در دهه‌ شصت، ایران تنها دو شبکه تلویزیونی داشت. برای نسلی که امکان سفر چندانی نداشت، که دسترسی‌اش به کتاب و نشریه و منابع گوناگون محدود بود، تلویزیون گاهی تنها وسیله دیدن جهان‌هایی بود که در غیر این صورت شاید هرگز تجربه‌شان نمی‌کرد.

عصر ایران ؛ دکتر فردین علیخواه*

هرچند می‌گویند این روزها کسی متن‌های طولانی نمی‌خواند، بازخوردهایی که از عصر ایران و اطرافیانم دریافت می‌کنم، نشان می‌دهد که خوشبختانه مجموعه «خانه و چیزهایش» به‌تدریج مخاطبان و خوانندگان خودش را پیدا می‌کند. سپاسگزارم که می‌خوانید.

***

آدم هرچه سنش بیشتر می‌شود، بیشتر به یاد کودکی‌اش می‌افتد؛ انگار با گذشت سال‌ها، دقایقی از آن روزها که مدت‌ها گوشه‌ای از ذهن پنهان مانده بودند، دوباره جان می‌گیرند. من هم وقتی داشتم درباره هرکدام از وسایل خانه می‌نوشتم، بی‌آنکه از قبل تصمیم خاصی گرفته باشم، ذهنم مدام به کودکی پرواز می‌کرد؛ به خانه، به وسایلش و به خاطراتی که با هرکدامشان گره خورده بود. درباره تلویزیون هم همین اتفاق افتاد.

چند سالی پیش از آن‌که خانواده ما صاحب تلویزیون شود، تلویزیون‌ها شکل دیگری داشتند. به آن‌ها «تلویزیون مبله» می‌گفتند؛ یا اگر بخواهیم کمی فنی‌تر حرف بزنیم، تلویزیون‌های CTR: جعبه‌ای بزرگ و چوبی، با دری که باز و بسته می‌شد. تلویزیون دیگر فقط یک وسیله نبود؛ باید با مبل‌ها و پرده‌ها جور درمی‌آمد. این تلویزیون‌ها پرابهت بودند؛ آن‌قدر که انگار پیش از آن‌که اجازه حرف‌زدن در خانه را پیدا کنند، باید اول در دکور خانه حل می شدند.

اما این جعبه‌های بزرگ در سال های دهه شصت کم‌کم از رونق افتادند و تولیدشان رفته‌رفته جمع شد. به‌جایش تلویزیون‌های کوچک‌تر رواج یافت؛ شاید چون قیمت مناسب‌تری داشتند، و شاید هم چون صنعت ژاپن، که آن سال‌ها روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد، علاقه خاصی به تولید محصولات کوچک و جمع‌وجور پیدا کرده بود. شاید هم ماجرا دلایل فنی دیگری داشت که من از آن‌ها بی‌خبرم. هرچه بود، اغلب همین تلویزیون‌های کوچک بودند که راهشان را به خانه‌های بیشتری باز کردند، از جمله به خانه ما. بعدها هم با آمدن تلویزیون‌های صفحه‌تخت، مدل تلویزیون ها از آن جعبه بزرگ و جاگیر فاصله گرفت و کم‌کم خودش را با شکل و دکور خانه تطبیق داد (کونو و کوممتو، ۲۰0۴).

در خانه ما، یک تکه تلق رنگی روی صفحه همان تلویزیون کوچک چسبانده بودیم. بالای صفحه زرد، وسط سبز، پایین قرمز و آبی. تصویر همچنان سیاه‌وسفید بود، اما ما دلمان خوش بود که تلویزیونمان رنگی شده. شاید امروز این کار خنده‌دار به نظر برسد. اما به نظرم چیزی بیش از یک بازیگوشی کودکانه بود. ما داشتیم با کمترین امکانات، دنیایی را که در دسترسمان نبود، به خانه دعوت می‌کردیم. تلویزیون، حتی همان نسخه سیاه‌وسفیدِ رنگی‌شده با تلق، پنجره‌ای بود رو به جایی دورتر از اتاق نشیمن خانه ما.

تلویزیون رنگی قدیمی

آن زمان تلویزیون رنگی ارزش خاصی داشت و مانند این روزها فراگیر نبود. یادم هست روزی پدرم داشت لباس‌هایش را می‌پوشید تا به دیدن حاج‌حسین برود؛ یکی از هم‌ولایتی‌هایش که تازه از سفر حج برگشته بود. پدرم خواست که من هم همراهش بروم. برای اینکه اشتیاقم بیشتر شود، گفت شنیده است حاج‌حسین از مکه تلویزیون رنگی آورده.

