اقتصادنیوز: دولت برای حمایت از فرودستان، در اقتصاد دخالت میکند، بهصورت دستوری قیمتگذاری میکند، برای حفظ اشتغال، به کارخانههای زیانده وام میدهد و برای تقویت تولید داخل، واردات را محدود میکند. هدفها خیرخواهانهاند، اما نتیجه به زیان جامعه تمام میشود. چرا سیاستی که قرار است باری از دوش مردم بردارد، هزینه زندگی آنان را بیشتر میکند؟ هنری هازلیت 80 سال پیش در «اقتصاد در یک درس» سراغ همین پرسش رفت.
به گزارش اقتصادنیوز، محمد طاهری سردبیر هفته نامه تجارت فردا در شماره 654 نوشت:
در تابستان سال ۱۹۴۶، وقتی جهان سرگرم محاسبه خرابیهای جنگ و طراحی برنامههای بازسازی بود، «هنری هازلیت» کتابی منتشر کرد که از خوانندگانش میخواست پیش از شمردن ساختمانهای بازسازیشده، خانههای ویرانشده را به یاد بیاورند. در زمانهای که بازسازی میتوانست نشانه رونق تلقی شود، او پرسشی ساده مطرح کرد. اینکه اگر جنگ فرصت ثروتمندشدن میآفریند، چرا مردم برای بهبود زندگی، خانههایشان را آتش نمیزنند؟ «اقتصاد در یک درس» با همین شیوه استدلال روانه بازار نشر شد. کتابی کوتاه با عنوانی بلندپروازانه که میخواست نشان دهد بسیاری از پیشنهادهای اقتصادی، تنها تا زمانی جذابیت دارند که بخشی از پیامدهایشان دیده نشود. 80 سال پس از انتشار، این کتاب همچنان مورد توجه است و خوانده میشود، شاید چون طرح مسئلهای که ماموریت آن بود هنوز به تاریخ نپیوسته است. شیوه نگارش، سادگی و ارتباط آسان با مخاطب، موفقیت این کتاب 80ساله را توضیح میدهد. فصلها کوتاهاند، مثالها ملموساند و خواننده برای فهم آنها به ریاضیات نیاز ندارد. هازلیت عمداً از آمار پرهیز میکند تا اصولی را توضیح دهد که با تغییر ارقام قدیمی نمیشوند. این انتخاب به ماندگاری کتاب کمک کرده است. ناشر کتاب، فروش آن را بیش از یک میلیون نسخه اعلام میکند، اما دو ملاحظه در این زمینه وجود دارد. یکی اینکه بسیاری احتمال میدهند فروش کتاب بیشتر از این ارقام باشد و دیگر اینکه موفقیت آن به شمار فروش کتاب، محدود نیست. کتاب اقتصاد در یک درس از همان ابتدا به اثری شناختهشده در دفاع از بازار آزاد تبدیل شد؛ به گونهای که هم تحسین هایک و آین رند را برانگیخت و هم مخالفانش را به پاسخگویی واداشت. جان کویگین، اقتصاددان استرالیایی، در سال ۲۰۱۹ با انتشار «اقتصاد در دو درس» به هازلیت پاسخ داد. او معتقد است، هازلیت توانایی بازار در هماهنگکردن تصمیمهای اقتصادی را خوب توضیح میدهد، اما به محدودیتهای آن توجه کافی ندارد. هر دو کتاب را انتشارات دنیای اقتصاد منتشر کرده است؛ «اقتصاد در یک درس» با ترجمه محسن رنجبر و نیلوفر اورعی و «اقتصاد در دو درس» با ترجمه هانیهسادات جعفریه.
