عصر ایران ؛ فردین علیخواه ــ در بعضی خانهها، اگر به انباری یا مثل خانه های ما در گیلان به پشتبام بروید، هنوز میشود چند ضبط قدیمی پیدا کرد؛ ضبطهای تککاست و دوکاستی که زمانی جایی در میان زندگی داشتند و حالا به گوشهای پرتاب شدهاند. گرد گرفتهاند، رنگ بدنهشان پریده و شاید هم سالهاست کسی دکمهای از آنها را فشار نداده است. با این حال هنوز دور ریخته نشدهاند. هر بار که چنین ضبطهایی را میبینم، از خودم میپرسم: به راستی چه چیزی جای آنها را در خانه ها گرفته است؟
برای فهمیدن سرگذشت ضبط صوت، فقط نباید به خود این دستگاه نگاه کنیم. باید ببینیم در خانه کجا قرار میگرفت، چه کسی آن را روشن میکرد، چه کسانی دورش جمع میشدند و صدایی که از آن بیرون میآمد چه تغییری در فضای خانه ایجاد میکرد. پژوهشها درباره تاریخ فناوری صوتی در خانه نیز نشان دادهاند که وسایل صوتی را نمیتوان جدا از فضای خانه، چیدمان آن و روابط میان اعضای خانواده فهمید (پرچارد، 2017). ضبط صوت فقط وسیلهای برای شنیدن موسیقی نبود؛ جایی در خانه داشت و با آدمهای خانه نسبت پیدا میکرد.
ضبط صوت زمانی یکی از وسایل بدیهی خانه محسوب می شد. مثل تلویزیون و یخچال، حضورش عجیب به نظر نمی رسید. شکلش ممکن بود عوض شود، یا اندازهاش فرق کند، اما خودش جای مشخصی در زندگی داشت. وقتی به سال های دهه شصت، سال های نوجوانی خودم فکر میکنم ضبط صوت را به یاد میآورم؛ نه از روی عکسها و خاطرههای دیگران، بلکه از خانه خودمان در رشت. از همان ضبطی که جایی در اتاق داشت و کافی بود کسی دستش را دراز کند و دکمهای را فشار بدهد تا صدایی از آن بیرون بیاید؛ صدای رادیو، صدای گوینده، خشخش امواج و بعد موسیقی.
ظهرها «رادیو کویت» برای من فقط اسم یک رادیو نبود. صدایی بود که از جایی دور میآمد و وارد خانه ما میشد. برنامه «آهنگهای درخواستی» را پخش میکرد و گاهی همان آهنگی را میشنیدیم که مدتها منتظرش بودیم. آن وقتها شنیدن موسیقی از رادیو کویت حس و حال عجیبی داشت؛ فکر میکردیم چیزی نصیبمان شده که قرار نبوده به این آسانی نصیبمان شود. گاهی صدای همان رادیو از خانههای دیگر هم میآمد؛ از پنجره، از حیاط، از خانه همسایه. انگار ظهرها، برای مدتی، خانههای محله روی یک موج مشترک قرار میگرفتند.
من هنوز دقیق آن حس را به یاد دارم: رادیوی ضبط را روشن میکردیم و منتظر میماندیم. وقتی موسیقی پخش میشد، حس برنده شدن به ما دست می داد چون موسیقی ممنوع، مانند صدای معین میشنیدیم، آن هم از رادیویی که از آن سوی مرزها میآمد؛ و برای شنیدنش هم پولی نداده بودیم. فقط یک ضبط در خانه داشتیم و رادیویی که میتوانست صدایی را از دور به خانه ما برساند. حالا که به آن سالها فکر میکنم، میبینم ضبط صوت فقط یک وسیله برای شنیدن موسیقی نبود؛ برای من، یکی از راههای ارتباط خانه با بیرون بود؛ یک جعبه کوچک که گاهی صدایی از دوردست ها به داخل خانه میآورد.
در بیشتر خانههای آن سالها، پدرها اقتدار و به دنبال آن، جای مشخصی در خانه داشتند. اغلب روی تشکی کوچک مینشستند، با چند بالش پشت سرشان. ضبط صوت هم همانجا در کنارشان قرار می گرفت؛ در دسترس همان دست. دستگاهی که هم رادیو داشت و هم جای نوار کاست، با دکمههایی که وقتی فشارشان میدادی، صدای تقتقشان خودش بخشی از صدای خانه بود. پدر و ضبط صوت انگار جای یکدیگر را میشناختند. لازم نبود کسی دنبال دستگاه بگردد؛ میدانستیم کجاست، همانطور که میدانستیم پدر معمولاً کجا مینشیند.
