سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)-محمد صادقی؛ مارتین نیمولر (Martin Niemöller) کشیشِ آلمانی، سخنانِ مشهوری دارد که گاهی از قولِ افراد دیگری نقل شده است! او می‌گوید:«نخست به سراغ کمونیست‌ها آمدند، من اعتراضی نکردم، چون کمونیست نبودم. سپس به سراغ سوسیال‌دموکرات‌ها آمدند، من اعتراضی نکردم، چون سوسیال‌دموکرات نبودم. سپس به سراغ یهودیان آمدند، من اعتراضی نکردم، چون یهودی نبودم. سپس به سراغ من آمدند، و دیگر کسی باقی نمانده بود که برای من اعتراض کند.»

البته این سخنان را او، دو سه سال پس از پایانِ جنگِ جهانیِ دوم بیان کرده که در حقیقت، اعتراف به سکوت و ترس، و اعتراف به شکستی اخلاقی است در مواجهه با آنچه رخ داده بود.

مرزبندی‌هایِ ویران‌گر

نیمولر، ابتدا در شمارِ ملی‌گراها بود و با نازی‌ها مخالفت نمی‌کرد اما هنگامی که کلیسا را زیر سلطه نازی‌ها دید به مخالفت پرداخت و در سال ۱۹۳۷ بازداشت شد و سال‌ها در اردوگاه‌هایِ زاکسن‌هاوزن و داخائو زندانی بود. او پس از جنگِ جهانیِ دوم به یکی از چهره‌هایِ اصلیِ اعتراف به گناه جمعی تبدیل شد. او از ابتدا درست عمل نکرد اما هنگامی که به خطای خود پی بُرد راه خودش را مشخص کرد. نیمولر شخصیتی بود که شکستِ اخلاقیِ خودش را کتمان نکرد و صادقانه اشتباه خود را پذیرفت و هشداری داد که در نگاه تاریخی بسیار جای اندیشیدن دارد. همان‌طور که می‌دانیم، نازی‌ها قصد داشتند تا کلیساها را زیر سلطه‌یِ خودشان قرار دهند و از این راه روندِ اقدام‌هایِ نفرت‌انگیز و شرم‌آورِ خودشان را سرعت بخشند. زیرا کلیساها در آن روزگار دارایِ فضایِ پرتحرکی بودند و می‌توانستند بر افکارِ عمومی اثرِ فراوانی بگذارند و با توجه به این نکته، تسلط بر کلیساها برایِ نازی‌ها از اهمیتِ زیادی برخوردار بود، چون به این ترتیب می‌توانستند میزان مخالفت‌ها با اقدام‌هایِ خودشان را نیز کاهش دهند. در واکنش به اقدام‌هایِ نازی‌ها، کلیسایی به نام کلیسایِ معترف (Confessing Church) شکل گرفت که نیمولر یکی از پایه‌گذاران آن بود. نیمولر در سخنانی که بیان می‌کرد با بت‌ ساختن از هیتلر و تبدیل‌شدنِ کلیسا به ابزاری در دست دولت مخالفت کرد و کوشید تا شبکه‌ای از کشیشانِ مستقل ایجاد کند. اما در ژوئیه ۱۹۳۷ به اتهامِ سوء‌استفاده از جایگاه خود به قصد تضعیف دولت و فعالیت‌هایِ ضددولتی بازداشت شد و تا پایانِ جنگ در زندان بود.

