عارف مسعودی گفت: اساساً نقطه کلیدی روششناسی براگ که برای من بسیار جذاب است در همین موضعگیری نقادانه او در برابر روایتهای کلیشهای، راحت و سادهانگارانه است. او بهنوعی در حال ایدئولوژیزدایی از ساحت فلسفی است. براگ در روایت خود دقیقاً در حدفاصل این دو افسانه (افسانه عصر تاریکی مطلق در برابر افسانه عصر طلایی مطلق) قرار میگیرد.
سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب(ایبنا)- سبحان کیانی؛ کتاب «افسانه قرون وسطی» نوشته رمی برگ به تازگی با ترجمه عارف مسعودی منتشر شده است. این کتاب دیدگاهها و تصورات نادرست و کلیشهای درباره قرون وسطی یا سدههای میانه را مورد نقد قرار میدهد و از جریانهای پویا و زنده فکری و فلسفی در این دوره نسبتا طولانی پرده بر میدارد. به مناسبت برگزاری این نشست عصر روز دوشنبه ۲۰ مهرماه در انجمن علوم سیاسی نشستی با حضور مترجم این کتاب، عارف مسعودی و دو تن از استادان علوم سیاسی، زانیار ابراهیمی و احمد بستانی برگزار شد. آنچه در ادامه میآید گزارشی از سخنرانیهای این نشست است؛
قرون وسطی نه عصر تاریکی مطلق بود و نه عصر طلایی مطلق
عارف مسعودی، مترجم کتاب، با اشاره به روایت رِمی براگ از تاریخ اندیشه در قرون وسطی گفت: در مجموعه مقالات افسانه قرون وسطی که نگارش آنها در دهه ۹۰ میلادی آغاز شده اما پس از بازنگری در منابع در سال ۲۰۰۶ به صورت کتاب حاضر درمیآید. براگ در این کتاب چند هدف کلی را دنبال میکند: نخست کلیشهزدایی از مفهوم قرون وسطی است. براگ دو دسته روایت متضاد از قرون وسطی را به چالش میکشد؛ نخست تصویری که قرون وسطی را عصر تاریکی، جهل و سلطه مذهب میبیند و به نظر براگ گویی از عنصری سخن میگوییم که به مثابه گذرگاه یا درهای تهی میان دو قله شکوهمند در تاریخ اندیشه بشری است. البته چنین نگاهی ابتدا با اومانیستهایی مانند پترارک شروع شد بعد با پروتستان هایی که کلیسای کاتولیک رم را مصداق دجال میدانستند ادامه یافت و در عصر روشنگری در آثار ایدوئولوژیستهایی مانند تورگو و کندروسه به اوج رسید. از نظر براگ در دوران مدرن اینگونه القا شد که اگر ما مدرن هستیم چون از قرون وسطی خروج کردهایم.
روایت دوم در برابر روایت شکل گرفته و گر چه مانند آن افسانه است اما کاملا نگاه متفاوتی را به قرون وسطا ارائه میدهد:قرون وسطا به مثابه عصر طلایی. براگ سر آغاز شکلگیری چنین تصور آرمانی از قرون وسطا را نهضت رمانتیسم آلمانی به رهبری نووالسن یا فردریش فون هاودنبرگ میداند و این جریان با رمان آینهوا اثر سر والتر اسکات در ۱۸۱۹ و گوژپشت نوتردام اثر ویکتور هوگو در ۱۸۳۱ تاثیر خود را بر ادبیات گذاشت وابسته با دیگرانی در همه حوزههای دیگر.
به واقع قدرت این کتاب و شیوه استدلالی براگ در برابر همین روایتهای کلیشهای و راحت است که ظاهر میشود به واقع آن چه که براگ در میان یا حدفاصل این دو افسانه پیدا میکند بسیار جریانی پیچیدهتر است. یعنی گر چه سه سنت دینی که فلسفه یونان را میخواندند از یکدیگر ترجمه و اقتباس میکردند اما الزاما یکدیگر را همفکر و شریک گفتگویی برابر نمیدیدند. سبحان کیانی هرسینی: عارف مسعودی مترجم کتاب ضمن توضیحاتی درباره کتاب و مقدمات گفت: مردمان و متفکران این دوره نهتنها دست از اندیشیدن برنداشتند، بلکه بسیار فکر میکردند و ژرف میاندیشیدند. نمونه بارزی که رِمی براگ به آن اشاره میکند، رساله کلیات الهیات توماس آکوئیناس (توماس قدیس) است. فرض بنیادین توماس در این رساله آن است که از فلسفهورزی بههیچوجه گریزی نیست و الهیات باید بهنوعی در دادگاه فلسفه حاضر شود و پاسخگو باشد.