سلوک حرفهای هازلیت
هنری استوارت هازلیت، در ۲۸ نوامبر ۱۸۹۴ در فیلادلفیا به دنیا آمد. نوزاد بود که پدرش را از دست داد و بخشی از کودکیاش در مدرسهای گذشت که برای پسران بیسرپرست تاسیس شده بود. پس از ازدواج دوباره مادر، خانوادهاش به بروکلین رفت و اینجا بود که استعدادش در نوشتن آشکار شد، اما امکانات خانواده اجازه نداد مسیر معمول تحصیلات عالی را ادامه دهد. وارد سیتیکالج نیویورک شد، ولی پس از مرگ ناپدری، مسئولیت تامین معاش مادر او را از دانشگاه دور کرد. دانشگاه ناتمام ماند و ضرورت یافتن شغل، جای برنامهریزی برای تحصیل را گرفت. نخستین شغلهایش نه اعتبار داشتند و نه درآمدی دندانگیر عایدش کردند. جوان بود و کمتجربه. کار پیدا میکرد، اما زود اخراج میشد و دوباره سراغ آگهیهای استخدام میرفت. کارهای زیادی را تجربه کرد تا وقتی که متوجه شد تندنویسی و ماشیننویسی میتواند درآمد بیشتری برایش فراهم کند. این مهارتها را آموخت و سرانجام راهش به روزنامه معروف والاستریت ژورنال باز شد. ابتدا برای ثبت مطالبی که سردبیران میگفتند و بعدها برای تایپ خبرهایی که گزارشگران، تلفنی میخواندند. تصورش را بکنید، او حروفچین تازهکاری در معروفترین روزنامه بازار سهام دنیا بود و خبرنگاران از نقاط مختلف تماس میگرفتند و خبرهای اقتصادی و مالی را اول از همه برای او میخواندند. او مدتها حروفچین والاستریت ژورنال بود و اقتصاد را هم در حروفچینی خبرهای بازارهای مالی و ترازنامه شرکتها شناخت. آموزش او همزمان دو مسیر داشت؛ یکی یاد گرفتن اینکه اقتصاد چگونه کار میکند و دیگر اینکه چگونه میتوان و باید درباره اقتصاد و پدیدههای اقتصادی نوشت. این دو مسیر تا پایان زندگی او از یکدیگر جدا نشدند. هازلیت کمبود آموزش رسمی را با مطالعه جبران میکرد. علاقهاش از ادبیات و فلسفه تا روانشناسی و اقتصاد گسترده بود. هربرت اسپنسر و ویلیام جیمز در جوانی بر او اثر گذاشتند و مطالعه فیلیپ ویکستید به فهمش از انتخاب، ارزش و مبادله جهت داد. اسپنسر توجه او را به آزادی فردی و حدود قدرت دولت جلب کرد. جیمز به علاقهاش به فلسفه و روانشناسی دامن زد و ویکستید دریچهای تازه به فهم انتخاب و مبادله پیش رویش گشود.

در میان انبوه کتابهای اقتصادی، تنها تعداد محدودی توانستهاند از مرز دانشگاهها عبور کنند و بر درک عمومی از اقتصاد، سیاست و سازوکار بازار اثر بگذارند. «اقتصاد در یک درس» نوشته هنری هازلیت، یکی از همین کتابهاست. اثری که نخستین بار در سال ۱۹۴۶ منتشر شد و با گذشت دههها همچنان یکی از شناختهشدهترین کتابهای مقدماتی اقتصاد بهشمار میرود.
نخستین کتابش، «اندیشیدن بهمثابه علم»، در سال ۱۹۱۵ منتشر شد. زمانی که فقط 20 سال داشت. موضوع این کتاب، پیش از آنکه اقتصاد باشد، انضباط ذهن بود. پرسشی که انگیزه نگارش کتاب شد، این بود که چگونه باید مسئله را صورتبندی کرد و از فکر کردن نتیجه گرفت؟ هازلیت از آغاز سلوک فکریاش به آموزش شیوه استدلال علاقه داشت و بعدها اقتصاد به مهمترین عرصه کاربرد این علاقه تبدیل شد. پیش از آنکه نامش با دفاع از بازار آزاد گره بخورد، منتقد ادبی شناختهشدهای بود. در نیویورکسان و سپس «نیشن» درباره کتاب و اندیشه مینوشت و مدتی سردبیری «امریکن مرکوری» را بر عهده داشت. «کالبدشناسی نقد» که در سال ۱۹۳۳ منتشر شد، یادگار همین بخش از سلوک فکری اوست. پرداختن به ادبیات برایش فعالیتی حاشیهای نبود و حساسیت بهمعنای واژهها، انسجام استدلال و کیفیت نوشتههایش را تقویت میکرد. بعدها وقتی درباره تورم، دستمزد یا تعرفه مینوشت، همین حساسیت را بهکار میگرفت. میدانست یک تعبیر دلپذیر چگونه میتواند معنی را به بهترین شکل انتقال دهد یا انتخاب یک تیتر مناسب، چگونه میتواند افراد را به مطالعه گزارشی ترغیب کند. رکود بزرگ، اختلافهای اقتصادی او را با بخش مهمی از محیط روشنفکری آمریکا آشکار کرد. در دورهای که بسیاری، بحران را نشانه شکست سرمایهداری میدانستند و برنامههای نیو دیل روزولت را راه نجات میدیدند، هازلیت نسبت به گسترش نقش دولت بدبین بود. این اختلاف بر روابط حرفهایاش نیز اثر گذاشت. از سال ۱۹۳۴ تا ۱۹۴۶ در نیویورکتایمز سرمقاله نوشت و سپس به نیوزویک رفت و برای دو دهه ستوننویس این روزنامه شد. مخالفتش با مناسبات برتونوودز نیز بخشی از مناقشه بزرگتر او درباره آینده نظم پولی بود. او باید نشان میداد تصمیمی که امروز با وعده ثبات گرفته میشود، فردا چه تعهدها و انگیزههایی میآفریند. آشنایی با لودویگ فون میزس و دفاع از آثار فریدریش فون هایک، جایگاه او را در جمع متفکران آزادیخواه تثبیت کرد. هازلیت پیش از دیدار میزس، افکار و نوشتههایش را میشناخت و پس از مهاجرت این اقتصاددان به آمریکا، رابطهای نزدیک میان آن دو شکل گرفت. هازلیت رسالت خود را در ساختن پلی میان بحثهای نظری و افکار عمومی تعریف کرده بود و تلاش میکرد نظریههای پیچیده اقتصادی را به زبان ساده و قابل فهم ترجمه کند. این پیوند میان نظریه و زندگی، در همه آثار او دیده میشود. در رمان «ایده بزرگ» که بعدها با نام «زمان به عقب بازمیگردد» انتشار یافت، سازوکار بازار را به موضوع داستان تبدیل کرد. رمان، امکان توضیح مسئلهای را فراهم میکرد که در نوشتههای سخت و مغلق اقتصادی نمیشد توضیح داد. بهطور مشخص، هازلیت میخواست نشان دهد بازار پاسخی به مسئله هماهنگی انسانهایی است که نیازها، مهارتها و اطلاعات متفاوت دارند. انتخاب قالب داستان نیز ادامه همان کوشش و برای رساندن ایده اقتصادی به مخاطبی فراتر از حلقه متخصصان بود.

