در حالی که جهان از پیشرفت فناوری حرف میزند، جنگ همچنان جان انسانها را میگیرد؛ تناقضی که برنده نوبل آن را جنون محض میخواند.
خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ عطیه جواره: صدای معلم بلند میشود: «اگر میتوانستید چیزی را اختراع کنید که تا به حال به دست بشر ساخته نشده است، چه چیزی را میساختید؟» دانشآموزان یکی پس از دیگری به فکر فرو میرفتند و در ذهنشان چیزهایی را میساختند که حتی قادر نبودند برای آنچه از خیالشان زاییده شده است، اسمی انتخاب کنند. یکی از دانشآموزان دستش را با هیجان بالا میبرد و با صدای بلندی میگوید: «خانوم من بگم؟» و بیآنکه منتظر اجازه شود، ادامه میدهد: «ماشین پرنده! بتونه بپره و از بین ترافیک بالا بره تا سریعتر به خونه برسیم. اصلاً اینطوری وقتی گواهینامه بگیریم با یک تیر دو هدف رو زدیم، هم رانندهایم و هم خلبان! و دیگه نیازی نیست درس بخونم تا خلبان بشم، همین که گواهینامه رو بگیرم، مادرم رو سوار ماشین میکنم و اون رو به آرزوش که خلبان شدن منه میرسونم!» صدای پسربچه از هیجان میلرزد و زمانی که صحبتهایش تمام میشود نگاهی به چهره دوستانش میکند و مفتخر از خیالی که حالا آرزوی دیگر همکلاسیهایش شده است، سرجایش مینشیند. کمکم همه بچهها با او همنظر میشوند و دستانشان را روی شانه او میگذارند و با صدای آرامی خطاب به پسرک میگویند: «وای چه باحال! دمت گرم!»
رویاها هم دستخوش تغییر میشوند
از این خیال پرزرقوبرق که هر شنوندهای را در آن سن، و چه بسا که در سنین دیگر، به هیجان میاندازد، دو سال میگذرد! معلم بار دیگر سر کلاس میرود، کیفش را روی صندلی میگذارد و به دانشآموزانی که به سختی بر روی صندلی، خودشان را مجبور کردهاند تا بنشینند و گوشهایشان برای شنیدن زنگ تفریح، تیز است نگاه میکند و بر طبق روال هر سال دوباره میپرسد: «اگر میتوانستید چیزی را اختراع کنید که تا به حال به دست بشر ساخته نشده است، چه چیزی را میساختید؟» پسربچهها یکی در میان به هم نگاه میکنند و هرکدامشان در عالم خیال به پرواز درمیآیند. صدای یکی از بچهها از ته کلاس بلند میشود: «خانوم ما بگیم؟» و با تأیید معلم میگوید: «یه چیزی میساختم هر بمبی که میخواد بخوره زمین رو یه کاری کنه که منفجر نشه!» همکلاسیهایش نگاهی به پسرک میاندازند و تصمیم میگیرند که رویای نیمهتمامش را تمام کنند: «خانوم! به جز بمبها به نظرم باید یه چیزی بسازیم که جلوی موشکها رو هم بگیره! مثل سپر.»
هر کدام سعی میکنند تا وسیله را در جهان خیال سرهم کنند که تنها استفادهاش به مانند مانعی باشد برای متوحشانی که جهان را به ورطه سیاه هلاکت کشاندهاند. تا زمانی که یکی از آنها آخرین قطعه گمشده این پازل را پیدا میکند و با صدای بلندی خطاب به دوستانش میگوید: «بچهها اگر وسیلمون بتونه همه آدمهایی که تو جنگ از پیش ما رفتن و تمام خونههایی که خراب شدن رو دوباره برگردونه و دوباره بسازه چی؟» صدای تشویق بچهها دقیقاً همانند دو سال پیش از گوشه و کنار کلاس بلند میشود. معلم نگاهی به چشمان معصوم کودکانش میاندازد و همان چشمانی را میبیند که بر سینه دیوار مدرسه شجره طیبه میناب جای خوش کرده است و به او نگاه میکنند! چه تفاوتی میان این چشمهاست؟ جز آنکه کودکان مدرسه میناب حالا در کلاس مدرسه نیستند و این دانشآموزان در دنیای رویاییشان، به دنبال راهی برای بازگشتشان هستند؟
آن رویا به حقیقت پیوست و این دیگری در خیال ماند...
بله درست است! رویای دو سال پیش دانشآموزان مدرسه، همین چند روز پیش به حقیقت پیوست و با تیترهایی همانند «تسلا رودستر رونمایی شد؛ خودرو پرنده با موتور موشک» یا «عصر خودروهای پرنده با تسلا آغاز شد» صفحه نخست نشریات را به خود اختصاص داد. ویدیوهایی که از این ماشین پرنده در فضای مجازی دستبهدست میشود، حتی برای نگارنده این گزارش بسیار جالب بود! ماشینی که گویی به نیروی جاذبه زمین در هرجا و هرزمانی که رانندهاش دلش بخواهد غلبه میکند و احتمالاً با فشردن تنها یک دکمه از زمین بلند میشود و در آسمان پرواز میکند.
