تهران- ایرنا- روایتی از مواجهه نسل جوان با نمایش ایرانی؛ از سیاهبازی و موسیقی زنده تا قصهای درباره میل انسان به مالکیت و کشف. در میانه روزگاری که بسیاری از اجراهای صحنهای برای نزدیک شدن به مخاطب امروز به سراغ فرمهای تازه و تجربههای اجرایی پیچیده میروند، گروهی جوان در «راز عروسک» به سراغ یکی از ریشهدارترین شکلهای نمایش ایرانی رفتهاند؛ اما نه برای بازسازی تصویری از گذشته، بلکه برای آزمودن اینکه آیا زبان نمایشهای آیینی و سنتی هنوز میتواند با تماشاگر امروز گفتوگو کند.
به گزارش خبرنگار تئاتر ایرنا، نمایش «راز عروسک» نوشته داوود فتحعلیبیگی و به کارگردانی شادی اصفهانی، با تکیه بر عناصر سیاهبازی، موسیقی زنده، نقالی و بازیهای پرتحرک، قصه عروسکی را روایت میکند که از جهان اشیا جدا میشود و به انسانی زنده بدل میشود؛ تغییری که در ظاهر یک اتفاق قصهگو است، اما در لایههای زیرین خود پرسشهایی درباره خواستن، مالکیت، خیال و نگاه انسان به دیگری ایجاد میکند.
عروسکی که صاحب قصه میشود؛ از میراث روحوضی تا زبان امروز صحنه
نمایشهای سنتی ایرانی همیشه بیش از آنکه به دکورهای پرجزئیات وابسته باشند، بر حضور بازیگر، قدرت بیان، ریتم و رابطه مستقیم با مخاطب تکیه داشتهاند. در چنین ساختاری، صحنه نه یک فضای بسته و از پیش تعیینشده، بلکه محلی برای شکل گرفتن ارتباطی زنده میان اجراکننده و تماشاگر است. راز عروسک نیز از همین مسیر وارد میشود؛ نمایشی که جهان خود را با امکانات محدود اما با اتکا به انرژی بازیگران و ظرفیتهای اجرایی شکل میدهد.
داوود فتحعلیبیگی در متن این نمایش، یک موقعیت ساده اما قابل گسترش را بنا کرده است: عروسکی که از وضعیت بیجان خارج میشود و به دختری جوان تبدیل میشود. این اتفاق، تنها یک عنصر فانتزی برای پیش بردن داستان نیست؛ زیرا پس از جان گرفتن عروسک، مساله اصلی دیگر خود او نیست، بلکه نگاه شخصیتهایی است که هر کدام میخواهند نسبت خود را با این موجود تازه تعریف کنند. عروسک به نقطهای تبدیل میشود که خواستهها، رقابتها و تصورات دیگران را آشکار میکند.
شادی اصفهانی در گفتوگو با ایرنا درباره انتخاب این متن، از جذابیت وجه انسانی داستان و امکان دیدن لایههایی فراتر از فرم سنتی سخن میگوید؛ اینکه یک شیء بیجان میتواند به آینهای برای بخشهایی پنهان از رفتار انسان تبدیل شود. این نگاه، مسیر کارگردانی نمایش را هم مشخص کرده است؛ مسیری که تلاش نمیکند تنها ظاهر یک نمایش روحوضی را بازسازی کند، بلکه میخواهد از امکانات آن برای ساختن یک تجربه امروزی استفاده کند.
تفاوت میان بازسازی و بازآفرینی، یکی از مهمترین چالشهای هر مواجهه با فرمهای سنتی است. اگر نمایش آیینی فقط به مجموعهای از نشانهها، لباسها، لحنها و حرکتهای آشنا تقلیل پیدا کند، خیلی زود به یک تصویر موزهای تبدیل میشود؛ تصویری که شاید خاطرهای از گذشته را زنده کند، اما الزاماً ارتباطی با تماشاگر امروز برقرار نمیکند. در راز عروسک تلاش شده است عناصر شناختهشده این شیوه اجرایی حفظ شوند، اما در خدمت یک اجرای زنده قرار گیرند. اصفهانی تأکید میکند که هدف گروه بازسازی موزهای نبوده و تلاش کردهاند ضمن حفظ ساختار و ریتم کلاسیک، از جایی که نیاز دراماتیک نمایش اقتضا میکند، از کلیشهها فاصله بگیرند.
