند زدند. اما به دلیل ورم مغز و لخته خونی که ایجاد شده بود، جمجمه برداشته و به مدت ۵۰ روز در اتاق عمل فریز شد. مادر میگوید آن روزها شرایط بسیار سختی داشته و به دلیل نداشتن جمجمه و لخته خون ایجادشده، سمت راست بدن نهال کاملا فلج شده بود. او حتی نمیتوانست دست و پای راستش را تکان دهد و مادر و پدر نمیدانستند حس دست و پایش برمیگردد یا خیر. از آیسییو که به بخش بستری بیمارستان برگشت، فیزیوتراپی را شروع کردند. پزشک به آنها گفته بود به مغز نهال آسیبی وارد نشده، بلکه آسیبی که ایجاد شده به دلیل تشکیل لخته خون و پارگی رگ بوده و این حسها برمیگردد: «حس دست و پای نهال از بین نرفته، بلکه عملکردش ضعیف شده است. باید صبر داشته باشیم. فیزیوتراپ میگوید حس پا زودتر از دست برمیگردد. مدت زمان برگشت حس به انگشتان دست هم از همه طولانیتر است. ممکن است ماهها طول بکشد. باید منتظر ماند». این وضعیت برای نهال که ساز میزد و ۱۲، ۱۳ مدال بدمینتون دارد شرایط سختی است. او تمام تابستان تمرین کرده تا بتواند مشقهای کلاس هشتم را با دست چپ بنویسد و موفق هم شده. مادر میگوید حس شانه سمت راست کمی برگشته، اما هنوز کامل نشده است. مثلا الان نمیتواند با دست راستش بنویسد، موهایش را شانه کند، دکمههای لباسش را باز کند یا ببندد.
مادر از اصابتهای دیگر میگوید؛ از ترکشی که به گردن خورد و منجر شد تا تارهای صوتی نهال آسیب ببیند. او تا مدتها صدایش گرفته بود و شبیه سرماخوردهها صحبت میکرد؛ بهتدریج با ماساژ و روشهای دیگر عصب برگشت و صدا هم بهتر شد. قبل از آن حتی دو کلمه هم نمیتوانست حرف بزند و مادر میگوید الان صدایش حدود ۶۰ درصد برگشته است. ترکشی که به دستش خورد منجر شد تا بخشی از عضله و پوست از بین برود. از پا پوست برداشته و به دست پیوند زده شد؛ همه اینها در بیمارستان شهید رجایی شیراز انجام شد. خانواده مدتها در شیراز بودند و به دلیل حال روحی نهال به لامرد برگشتند. حالا جلسات گفتاردرمانی آنلاین برگزار و در همان لامرد کاردرمانی برایش انجام میشود. نهال راه میرود اما لنگ میزند، به آنها گفتهاند با ورزش و فیزیوتراپی اوضاع بهتر میشود اما مادر نگران وضعیت دست بچهاش است: «الان که به لامرد برگشتهایم، اوضاعش بهتر است. از نظر روحی در شیراز خیلی به هم ریخته بود. انگار اینجا در لامرد اهالی او را به خوبی درک میکنند. به هر حال اینجا نزدیک ۲۰۰ مجروح دارد و مدرسه هوایش را دارد. اینجا حالش بهتر است». او در این هشت ماه یک بار به ورزشگاه شهید نعیمی رفت. آن زمان نمیتوانست حرف بزند. این رفتن هم به درخواست یک مستندساز بود. پدرش که اصلا نتوانست وارد ورزشگاه شود. او کسی بود که از میان تمام مجروحان، دخترش را غرق در خون پیدا کرده بود و