چگونه میتوان میان صندلی سناتوری و دنیای داستان، پیوندی صادقانه برقرار کرد؟ محمد کشاورز در این گفتوگو، به واکاوی شخصیت پیچیده و در عین حال شفاف رسول پرویزی میپردازد. او از «جوهر درونی» آثار پرویزی میگوید؛ همان خوی قصهگویی که او را از یک سیاستمدار به یک روایتگرِ ماندگار بدل کرد. کشاورز معتقد است پرویزی با بازآفرینی سبک قصهگویان کهن در قالب وقایع معاصر، توانست فراتر از قضاوتهای فنی، در حافظه جمعی ملت جای بگیرد و قلم خود را به عنوان نوعی «عبادتِ ادبی» به تاریخ بسپارد.
سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: هشتم آبان ماه سالگرد درگذشت رسول پرویزی است. داستاننویسی که با یک مجموعه داستان همچنان یکی از خواندنیترین نویسندگان ادبیات داستانی ایران است. در آستانهی سالگرد درگذشت او، زمان دوباره بر ما میگذرد تا در میان غبار سالیان، ردپای یکی از روایتگرانِ اصیل فرهنگِ ایرانی را بازجوییم. بازخوانی پروندهی ادبی او، تلاشی است برای درکِ آن پیوندِ نامرئی میان «قصه» و «هویت ملی» که او در آثارش به شکلی بیبدیل برقرار کرد.
رسول پرویزی، زادهی تنگستان بوشهر، مردی بود که از دشتهای جنوب، مسیر پرپیچوخمِ تحصیل و نویسندگی را پیمود و در نهایت، میان صندلیهای قدرت و دنیای کلمات، تعادلی دشوار اما صادقانه برقرار کرد. او که در سالهای نخستین، خود را در کنار بزرگانِ داستان معرفی میکرد، با انتشار مجموعهی «شلوارهای وصلهدار» در سال ۱۳۳۶، نام خود را در صدر نویسندگان طنز و روایتگرِ عامه تثبیت کرد.
پرویزی نمایندهی مجلس و سناتور بود، اما همواره ترجیح میداد در قامت یک «نویسنده پالتو حنایی» شناخته شود؛ کسی که میدانست مناصب حکومتی گذراست، اما قلم، میراثی است که از مرگ هم جان سالم به بر میبرد.
اما برای اینکه این بازخوانی، از یک مرورِ صرفِ تاریخی فراتر رفته و به لایههای عمیقِ روانشناختی و اجتماعیِ آثار او نفوذ کند، به سراغ نگاهی جستجوگرانه و متبحرانه رفتیم. ما بر آن شدیم تا با محمد کشاورز، نویسنده و برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، گفتوگو کنیم.
با وجود تمام نقدها و بحثها بر سر سبک و مضمون آثار رسول پرویزی، او همچنان در یادها زنده است؛ به نظر شما چه «جوهر درونی» یا چه «ارتباطی با روحِ مردم» در آثار او وجود داشت که باعث شد جایگاه او در میان خوانندگان، از نقدها و قضاوتهای فنی فراتر برود و همچنان ماندگار بماند؟
امتیاز رسول پرویزی در نوشتههای ادبیاش، قصه داشتن و قصه گفتن بود. به نظر میرسد حتی اگر در دورهای متولد شده بود که قادر به مدرسه رفتن و سواد آموختن نبود، باز هم قصهگوی قهاری میشد؛ همانطور که در قدیم قصهگوهای بزرگی داشتیم که قصههایشان را شفاهی میگفتند و آنقدر مورد استقبال مردم قرار میگرفتند که گاهی روستا به روستا و شهر به شهر میگشتند و قصه میگفتند. به قصههای پیشین پروبال میدادند و گاهی چیزکی اضافه میکردند تا به هیجان قصه بیفزایند. رسول پرویزی آدمی از همین جنس بود، با این تفاوت که تحصیلکرده بود و ادبیات و سیاست را میشناخت و بهموقع پلههای ترقی را در سیاست پیموده بود تا به مقام سناتوری برسد؛ اما خوی قصهگوی او همچنان قوی مانده بود. او به جای شفاهی گفتن قصههای قدیم، از دوران خودش نوشت و وقایع معاصر خود را به همان سبک قصههای قدیم روایت کرد. به تعبیری، آدم خوشتعریفی بود؛ هر واقعه یا خاطرهای را شیرین و پرکشش بیان میکرد و آگاه بود که چاشنی طنز در چنین قصهنوشتنی چقدر کارساز است. همین ویژگی آثارش را ماندگار کرد و مخاطبان قصهدوست را همچنان تا امروز با خود همراه نگه داشت.