این خاطره از آن جهت جالب است که در سال های دهه شصت، آوردن وسایل الکترونیکی و لوازم مدرن خانه از مکه توسط حجاج رواج زیادی داشت. در آن سال‌ها، وقتی کسی از سفر حج برمی‌گشت، اطرافیان از همدیگر می‌پرسیدند: «حاجی از مکه چی آورده؟» و منظورشان معمولاً سوغاتی‌های معمول نبود؛ می‌خواستند بدانند چه وسیله تازه‌ای برای خانه آورده است، از تلویزیون رنگی گرفته تا دیگر لوازم برقی و الکترونیکی که در ایران به‌سختی پیدا می‌شدند. به این ترتیب، بازگشت از حج علاوه بر معنای مذهبی‌اش، می‌توانست فرصتی برای آوردن چیزهایی باشد که در زندگی روزمره کمیاب و خواستنی بودند.

وقتی وارد اتاق بزرگ خانه حاج‌حسین شدیم، صحنه‌ای دیدم که هنوز در خاطرم مانده است. مهمانان طوری نشسته بودند که انگار پرانتزی تشکیل داده‌اند؛ در یک سوی این پرانتز حاج‌حسین نشسته بود و در سوی دیگر، تلویزیون رنگی. گویی این دو در دو سر مجلس قرار داشتند و نگاه حاضران میانشان رفت‌وآمد می‌کرد.

نکته جالب‌تر این بود که خود حاج‌حسین هم چشم از تلویزیون برنمی‌داشت و با توجهی که به آن نشان می‌داد، نگاه مهمانان را نیز به سویش می‌کشاند. تلویزیون فقط وسیله‌ای تازه در خانه او نبود؛ به چیزی تبدیل شده بود که مجلس را دور خودش شکل می‌داد و در کنار صاحب‌خانه، در مرکز توجه قرار می‌گرفت. دقّت کنید.

کالاهای مدرن فقط از راه استفاده‌شدن وارد زندگی مردم نمی‌شوند؛ از راه دیده‌شدن در خانه دیگران و تبدیل‌شدن به موضوع کنجکاوی جمعی نیز جای خود را در تخیل مردم باز می‌کنند. تلویزیون رنگی حاج‌حسین فقط یک دستگاه مدرن نبود؛ نشانه‌ای از رفاه، روزآمدی و دسترسی به کالایی کمیاب محسوب می شد.(چمبرز، 2011).

دوست دارم روزی درباره وسایلی پژوهش کنم که حجاج در آن سال‌ها از مکّه به ایران می‌آوردند؛ اینکه چه چیزهایی بودند، چگونه به خانه‌های ایرانی راه پیدا می‌کردند و چه نقشی در آشنایی مردم با شیوه‌های تازه زندگی داشتند.

آن زمان، این رفت‌وآمدها یکی از مسیرهایی بود که وسایل مدرن از طریق آن به جامعه ایران راه می‌یافتند. جالب است بدانید که مادربزرگ یکی از دوستانم از مکه موز آورده بود؛ میوه‌ای که در آن سال‌ها، کالایی تجملی به شمار می‌رفت. دوست دارم بدانم این کالاها، از میوه و خوراکی گرفته تا لوازم برقی و الکترونیکی، چگونه در ذهن مردم با سفر حج، دسترسی به جهان بیرون و تصور زندگی مدرن پیوند می‌خوردند.

توجه کنید که ورود تلویزیون به خانه‌ها همیشه به این شکل، و بدون ‌مقاومت نبود. یکی از آشنایانمان، پیش از انقلاب، نمایندگی محصولات خانگی «آزمایش» را در شهر کوچکی داشت. او یخچال می‌فروخت، اجاق می‌فروخت، لباسشویی می‌فروخت، اما تلویزیون نه.

کمپانی آزمایش هرچقدر اصرار کرد، او حاضر نشد آن را به مغازه‌اش راه بدهد؛ حتی وقتی مردم همان شهر کم‌کم رفتند و از جاهای دیگری تلویزیون خریدند. فرزندانش هم هرچه اصرار کردند، او قبول نکرد. انگار در نگاه او، این یکی با بقیه وسایل خانه فرق داشت؛ تلویزیون چیزی به خانه راه می‌داد که کنترلش دست خود آدم نبود.

مقاومت در برابر تلویزیون به ایران(حبیبی و همکاران، 1403) محدود نمی شد. در سایر کشورهای خاورمیانه نظیر عربستان سعودی نیز راه‌اندازی تلویزیون رسمی در سال ۱۹۶۵ با اعتراض‌هایی از سوی گروه‌های مذهبی روبه‌رو شد.

برای بخشی از مخالفان، تلویزیون صرفاً دستگاهی تازه برای سرگرمی نبود؛ بلکه نماد تغییری فرهنگی بود که می‌توانست مرزهای پذیرفته‌شده اخلاقی و دینی را جابه‌جا کند. این تقابل نشان می‌دهد که ورود تلویزیون به جامعه، پیش از آنکه به عادت روزمره تبدیل شود، می‌توانست موضوع مناقشه‌ بر سر شکل زندگی و حدود تغییرات فرهنگی باشد(ملور، 2009). البته با گذشت زمان، خانواده ها به تدریج دستگاه تلویزیون را به خانه راه دادند.