قرارگرفتن در همان فضا، برایش سخت بود. پدر محل را ترک کرد و مادر همراه دخترش ماند: «نهال خیلی سریع یک دوری زد و بیرون آمد. دوستانش هم همراهش آمده بودند تا تنها نباشد». برای بررسی وضعیت روحیاش، بیمارستان یک مشاور داشت اما مادر، نهال را به خاله سپرد؛ یک روانشناس که هر روز به بیمارستان شیراز میرفت و دو، سه ساعت با او جلسه داشت. آنقدر روی این کودک کار کرد تا اینکه کمی حال نهال بهتر شد: «من حال روحی نهال را مدیون خالهام هستم». برای نهال پرونده جانبازی تشکیل داده شده و برایش ۵۰ درصد تعیین شده است. آنها تمام فاکتورها را نگه داشتهاند تا شاید بتوانند هزینهها را جبران کنند. مادر میگوید نزدیک دو میلیارد تومان در این مدت خرج درمان کردهاند. وسیله فروختهاند و از این و آن پول قرض گرفتهاند. آنها حتی در خانه خودشان هم زندگی نمیکنند، چون خانه روبهروی ورزشگاه شهید نعیمی است و بر اثر انفجار، تخریب شده بود. خانه بازسازی شده اما به دلیل اینکه نهال از نظر روحی حال خوبی ندارد فعلا به خانه خودشان بازنگشتهاند. مادر درباره هزینههای جاری میگوید روزی بالای ۲۵ میلیون تومان هزینه پرستار، کارشناس زخم و فیزیوتراپ و کاردرمان میدهند، زخمها تا مدتهای زیادی عفونی شده بود و مادر از کارشناس خواسته بود هرچه در توان دارد و هرچه تا آن روز یاد گرفته است روی دخترش پیاده کند: «همه ترکشها عفونی شده بود. زخمها خوب نمیشد». برای نهال دو جلسه بدون بیحسی و بیهوشی سلولهای بنیادی تزریق کردند تا در نهایت بعد از دو ماه زخم بهتر شد: «بچهام خیلی اذیت شد». نهال تنها فرزند خانواده واثقی است و مادر هرچه در توان دارد برای فرزندش انجام داده است: «نمیدانم تصمیم پدرش چیست. اینکه روی درصد تعیینشده جانبازی اعتراضی میزند یا نه نمیدانم». مدرسه با آنها همکاری زیادی کرده و امسال برای ثبتنام پولی نگرفته. معلم و مدیر مدرسه برای هر نوع کمکی اعلام آمادگی کردهاند.
روایت هشتم: «مهبد عبدالهی»؛ ۱۲ساله
تصاویر قبل و بعد از ترکشها را در پیامرسان واتساپ میفرستد. خیرهشدن به تصاویر سخت است. سخت است صورت نابالغ و بسیار کودکانه با آن پوست صاف و براق خردسالی را دید که جای خالی ندارد؛ پر از بخیههای رنگی است. پلکها روی هم است و مابقی انگار نوشتههای خطخورده؛ بخیه، گوشه به گوشه بخیه دیگر. او از هر دو چشم نابینا شد و شنوایی گوش چپش را از دست داد. درباره «مهبد عبدالهی» کمتر نوشته شد؛ کودک ۱۲سالهای که صبح با انفجار بیدار و جانباز شد. آنها در خانهشان در اندیشه بودند که موشک به دیوار حیاطشان خورد. یک خانواده کاملا معمولی؛ پدر یک مغازه تعویض روغنی دارد، مادر مدرس چند رشته هنری تا قبل از آن روز کارگاه میناکاری داشت و پسر که بسیار باهوش بود و درسخوان و