یکی از نشانههای این رویکرد، حضور گروهی از بازیگران جوان است؛ انتخابی که فقط به ترکیب سنی گروه محدود نمیشود. مساله اصلی، انتقال یک شیوه بازی و یک نوع مواجهه با صحنه است. بازی در نمایشهای سنتی، نیازمند شناخت متفاوتی از بدن، بیان و ریتم است. بازیگر در اینجا تنها حامل دیالوگ نیست؛ واکنش او به تماشاگر، کیفیت حرکت، مکثها، تغییر انرژی و حتی نحوه حضورش در فضای اجرا بخشی از روایت میشود.
آیسا نجفی درباره تجربه بازی در این اثر، به تفاوت میان این شیوه و بازی در اجراهای متعارف اشاره میکند؛ اینکه در نمایش سنتی بدن، ریتم و واکنش مستقیم به تماشاگر اهمیت بیشتری پیدا میکند و بازیگر باید از برخی عادتهای معمول فاصله بگیرد. همین مواجهه برای بخشی از بازیگران جوان گروه، تجربهای آموزشی نیز بوده است؛ تجربهای که آنها را با بخشی از تاریخ زنده نمایش ایرانی روبهرو کرده است.
در این میان، راز عروسک بیش از آنکه بخواهد درباره سنت حرف بزند، تلاش میکند سنت را روی صحنه تجربه کند. تفاوت این دو رویکرد مهم است؛ زیرا سنت نمایشی زمانی زنده میماند که در بدن بازیگر، در واکنش تماشاگر و در ریتم هر اجرای شبانه دوباره ساخته شود، نه اینکه تنها به عنوان یک الگوی تاریخی بازگو شود.
صحنهای که با تماشاگر کامل میشود
اگر راز عروسک قرار است از چارچوب یک اجرای صرفاً بازسازیکننده فاصله بگیرد، بخش مهمی از این فاصلهگیری در رابطهای اتفاق میافتد که اجرا با تماشاگر برقرار میکند. در نمایشهای روحوضی و سیاهبازی، تماشاگر بیرون از جهان نمایش نمیماند؛ خنده، واکنش، سکوت و حتی پاسخ او میتواند بخشی از ریتم اجرا شود. در راز عروسک نیز این ارتباط به یکی از عناصر طراحی اجرا تبدیل شده است. شادی اصفهانی میگوید بخشی از تعامل با تماشاگر از پیش طراحی شده، اما بخشی دیگر در لحظه شکل میگیرد و مرز این مشارکت را احترام به تماشاگر تعیین میکند؛ یعنی مخاطب باید احساس کند در اتفاق صحنه سهم دارد، نه اینکه صرفاً وسیلهای برای تولید شوخی باشد.
این تفاوت، در اجرا اهمیت زیادی دارد. کمدی زنده وقتی به واکنش فوری سالن وابسته میشود، دیگر نمیتواند کاملاً شبیه یک متن بسته و تغییرناپذیر پیش برود. بازیگر باید گوش بدهد، ببیند و نسبت به آنچه در سالن رخ میدهد واکنش نشان دهد. مهراب الوانکار که در نمایش دو نقش را بازی میکند، از امکان گسترده بداهه در چنین فضایی میگوید و معتقد است اتفاقی که همان لحظه میان بازیگر و تماشاگر یا میان بازیگران شکل میگیرد، گاهی خودش زمینه خنده را فراهم میکند. حتی برای او، دشوارترین بخش یکی از صحنهها جایی است که شدت خنده خودش در مواجهه با زرگر، گفتن دیالوگ را دشوار میکند. این جزئیات کوچک، بخشی از ماهیت اجرای زنده را آشکار میکنند؛ جایی که بازیگر دیگر با یک موقعیت کاملاً کنترلشده روبهرو نیست و باید امکان حادث شدن اتفاق را در خود بازی بپذیرد.