در «شکست اقتصاد جدید»، منتشرشده در سال ۱۹۵۹، لحن آموزشی جای بیشتری به جدال نظری داد. این کتاب نقدی تفصیلی بر «نظریه عمومی» کینز بود و نشان میداد اختلاف اقتصاددانان با سیاستهای مداخلهگرانه، به توصیههای اجرایی محدود نمیشود. او درباره رابطه پسانداز و سرمایهگذاری، دستمزد و اشتغال و نقش تقاضا، با دستگاه فکری کینزی اختلاف داشت. یک سال بعد نیز مجموعهای از نقدهای اقتصاد کینزی را گرد آورد. دفاعش از بازار، پشتوانهای اخلاقی نیز داشت. در «بنیادهای اخلاق» میکوشید قواعد رفتار را با امکان همکاری اجتماعی و رفاه بلندمدت پیوند دهد. انسانها هدفهای یکسانی ندارند، اما میتوانند از راه قواعد قابل اعتماد، به تحقق هدفهای یکدیگر کمک کنند. در این نگاه، مالکیت، قرارداد و وفای به عهد قواعدی برای افزایش تولید نیستند، اما شرایطی فراهم میکنند که افراد بتوانند آینده را پیشبینی و با یکدیگر همکاری کنند. او همچنین معتقد بود که نمیتوان اعتبار یک قاعده را فقط با منفعت فوری نقضکردنش سنجید، چرا که جامعه به انتظارهای باثبات نیاز دارد و این ثبات، خود نتیجهای ارزشمند است. در این سلوک فکری، توجه به فقر و تورم، ادامه طبیعی اندیشهاش بود. «غلبه بر فقر» و «بحران تورم و چگونگی حل آن» به دو مسئلهای میپرداختند که وعدههای سیاسی فراوانی پیرامونشان شکل میگیرد. پرسش هازلیت این بود که کدام ترتیبات سیاستی، ظرفیت تولید و درآمد واقعی را افزایش میدهند و کدام سیاستها تنها نشانههای ظاهری رفاه را جابهجا میکنند. هازلیت در نهادهای مروج آزادی اقتصادی نیز فعال بود و نوشتههایش در «فریمن» انتشار مییافت. برای او، آموزش عمومی اقتصاد فعالیتی مستمر بود. هر نسل دوباره با گزارههایی روبهرو میشد که نام تازه داشتند، اما به مسئله قدیمی علم اقتصاد، یعنی منابع محدود و خواستههای نامحدود بازمیگشتند. هازلیت در سال ۱۹۹۳، در ۹۸سالگی، درگذشت. پس از عمری طولانی که بخش قابل توجهی از آن به روشنگری و نوشتن گذشته بود. با وجود تنوع آثار، نام او بیش از همه با کتابی باقی ماند که در اواسط عمرش منتشر کرد. کتابی که مهارتهای اصلی او را یکجا جمع کرده بود. ذهنی علاقهمند به استدلال، نثری پرورشیافته در روزنامهنگاری و باوری راسخ به اینکه سیاست اقتصادی را باید با پیامدهایش سنجید. «اقتصاد در یک درس» عصاره این زندگی فکری شد. اثری که هنوز هم تازه است و هنوز هم باید مطالعهاش کرد.