مرزبندی‌هایِ ویران‌گر

البته "کلیسایِ معترف" به جریانی فراگیر تبدیل نشد، هیچ‌وقت هم به صورتِ صریح خواهانِ سرنگونیِ هیتلر نگردید، و به دفاع از یهودیان و قربانیان هم نپرداخت، زیرا شاید این کلیسا بیش از هر چیزی در پیِ استقلال کلیسا بود تا حفظِ جان‌هایِ فراوانی که توسطِ نازی‌ها از میان رفتند. اما در این میان، دیتریش بونهوفر (Dietrich Bonhoeffer) که از اعضایِ کلیسایِ معترف بود راه متفاوتی در پیش گرفت و به شکلِ محکم‌تری در مقابلِ رژیمِ هیتلر ایستاد. او حتی به افرادی که در پیِ ترورِ هیتلر بودند نزدیک شد، و در آوریلِ ۱۹۴۳ دستگیر و در آوریل ۱۹۴۵ به اتهامِ خیانت و توطئه بر ضدِ پیشوا به دار آویخته شد. بونهوفر کشیشی بود که در برابرِ هیتلر و حزبِ ناسیونالِ سوسیالیستِ کارگرانِ آلمان سکوت نکرد، و نه فقط با نفوذِ نازی‌ها در کلیسا که با تمامِ اقدام‌هایِ وحشیانه آنها مخالفت کرد. او سرانجام توسطِ نیروهایِ گشتاپو بازداشت شد و در اردوگاه فلاسن‌بورگ اعدام شد. بونهوفر یکی از نمادهایِ مقاومت در برابرِ رژیمِ نازی بود، و هانا آرنت او را نمونه‌یِ کمیابِ وجدانِ فعال در زمانِ حکومتِ نازی‌ها می‌دانست. به نظرِ آرنت، خشونتِ نظام‌هایِ توتالیتر بدونِ بی‌تفاوتیِ توده‌ها ممکن نمی‌شود و بونهوفر یکی از چهره‌هایی بود که با مسئولیت‌پذیریِ تام‌ و تمام در برابر ستم ایستاد.

سیاست‌هایِ دیگرستیزانه

هنگامی که نازی‌ها در آلمان به قدرت رسیدند، با سیاست‌هایی همچون؛ هماهنگ‌سازی در همه‌یِ سطوح، جداسازیِ شهروندان بر اساسِ توهم‌هایی بیمارگونه، تنظیمِ قانون‌هایِ ظالمانه و دیگرستیزانه، نابودکردن و آواره‌کردنِ دگراندیشان و مخالفان و... به‌تدریج، فضایی تلخ و تاریک در آلمان پدید آوردند. برایِ بخشی از مردم نیز که با سیاست‌هایِ آنها هم‌سویی داشتند، آزاردادنِ "دیگری" به شکلِ یک سرگرمی و مشغولیتِ ملی درآمد، مردمی که در زیر آواری از دروغ، نیرنگ و شعارهایِ نژادپرستانه، چشم و گوش خود را بسته و با بی‌تفاوتی و یا همراهی با افراد و افکاری شیطانی، مجالی گسترده برایِ فراگیرشدنِ ستم، نفرت و توهم گشودند. پدیده‌ای مانند برنامه‌یِ "هماهنگ‌سازی" که نازی‌ها در پیش گرفته بودند، در سال‌هایِ قدرت‌گیریِ نازی‌ها و قبل از آغازِ جنگ، همان‌طور که اریک لارسن در کتابِ «در باغ حیوانات» و از قولِ "گِردا لافِر" بیان کرده، دگرگونی‌هایی را در متنِ جامعه نشان می‌داد.

مرزبندی‌هایِ ویران‌گر

در کتابِ «در باغ حیوانات» می‌خوانیم:«او از اینکه مردمانی که زمانی دوست خود می‌دانست و سالیانی با هم جوشیده بودند، از ساعتی تا ساعتی دیگر، خودخواسته دگرگون می‌شدند به شدت یکه خورده بود» یعنی فضایی در حالِ شکل‌گیری بود که در آن، اندیشه و باوری بیمارگونه در تلاش برایِ تسلط بر جان و جهانِ انسان‌ها، و حذفِ مخالفان، می‌کوشید تا «با قصد هماهنگ ساختن شهروندان، وزارتخانه‌ها، دانشگاه‌ها و نهادهای فرهنگی و اجتماعی با باورها و خصلت‌های ناسیونال سوسیالیستی حاکم» زمینه خشونت و شرارتی تمام‌عیار را بر ضد "دیگران" بگشاید. یکی از بندهایِ برنامه‌یِ "هماهنگ‌سازی" هم گنجاندنِ "بند آریایی" در قانونِ خدماتِ دولتیِ آلمان بود تا دسترسی افرادی که با معیارهایِ نازی‌ها همخوانی نداشته و وجودشان را برنمی‌تابیدند، به شغل‌هایِ دولتی قطع کنند. این روند، مدام تقویت تا سرانجام نازی‌ها، راه‌حلِ نهایی (Final Solution) را به شکلِ یک برنامه برایِ کشتار جمعی سازمان‌یافته در نظر گرفتند و یکی از بزرگ‌ترین کشتارهایِ تاریخ را رقم زدند.