باران مرتضوی نیز از همین تغییر در عادت بازیگری حرف میزند. او که تجربه چندانی از تختحوضی و سیاهبازی نداشته، مواجهه با اجرایی که در آن دیوار چهارم تا حد زیادی شکسته میشود و آزادی بازیگر بیشتر است را در ابتدا دشوار میدانسته است. اما همین ویژگی برای او به امکانی تبدیل شده تا خطای احتمالی نیز بتواند از طریق بدهبستان بازیگران و بداهه، به بخشی از صحنه تبدیل شود. اینجا یکی از تفاوتهای مهم چنین فرم اجرایی با بازی رئالیستی آشکار میشود: بازیگر قرار نیست صرفاً واقعیتی از پیش طراحیشده را بازتولید کند؛ باید ظرفیت واکنش به آنچه واقعاً در لحظه رخ میدهد را نیز در خود حفظ کند.
این مساله در بازی آیسا نجفی هم دیده میشود. او در نقش زرگر، بخش قابل توجهی از بار کمدی را بر دوش واکنشهای عصبی، دستپاچگی و رفتار بدنی شخصیت گذاشته و در عین حال تلاش کرده است این واکنشها فقط مجموعهای از شوخیهای لحظهای نباشند. نتیجه چنین رویکردی این است که کمدی از بیرون به شخصیت تحمیل نمیشود؛ شخصیت باید منطق خودش را داشته باشد تا رفتار خندهآورش نیز از دل موقعیت بیرون بیاید.
در کنار بازیگران، موسیقی زنده نیز یکی از پایههای ریتم اجراست. کمانچه یزدان سلیمانی و تنبک کسری قاسمیمقدم صرفاً صدایی پسزمینه برای پر کردن فاصله میان صحنهها نیستند. قاسمیمقدم توضیح میدهد که موسیقی در شکلگیری فضای نمایش و انتقال حس صحنه نقش دارد و در تمرینهای مشترک با میزانسن و حرکت بازیگران هماهنگ شده است. سلیمانی نیز از استفاده از دستگاه شور و بداههنوازی در برخی بخشها میگوید؛ بهخصوص در موقعیتهای کمدی که واکنش موسیقایی میتواند بر ریتم شوخی اثر بگذارد. بنابراین موسیقی در این اجرا یک لایه تزیینی نیست؛ بخشی از همان سازوکاری است که حرکت، مکث و تغییر حال صحنه را تنظیم میکند.
نقالی نیز در همین ساختار جایگاهی فراتر از روایت صرف دارد. مهکامه کریمی در نقش نقال، تلاش کرده است روایت را به یک کنش بازیگرانه تبدیل کند؛ یعنی نقال فقط داستان را برای مخاطب تعریف نمیکند، بلکه خودش در جهان داستان حضور دارد. او برای رسیدن به این شکل اجرا، علاوه بر استفاده از عناصر نقالی، روی میمیک، بدن و بیان کار کرده و برای شناخت این سنت به نمونههای نقالی و منابع مرتبط با تاریخچه آن رجوع کرده است. همین نکته، یکی از تفاوتهای ظریف راز عروسک با یک بازسازی صوری از نمایش سنتی است: عناصر سنتی زمانی دراماتیک میشوند که بازیگر آنها را به تجربه شخصی خود تبدیل کند.
از این منظر، گروه جوان نمایش فقط مجری یک فرم قدیمی نیست. بخشی از مسیر تمرین آنها، آشنا شدن با زبانی بوده که پیش از این تجربه مستقیم چندانی با آن نداشتهاند. شایلی نوری از دشواری یافتن تعادل میان اغراق نمایشی و باورپذیری میگوید و توضیح میدهد که هماهنگی ورود و خروجها، موسیقی و واکنش به اتفاقات صحنه نیازمند تمرین مداوم بوده است. این فرآیند را میتوان در خود اجرا هم دید: ریتم بالای نمایش فقط محصول سرعت دیالوگها نیست؛ نتیجه هماهنگی گروهی است که باید همزمان چند نشانه را دنبال کند.