اما در نقد و پاسخ به روایت دوم براگ میگوید این روایت نیز درست نیست؛ چراکه این دوره هم مانند دورههای پیش و پس از خود واجد گسستها و لحظات پر افتوخیزی بوده است. آنچه تاریخ فلسفه را در این عصر به حرکت درمیآورده، جستوجوی مداوم بشری برای یافتن راه حل هایی برای معضلات و مسائل مبتلابه آن دوره بوده است؛ مسائلی که بهگونهای روشمند طرح، وضع و رفع و از نو صورتبندی میشدند.
اساساً نقطه کلیدی روششناسی براگ که برای من بسیار جذاب است در همین موضع گیری نقادانه او در برابر روایت های کلیشه ای، راحت و سادهانگارانه است. او بهنوعی در حال ایدئولوژیزدایی از ساحت فلسفی است. براگ در روایت خود دقیقاً در حدفاصل این دو افسانه (افسانه عصر تاریکی مطلق در برابر افسانه عصر طلایی مطلق) قرار میگیرد. به واقع آن چهبراگ در حد فاصل این دو افسانه پیدا می کند جهانی بسیار پیچیده تر از تصورات کلیشه ای ماست. یعنی اگرچه این سه سنت دینی (اسلام، مسیحیت و یهودیت) میراث فلسفه یونانی را می خواندند، یکدیگر ترجمه و اقتباس می کردند، اما الزاما یکدیگر را همفکر و شریک گفتگویی برابر نمیدیدند؛ یعنی هم نوعی نگاه تحقیرآمیز نسبت به هم داشتند و همزمان بهشدت از یکدیگر وام فکری میگرفتند، در حالی که هر سه سنت بر دوش فلسفه یونان ایستاده بودند. از همینجا به مسئله دوم براگ در این کتاب میرسیم و آن مسئله معنا و ارزش فلسفه در این سه فرهنگ قرون وسطایی. تز اصلی براگ در اینجا این است که برای درک نقش فلسفه در اسلام، مسیحیت و یهودیت در قرون وسطی، مطالعه صِرفِ تحول و قبض و بسط معنایی «فلسفه» در سیر تاریخی و درزمانی آن کافی نیست؛ بلکه باید تأملی جدی بر ارزشها داشته باشیم.
منظور او چیست؟ یعنی کافی نیست که فلسفه مسیحی، یهودی و اسلامی را جداگانه در نظر گیریم و گزارهبهگزاره با یکدیگر مقایسه کنیم؛ بلکه در یک وضعیت تحلیلی ایدئال، باید کل ساختمان و نظام معرفتی درون هر یک از این فرهنگها را بررسی کنیم. یعنی باید تلاش کنیم و ببینیم فلسفه در تعامل یا برخورد با دیگر ساحتها و رشتهها—مانند الهیات، اخلاق، حقوق و عرفان—در هر یک از این سه تمدن چه وضعیتی داشته است. تا این مناسبات شناخته نشود، صرف فهم تحول مفهومی و معنایی فلسفه ناقص خواهد بود. از همین رو، او حضور ادیان وحیانی و چالش های میان فلسفه و وحی در دوره میانه را در هر یک از این سه تمدن مسئله ای اساسی می داند. موضوع بعدی، نهادینهسازی فلسفه است که یکی از استدلالهای محوری براگ بهشمار میرود. او تمایزی آشکار میان «فلسفه» و «Philosophy» قائل میشود. او میگوید فلسفه در جهان اسلام و یهودیت حضور داشت، اما «Philosophy» بهمثابه یک جریان فکری نهادینه شده تنها در دنیای مسیحی محقق شد. مثلا ریشه آن به سده دوازدهم و برنامه های رسمی در زمینه مطالعات الهیات برپایه میراث فلسفه یونانی در آرا انسلم قدیس بازمیگردد؛ در آنجا بود که فلسفه توانست نهادینه شود و به مرور بخشی از برنامه رسمی مطالعات دانشگاهی شود. اما این اتفاق در جهان اسلام و یهودیت، بهدلیل حضور فراگیر شریعت، امکانپذیر نشد. موضوع دیگر در رایطه با تمایز میان معنا و ارزشها، تمایز میان دو مفهوم دربرگیری inclusion و هضم digestion است؛ یعنی روشهایی که این سنتها در مواجهه با میراث یونانی به ویژه ارسطو در پیش گرفتند. در اسلام، بهویژه پس از ابنسینا، آن چه در نسبت با فلسفه یونانی و ارسطو اتفاق افتاد «هضم» بود؛ بدین معنا که فلسفه یونانی درون فرهنگ اسلامی دگرگون و مستحیل شد. اما در غرب مسیحی فرآیند بیشتر از جنس «دربرگیری» بود؛ به این معنا که کلیت چارچوب یونان حفظ شد اما در عین حال گسست هایی نیز رخ می داد.
