تهرانِ دهه ۱۳۱۰ خورشیدی، برای آلمانیها شهری عجیب و در عین حال وسوسهکننده بود. ایران در میان رقابت روسیه و بریتانیا قرار داشت و حکومت رضاشاه میکوشید با گسترش روابط اقتصادی و صنعتی با کشورهای مختلف، وابستگی خود را به دو قدرت سنتی کاهش دهد.
به گزارش تابناک، در آن زمان آلمان صنعتی برای تهران جذابیت ویژهای داشت؛ کشوری که مهندس و کارخانه و ماشینآلات میفرستاد و در مقایسه با روسیه و بریتانیا، سابقه حضور استعماری مستقیم در ایران نداشت.
برای برلین نیز ایران فقط یک بازار تجاری نبود. موقعیت جغرافیایی کشور، نزدیکی به شوروی، راههای ارتباطی و دسترسی احتمالی به خاورمیانه، ایران را در محاسبات سیاست خارجی آلمان قرار میداد.
با این حال، یک تصور مشهور درباره روابط ایران و آلمان نازی نیاز به اصلاح دارد. گاهی گفته میشود رهبران اصلی حکومت هیتلر به ایران سفر کرده بودند؛ اما واقعیت چنین نیست. آدولف هیتلر، هرمان گورینگ، هاینریش هیملر و یواخیم فون ریبنتروپ هرگز به ایران نیامدند. آنچه واقعاً اتفاق افتاد، حضور گروهی از مقامهای بلندپایه، دیپلماتها، کارشناسان و مأموران اطلاعاتی آلمان در ایران بود؛ افرادی که برخی از آنها ارتباط مستقیمی با ساختار حکومت نازی داشتند و بعضی دیگر بیشتر به دستگاه سنتی دولت و ارتش آلمان تعلق داشتند.
یکی از مهمترین چهرههایی که در این دوره وارد ایران شد، هایمار شاخت بود؛ مردی که شاید نامش برای مخاطب عمومی کمتر از هیتلر شناخته شده باشد، اما در ساختار اقتصادی رایش سوم جایگاهی بسیار مهم داشت.
شاخت در سال ۱۹۳۶ به تهران آمد. او رئیس رایشسبانک و وزیر اقتصاد آلمان بود و در آن زمان یکی از قدرتمندترین چهرههای اقتصادی حکومت هیتلر محسوب میشد. سفر او به ایران در چارچوب گسترش مناسبات اقتصادی دو کشور انجام گرفت و موضوعاتی مانند تجارت، اعتبارات و همکاریهای صنعتی در مرکز توجه قرار داشت.
اهمیت سفر شاخت در این بود که نشان میداد رابطه تهران و برلین از رفتوآمد بازرگانان و کارشناسان فنی فراتر رفته است. آلمان در حال تبدیل شدن به یکی از شرکای مهم اقتصادی ایران بود و شرکتهای آلمانی در پروژههای صنعتی و عمرانی کشور حضور بیشتری پیدا میکردند.
البته شاخت را نمیتوان بدون توضیح در ردیف نازیهای ایدئولوژیک قرار داد. او در سالهای نخست حکومت هیتلر نقش مهمی در سامان دادن اقتصاد آلمان داشت، اما بعدها با بخشهایی از رهبری نازی اختلاف پیدا کرد و از قدرت کنار گذاشته شد؛ بنابراین حضور او در تهران بیشتر از آنکه نشانه حضور یک مقام تبلیغاتی حزب نازی باشد، نشاندهنده اهمیت اقتصادی ایران برای برلین بود.
یک سال بعد، تهران میزبان چهرهای کاملاً متفاوت شد: بالدور فون شیراخ.
شیراخ رهبر سازمان جوانان هیتلری بود؛ سازمانی که وظیفه تربیت و بسیج نسل جوان در چارچوب ایدئولوژی ناسیونالسوسیالیستی را بر عهده داشت. او در سال ۱۹۳۷ به ایران سفر کرد و دیدارش از تهران در گزارشهای دیپلماتیک خارجی نیز ثبت شده است.
حضور شیراخ اهمیت دیگری داشت. این بار موضوع فقط اقتصاد و صنعت نبود. یک مقام بلندپایه تشکیلات نازی، که مستقیماً با ماشین ایدئولوژیک حکومت هیتلر ارتباط داشت، وارد ایران شده بود.
سفر او در چارچوب تلاش آلمان برای گسترش ارتباطات فرهنگی و تبلیغاتی انجام گرفت و دیدارهایی با مقامهای ایرانی داشت. ارتباطات جوانان و فعالیتهای مربوط به سازمانهای جوانان نیز در حاشیه این سفر مطرح بود.