شناگر. چند ماه قبل از چهاردهم اسفند بود که دختر ۱۵ساله خانواده که درگیر یک سندرم بود به دلیل خطای پزشکی جانش را از دست داد و کل خانواده در شوک فرورفت؛ تا جایی که مهبد کارش به بستری رسید. صبح چهاردهم اسفند، مادر برای تحویل پیکر پدرش به تهران رفته بود. پدرش بعد از مدتی بیماری و بستری، جان باخته بود و مادر از او خواسته بود بیاید و پیکر پدر را تحویل بگیرد و ببرند برای خاکسپاری. اما «فریبا شیری» مادر مهبد، آن روز به آرامستان نرسید: «مشغول کارهای اداری بودم که دیدم خیلی با من تماس گرفته میشود. دیگر کلافه شده بودم، شمارهها اغلب ناشناس بود. وقتی تلفن را برداشتم خبردار شدم موشک به اندیشه خورده و حتی در شبکههای ماهوارهای برخی از دوستان و اقوام خانه ما را تشخیص داده بودند. گفتند عکس خانهتان همه جا پخش شده. پسر و همسرم در خانه بودند. ساعت حدود ۹ و نیم صبح بود. مهبد خواب بود و پدرش در حال آمادهشدن برای رفتن به مغازه». موشک درست خانهشان را هدف گرفته بود و تکههای موشک از پنجره وارد شد و به شکم و دست پدر مهبد خورد. از آن طرف هم اتاقی که مهبد در آن خواب بود، ویران شد. خانه غیرقابل سکونت شده. وقتی مادر پیکر پدر را در بیمارستان رها کرد و به سمت خانهاش رفت، خودش میگوید سرعت ماشین بالای ۱۵۰ کیلومتر بود و در تمام راه دلش هزار راه رفت، هزار بار مرد و زنده شد. وقتی رسید، آمبولانس را دید و پسر غرق در خونش. او میگوید بدنش تکهتکه شده بود، حتی دندههایش را میدید. فک، گونه، بینی و جمجمه پر از ترکش بود. دندانهایش شکست. پدر مهبد هم در وضعیتی مشابه بود. اما مشخص بود که اتفاقات بدی برایشان افتاده. پدر مهبد از ناحیه دست و شکم مجروح شد، به رودهاش ترکش خورده و بعد از نزدیک به هشت ماه از آن اتفاق، هنوز درد دارد. بعدا خبرهای تکاندهنده به آنها دادند؛ مهبد از هر دو چشم نابینا شد و گوش سمت چپ ناشنوا: «شما عکس قبل و بعد مهبد را ببینی شوکه میشوی. صورتش آنقدر آسیب دیده بود که از بخشی از بدنش پوست به پیشانی پیوند زده شده. ۵۵۰ بخیه روی بدنش دارد که تعدادی کشیده شده است. کل صورتش جراحی پلاستیک شد». مادر از روزهای سخت بیمارستان میگوید؛ از لحظاتی که به دلیل ترس از به کما رفتن مهبد، پزشکان ناچار شدند بدون بیهوشی صورتش را بخیه بزنند، ترکشها را و پوستهای زخمشده را بردارند و بخیه کنند. لحظات گریهها و فریادها و «یاحسین» گفتنهای مهبد هنوز در گوش مادر است: «دوستان و فامیل به من میگویند ما میترسیم پیش تو گریه کنیم، تو خیلی قوی هستی. ولی من قوی نیستم؛ من دریای غصهام. در شیراز وقتی دکتر میخواست نتیجه معاینه نهایی چشم مهبد را بگوید، پدرش طاقت نیاورد از اتاق بیرون رفت. دکتر گفت هیچکاری نمیتوانم برایش انجام دهم».