لین اسپیگل، در کتابی به نامِ جایی برای تلویزیون باز کنید: تلویزیون و آرمان خانواده در آمریکای پس از جنگ؛ بیان می کند که ورود تلویزیون به خانه فقط به معنای اضافه‌شدن یک وسیله جدید نبود. تلویزیون کم‌کم شکل خانه، چیدمان اتاق نشیمن و شیوه کنار هم نشستن اعضای خانواده را تغییر داد و حتی در ساختن تصویری تازه از «خانواده ایده‌آل» نقش داشت؛ خانواده‌ای که قرار بود شب‌ها دور تلویزیون جمع شوند و برنامه‌ای مشترک تماشا کنند.

به این ترتیب، تلویزیون نه‌فقط وارد خانه، که وارد تصور ما از خانه و خانواده هم شد (اسپیگل، ۱۹۹۲). نکته اخیر مهم است. سارا آرچر، نویسنده و پژوهشگر حوزه طراحی و فرهنگ مادی نیز در مقاله «چگونه تلویزیون خانه‌های ما را تغییر داد» نشان می‌دهد که تلویزیون فقط وارد خانه نشد، بلکه خانه به‌تدریج خودش را با حضور آن تغییر داد. تلویزیون جای مشخصی می‌خواست؛ جایی که دیده شود و همه بتوانند روبه‌رویش بنشینند.

همین موضوع آرام آرام جهت مبل‌ها، چیدمان اتاق نشیمن و حتی تعریف فضای خانوادگی را تغییر داد. از طرف دیگر، تلویزیون در ابتدا خودش را شبیه یکی از وسایل خانه درمی‌آورد و در قالب مبلمان ظاهر می‌شد، اما بعدها آن‌قدر جایگاهش در خانه تثبیت کرد که دیگر لازم نبود با دکور خانه پنهان یا هماهنگ شود؛ این بار خود خانه بود که حول تلویزیون شکل می‌گرفت (آرچر، ۲۰۱۹).

مبل‌ها رفته‌رفته رو به تلویزیون چیده شدند، نه رو به هم؛ بعضی خانواده‌ها حتی وقتی قاب عکسها را روی دیوار نصب می‌کردند، آن را طوری تنظیم می‌کردند که چهره داخل عکس رو به تلویزیون باشد، انگار علاوه بر مبل‌ها، عکس‌ها هم باید رو به تلویزیون می‌بودند. جالب است، در یکی از سریال‌های آمریکایی، شخصیت فیلم وقتی می‌شنود آشنایش تلویزیون ندارد، با تعجب می‌پرسد پس مبل‌ها رو به کجا هستند؟ (آنتونی، ۲۰۱۳).

تلویزیون در هر خانه‌ای معنای خودش را پیدا می‌کند، و این معنا کمتر ربطی به خود برنامه‌ها دارد و بیشتر به این مربوط است که یک خانواده چطور دورش می‌نشیند (الکساندر، ۱۹۹۷).

در این زمینه، حبیبی و همکاران در مقاله «خانگی‌شدن رسانه‌ها، رسانه‌ای‌شدن خانه‌ها» به همین وجه مادی و فضایی تلویزیون توجه می‌کنند: تلویزیون صرفاً ابزاری برای دریافت برنامه‌ها نیست، بلکه با حضورش بر چیدمان مبلمان، جایگاه اشیا، سازمان‌دهی اتاق‌ها و حتی رابطه میان فضاهای عمومی و خصوصی خانه اثر می‌گذارد.

تلویزیون بهترین شرایط تماشا را طلب می‌کند؛ هر فاصله‌ای برایش مناسب نیست، هر چیدمانی را نمی‌پذیرد و هر دیواری به یک اندازه به کارش نمی‌آید. از این منظر، بهتر است به‌جای اینکه بپرسیم تلویزیون را کجای خانه گذاشته‌ایم، بپرسیم حضور تلویزیون چه چیزهایی را در خانه جابه‌جا کرده است و خانه تا چه اندازه خودش را با آن تطبیق داده است (حبیبی و همکاران، ۱۴۰۲).

نکته جالب این است که تلویزیون وقتی وارد خانه شد، به‌تدریج گوشه‌ای از خانه را به صحنه‌ای برای نمایش خودش و چیزهای دیگر تبدیل کرد. میز تلویزیون در ظاهر برای نگه‌داشتن یک دستگاه ساخته شده بود، اما خیلی زود کارکردی فراتر از این پیدا کرد. قاب عکس‌های خانوادگی، ساعت، گلدان، مجسمه‌های کوچک، رومیزی‌های قلاب‌بافی‌شده و وسایل تزئینی در اطرافش قرار می‌گرفتند.

این اشیا صرفاً برای پرکردن فضای خالی نبودند؛ هرکدام چیزی از سلیقه، خاطرات و شیوه زندگی ساکنان خانه را نشان می‌دادند. تلویزیون، با آنکه خود به کانون نگاه تبدیل شده بود، در میان این اشیا قرار می‌گرفت و بخشی از یک ترکیب بزرگ‌تر می‌شد: تصویری از خانه‌ای که ساکنانش می‌خواستند به خود و دیگران نشان دهند.

