جوان آنلاین: ساعت ۸ شب است. مردی که از صبح در ترافیک بوده، چند جلسه کاری را پشتسر گذاشته و تمام روز نگران هزینههای ماه آینده بوده، بالاخره به خانه میرسد. همسرش از اتفاق بامزهای در محل کارش حرف میزند، اما او فقط سر تکان میدهد. فرزندش میگوید: «بابا، بیا با هم بازی کنیم.» مرد جواب میدهد: «الان نه، خستهام.» کمی بعد تلویزیون را روشن میکند، چند دقیقه به صفحه نگاه میکند و بیآنکه چیزی از برنامه بفهمد، سراغ تلفنش میرود. نه حوصله حرف زدن دارد، نه تماشای فیلم و نه حتی خوابیدن. فقط میخواهد کسی کاری به کارش نداشته باشد.
همسرش با دلخوری میگوید: «دیگر مثل قبل نیستی. همیشه خستهای.» مرد هم چیزی برای گفتن ندارد. خودش هم میداند مدتی است از چیزهایی که قبلاً خوشحالش میکردند، لذت چندانی نمیبرد، اما اگر کسی از او بپرسد چه مشکلی دارد، احتمالاً جواب میدهد: «هیچی، فقط یک مقدار خستهام.»
صبح روز بعد، ساعت زنگ میزند. مرد بیدار میشود، لباس میپوشد، سر کار میرود، جلسه برگزار میکند و کارهایش را پیش میبرد. از بیرون، همه چیز عادی است. زندگی متوقف نشده، اما انگار بخشی از وجودش از زندگی مرخصی گرفته است.
این حال برای بسیاری از ما آشناست. روزهایی که نه اتفاق فاجعهباری افتاده و نه میتوانیم به یک مشکل مشخص اشاره کنیم، اما حوصله زندگی را نداریم. کارها را انجام میدهیم، مسئولیتها را به دوش میکشیم و حتی گاهی میخندیم، اما در فاصله میان این کارها، نوعی خاموشی را با خود حمل میکنیم. خاموشیای که دیده نمیشود و به همین دلیل، اغلب جدی گرفته نمیشود.
همیشه لازم نیست برای شناخت مشکلات سلامت روان به دنبال نشانههای آشکار باشیم. گاهی تغییرات کوچک، آرام و تدریجیاند. کسی که قبلا با دوستانش قرار میگذاشت، حالا هر بار بهانهای برای نرفتن پیدا میکند. زنی که از آشپزی برای خانواده لذت میبرد، دیگر حوصله درست کردن غذای مورد علاقهاش را ندارد. نوجوانی که با اشتیاق درباره مدرسه و دوستانش حرف میزد، حالا بیشتر وقتش را در اتاق میگذراند و به پرسشهای خانواده با چند کلمه پاسخ میدهد. هیچکدام از این رفتارها به تنهایی نشانه قطعی بیماری نیستند. آدمها خسته میشوند، به خلوت احتیاج دارند و گاهی از معاشرت فاصله میگیرند. مسئله از جایی شروع میشود که این وضعیت به حال غالب زندگی تبدیل شود.
زندگی شهری ریتمی دارد که هر روز به ذهن ما تحمیل میشود: بیدار شدن با صدای زنگ، عجله برای رسیدن به محل کار، ترافیک، جلسات، پیامها، حساب و کتاب هزینهها و بازگشت به خانه. وقتی به خانه میرسیم، ممکن است بدنمان استراحت کند، اما ذهنمان هنوز در حال دویدن باشد. در چنین شرایطی، توصیه «مثبت فکر کن» به تنهایی راهگشا نیست. کسی که با فشارهای واقعی روبهروست، با یک جمله نمیتواند نگرانیاش را کنار بگذارد. آنچه کمک میکند، پیدا کردن فاصلههای کوچک و واقعی در میان فشارهاست. فاصلهای که در آن لازم نباشد پاسخ بدهیم، تصمیم بگیریم یا خودمان را برای فردا آماده کنیم.
گاهی تصور میکنیم هر کاری غیر از کارکردن، استراحت است. ساعتها روی مبل دراز میکشیم، تلفن را بالا و پایین میکنیم، خبرها را میخوانیم و زندگی دیگران را تماشا میکنیم. چند ساعت میگذرد، اما وقتی گوشی را کنار میگذاریم، نه احساس آرامش داریم و نه میتوانیم بگوییم چه چیزی دیدهایم. برای استراحت واقعی، لازم نیست برنامهای پیچیده طراحی کنیم. میتوانیم از روزی ۱۰ تا ۱۵ دقیقه شروع کنیم. زمانی که در آن تلفن را کنار میگذاریم و فقط یک کار انجام میدهیم: قدم زدن، نوشیدن چای کنار پنجره، گوش دادن به موسیقی یا صحبت با دوستی که لازم نیست در حضورش نقش آدمی همیشه قوی و سرحال را بازی کنیم.