ضبط صوت وقتی وارد خانه میشد، فقط یک وسیله تازه نبود که جایی در خانه گذاشته شود و کارش را بکند. کمکم باید معلوم میشد که این وسیله در زندگی روزمره خانه چه کاره است. کجا قرار بگیرد؟ کنار تلویزیون یا گوشه دیگری از پذیرایی؟ چه کسی بیشتر سراغش برود؟ پدر صبحها روشنش کند یا عصرها مال دخترها باشد و شب ها پسرها نوار عوض کنند؟ وقتی مهمان میآید، همانجا بماند یا جایش عوض شود؟ حتی گاهی باید رویش پارچهای کشیده میشد تا با بقیه وسایل خانه جور دربیاید. بییسترفلد و یاکوبس، در پژوهشی درباره ورود ضبط صوت به خانه، نشان میدهند که این وسایل به همین شکل، از خلال استفادههای روزمره و رفتوآمد میان آدمها و فضاهای خانه، کمکم «اهلی» میشدند؛ یعنی خانه یاد میگرفت با آنها چگونه زندگی کند و خود دستگاه هم جای خودش را در این زندگی پیدا میکرد (بییسترفلد و یاکوبس، 2009).
من فکر می کنم برای همین است که وقتی به ضبط صوت قدیمی خانهمان فکر میکنیم، یادمان نمیآید فقط چه صدایی از آن درمیآمد؛ یادمان هست کجا بود و چه کسی کنارش مینشست. ضبط صوت کنار تشک پدرم، بخشی از همان گوشه خانه بود؛ آنقدر طبیعی که انگار از اول قرار بوده همانجا باشد.
پدر دستش را دراز میکرد و دکمه رادیو را میزد و بعد صدا در خانه میپیچید. پسرهای خانه هم وقتی نوبتشان میرسید، نوار میگذاشتند و صدا را عوض میکردند. دستگاه جابهجا میشد، اما نه آنقدر که از خانه جدا شود. انگار ضبط صوت و خانه، بعد از مدتی، جای یکدیگر را یاد گرفته بودند.
در بعضی خانهها اما این نظم فرق داشت. پدر رادیوی ترانزیستوری خودش را داشت؛ کوچک و همیشه دم دستش. گاهی آن را نزدیک گوشش میگرفت و گوش میداد و گاهی فقط با گفتن یک «ساکتِ!» بلند، بقیه خانه را خبردار میکرد که وقت گوش دادن رسیده است. ضبط صوت، آنجا، جای دیگری بود؛ گوشهای دیگر از پذیرایی، مال بقیه. از همین رو، وقتی امروز به ضبطهای قدیمی نگاه میکنم، فقط اندازه و شکلشان را به یاد نمیآورم؛ جای آنها را هم به یاد میآورم، گوشهای از اتاق، کنار تشک و بالش، نزدیک دست کسی که صاحب خانه بود.
وقتی پدر با رادیوی کوچک خودش مشغول بود، دیگران هم اجازه داشتند ضبط صوت را بردارند. البته معمولاً این کار را پسرها میکردند. ضبط را روشن میکردند، نوار میگذاشتند و با همان دکمههای سفت و صدای کلیککلیکشان مشغول میشدند. انگار رادیوی کوچک، سهم پدر از صدا بود و ضبط صوت، سهم بقیه خانه.
پدر گوش خودش را داشت و ما هم گاهی میتوانستیم صدای خودمان را انتخاب کنیم. بعضی صداها فقط صدا نمیمانند؛ با خودشان یک تکه از زندگی را هم حمل میکنند. رادیوی کوچک ترانزیستوری از همین وسایل بود. آدم میتوانست آن را بردارد و با خودش ببرد؛ از اتاق به حیاط، از خانه به سفر، یا حتی کنار خودش بگذارد و کاری را انجام دهد و همزمان به موسیقی گوش کند.
به همین خاطر بعدها که صدای همان رادیو یا آهنگی قدیمی به گوش میرسد، چیزی بیشتر از خود موسیقی برمیگردد: یک بعدازظهر، یک تابستان، دورهای از جوانی یا حتی آدمهایی که آن روزها دوروبرمان بودند. آندریاس فیکرز در بررسی خاطرههای مربوط به رادیوی ترانزیستوری نشان میدهد که این وسیله در فرهنگ عامه فقط یک دستگاه پخش صدا نبوده؛ برای خیلیها همراهی بوده که موسیقی و جهان بیرون را به زندگی روزمرهشان میآورده و بعدها خودش هم تبدیل به بخشی از خاطره آن سالها شده است (فیکرز، 2009).
ضبط صوت هم کمکم با خانه جور میشد. زنهای خانهداری که خوشسلیقه بودند، برای ضبط روکش میدوختند؛ پارچهای قشنگ که روی دستگاه کشیده میشد، هم آن را از گرد و خاک حفظ میکرد و هم با وسایل دیگر خانه هماهنگش میکرد. درست همانطور که برای تلویزیون، مبل و بعضی وسایل دیگر خانه روکش میدوختند.
روکشها چیز کوچکی به نظر میرسند، اما شاید در همین چیزهای کوچک بتوان بخشی از «زیباییشناسی دهۀ شصتی» را دید: اینکه وسایل خانه فقط برای استفاده نبودند؛ باید تمیز میماندند، با هم جور درمیآمدند و حتی وقتی خاموش و بیاستفاده بودند، در نظم و زیبایی خانه سهمی داشتند. روکش، به این معنا، فقط پوششی برای یک وسیله نبود؛ انگار راهی بود برای اینکه یک وسیله تازهوارد، کمکم به خانه تعلق پیدا کند.