کتاب 80 ساله
«اقتصاد در یک درس» در جولای سال ۱۹۴۶ از سوی «انتشارات هارپر و برادران» منتشر شد و در مدت زمانی کوتاه مورد توجه قرار گرفت. استقبال اولیه، نشانه توانایی کتاب در یافتن مخاطب عمومی بود. جهان پس از جنگ با پرسشهای دشواری درباره بازگشت سربازان، اشتغال، کنترل قیمت و آینده تولید روبهرو بود. هازلیت وارد همین بحث شد، اما بهجای تدوین برنامهای جامع، ابزاری برای داوری پیشنهاد کرد. کتاب مدعی بود که یک خطای مشترک، پشت بسیاری از داوریهای نادرست اقتصادی پنهان شده است. آن خطا، محدود کردن میدان دید بود. سیاستی ممکن است برای گروهی سودمند باشد و هزینهاش را بر دیگران تحمیل کند یا امروز آسودگی بیاورد و فردا مسئلهای بزرگتر بسازد. هازلیت از خواننده کتاب خود خواست دو حرکت ذهنی انجام دهد؛ از اکنون به آینده برود و از گروه حاضر در صحنه، به کسانی فکر کند که دیده نمیشوند. درست مثل فیلمهای سینمایی که از تکنیک فلش فوروارد برای سفر به آینده استفاده میکنند. بحث او درباره خیلی از سیاستها از همین نقطه آغاز میشود و پرسش مهمی که در جریان سفر به آینده مطرح میکند این است که آیا تمام هزینهها محاسبه شدهاند؟ آیا منفعت ادعایی، افزایش ثروت است یا انتقال آن؟ آیا نتیجه مشاهدهشده را با وضعیتی مقایسه کردهایم که در نبود سیاست میتوانست پدید آید؟
هازلیت در مقدمه کتاب، دین خود را به رساله «آنچه دیده میشود و آنچه دیده نمیشود» فردریک باستیا ادا میکند و کتابش را بسط و روزآمدسازی آن رویکرد میداند. از ویکستید و میزس نیز نام میبرد. به این ترتیب با کتابی مواجهیم که هدف اصلیاش کشف نظریهای جدید نیست، بلکه میخواهد دانش موجود را به شیوهای موثر، آموزش و انتقال دهد. هازلیت بحث را از تعریفهای رسمی آغاز نمیکند، موقعیتی میسازد، قضاوت اولیه خواننده را به بازی میگیرد و سپس شخصیت یا متغیری غایب را وارد صحنه میکند. مشهورترین صحنه، شکستن شیشه نانوایی است. جوانی آجر پرتاب میکند، شیشه میشکند و تماشاگران پس از ابراز تاسف، جنبه مثبت حادثه را کشف میکنند و میگویند، این کار نهتنها به سود شیشهبر، که به سود کل اقتصاد است. چرا که درآمد او نیز خرج میشود و به کسبوکار دیگران رونق میدهد. هازلیت این داستان را تکمیل میکند، اما نخست میپذیرد که شیشهبر واقعاً منفعت میبرد، سپس خیاطی را به این داستان وارد میکند که هیچکس او را ندیده است. نانوا قرار بود با پول تعمیر، لباس تازهای بخرد. اکنون خرید لباس منتفی شده و نانوا بهجای داشتن شیشه سالم و لباس تازه، فقط شیشه سالم دارد. هازلیت هم مثل فردریک باستیا میخواهد بگوید چرا تخریب و پولی که صرف جبران خسارت ناشی از تخریب میشود درواقع سود خالصی برای جامعه به همراه ندارد. هازلیت این مثال را برای سالهای پس از جنگ جهانی دوم و در پاسخ به آنها که ویرانیهای جنگ را زمینهساز رونق اقتصادی میدانستند، مطرح کرد و توضیح داد که تلاش برای بازسازی و ترمیم خرابیها، موتور محرک رشد در کشورهای جنگزده میشود، اما نمیتوان جنگ را دلیلی بر سودمندی تخریب دانست، همانطور که هیچکس خانهاش را آتش نمیزند تا پس از بازسازی آن، ثروتمندتر شود. هازلیت توضیح میدهد که بازسازی شهرهای جنگزده ممکن است رشد سریعی بهدنبال داشته باشد، ولی این رشد، ویرانی را به سرمایهگذاری سودآور تبدیل نمیکند. کشوری که برای بازگرداندن خانهها و کارخانههای پیشین تلاش میکند، منابعی مصرف میکند که پیش از این باید صرف توسعه میشد، نه صرف بازسازی خرابیها. قوت و قدرت مثال شیشه شکسته باستیا، در آشکار کردن هزینه-فرصت است، اما درباره رکود، منابع از دسترفته و چگونگی تامین مالی مخارج، پرسشهای دیگری وجود دارد که کتاب اقتصاد در یک درس، بهخوبی و به تفصیل شرح میدهد.

