سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: کتاب «حکایت و تاریخ» نوشته لایونل گاسمن با ترجمه ندا غیاثی از سوی نشر بان منتشر شد. این کتاب در ۸ بخش تنظیم شده است. ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری، برساختهای رمانگونه و نمایشی واقعیت، تعریف حکایت، نخستین کاربردهای واژه «حکایت»، حمایت در نوشتار تاریخی، حقیقت حکایتهای تاریخی، کاربردهای نقادانه حکایت در تاریخنگاری گذشته و مورخان مدرن، تاریخ خرد و حکایت سرفصلهای کتاب را تشکیل میدهند. پایانبخش کتاب به یادداشتها اختصاص دارد.
حکایت چیست؟ قصهای دروغین و خوشرنگ و لعاب که مورخان برای جذب مخاطبان عام به تاریخ افزودهاند یا داستان پشت پردهای نهان و غیر رسمی از وقایع تاریخی که مصحلتاندیشی یا سانسور رد آنها را از کتابهای تاریخی زدوده است؟ کاسمن میکوشد در جستار حکایت و تاریخ با رجوع به برخی از روایتهای مهم تاریخ غرب به این پرسش پاسخ دهد که حکایت چیست و چه نسبتی با تاریخ دارد. شیوه کار او در این جستار بیش از آن که مبتنی بر تحلیلی مفصل باشد بر پرسشها و اشارههایی تکیه دارد که مخاطب را در رفت و برگشت گزارههای تاریخی و غیر تاریخی از گزارش روزنامهنگارانه تا شرح رویدادی فلسفی به تفکر وامیدارد و ذهن او را متوجه نحوه روایت وقایع میکند تا مدام از خود بپرسد واقعیت چیست و کجای این کلمات نهان شده است.
حکایات همواره رابطه تنگاتنگی با روایات تاریخی دارد
با این که اصطلاح «حکایت» تقریباً همین اواخر به زبانهای مدرن اروپایی راه پیدا کرده و تعریف آن تا به امروز مبهم مانده است، گزارشهای کوتاه و مستقل رویدادهای خاص خواه واقعی یا من درآوردی که معمولاً به آنها حکایت میگویند از دیرباز وجود داشتهاند. حکایات همواره رابطه تنگاتنگی نیز با روایات تاریخی طولانیتر و مفصلتر داشتهاند، گاهی حمایتگرند مانند مثالها و نمونهها و گاهی به مثابه امر سرکوبشده در تاریخ (تاریخ خُرد) این روایات را به چالش میکشند. به تبع آن، رابطه مورخان نیز با حکایات بسته به هدفشان در نوشتن تاریخ متغیر است، یا ستایشگرانه است یا آنها را نادیده میگیرند.
این نشان میدهد که آن نوع حکایات خوشساختی که در یادها میمانند و به مجموعه حکایات راه پیدا میکنند به دیدگاههای رسمی درباب تاریخ، جهان و طبیعت بشر وابستهاند و معمولاً آنها را تأیید میکنند. در مقابل، حکایات سستساختی شبیه قصههای خبری کوتاه و اغلب احساساتی اغلب در پی آن بودهاند تا دیدگاههای رسمی را تضعیف کنند و دیدگاههای تازهای را رواج دهند یا با فراهم کردن دست مایههایی که افراد معدودی میشناسند و راهی به تواریخ رسماً مجاز نداشتهاند یا با گزارش وقایع «عجیب و غریبی» که دیدگاههای رسمی درباب تاریخ، جهان و طبیعت بشر به سادگی از پس توضیح آنها بر نمیآیند.
حقیقت حکایتهای تاریخی
حکایات که به شکلی شفاهی دست به دست میشدهاند یا نویسندگان آنها را از یکدیگر وام میگرفتهاند غالب اوقات مربوط به حریمی شخصی بوده و اغلب همیشه غیر قابل تأیید بودهاند. به همین سبب عموماً اعتبار و صحتشان نزد مورخان «مدرن» با شک و تردید همراه بوده است، چرا که بنا بود این مورخان روشهای نقادانهای را در آثار خود به کار بندند که در آغاز قرن هجدهم شرح و بسط یافته بود. از این رو، آنان در مقایسه هرودوت و توسیدید عنوان پدر تاریخ را برای هرودوت چندان مناسب نمیدیدند اما اگر قرار باشد معنای حکایت را بیش از آن که از اعتبار و صحت واقعیاش دریابیم در آن چیزی بجوییم که در باب ذهنیتها و روندهای عام میگوید، آنگاه حتی زمانی که صحت و اعتبار واقعیاش با شک و تردید همراه میشود، میتوان کماکان آن را به طریقی روشنگر واقعیت تاریخی پنداشت.