اما همه ضبطها شبیه هم نبودند. در بعضی خانهها استریوهایی بود با بدنههای چوبی و دو باند بزرگ. خودشان بیشتر به یک تکه از مبلمان خانه شبیه بودند تا وسیلهای که فقط برای پخش موسیقی ساخته شده باشد. ما که بچه بودیم، وقتی چنین دستگاهی را در خانهای میدیدیم، از روی آن چیزهای دیگری هم درباره صاحب خانه حدس میزدیم. فکر میکردیم لابد ماشین کادیلاک هم دارند. لابد پدر خانواده ربدوشامبر میپوشد. لابد صبحانهشان هم روی میز آماده است: یک لیوان شیر و یک لیوان آب پرتقال. ما همه اینها را ندیده بودیم، اما یک ضبط چوبی بزرگ کافی بود تا تصویر خانوادهای در ذهنمان ساخته شود.
استریوی چوبی قدیمی را که به یاد میآورم، گاهی از خودم میپرسم چرا در گذشته بعضی چیزها زیباتر به نظر میرسیدند. شما هم این سؤال را از خودتان می پرسید؟ شاید چون اشیاء فقط برای کار کردن ساخته نمیشدند؛ قرار بود جایی در خانه داشته باشند و خودشان هم دیده شوند. شاید هم چون برای خانواده و خانه ساخته می شدند. تلویزیونهای مبله را به یاد بیاورید؛ تلویزیونی که انگار قرار نبود فقط تصویر نشان بدهد، بلکه خودش هم تکهای از اثاث خانه بود. استریو هم همینطور بود: بدنهای چوبی داشت و دو باند بزرگ در دو طرفش، مثل قطعهای از مبلمان که موسیقی پخش میکند. میشد نگاهش کرد، حتی وقتی خاموش بود؛ همانطور که میشد صدایش را شنید.
امروز اما بیشتر وسایل را با کارکردشان میسنجیم. وقتی درباره یک وسیله صوتی حرف میزنیم، کمتر میپرسیم قشنگ است یا نه. میپرسیم صدایش چقدر بلند است، چند وات توان دارد، چه امکاناتی دارد، به بلوتوث وصل میشود یا نه. «ببین ولومش چقدره؟» انگار از وسیله جدید بیش از هر چیز کار میخواهیم. قرار نیست با خانهمان وارد گفتوگو شود؛ قرار است کاری را برایمان درست انجام دهد.
به نظر من به همین دلیل است که استریوی چوبی قدیمی، با وجود بزرگی و سنگینیاش، هنوز در خاطره ما زیبا مانده است. خودش هم یکی از چیزهای خانه بود، نه فقط وسیلهای برای انجام یک کار.
استریوهای قدیمی فقط برای گوش دادن به موسیقی نبودند؛ موسیقی را به یک تجربه خانوادگی تبدیل میکردند. دستگاه در گوشهای از پذیرایی مینشست و صدایش در اختیار همه خانه بود. همانطور که تلویزیون را یک نفر روشن میکرد اما همه تماشا میکردند، استریو هم میتوانست موسیقیِ یک خانه باشد، نه موسیقیِ یک نفر. هرچه جلوتر میآییم، وسایل خانه کوچکتر و شخصیتر میشوند. گوشی شاید روشنترین نمونه باشد: موسیقیای که زمانی از یک دستگاه در فضای مشترک خانه پخش میشد، حالا در هدفون یک نفر محصور میشود.
هر کس میتواند لیست موردعلاقه خودش را داشته باشد، بدون اینکه دیگران مجبور باشند آن را بشنوند. انگار در خانه قدیم، بعضی وسایل آدمها را دور خودشان جمع میکردند و در خانه امروز، بعضی وسایل کمک میکنند هرکس دنیای خودش را داشته باشد. استریو صدای مشترک تولید میکرد؛ گوشی، دنیای صوتی شخصی. ناگفته نماند که تعداد اعضای خانواده نیز در گذشته بیشتر بود.
بعدتر ضبط دوکاست به خانهها آمد؛ در کنار همان ضبطهای معمولی که هنوز در بسیاری از خانهها حضور داشتند. حالا نوار فقط برای شنیدن نبود. میشد یک نوار را قرض گرفت، روی نوار دیگری کپی کرد و نسخهای برای خود داشت. میشد موسیقی را از رادیو ضبط کرد و بعد، هر وقت خواستیم، دوباره شنید. ضبط صوت دیگر فقط دستگاهی برای پخش صدا نبود؛ میتوانست صدا را نگه دارد و آن را از یک خانه به خانه دیگر ببرد. تکثیر آسان تر نوار کاست ممکن شد.
بیاساس نیست اگر بگویم ضبطهای دوکاست در آن سالها وجهی سیاسی هم داشتند. وقتی دانش آموزی دبیرستانی بودم، چند نفر از همکلاسیهایمان بهخاطر ضبط و تکثیر نوار کاست با دستگاههای دوکاست بازداشت شدند؛ البته خیلی زود آزاد شدند. آنها ترانههای خوانندگان غیرمجازِ ساکن خارج از ایران مثل ابی را روی نوار ضبط میکردند و به بچهها میفروختند. در اینجا، آشنایی با مفهوم «مگنیتزدات» (Magnitizdat) شاید جالب باشد.