همچنین یکی از تأکیدات اساسی براگ میزان بازگشت فیلسوفان قرون وسطی به ارسطو است. او معیار تداوم نهادینهشدن فلسفه را همین بازگشت به ارسطو میداند. دقیقاً به همین علت، در امتداد یک نگاه اروپامحور آخرین فیلسوف حقیقی جهان اسلام را ابنرشد میداند و درست در همین نقطه با متفکری چون هانری کُربَن زاویه پیدا میکند.
براگ چند تذکر روششناختی مهم به خواننده فلسفه میدهد: نامگذاری فلسفه بر اساس عقاید دینی، محلی از اعراب ندارد. ارزش آنچه فیلسوفان در سه قلمرو اسلامی، یهودی و مسیحی نوشتهاند به مذهبشان وابسته نیست. ما پدیدهای به نام «فلسفه اسلامی»، «فلسفه مسیحی» «فلسفه یهودی» نداریم. او به شلومو پاینز اشاره میکند به عنوان یکفیلسوف یهودی که در گفتگو با او به این نتیجه رسیده است که اساساً چیزی به نام فلسفه یهودی نداریم؛ آنچه وجود داشته، «بهکارگیری تفکر فلسفی از سوی مسلمانان ، مسیحیان و یهودیان» است. اسلام، مسیحیت و یهودیت تمدنهایی بودند که درون آنها فلسفهورزی انجام می شد. در قلمرو تمدن اسلامی، فیلسوفان یهودی و مسیحی نیز فعال بودند و نخستین ترجمههای متون یونانی توسط مسیحیان بغداد صورت گرفت؛ پس نباید فلسفه ورزی را به دیانت نویسندگان و فیلسوفان تقلیل داد.
مسئله دیگر در رابطه با موضع روش شناسانه براگ این است که علیرغم نقد او به روشنگری که با نگاهی تحقیر آمیز قرون وسطی را عصر تاریکی میداند، اما خودِ او از حیث روشی از نظر من همچنان در محدوده روشنگری و مدرنیته گام بر میدارد. همان طور که میدانیم پس از کانت و انقلاب کوپرنیکی او در فلسفه ، فلسفه دیگر صرفاً انتقال نتایج نیست، بلکه انتقال شیوههای اندیشیدن است. براگ با اتکا به این تغییر در شیوه اندیشیدن، در نسبت با اندیشه قرون وسطی معتقد است که قرون وسطی فینفسه رشتهای از نوزاییها (رنسانسها) بوده است و از لزوم بازگشت به یک «قرون وسطای جدید» سخن میگوید.
از وجهی دیگر براگ معتقد است که بازگشت آگاهانه به قرون وسطی امکان درکی درست از دیگر موضع روشی نویسندگان این دوره را برای ما فراهم میکند که همانا فضیلت خود فروبینی در فرایند پژوهشهای آنهاست. به اعتقاد براگ این نکته کلیدی است که ما را در فهم چگونگی وام گیری نویسندگان قرون وسطایی از یکدیگر علی رغم تعلقات مذهبی متفاوت، یاری می رساند. به واقع در امر پژوهش آگاهی به ضرورت آموختن و وام گیری از دیگران دو شرط اساسی دارد نخست آگاهی از کاستی های خود و سپس تلاش برای آموختن از نوآوری ها و کسب بینش های دیگران. یکی از فضیلت های برجسته نویسندگان قرون وسطی، فارغ از تعلقات مذهبی و قومی آنها پذیرش حس کهتری خود نسبت به دستاوردهای نظری دیگران بود. بی گمان این نیازمند میزانی از شجاعت بود. شاید برای آنها آسان تر بود که از پذیرش ناتوانی و اعتراف به نیازهای خود امتناع ورزند. حتی آسانتر بود که خود را در رؤیای معصومیت نخستین غرق کنند و در نهایت از آن فقر یک ایدئولوژی بسازند و در آن ثروتی پنهان بیابند که دیگران آن را از دست داده اند، و هنگامی که دچار انحطاط شده اند گمان کنند که پیشرفتی داشته اند.