اما در کنار مقامهای رسمی، بخش دیگری از حضور آلمان در ایران آرامآرام شکل میگرفت؛ شبکهای که بعدها اهمیت بسیار بیشتری پیدا کرد.
ویپرت فون بلوشر یکی از مهمترین دیپلماتهای آلمان در تهران بود. او پیش از روی کار آمدن هیتلر نیز در ایران حضور داشت و از چهرههای شناختهشده دیپلماسی آلمان به شمار میرفت. بلوشر را نباید با مأموران ایدئولوژیک حزب نازی یکی دانست. او بیشتر محصول دستگاه دیپلماتیک سنتی آلمان بود.
با این حال، دوران مأموریت او با افزایش تدریجی روابط ایران و آلمان همزمان شد. دیپلماتهای آلمانی در تهران، در کنار فعالیت سیاسی، شاهد گسترش حضور شرکتها و کارشناسان آلمانی در ایران بودند. ارتباطات علمی و فرهنگی نیز به این مجموعه اضافه شد.
پس از آن، فضای نمایندگی آلمان در تهران تغییر کرد.
ارنست اِتِل، افسر اساس و دیپلمات آلمانی، در سالهای پایانی پیش از اشغال ایران در تهران حضور داشت. برخلاف دیپلماتهای سنتیتر، او پیوند آشکارتری با ساختار امنیتی و ایدئولوژیک حکومت نازی داشت.
در همین دوره، فعالیت سرویسهای اطلاعاتی آلمان در ایران نیز جدیتر شد.
یکی از نامهای مهم در این پرونده فرانتس مایر بود. او تحصیلات حقوق داشت و در سال ۱۹۴۰ با پوشش تجاری وارد ایران شد. ظاهر یک بازرگان یا کارمند شرکت خارجی، پوششی مناسب برای مأموریتی بود که ماهیت اصلی آن اطلاعاتی بود.
مایر در تهران و دیگر نقاط ایران به جمعآوری اطلاعات سیاسی پرداخت و با برخی افراد و محافل ایرانی ارتباط برقرار کرد. پس از اشغال ایران، فعالیت او متوقف نشد و تلاش کرد شبکه ارتباطی خود را حفظ کند.
در نهایت، دستگاه اطلاعاتی بریتانیا توانست رد او را پیدا کند و مایر در سال ۱۹۴۳ دستگیر شد.
رومان گاموتا نیز یکی دیگر از مأمورانی بود که در همین شبکه فعالیت داشت. او با پوششهای غیرنظامی و تجاری وارد صحنه شد و در فعالیتهای اطلاعاتی آلمان در ایران نقش داشت.
گاموتا از اعضای دستگاه امنیتی آلمان بود و تلاش میکرد در شرایط جنگی، ارتباطات آلمان را در ایران حفظ کند. فعالیت او بخشی از پروژهای بزرگتر بود که هدفش ایجاد شبکهای از ارتباطات، جمعآوری اطلاعات و در صورت فراهم شدن شرایط، کمک به عملیات خرابکارانه علیه نیروهای متفقین بود.
با این حال، تصویر «شبکه عظیم جاسوسی آلمان در ایران» که بعدها در برخی روایتها ساخته شد، همیشه با واقعیت اسناد مطابقت ندارد. آلمانیهای زیادی در ایران زندگی میکردند، اما همه آنها جاسوس نبودند. بخشی از آنان مهندس، کارمند، تکنسین، بازرگان یا خانوادههای کارکنان آلمانی بودند.
پس از حمله بریتانیا و شوروی به ایران در شهریور ۱۳۲۰، بسیاری از اتباع آلمانی بازداشت یا از کشور خارج شدند. با این حال، چند مأمور اطلاعاتی توانستند پنهان شوند و فعالیت خود را ادامه دهند.
در این میان، داستان برتولد شولتسههولتوس از همه عجیبتر است.
شولتسههولتوس افسر اطلاعات نظامی آلمان، یعنی آبوهر، بود. او از جمله مأمورانی بود که پس از ورود متفقین به ایران تلاش کرد در کشور باقی بماند و از دست نیروهای بریتانیایی دور بماند.
مسیر او سرانجام به فارس رسید.
شولتسههولتوس در میان قشقاییها پناه گرفت و با ناصرخان قشقایی ارتباط برقرار کرد. او مدتی در منطقه تحت نفوذ قشقاییها زندگی کرد و به عنوان مشاور نظامی فعالیت داشت.
برای دستگاه اطلاعاتی آلمان، حضور او در جنوب ایران اهمیت خاصی داشت. اگر نیروهای آلمانی در جبهه شوروی پیشروی میکردند و امکان نزدیک شدن آنها به ایران فراهم میشد، جنوب ایران میتوانست به منطقهای مهم برای ارتباط با نیروهای محلی تبدیل شود.