پرویزی در کلام خود، از آنجا میگفت که دوست داشت مردم او را نه به عنوان یک «صاحبمقام و سناتور»، بلکه به عنوان «نویسنده پالتو حنایی» بشناسند؛ از نظر شما او چگونه توانست در میانهی هیاهوی قدرت، آن «رسولِ» صادق و عاشقِ دشتهای جنوب را در نوشتههایش حفظ کند؟
خب، از آدم باهوشی چون او انتظار دیگری نمیرفت. میدانست که نامونشان آدمیزاد در مقامهای انتصابی چندان ماندگار نیست. گویی مقام سناتوری و پستهایی هم که پذیرفت، بیشتر نوعی ادای وظیفهی ملی بود تا علاقه به جاهوجلال. نگاهش بیشتر معطوف به ادبیات بود تا سیاست. از همین رو، دوستانش بیشتر از میان اهل ادبیات بودند تا اهل سیاست. گویی قصهگوی درونش او را بیشتر به سمت ادبیات و نوشتن سوق میداد تا مجادلههای سیاسی. این را در ابراز احساساتش نسبت به این دو مقوله هم نشان میداد. دلش میخواست او را بیشتر در قامت رسول پرویزی نویسنده بشناسند؛ نویسندهای که همیشگی است، نه در قامت مقام سناتوری که مدت آن محدود است و نامی ماندگار هم ندارد.
او نوشتن را نوعی «عبادت» میدانست و معتقد بود در عبادت نباید ریا کار کرد؛ با توجه به کارنامهی دوگانه او (سیاستمدار و نویسنده)، به نظر شما او چگونه با این پارادوکس برخورد میکرد و آیا توانست قلم خود را به عنوان یک میراثِ پاک و عبادتی به تاریخ بسپارد؟
به گمانم رسول پرویزی آدم مذهبی به معنای امروزی آن نبود. به مذهب، با هر نوع گرایشی، احترام میگذاشت؛ اما میان مذهب بهطور عام و ادبیات نسبتی قائل نبود که در پی پاکی یا ناپاکی آن بگردد. اشارهی او به مسئلهی عبادت هم بیشتر بیانگر نوعی شیفتگی به نوشتن و ادبیات بود تا به خدمت گرفتن ادبیات در راه مذهب. او از زیست و زمانهی خود قصههای خوب و پرکششی کشف کرد، نوشت و به ادبیات فارسی تقدیم کرد. چه عبادتی از این بالاتر؟
پرویزی با نوعی تلخی و واقعگرایی از «بیثمر بودن» هدفهای اجتماعیاش در گذشته یاد میکرد؛ آیا میتوان این «شکست در رسیدن به آرمانها» را یک ضعف هنری دانست یا این خود نشانهی «صداقت و خودشناسی» اوست که از فریب دادن خود و مردم دست کشید؟
آرمانهای عهد جوانی او، نوعی نگاه سیاسیـاجتماعی بود که بسیاری از جوانان تحصیلکردهی همنسلش را گرفتار کرد؛ نوعی رمانتیسم انقلابی چپِ وارداتی که در این فرهنگ و جامعه، با ساختار فئودالی آن، قابل اجرا نبود. بااینحال، چنان در زرورق تبلیغات جهان آن روز پیچیده شده بود که بسیاری را به دنبال خود کشاند و سرخورده و ناامید رها کرد. رسول پرویزی هم مدتی این دوران را تجربه کرد، اما آنقدر هوش و فراست داشت که بهموقع راه خود را بیابد، نوشتن قصههای جذابش را عصای باقیماندهی راه کند و از خود نامی نیک به یادگار بگذارد.
اگر بخواهیم جایگاه رسول پرویزی را در تاریخ داستاننویسی ایران تثبیت کنیم، چه جایگاهی را برای او در نظر میگیرید؟ آیا او را یک «نویسنده گذرا» میبینیم یا یکی از آن «ستونهای اصلی» که با زبان سادهاش، بخشی از حافظهی جمعیِ یک ملت را ثبت کرد؟
رسول پرویزی در گروه نویسندگان پیشامدرن ایران جای میگیرد. درست است که نوشتن را کمی دیرتر از هدایت و چوبک شروع کرد، اما گویی چندان علاقهای به فرمهای مدرن و پیچیدهی داستاننویسی نداشت. قصههایش به فرم داستان مدرن نمیرسند و بیشتر روایت شیرین ماجراهایی هستند که هرچند معاصر و بهروزند، از نظر فرم و لحن، شیوهی قصههای قدیم را دنبال میکنند. شاید یکی از دلایلی که آثارش هنوز خواننده دارند، همین روال قصهگویی به سبک قدما باشد. انگار ما را از نوستالژی قصههای قدیمی رهایی نیست.