از این نظر، میز تلویزیون تناقض جالبی را در خود جمع می‌کرد. دستگاهی که قرار بود نگاه اعضای خانواده را به جهانی بیرون از خانه بدوزد، خودش به بخشی از نمایش درونی خانه تبدیل می‌شد. خانواده به صفحه آن نگاه می‌کرد، اما مهمان هم می‌توانست به خود دستگاه، مدلش، بزرگی‌اش و چیزهایی که اطرافش چیده شده بود نگاه کند.

تلویزیون هم وسیله‌ای برای تماشا بود و هم نشانه‌ای از توانایی اقتصادی و سلیقه صاحب‌خانه. گاهی پارچه‌ای روی آن می‌کشیدند؛ شاید برای محافظت از گردوغبار، شاید برای زیبایی، و گاهی هم برای اینکه در زمان خاموشی از شدت حضورش کم کنند. به این ترتیب، تلویزیون شیئی بود که هم باید در معرض دید قرار می‌گرفت و هم حضورش را می‌شد موقتاً پوشاند.

در مجموع، تلویزیون فقط فضای خانه را اشغال نکرد؛ فضای اطراف خودش را هم به بخشی از هویت خانه تبدیل کرد. میز تلویزیون و اشیای روی آن، نوعی پرتره غیرمستقیم از خانواده بودند. این نکته به‌ویژه در خانه‌هایی اهمیت داشت که تلویزیون از گران‌ترین وسایلشان بود و جایگاه برجسته‌اش هم ارزش اقتصادی آن را نشان می‌داد و هم اهمیت تازه‌ای را که سرگرمی و رسانه در زندگی روزمره پیدا کرده بودند.

به همین دلیل، حتی امروز که تلویزیون‌ها باریک شده‌اند و به دیوار می‌چسبند، گاهی هنوز دیواری مخصوص آن‌ها طراحی می‌کنیم، زیرشان کنسول می‌گذاریم یا اطرافشان را با قاب و وسیله‌های تزئینی می‌آراییم. انگار میل به ساختن صحنه‌ای در اطراف آن همچنان باقی مانده است(حبیبی و همکاران، 1403).

اما تلویزیون گاهی حتی بر آداب معاشرت هم تقدم پیدا می‌کرد. یادم هست پدر و مادرم به خانه یکی از اقوام رفته بودند. وقتی رسیدند، میزبان همچنان سرگرم تماشای سریال موردعلاقه اش بود. سلام و احوالپرسی کوتاهی کرد و دوباره نگاهش را به صفحه تلویزیون دوخت. سکوت ناخوشایندی در اتاق افتاده بود؛ پدر و مادرم آنجا نشسته بودند، اما انگار هنوز حضورشان به رسمیت شناخته نشده بود.

آن‌ها از این رفتار رنجیده بودند و احساس می‌کردند به آن‌ها بی‌احترامی شده است. میزبان اما انگار تا پایان سریال فرصت دیگری برای توجه‌کردن نداشت. وقتی سریال تمام شد، تازه رو به مهمانان کرد و گفت‌وگو آغاز شد؛ گویی تا آن لحظه، دیدار هنوز به‌درستی شروع نشده بود.

تلویزیون گاهی چنین جایگاهی پیدا می‌کرد: مهمان می‌توانست منتظر بماند، گفت‌وگو می‌توانست به تعویق بیفتد و تعارف‌ها و احوالپرسی‌ها می‌توانستند تا پایان برنامه نیمه‌کاره بمانند. البته در این مثال میزبان قصد بی‌احترامی نداشت؛ فقط نمی‌خواست قسمت مهمی از سریال را از دست بدهد. تلویزیون فقط وقت تماشا را از دیگر کارها جدا نمی‌کرد؛ گاهی ترتیب اولویت‌های اجتماعی را هم تغییر می‌داد و بی‌آنکه کسی صریحاً چنین تصمیمی گرفته باشد، توجه به صفحه را بر توجه به آدم‌های حاضر در اتاق مقدم می‌کرد.

بخشی از این رفتار را باید در خودِ جدول پخش جست‌وجو کرد. پژوهشگران رسانه یادآوری کرده‌اند که تلویزیون فقط برنامه نشان نمی‌دهد؛ چارچوبی زمانی برای زندگی روزمره می‌سازد (سیلورستون، ۱۹۹۴) و در طول روز و سال، ریتمی ثابت به خانه‌ها می‌دهد (اسکنل، ۱۹۹۶). الیس (۲۰۰۰) هم جدول پخش را سازوکاری می‌داند که عادت‌های بینندگان را می‌خواند و همان‌ها را شکل می‌دهد.

در همین راستا، اشاره به این نکته اهمیت دارد که پخش برخی سریال‌های پرطرفدار گاه خیابان‌های شهر را خلوت می‌کرد؛ بسیاری از مردم برای تماشای قسمت تازه سریال به خانه می‌رفتند. در دهه ۱۳۶۰، پخش سریال ژاپنی «اوشین» به رویدادی جمعی تبدیل شده بود و بنا بر روایت‌هایی، مردم برای تماشای آن به خانه می‌رفتند و خیابان‌ها خلوت می‌شدند(شمس، ۲۰۲۱؛ خویی، ۲۰۱۶).