برای مثال، فصل مخارج عمومی، مثال دیگری از همین روش است. دولت قرار است پلی بسازد. بنابراین مشاغل تازه میآفریند، مصالح زیادی مصرف میکند و سازه جدیدی به شهر اضافه میشود. هازلیت میپرسد، منابع پروژه از کجا آمده و اگر در جای دیگری برای پروژه دیگری مصرف میشد، چه ارزشی ایجاد میکرد؟ نکتهای که در ارزیابیهای سیاسی یا شتابزده حذف میشود، پذیرش صریح ضرورت برخی مخارج دولت است. او وجود جاده، پل، پلیس، آتشنشانی و دیگر خدمات عمومی ضروری را انکار نمیکند. موضوع انتقادش، منطق دفاع از پروژه برای ایجاد اشتغال است. از نظر او، پل باید با خدمتی که ارائه میدهد توجیه شود. اگر گره حملونقل را میگشاید و منفعتش از هزینه منابع بیشتر است، استدلالی برای ساختنش وجود دارد و صرف اشتغالزایی، کافی نیست. اینجا میتوان یکی از پیامهای مهم کتاب، یعنی تغییر زبان ارزیابی سیاست را هم دریافت. افتتاح کارخانه، ساخت مسکن یا ایجاد هزاران شغل، بهتنهایی نشانه موفقیت یک دولت نیست. باید پرسید منابع این طرحها از کجا آمده، چه هزینهای بر دیگران تحمیل شده و در غیاب آنها چه فرصتهایی میتوانست شکل گیرد. هازلیت از خواننده میخواهد در کنار دستاوردهای آشکار، فرصتهای ازدسترفته را نیز ببیند. کارخانهای که با حمایت دولت پابرجا مانده، ممکن است منابعی را مصرف کند که در فعالیتی دیگر، تولید و اشتغال بیشتری به وجود آورد. در این نگاه، موفقیت سیاست با افزایش پایدار رفاه عمومی سنجیده میشود و ارزیابی آن مستلزم دیدن پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدت برای همه گروههای جامعه است.
هازلیت در بحث وامهای دولتی و تضمینشده هم این پرسش را مطرح میکند که آیا هر وامی که با نام «حمایت از تولید» پرداخت میشود، واقعاً تولید را افزایش میدهد؟ فرض کنید دولت به کارخانهای کمبازده وام ارزان بدهد تا به فعالیت ادامه دهد. این کارخانه با پول وام، ماشینآلات و مواد اولیه میخرد اما همین منابع میتوانست در اختیار بنگاهی کارآمدتر قرار گیرد که محصول بیشتری تولید کند. بنابراین، حفظ یک کارخانه لزوماً بهمعنای افزایش تولید کل اقتصاد نیست. باید دید حمایت از آن، چه فرصتهایی را از دیگران گرفته است. همچنین اگر وامهای ارزان اعطایی، بازپرداخت نشود، زیان به منابع عمومی منتقل میشود. از نگاه هازلیت، برای ارزیابی چنین حمایتی باید هم منفعت وامگیرنده را دید و هم هزینهای را که دیگران میپردازند.

کتاب «اقتصاد در دو درس» نوشته جان کوئیگین، پاسخی انتقادی به ایدههای مطرحشده در کتاب هازلیت است. کوئیگین با نگاهی متفاوت، استدلال میکند که مفهوم بازار آزاد بهعنوان سیستمی خودتنظیم و بینیاز از دولت، سادهسازی بیش از حد واقعیت است.