کوشش برایِ حذفِ پیشوا

همان‌طور که می‌دانیم، در آلمان بارها (به‌طور مشخص لااقل نزدیک به ده مرتبه) افراد و گروه‌هایی برایِ از میان بردنِ هیتلر اقدام‌هایی انجام دادند، اما هیچ‌کدام به نابودیِ او منجر نشد که مشهورترین اقدام، عملیاتِ والکری (Valkyrie) در ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ بود. در آن عملیات، سرهنگ کلاوس‌فون اشتاوفنبرگ، بمبی را که در یک کیف جاسازی شده بود، به ستادِ نظامیِ هیتلر (آشیانه گرگ) بُرد و زیرِ میزی که نشستی با حضورِ هیتلر در آن برگزار می‌شد، قرار داد و خودش از آن نشست خارج شد تا به همراهان خود در برلین بپیوندد و با اقدامِ نیروی‌هایِ ذخیره‌یِ ارتش بتوانند قدرت را در دست گیرند و با متفقین به صلح برسند. اما در هنگامِ نشست، یکی از افسرها جایِ کیف را تغییر داد و همین موجب شد که هنگام انفجار، هیتلر از مرگ نجات یابد. اشتاوفنبرگ نیز در ۲۱ ژوئیه ۱۹۴۴ تیرباران شد، و نازی‌ها با شکنجه و اعدامِ همراهان او از آنهایی که در پیِ حذفِ پیشوا بودند، انتقام سختی گرفتند.

همچنین فراموش نکنیم که درخشان‌ترین گروه مبارز بر ضدِ هیتلر و نازی‌ها گروه "رز سفید" بود. گروه رز سفید در سالِ ۱۹۴۲ و در دانشگاه مونیخ شکل گرفت. برخی از دانشجویانِ فلسفه و پزشکی این گروه را شکل داده بودند. این گروه در حال شکل‌دادن به جنبشی خشونت‌پرهیز بودند. آنها با تنظیم و انتشارِ پنهانیِ اعلامیه‌هایی، به اقدام‌هایِ دیگرستیزانه و غیرانسانیِ نازی‌ها واکنش نشان داده و از شهروندانِ آلمانی می‌خواستند تا به مسئولیتِ اخلاقی خود عمل کرده و با نافرمانیِ مدنی در برابرِ رژیمِ نازی ایستادگی کنند. اما در فوریه ۱۹۴۳ هانس و سوفی شول؛ دو تن از اعضایِ گروه رز سفید؛ دستگیر و اعدام شدند و فعالیتِ این گروه مخالف با نازیسم متوقف شد. واقعیت این است که گروه رز سفید، همچون نوری در تاریکی درخشید و نشان داد که در هولناک‌ترین زمان‌ها نیز مبارزه‌یِ خشونت‌پرهیز با نظامی توتالیتر و دیکتاتوری امکان‌پذیر است.