فلسفه برای نویسندگان قرون وسطی در مرزها شکل میگرفت نه در درون مرزها.
جمله پایانی من این است که براگ با وام گرفتن دیدگاه هایدگر به سنت بر این نظر است که (دو فیلسوف بسیار مؤثر بر براگ، لئو اشتراوس و مارتین هایدگر هستند): سنت یعنی به آغازها بازگردیم و از آن نقطه، راهی نو و تجربهنشده را بگشاییم. کار اساسی براگ نیز در نسبت با سنت همین است.
«افسانه قرون وسطی» تلاشی برای بازنگری در تاریخ اندیشه است
احمد بستانی در ادامه نشست، با قدردانی از انجمن علوم سیاسی و زانیار ابراهیمی، مترجم اثر، گفت: اهمیت این کتاب در آن است که تا جایی که اطلاع دارم، نخستین اثر ترجمهشده از رِمی براگ به زبان فارسی است و مخاطب فارسیزبان آشنایی چندانی با منظومه فکری او ندارد. بخش قابلتوجهی از آثار براگ به زبان فرانسوی نوشته شدهاند و او حتی در جهان انگلیسیزبان نیز کمتر از آنچه شایسته است شناخته شده است.
بستانی با اشاره به جایگاه علمی براگ، که در دانشگاه سوربن به مقام استادی بازنشسته رسیده است، افزود: براگ همواره از این مسئله گلایه داشت که حوزه مطالعات قرون وسطی، بهعنوان رشتهای مستقل برای بررسی فلسفه و کلیت زیست تاریخی این دوره، جایگاه مناسبی ندارد. یکی از ویژگیهای مهم او تسلط بر زبانها و سنتهای فکری سه دین ابراهیمی است. او از معدود اندیشمندانی است که عبری، یونانی، لاتین و عربی میداند و با سنتهای اسلامی، یهودی و مسیحی آشنایی مستقیم دارد. براگ حتی در مقطعی مشاور پاپ بوده و از جایگاه مهمی در حوزه الهیات مسیحی برخوردار است.
او در توضیح اهمیت رویکرد تطبیقی براگ اظهار کرد: پژوهشگران معمولاً حداکثر دو سنت دینی را با یکدیگر مقایسه میکنند، اما براگ میتواند مقایسههایی میان هر سه سنت اسلامی، یهودی و مسیحی انجام دهد. افزون بر این، او صرفاً مورخ اندیشه نیست که گذشته را روایت کند، بلکه فیلسوف، الهیدان و اندیشمند سیاسیای است که با متفکران قرون وسطی وارد گفتوگو میشود و مخاطب را نیز به این گفتوگو فرامیخواند.
بستانی تأکید کرد: براگ در برابر اقتدار اندیشمندان بزرگ تسلیم نمیشود و با آنها وارد نقد و مجادله میشود. او جسارت و صراحتی کمنظیر دارد و موضع مسیحی خود را نیز پنهان نمیکند. عنوان «افسانه قرون وسطی» لحنی طعنهآمیز دارد و میخواهد نشان دهد تصویری که از قرون وسطی بهعنوان عصری تاریک و فاقد دستاوردهای فکری ارائه شده، نیازمند بازنگری جدی است.
چگونه قرون وسطی به عصر تاریکی تبدیل شد؟
بستانی با اشاره به سابقه تاریخی مطالعات قرون وسطی گفت: در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میلادی، با وجود فعالیت تاریخنگاران برجستهای چون اتین ژیلسون و سپس ژان دو لاند در فرانسه، مطالعات قرون وسطی همچنان حوزهای حاشیهای محسوب میشد. در دهه ۱۹۹۰، براگ و متفکران دیگری مانند رژین پرنو، با انتشار آثاری در نقد روایتهای رایج، تلاش کردند کلیشههای تثبیتشده درباره این دوره را کنار بزنند.
بستانی، تأثیر لئو اشتراوس بر اندیشه براگ را نیز مهم دانست و گفت: اشتراوس، با وجود علاقه ویژهاش به سنتهای فلسفی یهودی و اسلامی و علاقه کمترش به مسیحیت، در شکلگیری رویکرد براگ به گذشته نقش داشته است. دستاورد مهم اشتراوس در فلسفه سیاسی، نقد تاریخیگری بود؛ رویکردی که متون کلاسیک را متعلق به گذشتهای سپریشده میدانست و امکان آموختن از آنها را محدود میکرد.