هازلیت در فصل ماشینآلات با ترسی روبهرو میشود که امروز نیز آشناست. اگر فناوری کار انسان را انجام دهد، شغلها چه میشوند؟ پاسخ او بر زنجیره پیامدها تکیه دارد. ماشین میتواند هزینه تولید را کاهش دهد، قیمت را پایین بیاورد و قدرت خرید مصرفکننده را آزاد کند. پولی که پیشتر برای همان کالا خرج میشد، اکنون امکان خرید محصولی دیگر را فراهم میکند. تولید ماشین و توسعه فعالیتهای تازه نیز تقاضای کار ایجاد میکند. بنابراین از حذف یک شغل نمیتوان بیدرنگ به کاهش دائمی کل اشتغال رسید. اقتصاد مجموعهای با مقدار ثابت کار نیست که هر افزایش بهرهوری، سهم انسان را برای همیشه از آن کم کند. اما این فصل فقط روایت خوشبینانه پیشرفت نیست. هازلیت میپذیرد کارگری که مهارتش بیاستفاده شده، ممکن است با خسارتی جدی روبهرو شود. سالهایی که صرف آموختن حرفه کرده، بهسادگی بازنمیگردند و شغل جایگزین الزاماً فوری یا همدرآمد نیست. او حتی احتمال حمایت بیکاری، کمک رفاهی یا آموزش با هزینه دولت را مطرح میکند، هرچند انتخاب میان آنها را خارج از بحث آن فصل میگذارد. این بخش برای فهم منصفانه اندیشهاش اساسی است. به این ترتیب پیام کتاب، ندیدن قربانیان تغییر نیست، اعتراض به سیاستی است که برای حفظ شکل موجود اشتغال، راه افزایش بهرهوری را ببندد. از دل همین تفکیک میتوان این پرسش را مطرح کرد که چگونه باید به انسان آسیبدیده کمک کرد، بیآنکه جامعه از منفعت پیشرفت محروم شود؟
در بحث ماشینآلات، تمایزی بنیادین میان اشتغال و هدف اشتغال وجود دارد. جامعه به این دلیل کار میکند چون کار وسیله تولید کالا، خدمت و زندگی بهتر است. اگر کاری را بتوان با منابع کمتر انجام داد، آزاد شدن زمان و توان انسان بالقوه یک دستاورد است. هازلیت با طرحهای تقسیم مصنوعی کار و حفظ روشهای کمبازده مخالفت میکند، چون آنها را تبدیل وسیله به هدف میداند. این استدلال به ارزیابی پروژهها نیز سرایت میکند. به این شکل که تعداد کارکنان، بدون توجه به محصول و بهرهوری، معیار کافی موفقیت نیست. گاهی یک بنگاه میتواند افراد بسیاری را به کار گیرد و بااینحال ارزش اندکی ایجاد کند. هازلیت در بحث تجارت خارجی توضیح میدهد که تعرفه واردات ممکن است به یک کارخانه داخلی کمک کند، اما هزینه آن را دیگران میپردازند. فرض کنید دولت برای حمایت از تولیدکنندگان خودرو، بر خودرو وارداتی تعرفه وضع کند. با گران شدن خودرو خارجی، تولیدکننده داخلی میتواند خودرو بیشتری بفروشد یا قیمت خود را افزایش دهد. در مقابل، خانوادهها ناچارند پول بیشتری برای خرید آن بپردازند و پول کمتری برای خرید دیگر کالاها خواهند داشت. در نتیجه، فروش و فرصتهای شغلی در این فعالیتها ممکن است کاهش یابد. از نگاه هازلیت، نمیتوان فقط شغلهای حفظشده در صنعت خودرو را شمرد و تعرفه را موفق دانست و باید کاهش قدرت خرید مردم و اثر آن بر کسبوکارهای دیگر را نیز در نظر گرفت.

هازلیت در مقدمه «اقتصاد در یک درس»، مهمترین سرچشمه روش استدلال خود را رساله «آنچه دیده میشود و آنچه دیده نمیشود» فردریک باستیا معرفی میکند و کتابش را بسط و روزآمدسازی رویکرد او در بررسی پیامدهای آشکار و پنهان سیاستهای اقتصادی میداند.
.کتاب در نقد حمایتگرایی نیز، منافع تولیدکننده را با منافع عمومی یکسان نمیگیرد. دقت به این نکته برای شناخت سلوک هازلیت اهمیت زیادی دارد. دفاع از بازار بهمعنای پذیرفتن هر مطالبه صاحبان کسبوکار نیست. بنگاهی که خواهان حذف رقیب، محدودیت ورود یا تضمین قیمت است، میتواند هدف نقدهای تند او باشد. هازلیت توضیح میدهد که رقابت به تولیدکننده فشار میآورد و همین فشار بخشی از سازوکار خدمت به مصرفکننده است. در چنین نگاهی، آزادی اقتصادی با مصونیت بنگاه از شکست تفاوت دارد. حمایت همیشگی ممکن است منابع را در فعالیتی کمبازده نگه دارد و هزینه آن را به دیگران منتقل کند. پرسش نهایی این است که سیاست حمایتی، ظرفیت رقابت میسازد یا نیاز به حمایت را دائمی میکند.