مثلاً پروسپر دوبارانت شیوه کارش را که پیگیری دقیق گزارشهای گاهنگاری بود و کتاب بسیار محبوباش تاریخ دوکهای بورگندی خاندان والوا را نیز به همین سیاق و مبتنی بر دهه سوم قرن نوزدهم نوشته بود با این دعوی توجیه میکرد که بینش «سادهدلانه گاهنگارها فی نفسه به اندازه هر امر واقعی اهمیت تاریخی دارد، چرا که درباب تفکرات و احساسات زنان و مردان گذشته حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. پروسپر مِریمه نیز در پیشگفتار کتاب گاهنگاری دوران سلطنت شارل نهم توجیه مشابهی برای حکایت داشت. او رسماً اعلام کرد که «حکایت تنها چیزی در تاریخ است که دوست دارم» مورخان سنتی که از نظرشان تاریخ صرفاً تاریخ، سیاسی خاندانی و جنگی است این اعلام را بیگمان «سلیقهای چندان محترم» نمیدانستند، اما خود او «با کمال میل توسیدید را با خاطرات موثقی از آسپاسیا یا یکی از بردگان پریکلس عوض میکرد.»
سنت شفاهی پایبند دقت لفظی نیست
بخشی از ویژگیای که بعدها بورکهارت در کتاب تاریخ فرهنگی یونان به اسطوره نسبت داد تبدیل به صفتی برای حکایت شد؛ به عبارت دیگر، حکایت را ابتکاری اساساً عامهپسند یا همگانی میدیدند که اعتبارش بیش از آن که در دقتاش برای گزارش امور واقع و خاص اثباتپذیر باشد در تواناییاش برای بازتاب دیدگاه عام آن واقعیت یا واقعیت عامی است که اساس آن امور واقع را میسازد. از این قرار این ماده خام حقیقی برای مورخ فرهنگی بود خود بورکهارت بین حکایت و اسطوره پیوند برقرار کرد. او در درس گفتاری با عنوان «دستاورد علمی یونانیان» اعلام کرد که «سنت شفاهی پایبند دقت لفظی نیست، بلکه سنتی سنخوار است؛ به بیان دیگر، تختهبند بستر واقعاً عینی رخدادهای روایت شده نیست بلکه دلالت درونی آنها را آشکار میکند چیزی که خصوصیتشان است، چیزی که محتوای بشری عام یا عامهپسند دارد گاهی حکایت تمام چیزی است که از زنجیره بلند رخدادها حوادث و شخصیتها بر جای میماند.»
در حقیقت، مورخان گاهی از استناد به حکایتهایی که میدانند نمیتوانند صحتشان را تأیید کنند دست نمیکشند. ولتر حکایتی نقل میکند در باب کشیشی که به خود جرئت داد و در یکی از موعظههایش در ورسای پادشاه را به باد انتقاد گرفت. حکایت در «نقطه» ای به اوج میرسد، در نقل قول معنادار به یادماندنیای که خصیصه نمای حکایت کلاسیک قرن هجدهم بود اطمینان داریم که لویی چهاردهم به دادن چنین پاسخی خرسند میشد پدر .... از این که سهم موعظهام را میگیرم خوشحالم، اما دوست ندارم خودم آماجاش باشم» ولتر میپذیرد که این حرفها روشنگر و آموزندهاند، خواه پادشاه واقعاً آنها را گفته باشد خواه نه. چنانکه میتوان انتظار داشت در آثار بورکهارت حکایت «داستانی» نقشی صریحاً تاریخی دارد. در بخش اول فصل سوم فرهنگ رنسانس در ایتالیا «قصهای قدیمی از آنهایی که راست و دروغ همه جا هستند» نقل میشود تا رابطه «سراسر غیر اخلاقی» بین حکومت شهرها و condottieri قدرتمند در قرن پانزدهم ایتالیا را نشان دهد. بورکهارت در فصل بعد «سرگذشتی افسانهای» نقل میکند که به قول او «به وضوح بازتاب جنایاتی است» که ستمگران حقیر قرن پانزدهم مرتکب میشدند. ایده نهانی که در پس کاربرد چنین حکایتهایی وجود دارد این است که حتی اگر از منظر واقعی راست نباشند خود جعل و موفقیتشان فی نفسه نوعی مدرک است.