در این میان، سادگی طراحی صحنه نیز به بخشی از منطق اجرایی نمایش تبدیل شده است. فضای کمجزئیات، بازیگر را از پسزمینه دکور بیرون میکشد و وزن بیشتری به بدن، بیان و تخیل تماشاگر میدهد. اصفهانی این انتخاب را هم زیباییشناختی و هم دراماتیک میداند و معتقد است خلوت بودن صحنه امکان میدهد تماشاگر بخشی از فضای نمایش را در ذهن خود بسازد. البته این انتخاب در تجربه تماشاگر میتواند دو سویه داشته باشد: اگر بازی، ریتم و میزانسن توان پر کردن این خلأ را نداشته باشند، صحنه فقیر به نظر میرسد؛ اما اگر بازیگران بتوانند فضای خالی را به میدان تخیل تبدیل کنند، همین محدودیت به امکان اجرایی بدل میشود. در راز عروسک بخش عمده این مسئولیت بر دوش بازیگران گذاشته شده است.
و شاید همینجا بتوان به تفاوت میان خنده و شادی در این اجرا رسید. اصفهانی کمدی را لایه رویی و شادی را کیفیتی عمیقتر در تجربه تماشاگر میداند. این ادعا زمانی قابل سنجش است که ببینیم نمایش تا چه اندازه میتواند پس از پایان شوخیها، چیزی از قصه و شخصیتها را در ذهن مخاطب باقی بگذارد. راز عروسک در این نقطه به همان پرسش ابتدایی خود بازمیگردد: عروسکی که جان گرفته، چرا باید موضوع رقابت دیگران شود و انسانها در او دقیقاً چه چیزی را میبینند که حاضرند برای تصاحبش رقابت کنند؟
این پرسش، مسیر فصل پایانی را باز میکند؛ جایی که باید از شور و انرژی اجرا کمی فاصله گرفت و خود نمایش را دقیقتر سنجید: اینکه این عناصر در کنار هم تا چه اندازه به یک زبان واحد رسیدهاند، بازیگران جوان چگونه از ظرفیت فرم استفاده کردهاند و آیا راز عروسک توانسته میان میراث نمایش ایرانی و نیازهای صحنه امروز تعادل برقرار کند یا نه.
میان میراث و صحنه امروز؛ جایی که راز عروسک سنجیده میشود
راز عروسک زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که آن را نه صرفاً بهعنوان یک نمایش شاد یا نمونهای از سیاهبازی و روحوضی، بلکه بهعنوان تجربه گروهی جوان در مواجهه با یک متن و یک شیوه اجرایی ایرانی ببینیم. اینجا دیگر مساله فقط این نیست که نمایش توانسته تماشاگر را بخنداند یا نه؛ پرسش دقیقتر این است که آیا عناصر مختلف اجرا توانستهاند در یک ساختمان واحد کنار هم قرار بگیرند و آیا این فرم سنتی، در برخورد با بازیگران جوان و مخاطب امروز، همچنان ظرفیت تولید معنا و تجربه دارد.
نقطه قوت اصلی اجرا را باید در همین هماهنگی جستوجو کرد. گروهی که بخش قابل توجهی از اعضای آن تجربه محدودی از نمایشهای سنتی داشتهاند، ناچار بودهاند همزمان با تمرین نقش، زبان اجرایی اثر را نیز یاد بگیرند. این مساله در مورد بازیگرانی مانند باران مرتضوی آشکارتر است؛ او از دشواری اولیه در مواجهه با تختحوضی و شکستن دیوار چهارم میگوید و در عین حال از امکان بداهه و بدهبستانی که میان بازیگران شکل گرفته است. نتیجه چنین فرآیندی در اجرا، بیش از آنکه در ادعای حفظ یک سنت دیده شود، در کیفیت رابطه میان بازیگران قابل ارزیابی است؛ اینکه آنها به یکدیگر گوش میدهند، ریتم صحنه را دنبال میکنند و اجازه نمیدهند سرعت اجرای کمدی، ارتباط میان شخصیتها را از بین ببرد.