او ادامه داد: اشتراوس نشان داد که انسان امروز لزوماً بیش از متفکران گذشته نمیفهمد و آثاری چون «جمهوری» و «قوانین» افلاطون، «سیاست» ارسطو و «مدینه فاضله» فارابی همچنان منابعی برای آموختن هستند. در دورانی که جریانهای تاریخگرا متفکران قدیم را متعلق به جهانی منقضیشده میدانستند، اشتراوس بازخوانی کلاسیکها را در مرکز توجه قرار داد و در تحلیل خود از سه موج مدرنیته، نسبت میان تجدد و رویگردانی از حکمت قدما را بررسی کرد.
بستانی همچنین از پیر ادو و کتاب او با عنوان «فلسفه باستان چیست؟» یاد کرد و گفت: ادو نشان داد که فلسفه در جهان باستان صرفاً آموزش دانشگاهی یا مجموعهای از نظریهها نبود، بلکه نوعی تمرین روحی و وسیلهای برای ارتقای جان به شمار میرفت؛ برداشتی که بعدها در برخی رویکردهای فکری، از جمله در اندیشه میشل فوکو، نیز بازتاب یافت. براگ نیز متفکران قرون وسطی را موضوعاتی موزهای برای مورخان نمیداند، بلکه آنها را اندیشمندانی زنده تلقی میکند که همچنان میتوانند برای مسائل امروز ما حرفی جدی داشته باشند.
محافظهکاری مذهبی براگ و مناقشه درباره هویت اروپا
بستانی در ادامه، به جایگاه براگ در جریان محافظهکاری سیاسی و مذهبی فرانسه و اروپا پرداخت و میان دو گرایش محافظهکارانه تمایز گذاشت. او توضیح داد: محافظهکاران سیاسی، مانند پییر منان در فرانسه، ساموئل هانتینگتون در آمریکا و راجر اسکروتن در بریتانیا، برای دین و مسیحیت اهمیت قائلاند، اما معمولاً دین را از منظر کارکردهای سیاسی و اجتماعی آن بررسی میکنند.
او در مقابل، از محافظهکاران مذهبی یا الهیاتی یاد کرد و افزود: متفکرانی چون براگ در فرانسه و جان میلبنک، بنیانگذار جریان ارتدوکسی رادیکال در بریتانیا، معتقدند دین را نمیتوان به کارکردهای اجتماعی و سیاسی آن تقلیل داد. از نظر این جریان، دولت مدرن سکولار ـ لیبرال خود بخشی از بحران مدرنیته است و برای عبور از این بحران باید به کلیسا و سنت مسیحی بهعنوان الگویی برای نظم اجتماعی اروپا بازگشت.
بستانی با تشریح پیامدهای این رویکرد گفت: در این دیدگاه، اروپا اساساً دارای هویتی مسیحی و کاتولیک تلقی میشود و ادیان دیگر، از جمله اسلام و یهودیت، نمیتوانند در شکلگیری هویت بنیادین اروپا جایگاهی همتراز با مسیحیت داشته باشند. البته این ادعا لزوماً به معنای مخالفت با زندگی پیروان ادیان دیگر در اروپا نیست؛ بلکه بر این فرض استوار است که آزادی دینی آنان باید در چارچوب نظمی مسیحی تحقق یابد.
او ادامه داد: مدافعان این رویکرد معتقدند مسیحیت توانسته است میان عقل و ایمان توازن برقرار کند، عهد عتیق را در کنار عهد جدید به رسمیت بشناسد و سنتهای پیش از خود را حفظ کند؛ توازنی که از نظر آنان در هیچ دین دیگری به همین شکل وجود ندارد. این برداشت مناقشات گستردهای در فرانسه برانگیخت و برخی منتقدان، آن را با اسلامهراسی مرتبط دانستند.
بستانی برای توضیح این مناقشه به انتشار کتاب «ارسطو در مون سنمیشل» اثر سیلوان گوگنهایم در سال ۲۰۰۸ اشاره کرد و گفت: گوگنهایم در این کتاب با این روایت رایج مخالفت کرد که احیای ارسطو در غرب، تا اندازه زیادی مدیون ترجمه آثار فیلسوفان مسلمان، از جمله ابنرشد، ابنسینا و فارابی، بوده است. او مدعی شد یعقوب ونیزی متون اصلی یونانی را مستقیماً ترجمه کرده و مسلمانان در این فرایند نقش بنیادینی نداشتهاند.