حتی تلاشهایی برای ایجاد امکانات فرود هواپیما و انتقال تجهیزات در فارس صورت گرفت. اما آنچه در عمل اتفاق افتاد با طرحهای بلندپروازانه آلمان فاصله زیادی داشت. ارتش آلمان نتوانست خود را به ایران برساند و شبکههای اطلاعاتی آلمان نیز نتوانستند آن نقش تعیینکنندهای را که برایشان تصور شده بود ایفا کنند.
سرنوشت شولتسههولتوس نیز سرانجام به پایان فعالیت او در ایران انجامید. در سال ۱۹۴۴، در جریان توافقها و مذاکرات پیچیده میان انگلیسیها و قشقاییها، او و برخی دیگر از آلمانیهایی که در منطقه پناه گرفته بودند تحویل داده شدند.
در کنار این ماجرا، نام یک شخصیت دیگر نیز بارها در روایتهای مربوط به حضور نازیها در ایران تکرار شده است: اتو اسکورتسنی.
اسکورتسنی یکی از مشهورترین کماندوهای آلمان نازی بود و پس از عملیات نجات بنیتو موسولینی در سال ۱۹۴۳ به شهرت زیادی رسید. همین شهرت باعث شد بعدها نام او به داستانی درباره کنفرانس تهران گره بخورد.
طبق روایت مشهور، آلمانها قصد داشتند در جریان کنفرانس تهران، رهبران سه قدرت متفق، یعنی فرانکلین روزولت، وینستون چرچیل و ژوزف استالین را هدف قرار دهند. این ماجرا با نام «عملیات جهش بلند» شناخته شد و در روایتهای عامهپسند، اسکورتسنی نیز فرمانده اصلی آن معرفی شد.
اما اینجا باید میان داستان مشهور و سند تاریخی فاصله گذاشت.
وجود طرحهایی برای ضربه زدن به رهبران متفقین قابل بررسی و مستند است، اما درباره جزئیات عملیات «جهش بلند»، بهویژه حضور شخص اسکورتسنی در تهران، اختلاف جدی میان پژوهشگران وجود دارد. شواهد قابل اتکایی که ثابت کند اسکورتسنی شخصاً در ایران حضور داشته، در دست نیست.
این تفاوت اهمیت زیادی دارد. ممکن است نام یک مأمور در یک طرح عملیاتی آمده باشد، اما این به معنای حضور فیزیکی او در محل عملیات نیست. بخشی از داستان اسکورتسنی و کنفرانس تهران نیز در سالهای بعد، تحت تأثیر روایتهای جنگ سرد و خاطرات متأخر، ابعادی بسیار بزرگتر پیدا کرد.
آنچه با اطمینان بیشتری میتوان درباره حضور آلمان نازی در ایران گفت، نه یک سفر مخفیانه هیتلر به تهران است و نه حضور شخص اسکورتسنی در پایتخت ایران؛ بلکه شبکهای از دیپلماتها، کارشناسان و مأموران اطلاعاتی است که در سالهای پیش از جنگ و سپس در دوران اشغال ایران فعالیت داشتند.
رابطه ایران و آلمان نیز فقط با مفهوم «آریاییگری» قابل توضیح نیست. این ایده در تبلیغات و ادبیات سیاسی آن دوره حضور داشت و نزد بخشی از نخبگان ایرانی نیز مورد توجه قرار گرفت، اما روابط تهران و برلین منافع اقتصادی و محاسبات سیاسی بسیار ملموستری داشت.
آلمان برای ایران یک منبع مهم فناوری و کالا بود. ایران نیز برای آلمان بازاری ارزشمند و کشوری با موقعیت جغرافیایی مهم محسوب میشد. همین منافع بود که روابط را در سالهای ۱۳۱۰ گسترش داد.
رضاشاه نیز تلاش میکرد از رقابت قدرتهای خارجی برای پیشبرد برنامه نوسازی کشور استفاده کند. این سیاست به معنای تبدیل ایران به متحد ایدئولوژیک هیتلر نبود. حتی زمانی که فشار بریتانیا و شوروی افزایش یافت، تهران کوشید بیطرفی خود را حفظ کند؛ اما حضور گسترده اتباع آلمانی و نگرانی متفقین درباره فعالیتهای اطلاعاتی آنان، سرانجام بهانه و زمینه مهمی برای فشار بر ایران فراهم کرد.
حمله متفقین در شهریور ۱۳۲۰ همه معادلات را برهم زد.
رضاشاه کنار رفت و نیروهای بریتانیا و شوروی بخشهایی از ایران را در اختیار گرفتند. بسیاری از آلمانیها بازداشت یا اخراج شدند و شبکه رسمی آلمان در ایران فروپاشید. با این حال، چند نفر از مأموران اطلاعاتی آلمان توانستند برای مدتی در نقاط مختلف کشور پنهان بمانند.