مرزبندی‌هایِ ویران‌گر

داستانِ دو دوست

با این مقدمه، به سراغِ کتابِ "دوست بازیافته" اثرِ فرد اولمن (ترجمه‌ی مهدی سحابی) می‌رویم که روایتی از دو دوست، به نام‌هایِ هانس و کنراد است که روزگاری در مدرسه‌یِ "کارل الکساندر" شهرِ اشتوتگارت درس می‌خواندند، و همین اندیشه‌ها و برنامه‌هایِ جدایی‌افکن، مسیرِ دوستیِ آنها را تغییر داد. به این شکل که یکی، مظلومانه مجبور به مهاجرت می‌شود، و دیگری، بر اساسِ اوهامی خود را با قدرتی جهنمی گره می‌زند و در نامه‌ای به دوستِ خود می‌نویسد:«آلمانِ فردا با کشوری که من و تو می‌شناختیم بسیار متفاوت خواهد بود. کشوری تازه، و تحت فرماندهی مردی خواهد بود که سرنوشت ما و همه جهان در پی چند قرن آینده را تعیین خواهد کرد. تعجب خواهی کرد اگر بگویم که من به این مرد اعتقاد دارم... تنها به همت اوست که آلمان خواهد توانست آن عظمت اخلاقی را که به دلیل خطاهای خود از دست داده بود، بازیابد. می‌دانم که تو موافق نیستی، اما من جز این راه نجاتی برای آلمان نمی‌شناسم. باید بین استالین و هیتلر یکی را انتخاب کنیم، و من هیتلر را ترجیح می‌دهم. شخصیت و صمیمیت او بیش از حدِ تصورم بر من تاثیر گذاشته است. اخیراً که با مادرم به مونیخ رفته بودم با او آشنا شدم. از نظر ظاهر، مردی عادی‌ست، اما کافی‌ست به گفته‌هایش گوش بدهی تا مجذوب اراده آهنین، جاذبه قوی، صلابت فکر و دوراندیشی پیامبرانه او بشوی. هنگامی که از او جدا شدیم اشک در چشمان مادرم حلقه زده بود و چند بار گفت: این مرد را خدا برای ما فرستاده.»

دوستیِ هانس و کنراد به‌تدریج در روزگارِ اوج‌گیریِ خشونت‌ورزی، دیگرآزاری و شعارهایِ ناسیونالیستیِ نازی‌ها شکل می‌گیرد، هرچند در آغاز «وجود گذرا و مسخره آدم‌هایی چون هیتلر و موسولینی» موضوعِ زندگی و گفت‌وگوهایِ آنها نیست. روایتِ این دوستی را ما از زبانِ یکی از آنها می‌خوانیم که در خانواده‌ای آزادمنش پرورش یافته، و مادرش، در خدمت به مردم و بدونِ اعتنا به مرزبندی‌هایِ رایج کوشاست، و پدرش، از اصالت‌بخشیدن به پیوندهایِ خونی و قومی و تعصب‌ورزیدن نسبت به باورهایِ به ارث رسیده، پرهیز دارد. با این حال، خانواده او در نگاه نازی‌ها پلید به شمار می‌آیند و به‌تدریج زندگی در آلمان برایِ آنها دشوار می‌شود. بنابراین پدر و مادر هانس، برایِ مراقبت از فرزندشان چاره‌ای می‌اندیشند، اما پایان‌بندیِ زندگیِ دوستِ دیگر (کنراد) فراتر از تصورِ ماست.

همان‌طور که می‌خوانیم، دوستیِ هانس و کنراد، به‌ سرعت در بسترِ دگرگونی‌هایِ سیاسی و اجتماعی دچارِ بحران می‌شود. اولمن در فضاسازی‌هایی که در داستان دارد، عمقِ دوستی و عمقِ اندوهی که از جایی در رابطه این دو دوست ایجاد می‌شود را به زیبایی به ما می‌شناسانَد «دستم را به طرف او دراز کردم. جرئت نمی‌کردم در چشمانش نگاه کنم، چون در حالتی بودیم که ممکن بود هر دومان، یا یکی‌مان به گریه بیفتیم. هرچه باشد فقط شانزده سالمان بود. کنراد در آهنی را، که مرا از دنیای او جدا می‌کرد، آهسته بست. می‌دانست و می‌دانستم که دیگر هرگز نخواهم توانست از آن مرز بگذرم.»