این اصطلاح به انتشار و پخش غیررسمی آثار صوتی از راه ضبط و تکثیر نوارهای مغناطیسی اشاره دارد؛ پدیدهای که از دهه ۱۹۶۰ در شوروی گسترش یافت و ضبط صوتهای خانگی را به ابزاری برای گردش موسیقی و صدا در بیرون از مجاری رسمی تبدیل کرد. از این منظر، ضبط دوکاست در ایران هم، فراتر از وسیلهای برای تکثیر موسیقی، میتوانست راهی برای عبور صداهای ممنوع از محدودیتهای رسمی باشد (داتری، 2009).
درباره سالهای دهه شصت و قصه نوار کاست، طاهریکیا در پژوهش خود درباره حیات اجتماعی نوار کاست به این وجه می پردازد و نشان می دهد که موسیقی یکی از عرصههای مهم چالش میان سیاست فرهنگی رسمی و سلیقه موسیقایی مردم بود. نوار کاست در این میان به ابزاری برای حفظ و گردش موسیقیهایی تبدیل شد که با سیاستهای فرهنگی رسمی سازگار نبودند و از مجاری رسمی امکان انتشار نداشتند (طاهریکیا، ۱۴۰۱).
ضبطهای دوکاست، چون اغلب بزرگ و جاگیر بودند، کمکم جای نسبتاً ثابتی در خانه پیدا کردند. داشتن یکی از این ضبطهای بزرگ، خودش از افههای خانهها بود؛ وسیلهای که اندازه و ظاهرش به چشم میآمد و میتوانست نشانهای از بهروز بودن خانه باشد. روشن و خاموش کردنش هم بیشتر به عهده عضو جوانتر خانه بود؛ معمولاً نوجوانها و بیشتر پسرها. انگار ضبط، در آن سالها، فقط یک وسیله صوتی نبود؛ یکی از چیزهایی بود که نسل جوانتر خانه بیشتر از بقیه با آن سروکار داشت.
نوار میگذاشتند، موسیقی گوش میدادند، گاهی صدای رادیو را ضبط میکردند و نوارها را برای هم کپی میکردند. اما نکته جالب این بود که با وجود این استفاده بیشتر، ضبط صوت معمولاً به اتاق بچهها یا نوجوانها منتقل نمیشد. جایش بیشتر در پذیرایی بود، کنار تلویزیون؛ جایی که همه به آن دسترسی داشتند و صدایش میتوانست به همه خانه برسد.
از این نظر، ضبط صوت بیشتر از آنکه وسیلهای شخصی باشد، یکی از وسایل عمومی خانه بود. حتی اگر پسرهای خانه بیشتر دکمههایش را فشار میدادند و نوارهایشان را در آن میگذاشتند، خود دستگاه هنوز متعلق به فضای مشترک خانه بود. منظور آنکه، صدای آن هم صدای یک نفر نبود؛ صدایی بود که میتوانست یکباره در اتاق پذیرایی بپیچد و همه را، خواه ناخواه، در خود شریک کند.
اندرو سایمون در کتاب «رسانههای تودهها: فرهنگ کاست در مصر مدرن» تاریخ اجتماعی کاست را در مصر، بهویژه در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، دنبال میکند. او نشان میدهد که کاست و دستگاههای ضبط و پخش آن، خیلی زود از یک فناوری تازه به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل شدند؛ آنقدر که حضورشان در خانهها و مغازهها به تصور تازهای از زندگی مدرن گره خورد.
سایمون فقط به این نمیپردازد که مردم با کاست چه موسیقیای گوش میدادند یا چه چیزهایی ضبط میکردند؛ برای او خودِ دستگاه، در کنار دیگر وسایل مصرفی، بخشی از شکلگیری خانهای بود که «مدرن» به حساب میآمد. به این معنا، کاست فقط وارد خانه نشد؛ به بخشی از تعریف «خانه مدرن» تبدیل شد(سایمون، 2022).
برای ما نوار کاست گاهی چیزی بیشتر از چند آهنگ بود. آدم وقتی برای خودش نوار درست میکرد، آهنگها را به شکلی تصادفی کنار هم نمیگذاشت؛ یکی را از رادیو ضبط میکرد، یکی را از نوار دوستش کپی میکرد، یکی را چند بار گوش میداد تا بالاخره تصمیم بگیرد در کدام قسمت نوار بنشیند.
ترتیب آهنگها، حتی صدای خش و قطع و وصل شدن نوار، همه میتوانست بخشی از آن دوره باشد. بعدها که همان نوار پیدا میشد، آدم فقط آهنگها را به یاد نمیآورد؛ خودش را هم به یاد میآورد، آدمی که آن روزها این آهنگها را انتخاب کرده بود و شاید دیگر شبیه او نبود. باس یانسن درباره نوارهای دستچینشده نشان میدهد که این نوارها میتوانند خاطره را به «خودِ گذشته» گره بزنند؛ انگار آدم با شنیدن دوباره یک نوار، برای چند دقیقه به نسخهای قدیمیتر از خودش برمیگردد (یانسن، 2009).