تلویزیون صرفاً پنجره‌ای نیست که از آن به جهان بیرون نگاه می‌کنیم؛ خودِ صفحه نیز می‌تواند به چیزی تبدیل شود که انگار از آن سوی پنجره ما را می‌بیند. در سال‌های نخست ورود تلویزیون به خانه‌ها، مرز میان این دو تجربه همیشه روشن نبود. تصویرهایی که از آن سوی صفحه به خانه می‌آمدند، گاهی چنان حضوری واقعی پیدا می‌کردند که گویی آدم‌های داخل تلویزیون می‌توانند حضور تماشاگر را هم احساس کنند.

از پدرم شنیدم که زمانی وقتی مجری مردی روی صفحه ظاهر می‌شد، زنان روسری‌شان را مرتب می‌کردند یا خودشان را می‌پوشاندند؛ انگار ممکن بود مجری هم آن‌ها را ببیند. این مثال نشان می‌دهد که تجربه تلویزیون فقط به دیدن تصاویر محدود نمی‌شد؛ گاهی صفحه به مرزی مبهم میان حضور و غیاب تبدیل می‌شد، جایی که تماشاگر برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد فقط اوست که نگاه می‌کند.

این تصور با تلویزیون‌های هوشمند امروز معنای دیگری پیدا کرده است. حالا نگرانی از اینکه دستگاه ما را ببیند یا صدایمان را بشنود، دیگر لزوماً خیال‌پردازی نیست؛ بعضی تلویزیون‌ها واقعاً به میکروفون، دوربین یا قابلیت‌های جمع‌آوری داده مجهزند. به این ترتیب، چیزی که زمانی بیشتر در تخیل و رفتارهای روزمره حضور داشت، امروز به پرسشی واقعی درباره حریم خصوصی تبدیل شده است: وقتی تلویزیون خاموش است، آیا فقط صفحه‌ای سیاه در اتاق داریم، یا دستگاهی متصل به شبکه که ممکن است همچنان داده‌هایی درباره استفاده ما جمع‌آوری کند؟

تلویزیون در آغاز پنجره‌ای بود که جهان را به خانه می‌آورد؛ امروز باید بپرسیم آیا این پنجره، در بعضی شرایط، راهی برای خروج اطلاعات خانه به جهان بیرون هم هست؟ یکی از اقوام ما، که چند ماهی می‌شد تلویزیون هوشمند خریده بود، قسم می‌خورد که همه ما توسط کسانی دیده می‌شویم. به این تلویزیون‌های جدید اعتماد نداشت؛ می‌گفت کمپانی‌ها، و شاید حکومت‌ها هم، از همان صفحه دارند نگاهمان می‌کنند. وقتی در سال ۱۴۰۴ بعضی از تلویزیون‌های هوشمند، مثل اسنوا و دوو، در ایران ناگهان از کار افتادند (تابناک، ۱۴۰۴)، با لحنی که انگار منتظر همین لحظه بود، گفت: «دیدین من چی می‌گفتم؟»

یک سؤال مطرح کنم: آیا پذیرائی خانه باید مکان تماشای فیلم و سریال باشد، یا فضایی برای معاشرت؟ (خِر، ۲۰۲۵) آیا امکان جمع کردن این دو در یکجا امکان پذیر است؟ من در این ارتباط تجربه‌ای شخصی دارم. چند سالی تلویزیون را از پذیرایی خانه‌مان برداشته بودیم و به اتاق کوچکی برده بودیم. به‌جایش نیمکت قشنگی گذاشته بودیم، به این امید که وقتی مهمان داریم بیشتر با هم حرف بزنیم. راضی هم بودیم از این تصمیم؛ حس می‌کردیم داریم کاری فرهنگی انجام می‌دهیم.

اما تلویزیون قدیمی ما در آن اتاق کوچک، امکان اتصال به اینترنت نداشت، و هرچه گذشت بیشتر حس کردیم زمان در خانه‌مان در نقطه‌ای متوقف مانده. رفتیم و تلویزیون تازه‌ای خریدیم، گران، بزرگ، هوشمند. خرید تلویزیون جدید باعث شد تا تصمیم بگیریم دستگاه تلویزیون را در پذیرایی بگذاریم. نیمکت رفت، تلویزیون کاشته شد. میز تلویزیون هم خریدیم و وسائل تزئینی دیگری هم روی میز چیدیم.

به تدریج متوجه شدم که استدلال اولمان چندان درست نبود. گمان می‌کردیم نبود تلویزیون یعنی معاشرت بیشتر. اما در عمل، هنگام مهمانی، سکوت‌های طولانی فضای پذیرایی را کسالت‌بار می‌کرد و من، در مقام میزبان، ناچار بودم به دنبال موضوعی برای شکستن سکوت بگردم؛ که اغلب چیزی نبود جز همان صحبت‌های تکراری درباره سردی و گرمی هوا و گرانی. با برگشتن تلویزیون، همیشه چیزی برای حرف‌زدن پیدا می‌شد: «اینو ببین، یادش به‌خیر»، «این چی گفت؟»، «چه آهنگ قشنگی». تصویرها مثل بشقاب غذایی بودند که اشتهای حرف‌زدن را برمی‌انگیختند.