اولمن در این کتاب، هم به مفهومِ دوستی می‌پردازد، و هم اینکه، فضایی ترسیم می‌کند برایِ محک‌زدنِ وفاداری و مسئولیتِ اخلاقی در دوستی. هانس و کنراد فهمِ خوبی از یکدیگر دارند، و دنیایِ درونِ هم را می‌شناسند و با چنین وضعی در آزمونی قرار می‌گیرند که سرشار از پیچیدگی است. جامعه در حالِ تغییر است و دوستیِ آنها نیز جدا از کشاکشِ بحران‌ها و مسائل اجتماعی و سیاسی جریان ندارد، و حفظِ دوستی در چنین موقعیتی دشوار می‌شود. یکی از نکته‌هایِ مهمی که به نظرم اولمن کوشش کرده در این داستان توجه ما را به آن جلب کند این است که دوستی‌ای شکل می‌گیرد میانِ دو انسان و سپس به خاطرِ سلطه‌یِ ایدئولوژی‌ای، انسانی با تعبیرهایِ دیگری شناسایی و تعریف می‌شود، و این سرآغازِ مسیرِ جدایی است. اولمن با ظرافت به ما نشان می‌دهد که چگونه و طیِ چه مراحلی، انسان می‌تواند از دایره‌یِ انسانیت خارج شود، و این سرآغازِ فاجعه است، در هر زمانی و در هر مکانی.

خط‌کشی میانِ انسان‌ها

هر اندیشه، باور، مکتب، ایدئولوژی و... که میانِ انسان‌ها خط‌کشی کند و مرز ایجاد نماید، و بر اساسِ نژاد، دین، فرهنگ، قومیت و... به خوشیفتگی و تکبرِ گروهی و ملی دامن بزند و به درجه‌بندیِ شهروندان بپردازد، فقط و فقط، زمینه‌یِ کینه و نفرت و ستیز را ایجاد و تقویت می‌کند. جداسازیِ انسان‌ها و خط‌کشی میانِ آنها، به هر نام و بهانه‌ای، اقدامی غیراخلاقی و نادرست است، و پیامدهایِ ناگواری نیز در پی دارد.

مرزبندی‌هایِ ویران‌گر

در پایان جا دارد به سخنانِ عاقلانه و عاشقانه‌یِ گاندی در کتاب "مهاتما گاندی و مارتین‌لوتر کینگ: قدرت مبارزه عاری از خشونت" اثر مری کینگ (ترجمه‌یِ شهرام نقش‌تبریزی) بیندیشیم که می‌گوید:«عشق، حد و مرز نمی‌شناسد. ناسیونالیسم من شامل عشق به همه ملت‌های دنیا، صرف‌نظر از مذهب و آیین آنهاست... خودشیفتگی، موجب غفلت از دیگران می‌شود. انسجام موجود در یک ملت، به دلیل وجود توجه و ملاحظه فراوان افراد آن ملت نسبت به یکدیگر، حفظ می‌شود. روزی باید این قانون را که در ملت وجود دارد، به کل جهان گسترش دهیم... همه ما اعضای خانواده بزرگ بشریت هستیم. من هیچ‌گونه خط تمایزی را بین انسان‌ها نمی‌پذیرم. نمی‌توانم هیچ برتری و امتیازی برای هندی‌ها قائل شوم. همه ما دارای نیکی‌ها و پلیدی‌های یکسان و همانند هستیم... هیچ چیز به اندازه اندیشه ایجاد مرز و مانع و قائل‌شدن به ویژگی‌های منحصربه‌فرد برای یک ملت، با احساس و اندیشه من بیگانه نیست... نژادهای مختلف بشر به مانند شاخه‌های درخت‌اند. به محض اینکه به تبار و نسل مشترکی که همه ما از آن به وجود آمده‌ایم پی ببریم، وحدت اساسی را در خانواده بشریت درخواهیم یافت و از آن پس، جایی برای خصومت و رقابت‌های ناسالم باقی نمی‌ماند... ما خواهان آزادی کشور خود هستیم، ولی آزادی کشورمان را به بهای استثمار یا تحقیر دیگر کشورها نمی‌خواهیم. اگر آزادی هند به معنای اضمحلال انگلستان یا نابودی انگیس‌هاست، من آن را نمی‌خواهم.»