آندریا اف. بوهلمان در پژوهشی با عنوان «ساختن نوار در لهستان: نوار کاست در خانه» تاریخ کاست در لهستان را از سال ۱۹۶۳ تا ۲۰۱۵ دنبال میکند. او با گوش دادن به نوارهای خانگی و تکیه بر مواجهههای مردمنگارانه با کسانی که این نوارها را ساختهاند، نشان میدهد که کاست فقط وسیلهای برای شنیدن موسیقی نبود، بلکه بخشی از زندگی روزمره و فرهنگ شنیداری مردم شده بود.
نوارهای خانگی برای او نوعی آرشیو صوتیاند که میتوان از خلالشان فهمید مردم چگونه موسیقی را ضبط میکردند، به آن گوش میدادند و با دیگران به اشتراک میگذاشتند. حتی صداهای ناخواسته و نویزهای موجود در این ضبطها هم اهمیت دارند، چون ردّی از فرایند ساختن و گوش دادن به نوار را در خود نگه داشتهاند. به همین دلیل، بوهلمان نوار کاست را فقط بهعنوان یک حامل موسیقی نمیبیند؛ آن را راهی برای شنیدن بخشی از زندگی روزمره گذشته میداند(بوهلمان، 2017).
به پژوهش جالب دیگری نیز برخوردم که به ضبط صوتهای خانگی در اوکراینِ دوران اتحاد جماهیر شوروی، بهویژه در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، میپردازد. روستیسلاو کونتا در این مقاله نشان میدهد که ضبط صوتهای مایاک، فراتر از یک وسیله برای پخش موسیقی، به بخشی از زندگی روزمره و فضای شنیداری خانهها تبدیل شده بودند.
دسترسی به این دستگاهها همیشه آسان نبود و کمبود کالا، محدودیت در انتخاب مدلها و نیاز به تعمیر، بر شیوه استفاده از آنها اثر میگذاشت. بااینحال، کاربران راههای خودشان را برای کنار آمدن با این محدودیتها پیدا میکردند؛ نوارها را در خانه تکثیر میکردند و میان یکدیگر میگرداندند و از ضبط صوت برای شنیدن موسیقیها و صداهایی استفاده میکردند که لزوماً از مجاری رسمی به دست نمیآمدند.
به این ترتیب، دستگاهی که در نظام تولید و توزیع شوروی کالایی صنعتی و برنامهریزیشده بود، در خانه به وسیلهای برای ساختن فضایی شخصی برای شنیدن و نیز ارتباط با جهان بیرون تبدیل میشد(کنتا، 2026).
بعضی دستگاهها آنقدر بزرگ بودند که نمیشد بیتفاوت از کنارشان گذشت. بخشی از چیدمان بودند. برخی از صاحبان آن ضبط های قدیمی هنوز روزی را به یاد دارند که برای خریدنش چند بسته اسکناس را روی هم گذاشته و جلوی فروشنده گذاشته بودند. آن روز دستگاهی را که حالا در انباری افتاده، با پولی خریده بودند که جمع کردنش آسان نبود. من فکر می کنم همین، یکی از دلایلی بود که بعضی وسایل خانه سالها بعد از تمام شدن عمرشان هم در خانه میمانند. ما فقط نمیدانیم با خود وسیله چه کنیم؛ نمیدانیم با روزی که خریدیمش و با آدمی که آن روز بودیم چه کنیم.
یکی از خاطرات جالبی که گاهی با دوستانمان تعریف می کنیم استفاده از ضبط صوت و تلفن برای ارتباط عاشقانه است. آن روزها بعضی از عشاق با همان تلفنهای خانگی به هم زنگ میزدند. گوشی را جلوی بلندگوی ضبط صوت میگذاشتند، ضبط را روشن میکردند و با هم به موسیقی گوش میدادند.
یادم هست علاوه بر این، بعضی از بچههای مدرسه صدای خودشان را روی نوار ضبط میکردند و به معشوقشان میرساندند؛ معشوق هم صدای خودش را روی نوار دیگری ضبط میکرد و به او میداد. نوار، دیگر فقط حامل موسیقی نبود؛ صدای آدمی بود که میشد آن را نگه داشت، با خود برد و دوباره شنید.
ضبط به این شکل وارد روابط نوجوانان و جوانان شده بود و برای ساختن یک خلوت دو نفره به کار میآمد؛ در خانهای که چندان خلوتی در آن پیدا نمیشد. کارکرد اشیاء در موقعیت های مختلف زندگی روزمره چقدر جالب است.
آن سالها هنوز فرهنگ داشتن اتاق مستقل برای بچهها و نوجوانها، دستکم در بسیاری از خانوادهها، جا نیفتاده بود و ضبط صوت هم هنوز وسیلهای شخصی به حساب نمیآمد. ضبط معمولاً در فضای مشترک خانه، کنار تلویزیون یا در گوشهای از پذیرایی قرار داشت و صدایش به گوش همه میرسید. از طرف دیگر، در فضای عمومی شهر هم پسر و دختر نمیتوانستند بهراحتی کنار هم باشند و گشتهای معروف به کمیته مدام این رابطهها را کنترل میکردند. برای همین، خانه گاهی تنها جایی بود که میشد برای چند دقیقه خلوتی ساخت؛ هرچند خود خانه هم پر از چشم و گوش بود.