او افزود: انتشار این کتاب جنجال فراوانی برانگیخت. شماری از استادان، از جمله آلن دو لیبرا، آن را متأثر از اسلامستیزی دانستند؛ درحالیکه براگ، با وجود برخی نقدها، در مجموع از فرضیه گوگنهایم دفاع کرد. از نظر بستانی، این مناقشه نشان میدهد که چگونه یک بحث ظاهراً تخصصی درباره فلسفه اسکولاستیک و انتقال متون در قرون وسطی، به مسئلهای سیاسی در جهان معاصر تبدیل میشود.
گفتوگوی واقعی ادیان از مسیر بهرسمیتشناختن تفاوتها میگذرد
بستانی، روش براگ در الهیات تطبیقی ادیان را یکی دیگر از وجوه مهم اندیشه او دانست و گفت: براگ برخلاف رویکردهایی که صرفاً به دنبال یافتن وجوه اشتراک سطحی یا هستهای باطنی و مشترک میان ادیان هستند، بر تفاوتهای بنیادین تأکید میکند. از نظر او، گفتوگوی واقعی زمانی شکل میگیرد که شکافها و اختلافهای اساسی میان سنتهای دینی به رسمیت شناخته شوند، نه اینکه با تأکید بر شباهتها نادیده گرفته شوند.
او با اشاره به مقاله براگ درباره ادیان ابراهیمی افزود: براگ معتقد است کاربرد مفهوم «سه دین ابراهیمی» میتواند با مغالطه همراه باشد؛ زیرا تفاوتهای اساسی این سنتها را در خود پنهان میکند. برای مثال، اسلام را دین شریعت میداند، درحالیکه مسیحیت را دین ایمان معرفی میکند و معتقد است مسیحیت از نظام فقهی مشابه اسلام برخوردار نیست. همچنین در این صورتبندی، کتاب مقدس در مسیحیت بهمثابه گواهی تاریخی بر تجسد کلمه یا لوگوس در شخص عیسی مسیح فهمیده میشود، درحالیکه در اسلام، قرآن کلام خدا تلقی میشود.
بستانی ادامه داد: براگ مسیحیت را بهدلیل آموزه تثلیث، تجسد و راز عشای ربانی، دینی متمایز از تصور انتزاعی و ساده از توحید میداند. او همچنین یادآور میشود که اصطلاح ادیان ابراهیمی در فرانسه با نقش لویی ماسینیون رواج یافت و مفهوم اهل کتاب نیز نمیتواند بهتنهایی تفاوتهای بنیادین این سنتها را از میان ببرد.
چهار نقد اساسی به رویکرد فلسفی و تاریخی براگ
بستانی در ادامه، چهار نقد اساسی خود به دیدگاههای براگ را مطرح کرد. نخستین نقد او به آنچه استثناگرایی افراطی مسیحی میخواند، مربوط بود. به گفته او، براگ مسیحیت را سنتی متمایز و استثنایی در تاریخ اندیشه میبیند؛ درحالیکه متفکرانی چون جان میلبنک در برخی موارد، فیلسوفان و متکلمان اسلامی مانند غزالی و ملاصدرا را در برقراری توازن میان عقل و ایمان موفقتر از آگوستین و توماس آکوئیناس ارزیابی کردهاند.
او دومین نقد خود را متوجه تمرکز بیش از اندازه براگ بر سنت ارسطویی و کمتوجهی به سنت افلاطونی و نوافلاطونی دانست و اظهار کرد: یکی از ویژگیهای مهم فلسفه اسلامی، وجه افلاطونی و نوافلاطونی آن است؛ وجهی که در آثار و تفسیرهای متفکرانی چون لئو اشتراوس و هانری کربن نیز مورد توجه قرار گرفته است. به اعتقاد بستانی، براگ با نگاه به اسلام از دریچه منازعات کلامی غرب، استقلال و ویژگیهای خاص اندیشه فلسفی اسلامی را بهدرستی درک نمیکند.
سومین نقد بستانی به کمتوجهی براگ به فلسفه ایرانی و سنت فلسفهورزی به زبان فارسی مربوط میشد. او گفت: براگ مدعی است که پس از ابنرشد، بهجز قاضی سعید قمی، شرحی بر ارسطو در جهان اسلام نوشته نشده است؛ درحالیکه بابا افضل کاشانی، حدود یک قرن پس از ابنرشد، آثاری در شرح و تفسیر متون فلسفی، از جمله مباحث مرتبط با رساله «درباره نفس» ارسطو، داشته است. افزون بر این، فلسفه در زبان فارسی و در حوزه اصفهان به بالندگی قابلتوجهی رسید. از این منظر، تعمیم داوریهای براگ به کل جهان اسلام، بدون توجه کافی به جغرافیای فکری ایران، محل نقد است.