اما چنین ویدیوهایی از این ماشین پرنده گذشته از جالب بودنش، من را به یاد داستان برنده نوبل سال ۲۰۲۵ میاندازد، داستانی به نام «فرشتهای گذشت از فراز سر ما» از نویسنده مجارستانی به نام لاسلو کراسناهورکای که در این اثر منتخب با جملههای طولانی در حال روایت سرگذشت دو سرباز در جبهه جنگ اوکراین و روسیه است که یکی از این دو سرباز بر اثر جراحات جنگی، درست در مرز میان مرگ و زندگی نفس میکشد و دیگری در همان زمان، از شگفتیهای جهان فناوری برای همرزم مجروحش میگوید. در این داستان، هرچه مرگ به سرباز مجروح نزدیکتر میشود، درد بیشتر امانش را میبرد و او دیگر توان چندانی برای حرف زدن ندارد و حضورش در روایت، گاه تنها با جملههای کوتاهی مانند «بیدارم، بگو...» یا کلماتی مثل «میگفتی...» احساس میشود. اما در مقابل، شورسربازی که از جهان فناوری و شگفتیهای آن حرف میزند، لحظهبهلحظه بیشتر میشود؛ گویی میخواهد با تعریف کردن از آنچه در جهان بیرون از جنگ در انتظار انسان است، همرزمش را به زنده ماندن امیدوار کند.
این تضاد میان دو سرباز در خط مقدم، درست در زمانی که صدای موشکها را در اطراف خود میشنوند و یکی از آنها سخت به دنبال امیدی برای بازگشت به خانه است، به نظر میرسد که روایت همین روزهای ماست! همانطور که نویسنده این داستان درباره چنین وضعیتی میگوید: «جلوی چشمانم یک جنگ در جریان است و جهان دارد به آن عادت میکند. اینها در حالی اتفاق میافتد که فضای دیجیتال، چشماندازی از آینده وعده میدهد که پیشرفت بسیار سریع فناوری بهزودی دنیای جدید قشنگی را با خود به همراه میآورد. این جنون محض است! آنهم در حالی که ما در جهان هنوز شاهد یک جنگ قرن بیستمی هستیم، کسی در این باره صحبت کند که به مریخ میرویم!»
این امید، وهم است و دیگر هیچ!
شاید به همین دلیل است که تماشای تصاویر خودروی پرنده و خواندن داستانی از آن دو سرباز، ما را به یک پرسش اساسی میرساند: وقتی انسان هنوز درگیر جنگهایی است که جان و خانهاش را میگیرند، وعده پیشرفتهای شگفتانگیز فناوری چه معنایی دارد؟ آیا میتوان از آیندهای درخشان حرف زد، در حالی که انسان در زمان حال، همچنان با همان ویرانیهایی دستوپنجه نرم میکند که قرار بود پس از گذشت جنگهای بزرگ تاریخ، دیگر تکرار نشوند؟ آنهم درست در جهانی که کشورهای مدعی دموکراسی، پس از جنگهای ویرانکننده جهانی، از ضرورت صلح و جلوگیری از تکرار چنین فجایعی حرف میزدند، امروز خودشان در برابر جنگها و کشتارها سکوت کردهاند. همان متوحشان قدرتهای غربی که در جریان جنگهای جهانی، حتی کشورهای خارج از میدان نبرد را نیز از حرص و آز و کشورگشایی خود در امان نگذاشتند، و پس از پایان جنگها تصمیم گرفتند از ساختن نظمی تازه حرف بزنند؛ نظمی که قرار بود با ایجاد نهادهای بینالمللی، حافظ صلح و دموکراسی باشد و اجازه ندهد جنگ دیگری مانند جنگهای جهانی دامن کشورها را بگیرد.
اما این ادعاها و نهادها دیری نپایید که به خیال پیوست چرا که همان کشورهایی که گوش جهان را با ادعاهای دموکراسیخواهانهشان کر کرده بودند، کراواتهایشان نیز رنگ خون به خود گرفت و به دریای از جسم بیجان انسانهای بیگناهی خیره شدند که مسببش خودشان بودند و رفته رفته به کشتن انسانها عادت کردند و خوی حیوانصفتی در وجودشان ریشه دواند و به همین سبب، ملتهای دیگر را هر روز با انواع موشکها و بمبها به نابودی تهدید میکنند و در مقابل، از آنها تسلیم و سرسپردگی بیچونوچرا میخواهند! در چنین جهانی، ماشین پرنده دیگر اصل داستان نمیتواند باشد، بلکه اصل تضادی است که صاحبان لجنزار شهوت قدرت با وجود تمام امکاناتشان، همچنان به تهدید و ویرانی ملتها ادامه میدهند و در همان حال، از آیندهای درخشان و جهانی بهتر حرف میزنند.
این تصویر، ما را دوباره به داستان «فرشتهای گذشت از فراز سر ما» برمیگرداند؛ به همان سربازی که غرق در روزهای خوش دنیای فناوریزده است، و به همرزمش که تا مرگ فاصلهای ندارد، امید میدهد تا برای دیدن شاهکارهای دنیای فناوری زنده بماند! اما این امید وهمآلود نمیتواند همرزمش را از آن دوزخ مرگی نجات دهد که خود بشر ساخته است؛ بشری که چشمش در دنیای قدرت کور شده و گوشش از آز و هوس کر مانده است. چنین مرگی در دنیایی که گوشش پر از آوازه واهی از امید در تکنولوژی است، درست همان اتفاقی است که برای متوحشان قرن بیستویکم خواهد افتاد! ماشین پرنده، سخن گفتن از پرواز و رفتن به قلب ماه، همه اینها، زمانی که انسانها هنوز از چنگ قدرتطلبان و فاسدان رهایی نیافتهاند و همچون برگ پاییزی بر زمین میافتند، چیزی جز وهم نیست و همین تناقض، تمام دروغی را که درباره آیندهای شاد گفته میشود، پیش چشم ما عریان میکند؛ آیندهای که در آن، پیشرفت فناوری قرار است زندگی انسان را بهتر کند، اما هنوز نمیتواند او را از ابتداییترین رنجهایش، از جنگ و ویرانی و از دست دادن عزیزانش، نجات دهد.