مثلاً کسی که هر شب پس از رسیدن به خانه، بلافاصله سراغ خبرها و پیامهای کاری میرود، میتواند نیم ساعت نخست را به فاصله گرفتن از صفحهها اختصاص دهد. کارمند دیگری میتواند در زمان ناهار، به جای خوردن غذا پشت میز و پاسخ دادن به پیامها، چند دقیقه از محیط کار فاصله بگیرد. این تغییرها به تنهایی همه مشکلات را حل نمیکنند، اما میتوانند از ادامه یافتن حالت آمادهباش ذهنی کم کنند.
راهکار دیگر، مشخص کردن مرز میان کار و زندگی شخصی است. اگر امکانش وجود دارد، زمان مشخصی برای پاسخ دادن به پیامهای کاری تعیین کنیم و اجازه ندهیم هر درخواست فوری، تمام ساعات استراحت را تصاحب کند. اگر حجم وظایف از توان ما بیشتر است، لازم است درباره اولویتها و تقسیم کار گفتوگو کنیم. نمیتوان از فرد انتظار داشت با چند دقیقه آرامسازی، فشار دائمی و غیرمنطقی را جبران کند.
اگر مدتی است حوصله هیچ کاری را نداریم، بهتر است از قدمهای کوچک شروع کنیم. کسی که ماههاست دوستانش را ندیده، لازم نیست از همان ابتدا در یک میهمانی شلوغ شرکت کند. میتواند ابتدا با یک دوست تماس بگیرد. کسی که ورزش را کنار گذاشته، میتواند با چند دقیقه فعالیت متناسب با شرایط جسمی خود شروع کند. فردی که از آشپزی خسته شده، میتواند غذای سادهتری درست کند یا بخشی از کار را به دیگران بسپارد. نکته مهم این است که به خودمان دستور ندهیم حتماً خوشحال باشیم. اگر یک فعالیت دیگر لذتی ایجاد نمیکند، نباید خودمان را سرزنش کنیم. هدف، وادار کردن خود به شادی نیست. هدف این است که راه ارتباط دوباره با زندگی را باز نگه داریم و در صورت تداوم بیعلاقگی، علت آن را جدی بگیریم. بسیاری از افراد وقتی متوجه میشوند مدتهاست حال خوبی ندارند، تلاش میکنند به تنهایی از آن عبور کنند. با خودشان میگویند باید قویتر باشند، دیگران مشکلات بزرگتری دارند یا اگر کمی صبر کنند، شرایط خودبهخود بهتر میشود. بعضیها نیز از مراجعه به متخصص میترسند، چون آن را نشانه ضعف میدانند، اما کمک گرفتن، لزوما به معنای وجود یک مشکل جدی نیست. روانشناس میتواند در شناخت عوامل فشار، تنظیم هیجان، بهبود ارتباطات و پیدا کردن راهکارهای عملی کمک کند. روانپزشک نیز در صورت نیاز وضعیت را ارزیابی میکند و درباره درمان مناسب تصمیم میگیرد. اگر خستگی و بیعلاقگی برای چند هفته ادامه پیدا کرده، خواب یا اشتها تغییر محسوسی داشته، تمرکز دشوار شده یا روابط و کار روزمره آسیب دیدهاند، بهتر است مراجعه را به تعویق نیندازیم.
در کنار کمک تخصصی، میتوان چند اقدام عملی را از همین امروز آغاز کرد: ساعت خواب و بیداری را تا حد امکان منظمتر کنیم. مصرف خبرها و شبکههای اجتماعی را بهویژه پیش از خواب، کاهش دهیم. کارهای بزرگ را به بخشهای کوچکتر تقسیم کنیم. برای استراحت کوتاه در طول روز جا باز کنیم و با یک فرد قابل اعتماد درباره حالمان حرف بزنیم. اگر عامل اصلی فشار، شرایط کاری، اقتصادی یا خانوادگی است، باید برای حل همان مسئله نیز کمک و راهحل واقعی جستوجو کرد. سلامت روان فقط توانایی ادامه دادن نیست. توانایی مکث کردن، ارتباط برقرار کردن، لذت بردن و درخواست کمک هم بخشی از آن است. لازم نیست همیشه سرحال باشیم یا در برابر فشارها شکستناپذیر بمانیم. مهم این است که خستگی به تنها شکل زندگی ما تبدیل نشود. گاهی یک گفتوگوی صادقانه، چند دقیقه قدم زدن، سبکتر کردن یک مسئولیت یا کمک گرفتن از متخصص، نخستین چراغی است که در این خاموشی روشن میشود. قرار نیست همه تاریکی یکباره از بین برود. کافی است راهی برای بازگشت پیدا کنیم و مراقبت از حالمان را به روزی موکول نکنیم که بالاخره همه کارها تمام شدهاند.
|