بستانی چهارمین نقد خود را متوجه خوانش براگ از فارابی دانست و تأکید کرد: فارابی از جمله متفکرانی است که میکوشد حقیقت را بر پایه عقل جهانشمول توضیح دهد و ادیان گوناگون را صورتهای تمثیلی و خیالی متناسب با فرهنگ ملتهای مختلف برای فهم آن حقیقت بداند. به اعتقاد بستانی، خوانش براگ از فارابی از همدلی تفسیری کافی برخوردار نیست و اندیشه او را به چارچوبی محدود تقلیل میدهد.
فارابی و امکان صورتبندی عقلانی حقیقت در ورای تعصبات دینی
بستانی در جمعبندی نقد خود به دیدگاه براگ درباره فارابی گفت: براگ معتقد است فارابی تا زمانی که برای عقل استقلال قائل است، فیلسوف به شمار میرود؛ اما هنگامی که عقل اول نوافلاطونی و پیوند آن با امر دینی مطرح میشود، مسیری آغاز میشود که در نهایت استقلال فلسفه را از میان میبرد. براگ در مقابل، بر این باور است که استقلال عقل فلسفی در مسیحیت حفظ شده است.
او در نقد این برداشت تأکید کرد: فارغ از درستی یا نادرستی این ادعا، هنر بیبدیل فارابی آن بود که توانست بدون تعصب دینی، نظامی عقلانی بنا کند. فارابی مفهوم خدا را در قالب سبب اول صورتبندی میکند، حقیقت را مبتنی بر برهان عقلی میداند و ادیان گوناگون را صورتهای تمثیلی و خیالی متفاوتی از حقیقت واحد، متناسب با فرهنگ ملتهای مختلف، تلقی میکند.
بستانی افزود: فارابی نهتنها از اسلام دیگریسازی نمیکند، بلکه کثرت ادیان را درون نظامی عقلانی به رسمیت میشناسد. به اعتقاد او، چنین سطحی از آزاداندیشی را نمیتوان بهآسانی در میان متفکران مسیحی قرون وسطی یا حتی برخی اصلاحگران دینی، از جمله مارتین لوتر با مواضع تندش علیه اسلام، مشاهده کرد.
شکستن اسطوره قرون وسطی، ضرورت بازنگری در تاریخ اندیشه است
زانیار ابراهیمی در ادامه نشست، با اشاره به اهمیت کتاب براگ گفت: گرچه برخی سوگیریها و لحن انتقادی کتاب ممکن است برای خواننده ناخوشایند باشد، نفس ترجمه این اثر ارزشمند است؛ زیرا در ذهنیت ما و حتی در بخشهایی از جهان غرب، تصویری قالبی از قرون وسطی شکل گرفته است که این دوره را عصری کاملاً ظلمانی میداند و ورود به عصر روشنگری را بهمنزله گذار ناگهانی به جهان عقل معرفی میکند. این تلقی خود نوعی اسطورهسازی است.
او یکی از دستاوردهای مهم براگ را شکستن تصور یکپارچگی قرون وسطی دانست و اظهار کرد: براگ نشان میدهد که قرون وسطی کلی یکدست و صرفاً مسیحی نبود، بلکه عناصر و سنتهای فکری جهان اسلام و یهودیت نیز در تحولات آن نقش داشتند و این دوره را در معرض تنشها و دگرگونیهای فکری قرار دادند.
ابراهیمی با اشاره به غیبت یا کمرنگبودن نقش جهان اسلام در برخی روایتهای مهم تاریخ اندیشه غرب گفت: در بسیاری از آثاری که ترجمه کردهام، این کاستی جدی وجود دارد. برای مثال، در کتاب برجسته «مشروعیت عصر مدرن» اثر هانس بلومنبرگ، جهان اسلام تقریباً غایب است و نام ابنرشد تنها یکبار، آن هم در ارتباط با ارسطو، مطرح میشود. همچنین در کتاب «ابداع فرد» اثر لری سیدنتوپ، تحولات فکری به شهود اخلاقی مسیحی برآمده از سنت پولسی فروکاسته شده و عاملیت جهان اسلام نادیده گرفته شده است.
او افزود: از این منظر، توجه براگ به حضور و تعامل سه سنت اسلامی، یهودی و مسیحی در تاریخ اندیشه شایسته تحسین است؛ زیرا چنین رویکردی میتواند به اصلاح روایتهایی کمک کند که تحولات فکری اروپا را بدون توجه کافی به ارتباطات تمدنی توضیح میدهند.