مادر در به در دنبال پزشک است، دنبال آدمهای مختلفی میگردد شاید بتواند یکی از چشمهای مهبد را نجات دهد؛ امیدش به چشم راست است که کمی نورها را تشخیص میدهد و سایه میبیند: «شش هفت دکتر عوض کردهام و آخر سر یکی از پزشکان به من گفت متد جدیدی برای برگرداندن بینایی کسانی که به شبکیه چشمشان آسیب رسیده وجود دارد اما باز هم این متد روی چشم راست مهبد جواب نمیدهد». مادر این جملات را که شنید پاهایش بیحس شد، در حال سقوط بود که پرستار دستش را گرفت. احساس میکرد سر ندارد، دست و پا ندارد و تکهای بیجان است. ولی باز هم منتظر است. اسفندماه قرار است پروتزی داخل چشم چپ مهبد قرار داده شود تا شاید کمی به ظاهرش کمک کند. باید یک سال صبر میکردند: «برای چشم راست مهبد پیوند قرنیه انجام شد، کمی شبکیه ترمیم شد و حالا میتواند نورها را ببیند، روز و شب را تشخیص دهد و سایهها را احساس کند. دکتر وقتی معاینه میکند، میگوید چشم هنوز التهاب دارد». آنها مهبد را راهی تهران هم کردهاند، در تهران عصب بینایی و مغزی سنجیده شده، سونوگرافی و امآرآی و... انجام شده و مشکل خاصی ندارد و مشکل اصلی همان بینایی هر دو چشم است: «توکل به خدا. مگر اینکه معجزهای شود». مهبد جزء نخبههای شهرش به شمار میرود، نفر دوم شنای پروانه شهریار بود و اکنون هم سه روز در هفته کلاس شنا میرود، دوستانش او را میبرند. کلاس هفتم است و دانشآموزان کلاس بالایی مراقبش هستند: «مهبد میگوید یک روزی میرسد که میتوانم ببینم». وضعیت صورت مهبد حالا بهتر از قبل است. مادر حواسش است و برایش پمادهای ترمیمکننده خریده؛ هر یک عدد پنج میلیون تومان که جدیدا شده هفت میلیون تومان. میگوید پولش نمیرسد پماد برای بدن مهبد بزند، فعلا روی صورت تمرکز کرده است و وضعیت هم بهتر شده. اگر برای چشم چپ هم پروتز بگذارند، از نظر ظاهری بهتر میشود.
مادر آن روز که درباره بلایی که بر سرشان آمده حرف میزد بهتازگی از سر مزار دختر ازدسترفتهاش بازگشته بود. میگوید رفتن سر مزار او، آرامش میکند. خانهشان قابل سکونت نیست. چهار، پنج ماه در خانه مادربزرگ زندگی کردهاند و حالا با ۸۰۰ میلیون تومان رهن و ماهی ۱۷ میلیون تومان کرایه، خانهای در همان نزدیکی کرایه کردهاند. میخواستند مهبد به محله آشنا باشد، به فاز پنج اندیشه. مادر میگوید در این مدت برای ازدستدادن خانه، به آنها ۵۵۰ میلیون تومان دادند و سال بعد باید ۶۰۰ میلیون تومان برگردانده شود. آنها روی همین پول، پولی قرض گرفتند و خانه کرایه کردند. تمام وسایل زندگیشان از بین رفته؛ خانهای بود ویلایی و دو طبقه و قطعا به این زودیها نمیشود در آن زندگی کرد: «نمیدانم چرا موشک به خانه ما زد». دیواری که موشک به آن خورد جزء حیاط خانه خانواده عبدالهی بود که از انتقال موج به سایر خانهها جلوگیری کرد. مادر میگوید خانههای اطراف هم آسیب دیدند اما جزئی بود؛ مثل شکستن شیشهها. حدود دو کوچه بالا و پایین شیشههای خانهها شکسته شد اما تنها خانهای که بهطور کامل تخریب شد، خانه آنها بود.