یادم هست یکی از دلایل کتک خوردن بعضی از دوستانم در دوره نوجوانی از پدرهایشان همین بود. ضبط و تلفن را برمیداشتند، میبردند زیر پتو و سعی میکردند چند دقیقه از چشم و گوش بقیه دور بمانند. اما کافی بود ناگهان پدر از راه برسد و ببیند دو سیم از جایی وارد پتو شدهاند؛ یکی از تلفن و یکی از ضبط صوت. دیگر لازم نبود چیزی بپرسد. پتو کنار میرفت و راز آن دو دستگاه هم برملا میشد. تلفن و ضبط صوت، که هر دو برای انتقال صدا ساخته شده بودند، در اینجا وسیلهای شده بودند برای ساختن چیزی که خانه بهسختی در اختیار نوجوانها میگذاشت: خلوتی دو نفره.
در دهه شصت، با آمدن ضبطهای کوچک و قابلحملی که به آنها واکمن میگفتند، موسیقی کمکم راهی به دنیای خصوصی هر فرد پیدا کرد. نوجوانان و جوانان، چه در خانه و چه در خیابان، هدفون به گوش میگذاشتند و موسیقی مورد علاقهشان را برای خودشان و در خفا میشنیدند. هدفون به آنها امکان میداد جور دیگری جوانی کنند؛ در خیابانهای خلوت شهر قدم بزنند، با شنیدن آهنگی سرشان را به ضرب موسیقی تکان بدهند و برای لحظاتی در دنیای خودشان باشند.
خود هدفون هم در آن سالها کلاس و جایگاه خاصی داشت. بعضیها برای داشتنش تیپ میزدند؛ آن را طوری انتخاب میکردند و به گوش میگذاشتند که شیکتر و امروزیتر به نظر برسند. موسیقی که تا آن زمان بیشتر صدایی مشترک در فضای خانه بود، کمکم راهی به خلوت فردی پیدا میکرد. البته این دنیای خصوصی همیشه هم بیدغدغه نبود. نوار کاست، بهویژه اگر موسیقی غیرمجاز در آن بود، میتوانست دردسرساز شود.
برای همین بعضیها واکمن را طوری گوش میکردند که صدای آن به بیرون نرود و اگر گشتهای آن روزها از راه رسیدند، چیزی به چشم و گوششان نیاید. هدفون، موسیقی را از فضای مشترک خانه جدا میکرد، اما ترس از دیدهشدن هنوز همراه آن بود. به هر حال، ضبط صوت صدا را به فضای خانه میآورد؛ واکمن صدا را از خانه بیرون میبرد و همراه فرد میکرد (وبر، ۲۰۰۹).
کمی به زمان کنونی بیاییم. اسپیکرهای بلوتوثی کوچک انگار شکل دیگری از رابطه ما با موسیقی را به وجود آوردهاند. نه مثل ضبط صوتهای قدیمی جای ثابتی در خانه دارند و نه مثل واکمن صدا را در گوش یک نفر نگه میدارند. میشود آنها را برداشت و به اتاق، آشپزخانه، بالکن، حیاط، پارک یا کنار دریا برد. هرجا که قرار بگیرند، برای مدتی آنجا را به فضایی برای شنیدن موسیقی تبدیل میکنند. البته این بار موسیقی لزوماً انتخاب همه کسانی نیست که آن را میشنوند. ممکن است یک نفر گوشیاش را به اسپیکر وصل کند و موسیقی دلخواهش را برای جمع پخش کند؛ دیگران هم، چه بخواهند و چه نخواهند، شنونده انتخاب او باشند.
به نظر میرسد این اسپیکرهای کوچک بیش از آنکه وسیلهای برای استفاده مشترک خانواده باشند، مورد علاقه نوجوانان و جواناناند. گاهی والدین آنها را بهعنوان هدیه برای فرزندانشان میخرند. برخلاف ضبط صوت یا تلویزیون که معمولاً در فضای مشترک خانه قرار میگرفتند و همه اعضای خانواده از آنها استفاده میکردند، اسپیکرهای کوچک بیشتر به یک وسیله شخصی شباهت دارند؛ چیزی که صاحبش میتواند با خودش به اتاق، حیاط، پارک یا مهمانی ببرد. با این حال، همین وسیله شخصی میتواند صدایش را به گوش دیگران هم برساند و فضای اطراف را در اختیار بگیرد.
در مهمانیها گاهی نوعی رقابت شکل میگیرد تا چه کسی زودتر گوشیاش را به اسپیکر وصل کند و موسیقی دلخواهش را برای جمع بگذارد. این صحنه بیشباهت به رسم آشنایی در مهمانیهای دهه شصت نیست. آن سالها بعضیها آهنگی را که با آن خوب میرقصیدند، روی نوار کاست و بعدها روی سیدی ضبط میکردند و آن را در کیف یا جیبشان میگذاشتند.