غفلت از حقوق کلیسایی در تحلیل براگ
ابراهیمی یکی از کاستیهای تحلیل براگ را کمتوجهی به سنت حقوق کانونیک یا حقوق کلیسایی دانست و گفت: مقایسه براگ میان فقدان شریعت در مسیحیت و حضور شریعت در اسلام، بهتنهایی کافی نیست؛ زیرا نبود شریعت به معنای فقدان نظام حقوقی نیست. در مسیحیت، سنت گستردهای از حقوق کانونیک وجود داشت و متخصصان این حوزه، یعنی کانونیستها، در شکلگیری ادبیات حقوقی و فقهی قرون وسطی نقش مهمی ایفا کردند.
او ادامه داد: حقوق کلیسایی در تعامل با حقوق رومی توسعه یافت و مجموعهای مفصل از قواعد و مباحث حقوقی را پدید آورد. بنابراین، اگر بخواهیم نسبت فلسفه با نهادهای دینی و حقوقی را در تمدن مسیحی بررسی کنیم، نمیتوان این سنت را نادیده گرفت. به اعتقاد ابراهیمی، کمتوجهی به حقوق کانونیک، خلأ مهمی در تحلیل براگ ایجاد میکند.
تفاوت مفهوم الوهیت و پیامدهای ورود فلسفه ارسطویی به مسیحیت
ابراهیمی در ادامه، تفاوت برداشتهای دینی از خداوند را یکی از مسائل بنیادین در مطالعات تطبیقی دانست و اظهار کرد: خدای ارسطو، یعنی محرک نامتحرک که در دوردستترین نقطه زنجیره وجود قرار دارد، با خدای نزدیک و متجسد مسیحیت که برای بخشش گناه نخستین به صلیب کشیده میشود، تفاوتی بنیادین دارد. ورود اندیشه ارسطویی به جهان مسیحیت، این دو برداشت را در نسبتی پیچیده و گاه متعارض قرار داد.
او تأکید کرد: در مطالعات تطبیقی فلسفه و دین، باید ویژگیهای متمایز مفهوم الوهیت در سنتهای اسلامی و مسیحی را جدی گرفت؛ زیرا تفاوت در فهم خداوند، بر صورتبندی مسائل فلسفی و الهیاتی و نیز بر نسبت عقل و ایمان تأثیر میگذارد.
آموزههای جزمی و نومینالیسم؛ ابعاد مغفول در روایت براگ
ابراهیمی در نقد تأکید براگ بر نقش نهادها در تداوم فلسفه گفت: براگ برای نهادهایی چون دانشگاه اهمیت فراوانی قائل است و براین باور است که فلسفه در جهان اسلام، بهدلیل نهادمند نشدن فقه و کلام به شیوهای مشابه جهان مسیحی، نتوانست تداوم نهادی مشابهی پیدا کند. بااینحال، این تحلیل از یک نکته مهم غفلت میکند: در جهان مسیحی، آموزهها و دگمهای الهیاتی نیز نقش تعیینکنندهای داشتند و میتوانستند محدودیتهایی سختگیرانه بر اندیشه تحمیل کنند.
او با اشاره به مفاهیمی چون گناه نخستین، فدا و کفاره و لطف یا فیض افزود: در مسیحیت، مسئله رستگاری از گناه نخستین به یکی از محورهای اصلی نظام الهیاتی و فکری قرون وسطی تبدیل شد. بنابراین، برای مقایسه دو سنت، نمیتوان صرفاً حضور یا فقدان شریعت را معیار قرار داد؛ بلکه باید نقش آموزههای جزمی و ساختارهای اعتقادی را نیز بررسی کرد.
ابراهیمی همچنین به غیبت نومینالیسم یا نامگرایی در تحلیل براگ اشاره کرد و گفت: نومینالیسم، بهویژه در پیوند با ارادهگرایی الهیاتی، از جریانهایی بود که در تحول و دگرگونی نظام فکری قرون وسطی نقش داشت. نادیده گرفتن این جریان، تصویر کاملی از تحولات فلسفی و الهیاتی این دوره به دست نمیدهد.
او در مجموع تأکید کرد که بازخوانی قرون وسطی مستلزم توجه همزمان به نهادها، نظامهای حقوقی، آموزههای دینی و جریانهای فلسفی است؛ زیرا هیچیک از این عوامل بهتنهایی نمیتواند پیچیدگی تحولات فکری آن دوره را توضیح دهد.