هازلیت همچنین توضیح میدهد که توانایی ساخت یک کالا، بهتنهایی دلیل کافی برای تولید آن نیست. مثلاً مهندسان میتوانند تعداد بیشتری خودرو بسازند، اما این کار به فولاد، انرژی و نیروی کاری نیاز دارد که میتوان از آنها برای ساخت مسکن، قطار یا ماشینآلات کشاورزی نیز استفاده کرد. بنابراین باید تصمیم گرفت این منابع محدود کجا بهکار گرفته شوند. از نگاه او، قیمت و سود به این تصمیم کمک میکنند. به این معنی که اگر مردم حاضر باشند برای محصول مبلغی بپردازند که هزینه تولیدش را پوشش دهد و سودی باقی بگذارد، تولیدکننده انگیزه پیدا میکند آن را بیشتر تولید کند. اگر فروش محصول حتی هزینههایش را جبران نکند، ادامه تولید میتواند بهمعنای مصرف منابعی باشد که در فعالیتی دیگر فایده بیشتری دارند. به همین دلیل، هازلیت سود را راهنمایی برای تصمیمگیری درباره نوع و مقدار تولید میداند. نقد قیمتگذاری دستوری هم از همینجا آغاز میشود. اگر قیمت پایین نگه داشته شود، اما هزینه و کمیابی تغییر نکنند، فشار اقتصادی ناپدید نمیشود. ممکن است به کمبود، افت کیفیت، صف یا امتیاز دسترسی تبدیل شود. هازلیت میکوشد نشان دهد ارزانبودن روی برچسب، با امکان واقعی خرید یکسان نیست. قیمت کنترلشده میتواند به نفع کسی باشد که کالا را بهدست میآورد و به زیان کسی که پشت صف میماند. همچنین باید واکنش عرضهکننده را دید. اینجا نیز اثر سیاست میان زمانها و گروهها توزیع میشود و منفعت امروز ممکن است هزینهای برای خریدار فردا بسازد.
در بحث دستمزد، هازلیت استدلال میکند که افزایش قانونی دریافتی، خودبهخود بهرهوری را افزایش نمیدهد. اگر استخدام فرد با مزد تعیینشده برای کارفرما توجیه نداشته باشد، احتمال حذف فرصت کار وجود دارد. او افزایش پایدار دستمزد واقعی را با سرمایهگذاری، ابزار بهتر، آموزش و مدیریت کارآمد پیوند میدهد. این استدلال بخشی مهم از نگاه او به رفاه کارگر است. درآمد بالاتر باید پشتوانه تولیدی داشته باشد. بااینحال، نتیجهگیری سیاستی کتاب به فرضهایش درباره رقابت و امکان جابهجایی نیروی کار وابسته است. اگر کارگر گزینههای اندک داشته باشد، باید قدرت کارفرما را نیز بررسی کرد.

کتاب اقتصاد در یک درس از همان ابتدا به اثری شناختهشده در دفاع از بازار آزاد تبدیل شد، بهگونهای که هم تحسین هایک و آین رند را برانگیخت و هم مخالفانش را به پاسخگویی واداشت.
تورم در کتاب «اقتصاد در یک درس» و در ذهن نویسندهاش، راهی برای جداکردن پول از ثروت است. هازلیت توضیح میدهد که بیشتر شدن حجم پول، لزوماً بهمعنای ثروتمندتر شدن نیست. اگر درآمد فردی دو برابر شود، اما قیمت کالاها نیز دو برابر شده باشد، او نمیتواند بیشتر از گذشته خرید کند. هازلیت همچنین تاکید میکند که تورم بر همه مردم یکسان اثر نمیگذارد. وقتی پول تازه چاپشده وارد اقتصاد میشود، عدهای زودتر به آن دسترسی پیدا میکنند و میتوانند پیش از افزایش کامل قیمتها خرید کنند. اما حقوقبگیر یا بازنشستهای که درآمدش با تاخیر افزایش مییابد، ناچار است کالاهای گرانتر را با درآمد قبلی بخرد. بنابراین، تورم علاوه بر کاهش ارزش پول، قدرت خرید را میان گروههای مختلف جابهجا میکند. برخی از آن سود میبرند و بسیاری هزینهاش را میپردازند. هازلیت در مقوله پسانداز نیز این تصور را نقد میکند که ولخرجی کمک به اقتصاد است اما کسی که پولش را پسانداز میکند، به اقتصاد کمک نمیکند. او توضیح میدهد که وقتی فردی در رستوران غذا میخورد یا لباس میخرد، درآمدی که برای دیگران ایجاد میکند آشکار است. اما پسانداز هم میتواند به تولید و اشتغال کمک کند. مثلاً بانک سپرده او را به کارخانهای وام میدهد تا ماشینآلات بخرد و تولیدش را افزایش دهد. در این حالت، پول بهجای خرید کالای مصرفی، صرف سرمایهگذاری شده است. البته این نتیجه به نحوه استفاده از پسانداز بستگی دارد. اگر بانک منابع را به فعالیتهای کمبازده وام دهد یا بنگاهها به دلیل نااطمینانی سرمایهگذاری نکنند، افزایش پسانداز الزاماً تولید را بیشتر نمیکند. اختلاف هازلیت با منتقدانش نیز به همینجا میرسد. به اینکه پسانداز در چه شرایطی و با چه سازوکاری به سرمایهگذاری مولد تبدیل میشود؟ درواقع، یکی از کانونهای اختلاف بر سر کتاب، همین گذار از منطق انتخاب فردی به عملکرد کل اقتصاد است. این ایده در طول سالهای گذشته، مخالفانی هم داشته که معتقدند قیمتها همیشه همه هزینههای یک فعالیت را نشان نمیدهند. مثلاً قیمت محصول یک کارخانه ممکن است هزینه آلودگیهایی را که به مردم تحمیل میکند، در بر نگیرد. همچنین برخی معتقدند در دوره رکود، ممکن است عرضه و تقاضا بهدرستی با هم تطبیق پیدا نکنند و قیمتها نیز همه هزینههای فرصت را بازتاب ندهند. پس کنار هم گذاشتن تصمیمهای معقول فردی، همیشه نتیجهای مطلوب برای کل جامعه نمیسازد.