بازی مهراب الوانکار نیز نمونهای از همین تلاش برای ساختن تفاوت در دل یک فرم اغراقآمیز است. او در دو نقش ظاهر میشود و برای جدا کردن آنها، بیش از تغییر بیرونی روی ساختن دو جهان ذهنی متفاوت تمرکز کرده است. یکی از این شخصیتها جایگاه سلطهگرانهتری دارد و دیگری در مناسبات صحنه موقعیتی متفاوت پیدا میکند. این انتخاب، بهویژه در نمایشهایی که بازیگر میتواند بهسادگی به تیپ تبدیل شود، اهمیت دارد؛ زیرا اگر تفاوت شخصیتها فقط در صدا و حرکت خلاصه شود، بازی به نمایش مهارت تکنیکی تقلیل پیدا میکند. اما وقتی تفاوت از رابطه شخصیت با دیگران ناشی شود، تیپ میتواند به کارکرد دراماتیک نزدیکتر شود.
در سوی دیگر، نقش عروسک که آرامش مقامی آن را بازی میکند، ظرفیت متفاوتی دارد. این شخصیت در مرکز کشمکش قرار گرفته، اما خودش آغازگر این کشمکش نیست. مقامی، عروسک را موجودی میبیند که ناگهان وارد جهانی میشود که علت نزاع دیگران را نمیفهمد؛ بنابراین مسیر بازی را از حیرت و کنجکاوی آغاز کرده و به ترس و آگاهی رسانده است. این نگاه، امکان میدهد تبدیل عروسک به انسان صرفاً یک ترفند داستانی نباشد و تجربه شخصیت نیز همراه آن تغییر کند.
با این حال، همین بخش یکی از نقاطی است که نمایش میتوانست ظرفیت خود را بیشتر به کار بگیرد. ایده عروسکی که به انسان تبدیل میشود، از آن دسته ایدههایی است که بهسرعت میتواند معنای نمادین پیدا کند؛ اما اگر این معنا بیش از اندازه توضیح داده شود، از قدرت خود میافتد. خوشبختانه بخش مهمی از آن در اجرا از طریق رفتار و موقعیت منتقل میشود، نه از راه توضیح مستقیم. لحظهای که اصفهانی از آن بهعنوان ماندگارترین بخش اجرا یاد میکند، آتش زدن عروسک با مشعل است؛ لحظهای که برای او مرز میان واقعیت و خیال را کنار میزند. همین تصویر میتواند یکی از نقاطی باشد که قصه از سطح سرگرمی فاصله میگیرد و دوباره مخاطب را با پرسش اصلی خود مواجه میکند: وقتی چیزی که دیگران میخواستند صاحب آن باشند، در معرض نابودی قرار میگیرد، آن میل به مالکیت چه معنایی پیدا میکند؟
از نظر اجرایی، موسیقی زنده یکی از مؤثرترین اجزای شکلدهنده به فضای نمایش است. کمانچه و تنبک، بهخصوص در لحظاتی که ریتم کمدی نیاز به واکنش فوری دارد، امکان میدهند اجرا از یک توالی ساده دیالوگ و حرکت فراتر رود. سلیمانی از بداههنوازی در برخی بخشها و استفاده از دستگاه شور سخن میگوید و قاسمی مقدم نیز بر تمرین مشترک موسیقی و میزانسن تأکید دارد. ارزش این انتخاب زمانی آشکار میشود که موسیقی با اتفاق صحنه وارد رابطه شود؛ یعنی به جای آنکه صرفاً فضای ایرانی ایجاد کند، بتواند ضرباهنگ کنش را تشدید، تعدیل یا حتی در لحظهای کوتاه دگرگون کند.