آنها در این مدت از جیب هزینه کردهاند، حتی آن بیمه تکمیلی دی هم شاملشان نشده است: «یک نوار چشم برای چشمهایش گرفتیم، شد دو میلیون تومان. خیلی خرجکردن برایمان سخت است». میگوید کسی برایشان کاری نکرده. پرونده جانبازی مهبد باز است اما درصدی تعیین نکردهاند. هر اداره به اداره دیگر موکول میکند، یکی میگوید فرمانداری، آن یکی به استانداری ارجاع میدهد. یکی میگوید بروید تهران، آن یکی حرف دیگری میزند. در آخر هم به آنها گفتهاند کمیسیون پزشکی بنیاد شهید که تشکیل شد به شما خبر میدهیم: «فقط دو میلیارد و ۵۰۰ میلیون تومان هزینه جراحی صورت شد، ۷۰۰ میلیون تومان برای پیوند قرنیه چشم هزینه کردیم، آمبولانس و دارو و... نزدیک به ۱۰۰ میلیون تومان شده است. همه فاکتورها را نگه داشتهام و کلی خرجهای دیگر هم هست. او را به پزشکی قانونی هم ارجاع دادهاند و گفتند مهبد شهید زنده است و نزدیک به ۸۰ درصد جانبازی پیشنهاد شده اما هنوز تأیید نهایی نشده است. باید به کمیسیون پزشکی برود و تأیید شود». حال روحی آنها اصلا خوب نیست. پدر مهبد به دلیل دردهایی که میکشد عصبی است، دستش درد میکند و خوب هم نمیشود. به دلیل پارگی در داخل شکم نیاز به استراحت دارد اما مادر میگوید خرج درمان بالاست و باید کار کند. مادر بعد از موشکباران کارگاه میناکاری را تعطیل کرده است و کار نمیکند.
روایت نهم: «میرسالار خسروی»؛ ۱۲ساله
برای «میرسالار خسروی»، کودک فوتبالیست ۱۲ساله که از یک پا مصدوم شده، هفت سانت استخوانش کوتاه شده، ۱۳ بار به اتاق عمل رفته و ساق پای راستش بیعضله شده، ۲۰ درصد جانبازی در نظر گرفتهاند و این موضوع با گلایه پدرش همراه است. در حال حاضر باید یک روز در میان زخمش شستوشو شود، امکان راهرفتن ندارد. عمل آخر را بیستوششم شهریورماه انجام دادند، در این هشت ماه ساق پای میرسالار بافت نیاورد و استخوان حدود هفت سانت کوتاه شده، با اینکه به طور مرتب فیزیوتراپی انجام میشد و پرستار به خانه میآمد، اما استخوان جوش نخورد. پزشکان گفتند احتمال عفونت وجود دارد. دوباره باید برود اتاق عمل. در جراحی اخیر، برای میرسالار عمل الیزاروف انجام دادند؛ یک تکنیک برای اصلاح شکستگی و افزایش قد استخوان. پدر و مادر بعد از این عمل باید به طور مرتب پیچهای این دستگاه را سفت کنند تا شاید مشکل قد استخوان برطرف شود. عصب پای راستش هنوز مشکل دارد، پاشنه پا را نمیتواند تکان دهد، پزشک گفته باید استخوان جوش بخورد تا پا را روی زمین بگذارد و کمکم دید که آیا عصب بر میگردد یا نه. پزشک گفته تا یکی دو سال باید صبر کرد، اول باید بتواند راه برود بعد برای اقدام بعدی تصمیم گرفت. به دلیل عفونتی که پس از اصابت ترکش برایش ایجاد شد، هنوز آنتیبیوتیک مصرف میکند. شاید یکی از دلایل خوبنشدن زخمها هم همین عفونت ماندگار باشد.