البته آنچه گفتم، صرفاً تجربه‌ای شخصی است. به گمانم اتفاق دیگری هم در حال رخ دادن است: تلویزیون به‌تدریج کارکرد سابق خود را دارد از دست می‌دهد. مثلاً آیا من و همسرم وقتی مهمان نداریم، همه برنامه‌های تلویزیون را با هم تماشا می‌کنیم؟ پاسخ منفی است.

این روزها بسیاری از والدین سعی می‌کنند با فرزندانشان تلویزیون ببینند، اما کمتر موفق می‌شوند؛ سلیقه‌ها یکی نیست، علاقه‌ها راه خودشان را می‌روند. گوشی‌های همراه هم کار خودشان را کرده‌اند: حالا هر عضو خانواده، حتی وقتی کنار هم نشسته اند، برنامه خودش را در گوشی‌اش دنبال می‌کند. مبل‌ها هنوز رو به تلویزیون چیده شده‌اند، اما تلویزیون دیگر آن کانونی نیست که همه را واقعاً دور خودش جمع کند.

اعضای خانواده جلوی تلویزیون نشسته‌اند، اما کمتر کسی واقعاً به آن نگاه می‌کند. نور تلویزیون روی صورت‌ها افتاده ولی هر چند لحظه یک‌بار، نور سرد گوشی‌ها جای آن را می‌گیرد. یکی سرش را پایین می‌اندازد، دیگری انگشتش را روی صفحه می‌کشد، و آن یکی وانمود می‌کند هنوز دارد تلویزیون می‌بیند. همه در یک اتاق‌اند، روی یک مبل یا مبل‌های روبه‌روی هم، اما هرکس پنجره کوچک خودش را در دست گرفته است.

البته این امر از سال ها قبل آغاز شده بود. زمانی که فردیت در خانواده‌ها گسترش یافت و ترجیحات فرزندان خانواده اهمیت پیدا کرد، یک تلویزیون هم به اتاق برخی از آنان راه یافت. دلیلش فقط علاقه به استقلال بچه‌ها نبود؛ والدین هم دلشان می‌خواست گاهی از شر همان بچه‌ها راحت شوند و بی‌دردسر اخبار ببینند. به این ترتیب، تلویزیون خودش اولین ترَک را در آن کانون واحد انداخته بود. این خلوت‌گزینی به اتاق خواب هم رسید. در برخی خانه‌ها یک تلویزیون به دیوار اتاق خواب راه پیدا کرد.

روشنفکران معمولا درباره تلویزیون نظر مثبتی ندارند. یاد‌م می‌آید یک‌بار جستاری ــ که متأسفانه عنوانش یادم نیست ــ خواندم که در آن جمله‌ای را به کارل پوپر نسبت داده بودند: برای از بین بردن یک جامعه، کافی است کتاب را از مردمش بگیری و سرشان را در تلویزیون فرو کنی.

این جمله برایم سؤال‌برانگیز بود. در نگاه نخست، حرفی قابل تأمل در خود داشت؛ هشداری درباره رسانه‌ای که می‌تواند جای اندیشیدن را بگیرد، ذهن را از پرسشگری دور کند و آدم‌ها را به تماشاگرانی خاموش بدل سازد. اما با خودم فکر کردم آیا می‌شود درباره تلویزیون، مستقل از زمان و مکان و شرایط زندگی مردم، چنین حکمی صادر کرد؟ تلویزیون در کدام جامعه و در کدام دوره؟ تلویزیونی که پوپر از آن حرف می‌زند، همان تلویزیونی است که در خانه‌های ما حضور داشت؟

در دهه‌ شصت، ایران تنها دو شبکه تلویزیونی داشت و برنامه‌ها معمولاً از حدود پنج عصر آغاز می‌شدند و تا یازده شب ادامه داشتند. نه از انبوه شبکه‌ها خبری بود، نه از انتخاب بی‌پایان برنامه‌ها و نه از امکان دسترسی همیشگی به هر تصویری که بخواهیم. تلویزیون زمان و محدوده‌ای مشخص داشت و تماشای آن، دست‌کم در بسیاری از خانه‌ها، بخشی از نظم روزمره زندگی بود. بااین‌همه، همان تلویزیون محدود برای بسیاری از ما دریچه‌ای به جهان بیرون به شمار می‌رفت؛ روزنه‌ای کوچک که از خلال آن می‌شد از مرزهای خانه، محله و حتی تجربه‌های شخصی خود فراتر رفت و با شکل‌های دیگری از زندگی آشنا شد.

برای نسلی که امکان سفر چندانی نداشت، که دسترسی‌اش به کتاب و نشریه و منابع گوناگون محدود بود، تلویزیون گاهی تنها وسیله دیدن جهان‌هایی بود که در غیر این صورت شاید هرگز تجربه‌شان نمی‌کرد. از خیابان‌های شهرهای دور گرفته تا زندگی مردمانی با زبان‌ها، عادت‌ها و شیوه‌های زیستی متفاوت، همه می‌توانستند در قاب کوچک تلویزیون ظاهر شوند.