کتاب وجهی آشکارا سیاسی و اقتصاد سیاسی نیز دارد. هازلیت از همان آغاز، خطای اقتصادی را فقط محصول ناآگاهی افراد یا حکمرانان نمیداند. گروه ذینفع میتواند استدلالی بسازد که منفعت خاص خود را منفعت عمومی جلوه دهد. به این ترتیب هزینه کوچک و پراکنده برای افراد بسیار، در برابر منفعت بزرگ و متمرکز برای گروهی محدود قرار میگیرد که این گروه انگیزه بیشتری برای سازماندهی و دفاع از آن سیاست دارد. این توضیح، ماندگاری خطاهای بیشمار سیاستگذاری را قابل فهم میکند. بنابراین اگر سیاستی ناکارآمد ادامه یافته، الزاماً به این معنا نیست که هیچکس زیانش را نفهمیده است. ممکن است برای کسانی که قدرت اثرگذاری بیشتری دارند، همچنان سودمند باشد. بااینحال، دستور کلی «منافع همه گروهها را ببینید» مسئله عدالت را بهتنهایی حل نمیکند. اگر منفعتی گسترده ایجاد شود و گروهی محدود خسارت سنگین ببینند، باید درباره جبران، حقوق و مسئولیت اجتماعی تصمیم گرفت. جمعزدن منافع و هزینهها جای همه داوریهای اخلاقی را نمیگیرد. با این توضیحات، «اقتصاد در یک درس» راهنمای جامعی برای طراحی نهادهای اجتماعی نیست و بیشتر میخواهد مانع شود که سیاستگذار، با نیت حمایت، سازوکاری بسازد که هزینه آن از چشم عموم دور بماند.
درسهای هازلیت برای ما
برای ما که در ایران زندگی میکنیم، بسیاری از توصیفها و مثالهای کتاب آشناست. کارخانهای که با وام ارزان دولتی و تعرفه بالا سرپا مانده، کالایی که مشمول قیمتگذاری شده و قیمت رسمیاش پایین است، اما بهآسانی پیدا نمیشود و حقوقی که افزایش مییابد، اما قدرت خرید کمتری دارد. هازلیت کمک میکند درباره این تجربهها از سیاستمداران، پرسشهای دقیقتری بپرسیم. حمایت از یک کارخانه چقدر برای مصرفکنندگان هزینه دارد؟ قیمتگذاری چه اثری بر تولید و دسترسی مردم به کالا میگذارد؟ افزایش حقوق تا چه اندازه گرانی را جبران میکند؟ پاسخ این پرسشها به شناخت شرایط اقتصاد ایران نیاز دارد. کاربرد کتاب در سیاستگذاری، آموختن شیوه بررسی تصمیمهاست. منابع از کجا تامین میشوند، چه کسانی سود میبرند، چه کسانی هزینه میدهند و چه فرصتهایی از دست میروند؟ برای پاسخ، باید محدودیتهای رقابت، عیار نهادها و امکان اجرای سیاست را نیز در نظر گرفت. دولتها در ایران با هدف حمایت از فرودستان یارانه میپردازند و قیمتها را محدود میکنند، برای حفظ اشتغال به بنگاههای زیانده منابع میدهند و برای تقویت تولید داخلی، واردات را دشوار میکنند. باید پرسید آیا این سیاستها به هدفی که مورد نظر سیاستگذاران است نزدیک میشود یا فقط گروه کوچکی از هر کدام از این سیاستها منتفع میشوند. از سوی دیگر ماندگارترین میراث هازلیت، توجهدادن به افراد و گروههایی است که معمولاً در سیاستگذاریها دیده نمیشوند. خریداری که گرانتر میخرد، کارگری که فرصت شغلی پیدا نمیکند، مستاجری که خانهای نمییابد و شهروندی که هزینه وعدههای سیاستمدار را میپردازد. بنابراین ماموریت اصلی کتاب زمانی کامل میشود که هیچیک از این افراد از نظر دور نمانند. شیشه نانوایی سرانجام عوض میشود و تماشاگران پراکنده میشوند اما پرسش کلیدی هازلیت همچنان باقی است. خیاطی که سفارش دوخت لباس را از دست داد، کجای حساب ما قرار دارد؟