پدر میرسالار میگوید بیشتر خانوادهها از درصد جانبازی تعیینشده ناراضیاند. این ۲۰ درصد هیچ کمکی به او برای آیندهاش نمیکند؛ کودکی که تقریبا دچار معلولیت شده و هشت ماه است از جایش بلند نشده است. با ویلچر میتوان او را جابهجا کرد و اصلا مشخص نیست دوباره بتواند راه برود. پزشک گفته این پا دیگر مثل سابق نمیشود. میرسالار خسروی یکی از فوتبالیستهای ورزشگاه شهید نعیمی لامرد است که نهم اسفندماه ترکش به او خورد و مصدوم شد. به دلیل آلودگی ترکشها که بعدا وزارت بهداشت اعلام کرد آلوده به فسفر بودند، پای او عفونتهای بسیاری کرد و پدر میگوید هنوز هم ادامه دارد. اعلام درصد جانبازی پس از گذشت شش ماه از اصابت بود: «از روزی که این اتفاق افتاده ما به شیراز رفتیم. خانهای کرایه کردیم و ماندیم. من در لامرد مغازه لوازم کمپ دارم و به دلیل این اتفاق، در مغازه را بستهام و فقط پیگیر کارهای میرسالار هستم. مدام ما را به این اداره و آن اداره ارجاع میدهند». پدر از هزینههای بسیار بالای درمان در این شرایط اقتصادی و بیکاری میگوید: «برایش پرستار خصوصی گرفتهایم. میرسالار تحت پوشش بیمه تکمیلی قرار گرفته اما تعرفه پرستار بیمه تکمیلی بنیاد شهید، یکونیم میلیون تومان تا دو میلیون تومان است اما پرستار هشت میلیون تومان برای هر جلسه میگیرد، پزشک همراهش است و مدام زخمها را بررسی میکند. باید زخمهایش بسته شود». حال روحی میرسالار هم مانند سایر کودکان جانباز است: «ما از هر وسیلهای برای خوشحالکردنش استفاده میکنیم، از هر ابزاری. انواع بازیها را برایش آوردهایم، پیاسفایو خریدیم، بازیهای جدید برایش تهیه میکنیم. همیشه با هم فیلم میبینیم. یک بار هم به اختتامیه باشگاه فوتبال برق شیراز رفتیم و آنجا همه تشویقش کردند. یک بار با ویلچر او را برای دیدن بازی فجر سپاسی و صنعت نفت آبادان بردیم. اما برایمان جابهجایی خیلی سخت بود. الان هم مدرسهها باز شده اما امکان رفتن ندارد. دوستانش مدام با او تصویری صحبت میکنند و در تلاشیم بتوانیم با اسکایپ سر کلاسها حاضر شود». پدر میگوید میرسالار شرایط این را ندارد که با ویلچر به مدرسه برود. آنجا برای رفتن به سرویس بهداشتی مشکل دارد و از سوی دیگر نباید پای مجروحش تکان بخورد. هر بار بردن و آوردنش به چند نفر آدم نیاز دارد. میرسالار گاهی از این وضعیت به تنگ میآید؛ گریه میکند و میگوید: «میخواهم راه بروم. میخواهم فوتبال بازی کنم. قرار نبود اینطور شود. میخواهم به شهرمان برگردم. من از خانه رفتم تا فوتبال بازی کنم، نرفتم که موشک بخورم». و هر بار چشمان پدر از این حرفها اشکی میشود. از پشت تلفن صدایش ضعیف میشود. آه میکشد.
پدر میگوید دوست دارند به شهرشان برگردند، آنجا خانهشان ویلایی است و مشکل راهپله ندارند. اما دکتر به آنها گفته هر دو هفته یک بار باید مراجعه کند. پدر این رفتوآمد را هم پذیرفته است: «اگر بتوان این زخم را به جایی رساند، میتوانیم به شهرمان برگردیم؛ به کار و زندگیمان». از لامرد به شیراز حدود شش ساعت راه است. به گفته پدر میرسالار، احتمالا باز هم به جراحی نیاز داشته باشد: «ما بعد از چهار ماه فهمیدیم میتوانیم از بیمه تکمیلی دی استفاده کنیم». مدرسه میرسالار زیرمجموعه دانشگاه آزاد است و پدر میگوید آنها همکاری زیادی با آنها داشتهاند حتی بهزیستی هم کمکهایی کرده است اما بنیاد مربوطه هیچ کمکی نکرده است: «این کار جالبی نیست. این کودکان نقشی در این اتفاقات نداشتند. آنها تصادف نکردهاند یا دچار حادثه طبیعی نشدهاند که اینطور با آنها برخورد میشود. آنها اشتباهی نکردهاند. اگر پول ندارند اعلام کنند، نه اینکه درصد جانبازی را کم تعیین کنند. این کودکان دیگر گرفتار این مجروحیتهایشان شدهاند و تا آخر عمر درگیرند». هزینههای قبلی را هم نصفه و نیمه به آنها پرداخت کردهاند. مثلا برای فاکتور ۴۰ میلیون تومان، گفتند ۲۰ میلیون تومان پرداخت میکنند و بعد هم کلا پرداخت نکردند: «آنطور که من میدانم، درصد جانبازی ۲۵ به بالا به درد این بچهها میخورد. کمتر از این کاری برایشان نمیکند». البته پدر میگوید برای کسانی که در بدنشان ترکش است هیچ درصدی تعیین نشده: «فقط هزینههای درمان نیست؛ هزینه خورد و خوراک هم بسیار بالاست. ما باید به طور مرتب به میرسالار پروتئین بدهیم. گوشت و مرغ و... همه اینها هزینه است. شاید ماهی ۱۰۰ میلیون تومان هزینههای نگهداری و خورد و خوراکش میشود». میرسالار خواهر دوقلویی به نام صنمبانو دارد، او را پیش اقوام در لامرد گذاشتهاند تا به مدرسه برود. او هم آنجا در انتظار خانواده است.