وقتی به مهمانی میرفتند، نوار یا سیدی را به میزبان میدادند و میگفتند: «این آهنگ را بگذارید.» انگار آنها هم میخواستند سهمی در انتخاب موسیقی مهمانی داشته باشند و آهنگی را که دوست داشتند یا با آن خوب میرقصیدند، به گوش دیگران برسانند. حالا وصلکردن گوشی به اسپیکر همان کارکرد را پیدا کرده است؛ با این تفاوت که دیگر لازم نیست کسی نوار یا سیدیاش را با خودش بیاورد. تمام موسیقیهایش در گوشی جا گرفته و میتواند در چند لحظه آنها را در اختیار جمع بگذارد.
در همین مهمانیها گاهی وقتی صدای موسیقی از جایی بلند میشود، مهمانها دنبال منبع صدا میگردند. انگار هنوز این انتظار قدیمی وجود دارد که هرچه صدا بلندتر باشد، باید از دستگاه بزرگتری بیرون بیاید. سالها به بلندگوهای بزرگ عادت کرده بودیم و اندازه دستگاه را با قدرت صدایش میسنجیدیم.
هنوز هم نمونه بزرگ این تصور را میتوان در پارتیباکسها دید؛ اسپیکرهای بزرگ و پرقدرتی که برای پخش موسیقی در مهمانیها و جمعهای شلوغ ساخته شدهاند و گاهی با چراغهای رنگی و ظاهر چشمگیرشان، حضور خود را به نمایش میگذارند. اما در کنار آنها، اسپیکرهای بلوتوثی کوچکی هم وجود دارند که با وجود اندازه ناچیزشان میتوانند صدایی بلند و پرقدرت تولید کنند.
به این ترتیب، با دو شکل متفاوت از اسپیکرهای قابلحمل روبهرو هستیم: یکی بزرگ و مخصوص مهمانی، دیگری کوچک و مناسب استفاده روزمره و شخصی. انگار دیگر نمیتوان فقط از روی اندازه وسیله حدس زد چه صدایی از آن بیرون خواهد آمد. صدایی که زمانی برای شنیدهشدن در یک جمع به دستگاهی بزرگ نیاز داشت، حالا میتواند از وسیلهای کوچک بیرون بیاید و فضای اطراف را پر کند. به این ترتیب، صدای مشترک دوباره به فضا برمیگردد، اما این بار نه لزوماً از دل یک وسیله مشترک خانوادگی، بلکه از گوشی شخصی یک نفر و اسپیکری که میتواند هرجا همراهش باشد.
گاهی با خودم فکر میکنم چرا این روزها ضبط صوت را برای تاریکی میسازند، نه برای روشنایی. بیشتر توضیح می دهم. ضبطهای قدیمی انگار برای روشنایی ساخته شده بودند؛ برای اتاق پذیرایی، برای ظهر، برای بعدازظهرهای خانه. کنار تلویزیون مینشستند، کنار مبل یا روی میز قرار میگرفتند. دیده میشدند. بدنهشان بخشی از اثاث خانه بود و باندهای بزرگشان در اتاق جا میگرفت. حتی وقتی موسیقی پخش نمیکردند، حضورشان در خانه دیده میشد. اما به ضبطهای امروزی که نگاه میکنم، گاهی احساس میکنم برای تاریکی ساخته شدهاند؛ برای شب، برای حیاط ویلا، برای بیابان، برای جایی بیرون از خانه. چراغ دارند، نور دارند، رنگ عوض میکنند و در تاریکی بیشتر از روشنایی خودشان را نشان میدهند.
پارتیباکس را که نگاه میکنم، چراغهایش را میبینم، نورهایی که با صدای موسیقی روشن و خاموش میشوند، بدنه بزرگ و بلندش را. انگار قرار نیست فقط موسیقی پخش کند؛ قرار است در تاریکی خودش را نشان بدهد. انگار شب، فضای طبیعی آن است. پارتیباکس انگار در تاریکی کامل میشود. همین که روشن میشود، لامپهای خانه را هم خاموش میکنند. خانه باید تاریک شود تا پارتیباکس به چشم بیاید؛ چراغهای خودش روشن بمانند، موسیقی بلند شود و پذیرایی، برای چند ساعت، دیگر شبیه پذیرایی نباشد. این تفاوت برایم جالب است. ضبط قدیمی میخواست با خانه دیده شود؛ ضبط امروزی میخواهد در تاریکی دیده شود. یکی در روشناییِ خانه حل میشد، دیگری در تاریکیِ بیرون خودش را پیدا میکند.
من پارتیباکس را کنار تلویزیون، در روشنایی پذیرایی، وصله ناجوری میبینم. انگار هنوز شب نشده است و وسیلهای که برای شب ساخته شده، زودتر از موعد به خانه آمده است. شاید مشکل از خود وسیله نباشد. شاید خانه ما دیگر همان خانهای نیست که ضبطهای قدیمی برایش ساخته میشدند. خانهای که در آن یک دستگاه کنار تلویزیون میایستاد، در پذیرایی جا داشت و صدایش میتوانست به همه برسد.
خانهای که هنوز صدا، پیش از آنکه متعلق به یک نفر باشد، بخشی از فضای مشترک خانه بود. حالا هرکس میتواند صدای خودش را در گوش خودش داشته باشد؛ با هدفون، با گوشی، با دستگاهی که میتواند هر جا که بخواهد با خودش ببرد. ضبطهای قدیمی، با آن بدنههای بزرگ و دکمههای فراوان، در خانههای امروز کمی غریبه به نظر میرسند. انگار نه فقط وسیلهای از خانههای گذشته، که وسیلهای برای نوع دیگری از خانه بودناند.