مورخان مدرن، تاریخ خُرد و حکایت
یکی از پژوهشگران ادبیات انگلیسی در مقالهای که نوعی «تاریخ حکایت» پیشنهادی را ترسیم میکند به این نتیجه میرسد که حکایت «در مقام روایتگری یک رخداد منفرد، صورت یا ژانری ادبی است که به سبک و سیاقی یکتا به واقعیت ارجاع میدهد.» از آن جا که حکایت از طریق اشاره و نمایش آشکار یا توصیف مستقیم به واقعیت ارجاع نمیدهد ناگزیر سرشتی ادبی دارد؛ با این حال جول فاینمن بر این نکته پای میفشارد که «حکایت، هر قدر هم که ادبی باشد، باز هم به شیوهای مستقیم به واقعیت اشاره میکند یا ریشه در آن دارد» و همین امر «مجازمان میدارد تا حکایت را براساس ایجاز صوریاش و شاید حتا ایجاز واقعیاش یک historeme تصور کنیم یعنی کوچکترین واحد کمینه امر واقع تاریخنگارانه» از این رو، به نظر او حکایت نقشی اساساً ویرانگر دارد.
فرضیه او به گفته خودش این است که «حکایت صورتی ادبی است که با باز کردن دریچهای در روایت غایتشناسانه و بنابراین بیزمانی که واجد آغاز، میانه و پایان است به شکلی منحصر به فرد میگذارد تاریخ رخ دهد. حکایت با قراردادن رخدادی درون یا حتی بیرون چارچوب توالی تاریخی، حس واقعیت و احتمال وقوع پیشامد را ایجاد میکند.» از نظر فاینمن روایت تاریخی هگلی «نابترین الگو» آن نوع طرح تاریخی «بی زمان» یا کلان روایت است که حکایت با وارد کردن پیشامد و بدین طریق زمان واقعی با پایان باز به درون آن بر هم میزندش. با این که نمیتوانم با فاینمن همداستان باشم که حکایت همواره چنین نقشی داشته یا باید بنا به ماهیتاش چنین نقشی داشته باشد، فکر میکنم این نظریه توصیف خوبی است از این که استاندال چه نقشی از حکایت مراد میکرده و حکایت برای بسیاری از مورخان مدرن و شاید دقیقتر برای «مورخان پست مدرن» چه نقشی داشته است.
چرا تاریخ خُرد واژه تحقیرآمیز بود؟
از بین رفتن اعتماد به کلان روایت یا فراتاریخهای (ژان فرانسوا لیوتار) پذیرفته شده قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم همچنین زمینهای را فراهم میکند که جووانی لوی مورخ ایتالیایی «تاریخ خُرد» را بر روی آن بنا میکند؛ یعنی یک صورت تاریخی مدرن، یا شاید بهتر است باز بگوییم پست مدرن که گویا در اغلب مواقع از حکایت یا روایتی آغاز میشود که از منبعی غیرادبی میآید، مثل دادگاه یا دیگر اسناد بایگانی شده در اینجا میتوان به کتابهای زیر اشاره کرد: بازگشت مارتین گر نوشته ناتالی دیویس (۱۹۸۳)، کشتار عظیم گربههای خیابان سن سورن نوشته رابرت دارنتون (۱۹۸۴)، دهکده آدمخواران نوشته آلن کربن (۱۹۹۰) یا محاکمه مادام کیو نوشته ادوارد برنسون، با این که واقعه آن در محیط اجتماعی فرهیختهتری رخ داده است.
با وجود این که در دوران طلایی فرنان برودل تاریخ خُرد واژه تحقیرآمیز بود. یکی از شخصیتهای کتاب گلهای آبی اثر ریمون کنو (۱۹۶۵) این واژه را به شوخی برای پستترین و حقیرترین نوع تاریخ به کار برد تا دهه ۱۹۸۰ برای بسیاری از مورخان نشانگر کشف روشی تازه و نیز ابژهها و موضوعات تازهای در تحلیل و پژوهش تاریخی شد. این مفهوم واقعا سلسله مراتب ابژههای تاریخی را که مورخان حتی ولتر کماکان تاحدی به آن پایبند بودند رد میکرد، اما بیشتر با شیوه نگرشاش به کل ابژههای تاریخی با عدسیهای میکروسکوپی تعریف میشد تا با ماهیت بیآلایش و کوچک مقیاس ابژهایش.