سادگی طراحی صحنه نیز در همین چارچوب قابل دفاع است، اما مشروط به اینکه خلأ صحنه واقعاً با حضور بازیگر پر شود. در این اجرا، این وظیفه تا حد زیادی به بدن و بیان گروه واگذار شده است. بنابراین اگر طراحی صحنه را از منظر میزانسن بررسی کنیم، فقدان دکور الزاماً فقدان طراحی نیست؛ تصمیمی است که بار بیشتری روی بازیگران میگذارد. همین نکته البته یک آسیبپذیری هم ایجاد میکند: هر جا ریتم افت کند یا بازی از تمرکز خارج شود، خلوتی صحنه بیشتر به چشم میآید. در چنین فرمی، بازیگر نمیتواند پشت دکور پنهان شود.
از سوی دیگر، یکی از نقاط قابل توجه راز عروسک حضور جوانانی است که برای بخشی از آنان، این تجربه نخستین مواجهه جدی با چنین زبان نمایشی بوده است. ارزش این حضور را نباید با شعارهایی درباره حفظ میراث سنجید؛ آنچه اهمیت دارد این است که این عناصر سنتی آیا در بدن و بیان نسل تازه تبدیل به تجربه شدهاند یا فقط تقلید شدهاند. پاسخها نشان میدهد دستکم بخشی از گروه در مسیر تمرین ناچار شدهاند نسبت خود را با این فرم بازتعریف کنند. مهکامه کریمی برای نزدیک شدن به نقالی سراغ منابع و نمونههای اجرایی رفته و از فاصله نسلی با این هنر سخن میگوید. شایلی نوری نیز تجربه این نمایش را عاملی برای تغییر نگاه خود به ظرفیتهای امروزی نمایش سنتی میداند.
از همین جا میتوان درباره اهمیت راز عروسک با دقت بیشتری حرف زد. ارزش این اجرا در این نیست که ثابت کند نمایش سنتی ایرانی هنوز میتواند تماشاگر را سرگرم کند؛ چنین چیزی بهتنهایی دستاورد چندانی نیست. مساله مهمتر این است که یک گروه جوان تلاش کرده است با ابزارهایی مانند نقالی، موسیقی زنده، اغراق بدنی، بداهه و ارتباط مستقیم با تماشاگر، یک متن ایرانی را به زبان اجرایی امروز نزدیک کند. نتیجه در همه لحظات به یک اندازه کامل نیست و خود محدودیت طراحی صحنه و وابستگی شدید اجرا به انرژی بازیگران، حساسیت کار را بالا میبرد، اما همین وابستگی به حضور زنده بازیگر، بخشی از هویت نمایش را میسازد.
راز عروسک در بهترین لحظاتش زمانی زنده میشود که بازیگر، نوازنده و تماشاگر در یک ریتم مشترک قرار میگیرند؛ جایی که شوخی فقط برای تولید خنده نیست و موسیقی صرفاً صدای همراه صحنه نمیماند و نقالی از روایت بیرونی به بخشی از کنش نمایشی تبدیل میشود. در چنین لحظاتی، نمایش نیازی ندارد برای اثبات ایرانی بودن خود نشانههای بیشتری روی صحنه بچیند. فرم از درون اجرا قابل تشخیص است.
شاید مهمترین دستاورد این تجربه نیز همین باشد: نمایش ایرانی برای زنده ماندن الزاماً به بازسازی دقیق گذشته نیاز ندارد؛ به بازیگری نیاز دارد که بتواند آن را دوباره تجربه کند، کارگردانی که میان میراث و نیاز امروز تفاوت بگذارد و تماشاگری که اجازه دهد رابطهای زنده با صحنه شکل بگیرد. راز عروسک در این مسیر قدم گذاشته است. ممکن است در بعضی لحظات هنوز میان سنت آموختهشده و زبان شخصی گروه فاصلهای دیده شود، اما این فاصله را باید بخشی از فرآیند یادگیری دانست، نه دلیلی برای کنار گذاشتن تجربه. اهمیت کار دقیقاً در همین آزمون است: اینکه نسل تازه، به جای تکرار یک تصویر از نمایش ایرانی، آن را روی صحنه امتحان کند و ببیند کدام بخش از آن هنوز میتواند نفس بکشد.