تلویزیون

برای ما برنامه‌هایی مانند «جاده ابریشم»، «دیدنی‌ها» یا سریال‌هایی مانند «مارکوپولو» پنجره‌ای به سوی سرزمین‌های دور و ناشناخته می‌گشودند. ناگفته نماند که این به معنای نادیده‌گرفتن محدودیت‌های آن تلویزیون نبود. دو شبکه بیشتر نداشتیم و آنچه پخش می‌شد، بازتابی بی‌طرفانه از جهان نبود. انتخاب برنامه‌ها در اختیار ما قرار نداشت و مخاطب بیشتر دریافت‌کننده بود تا انتخابگر. اما همین محدودیت‌ها نیز باید در بستر زمان خودشان فهمیده شوند.

بگذارید بحث روشنفکران را با گفتن جوکی تمام کنم: یک شهروند شوروی تلویزیون را روشن می‌کند. در کانال اول، برژنف در حال سخنرانی است. مرد به کانال دوم می‌رود: دوباره برژنف. کانال سه: باز هم برژنف. او به کانال چهارم می‌رود و یک سرهنگ کا گ ب را نشان می‌دهد که مشتش را تکان می‌دهد و هشدار می‌دهد: "بهتر است کانال‌ها را عوض نکنی..."(آپ جوک، بی تا).

تلویزیون فقط جای وسایل خانه را تغییر نداد؛ زمان خانه را هم تغییر داد. پیش از آنکه برنامه‌های تلویزیونی به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شوند، زمان خانواده بیشتر با ساعت کار و مدرسه، وقت غذا، خواب و بیداری و مناسبت‌های جمعی تنظیم می‌شد. اما تلویزیون، به‌ویژه در دوره‌ای که تعداد شبکه‌ها کم بود و برنامه‌ها در ساعت‌های مشخصی پخش می‌شدند، یک ساعت تازه به خانه آورد: ساعتی که نه فقط زمان روشن‌کردن دستگاه، بلکه زمان کنارگذاشتن کارهای دیگر را هم تعیین می‌کرد. پدر می‌دانست چه ساعتی باید پای اخبار بنشیند، مادر چه زمانی سریال یا برنامه موردعلاقه‌اش را تماشا کند و اعضای خانواده چه ساعتی باید برای دیدن سریال مشترک در اتاق جمع شوند.

گاهی شام زودتر آماده می‌شد، مهمانی به بعد از پایان یک برنامه موکول می‌شد یا تلفن‌کردن به کسی را تا تمام‌شدن سریال عقب می‌انداختند. انگار در میان ساعت‌های مختلف زندگی، تلویزیون هم ساعت خودش را داشت؛ ساعتی که دیگران ناچار بودند کم‌وبیش با آن هماهنگ شوند. جالب است که تأثیر تلویزیون بر زندگی روزمره را حتی می‌شد در مصرف آب شهری هم دید.

در مستند فرانسوی آب برای پاریس، ساخته سال ۱۹۷۳، به مخزن مون‌سوری اشاره می‌شود که سطح آب آن در طول روز پایین می‌آمد و در پایان برنامه تلویزیونی شبانه، این کاهش محسوس‌تر می‌شد. انگار تماشای تلویزیون نه‌فقط آدم‌ها را در ساعت‌های مشخصی پای صفحه جمع می‌کرد، بلکه ریتم فعالیت‌های روزمره‌شان را هم هماهنگ می‌ساخت؛ رد این هماهنگی را می‌شد حتی در مخزن آب شهر پیدا کرد.(دانه، 2024).

این زمان‌بندی فقط به برنامه‌های شخصی افراد محدود نبود. تلویزیون می‌توانست برای اعضای خانواده قرار مشترکی بسازد؛ قرار ملاقاتی که نه در جایی بیرون از خانه، بلکه در اتاق نشیمن و در ساعتی معین برگزار می‌شد. اگر همه یک سریال را دنبال می‌کردند، دیدن قسمت تازه‌اش تجربه‌ای مشترک بود و فردای آن روز، مدرسه، محل کار یا جمع خانوادگی فرصتی برای حرف‌زدن درباره اتفاقات شب قبل فراهم می‌کرد.

ندیدن یک قسمت هم گاهی به معنای جا ماندن از گفت‌وگوی دیگران بود. تلویزیون از این راه فقط محتوایی برای تماشا فراهم نمی‌کرد؛ تقویمی کوچک از انتظارها، قرارها و خاطرات مشترک می‌ساخت. بعضی ساعت‌ها به‌واسطه برنامه‌ای که در آن‌ها پخش می‌شد، معنایی ویژه پیدا می‌کردند و بعضی شخصیت‌های تلویزیونی چنان در زندگی روزمره جا می‌افتادند که گویی آشنایان خود خانواده‌اند.