در بعضی خانههای «باکلاس و امروزی» هم شکل دیگری از این ماجرا را دیدهام: سیستم پخش موسیقی مرکزی. موسیقی از یک نقطه پخش میشود و در جاهای مختلف خانه اسپیکر گذاشتهاند. چند بار که برای دیدن خانه رفته بودیم، مشاور املاک با هیجان این سیستم را نشان میداد و از آن بهعنوان یکی از امکانات خانه مدرن حرف میزد. اما صادقانه بگویم، من با دیدن اسپیکرهایی که در سقف و دیوار کار گذاشته بودند، بیشتر یاد بیمارستان و فرودگاه افتادم تا خانه.
جایی که قرار بود موسیقی در همهجای خانه شنیده شود، برای من بیشتر شبیه جایی بود که باید در آن منتظر اعلام پرواز یا شماره اتاق میماندیم. اینجا دیگر دستگاه تقریباً از چشم پنهان شده است. بلندگوها ممکن است در سقف و دیوار باشند تا موسیقی شنیده شود، بیآنکه وسیلهای برای شنیدن موسیقی دیده شود. یک زمانی ضبط صوت باید دیده میشد. خودش یکی از وسایل خانه بود؛ جایی داشت، اندازهای داشت و در چیدمان اتاق به چشم میآمد.
حالا در بعضی خانهها اسپیکرها را در سقف و دیوار پنهان میکنند تا موسیقی شنیده شود، بیآنکه وسیلهای برای شنیدن موسیقی دیده شود.
بحث را به پایان برسانم. اگر به مسیر تحولات نگاه کنیم، ضبط صوت فقط یک وسیله قدیمی نیست که با آمدن گوشی از رده خارج شده باشد. شکلش عوض شده، اندازهاش عوض شده، جای آن در خانه عوض شده و حتی رابطهاش با دکور خانه عوض شده است. زمانی دستگاهی بزرگ و چوبی به نام استریو بود که میتوانست کنار مبلمان بنشیند و صاحبش را در ذهن دیگران به آدمی صاحب کادیلاک و ربدوشامبر تبدیل کند.
زمانی کنار تشک پدر مینشست و صدای دکمههایش جزئی از صدای خانه بود. زمانی دوکاست بود و میشد نوارها را میان خانهها جابهجا کرد. حالا ممکن است در انباری باشد، یا در قالب اسپیکری پرنور کنار تلویزیون ایستاده باشد، یا در سقف پنهان شده باشد. هر کدام اینها باشد امروز دیگر یک وسیله مشخص، مسئول موسیقی خانه نیست. موسیقی از گوشی میآید، از تلویزیون، از اسپیکر، از ساندبار، از سیستم مرکزی یا از همان پارتیباکسی که من هنوز فکر میکنم با بقیه وسایل خانه جور نیست. اما در انباری، ضبط قدیمی هنوز هست.
ضبط قدیمی در انباری خانه مان در رشت افتاده است؛ بیمصرف، خاکگرفته و خاموش. اما هنوز میشود جای قبلیاش را در خانه دید؛ کنار تشک پدرم.
منابع:
Bijsterveld, K., & Jacobs, A. (2009). Storing sound souvenirs: The multi-sited domestication of the tape recorder. In K. Bijsterveld & J. van Dijck (Eds.), Sound souvenirs: Audio technologies, memory and cultural practices (pp. 25–42). Amsterdam University Press.
Bohlman, A. F. (2017). Making tapes in Poland: The compact cassette at home. Twentieth-Century Music, 14(1), 119–134.
Daughtry, J. Martin (2009). “Sonic Samizdat: Situating Unofficial Recording in the Post-Stalinist Soviet Union.”
Fickers, A. (2009). Tuning in nostalgic wavelengths: Transistor memories set to music. In K. Bijsterveld & J. van Dijck (Eds.), Sound souvenirs: Audio technologies, memory and cultural practices (pp. 123–138). Amsterdam University Press.
Jansen, B. (2009). Tape cassettes and former selves: How mix tapes mediate memories. In K. Bijsterveld & J. van Dijck (Eds.), Sound souvenirs: Audio technologies, memory and cultural practices (pp. 43–54). Amsterdam University Press.
Perchard, T. (2017). Technology, listening and historical method: Placing audio in the post-war British home. Journal of the Royal Musical Association, 142(2), 367–399.
Simon, A. (2022). Media of the masses: Cassette culture in modern Egypt. Stanford University Press.
Weber, H. (2009). Taking your favorite sound along: Portable audio technologies for mobile music listening. In K. Bijsterveld & J. van Dijck (Eds.), Sound souvenirs: Audio technologies, memory and cultural practices (pp. 69–82). Amsterdam University Press
طاهری کیا، حامد. (1401). موسیقی و حیات اجتماعی نوارکاست در دهۀ شصت شمسی ایران. مطالعات و تحقیقات اجتماعی در ایران، 11(1)، 167–191.