روایت دهم: «آنیتا قاسمی»؛ ۱۲ساله
تصاویر «آنیتا قاسمی» با یک جستوجوی ساده پیدا میشود. زخم بزرگ و درازی روی شکمش است. این کودک ۱۲ساله یکی از اعضای ورزشگاه شهید نعیمی لامرد بود که نهم اسفندماه موشک بالای سرشان منفجر و هزاران تکه شد؛ یکی از تکهها هم به اندامهای تحتانی و شکم آنیتا خورد. پدر آنیتا میگوید فعلا دخترش میتواند کارهای روزمره را انجام دهد، فقط ترمیم زخمها مانده که هر هفته یا دو هفته یک بار به شیراز میروند برای کرایو و انجام لیزر. این روند تا چند ماه آینده هم باید ادامه داشته باشد. دردهای شکمی هم دست از سرش برنداشته و پدر میگوید به هر حال باید تحمل کند؛ اینها عوارض ترکشهاست. صدای پدر از پشت تلفن خسته است و از روند پیگیریها هم مشخص است دیگر توان ندارد: «من دیگر از این رفتوآمدها خسته شدهام. توان پیگیری ندارم». آهی میکشد و بعد سکوت میکند. پرونده جانبازی آنیتا تشکیل شده اما هنوز درصدی اعلام نکردهاند و پدر نمیداند از کجا باید پیگیر شود. آنها برای تأمین هزینههای درمان آنیتا ماشینشان را فروختهاند و صدها میلیون تومان هزینه کردهاند.
پدر تأکید میکند بیشترین اصابت به استخوان لگن، روده بزرگ است. جراحیهای لازم انجام شده. او اکنون با همان دردهایش به مدرسه میرود، مدرسه هم حضوری است. فعلا به او اجازه فعالیت ورزشی ندادهاند، حتی کیف مدرسه را هم نباید بلند کند. پدر میگوید حال روحی آنیتا خوب است: «به هر حال ورزشکار بوده». اما هر مدام از هلما احمدیزاده، دوستش که در موشکباران شهید شد، حرف میزند. مدام عکسهایش را میبیند و حرفش را میزند. در این مدت چند باری به همان سالن والیبال هم رفته.
روایت آخر
این ۱۰ کودک از مرگ نجات یافتند، برای بعضی از آنها، هر قدم، هر بار رفتن به مدرسه و هر شب خوابیدن، بخشی از مسیری دشوار برای بازگشت به زندگی است؛ مسیری که بدون درمان مداوم، حمایت روانی و پشتیبانی از خانوادههایشان کامل نمیشود. جنگ شاید از شهرهایشان عبور کرده باشد، اما برای این کودکان، هنوز در بدنهای مجروح، خاطرات هراسآور و کودکی ازدسترفته ادامه دارد.