شاید حقیقت این باشد که تلویزیون هیچ‌وقت فقط یک وسیله سرگرمی نبوده. گاهی یک تلق رنگی روی دنیای سیاه‌وسفید بوده، گاهی مبلی فاخر در کنار مبل‌های دیگر، گاهی جانشین آتشی که خانواده دورش می‌نشسته، و گاهی حتی بهانه‌ای برای حرف‌زدن، وقتی هیچ حرف دیگری در کار نبوده.

برخی پژوهشگران رسانه معتقدند که تلویزیون از همان روزهای نخست تلاش کرده حس مصاحبتی بدهد که در زندگی واقعی کمیاب است؛ انگار خودش را جای دوست یا خانواده‌ای می‌گذارد که فقط هفته‌ای یک‌بار می‌بینیمشان (دجاپراناتا، ۲۰۲۶). من فکر می‌کنم به همین دلیل است که در روزگار تنهایی و کم‌شدن معاشرت‌های واقعی، ما هنوز هم به جعبه‌ای که در گوشه خانه نشسته پناه می‌بریم.

دوست دارم این جستار را با طرح چند سؤال تمام کنم؛ سؤال‌هایی که گاهی خودم هم به آن‌ها فکر می‌کنم:

چرا هنوز مبل‌ها را رو به تلویزیون می‌چینیم، وقتی دیگر همه یک چیز را تماشا نمی‌کنیم؟

آیا هنوز تلویزیون را برای دیدن برنامه‌هایش می‌خواهیم، یا بیشتر برای اینکه خانه‌مان چیزی برای تماشا کردن داشته باشد؟

آیا تلویزیون هنوز ما را به هم نزدیک می‌کند، یا فقط ما را در یک اتاق کنار هم می‌نشاند؟

وقتی هرکدام از ما می‌توانیم در تلویزیون برنامه‌ای متفاوت ببینیم، آیا هنوز می‌توان از «تماشای خانوادگی» حرف زد؟

تلویزیون هنوز پنجره‌ای رو به بیرون است، یا حالا فقط یکی دیگر از صفحه‌هایی است که در خانه روشن می‌مانند؟

اگر تلویزیون روزی از خانه حذف شود، چه چیزی جای آن را کانون خانه می‌گیرد؟

اگر تلویزیون دیگر مرکز خانه نباشد، آیا چیزی هست که بتواند دوباره همه را دور یک نقطه جمع کند؟

تلویزیون خانه را دور خودش جمع کرد، یا خانه کم‌کم خودش را دور تلویزیون چید؟

*جامعه شناس و عضو هیئت علمی دانشگاه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع

Alexander, A. (2001). The meaning of television in the American family. In J. Bryant & J. A. Bryant (Eds.), Television and the American family (2nd ed., pp. 273–288). Lawrence Erlbaum Associates.

Anthony, A. (2013, September 7). A history of television, the technology that seduced the world—and me. The Guardian.

Archer, S. (2019, July 31). How the television transformed our homes. Curbed.

Chambers, D. (2011). The material form of the television set: A cultural history. Media History, 17(4), 359–375.

Danet, J. (2024, October 24). De l’eau pour Paris (1973). Medfilm, Université de Strasbourg.

Djajapranata, C. (2026, June 3). Divider or unifier? How television shapes culture and society. Georgetown University.

Khare, S. (2025, December 22). Is your TV ruining your living room? Here's what interior designers say. Martha Stewart Living.

Khoei, S. M. M. (2016). The articulation of hegemonic power through television: Islamic Republic's discourses regarding Iranian everyday life [Doctoral dissertation, SOAS University of London].

Kuno, H., & Kamemoto, K. (2004). The history of television. IEEJ Transactions on Fundamentals and Materials, 124(8), 695–704

Mellor, N. (2009). The rise of a media kingdom. Middle East Institute.

Shams, A. (2021, February 16). Tanakura Bazaar: The Iranian legacy of beloved Japanese soap opera Oshin. Ajam Media Collective.

Spigel, L. (1992). Make room for TV: Television and the family ideal in postwar America. University of Chicago Press.

حبیبی، عباس، یزدانفر، سید عباس، حمزه‌نژاد، مهدی، و کاظمی، عباس.(۱۴۰۲)خانگی‌شدن رسانه‌ها، رسانه‌ای‌شدن خانه‌ها: فرهنگ مادی فناوری‌های رسانه‌ای و تغییرات خانه و فضاهای خانگی در ایران. تحقیقات فرهنگی ایران، ۱۶(۱)، ۵–۴۷.

حبیبی، عباس، یزدانفر، سید عباس آقا، حمزه‌نژاد، مهدی، و وریج کاظمی، عباس. (۱۴۰۳) عاملیت دستگاه تلویزیون در تغییرات خانه‌های طبقه‌ی متوسط شهر تهران (۱۳۳۷–۱۳۵۷) . معماری و شهرسازی ایران، ۱۵(۲)، ۲۰۹–۲۳۰.

تابناک. (۱۴۰۴، ۸ مرداد). تلویزیون‌های اسنوا و دوو ناگهان خاموش شدند؛ ماجرا بدافزار است یا اختلاف مالی؟