ایران، برنده اصلی انتخاباتی که هزینه جنگ را به خانه ترامپ بازگرداند. این‌بار پیامد‌های جنگ با ایران در میدان نبرد متوقف نماند. از تنگه هرمز و بازار انرژی گذشت، به پمپ بنزین‌های امریکا رسید و سرانجام در صندوق‌های رأی واشینگتن خود را نشان داد. انتخابات میان‌دوره‌ای امریکا، فراتر از یک رقابت حزبی، به صحنه آشکار شدن هزینه راهبردی جنگی تبدیل شد که قرار بود ایران را به زانو درآورد، اما محاسبات سیاسی کاخ سفید را برهم زد. 
وقتی ترامپ و معاونش، جی‌دی ونس، شکست جمهوری‌خواهان را به جنگ با ایران نسبت می‌دهند، با یک اعتراف سیاسی روبه‌رو هستیم: جنگی که قرار بود قدرت امریکا را به رخ بکشد، به نقطه‌ضعف دولت امریکا تبدیل شده است. پیام این انتخابات روشن است. هزینه جنگی که واشینگتن برای ایران طراحی کرده بود، به داخل امریکا بازگشته و این تازه آغاز راه است. 
۱- خطای بزرگ واشینگتن: امریکا با این تصور وارد جنگ شد که با ضربه به رأس نظام و تخریب زیرساخت‌ها، ایران در چند روز فرو می‌پاشد. همان نسخه‌ای که پیش‌تر در کشور‌های دیگر آزموده بود: ضربه نظامی، اختلال در زندگی روزمره، فشار اقتصادی و جنگ روانی برای به خیابان کشاندن مردم و برهم زدن نظم سیاسی، اما ایران، عراق و لیبی نبود. نه با ترور رهبرش از هم پاشید، نه با تهدید به بازگرداندن آن به عصر حجر تسلیم شد و نه با فشار بر شریان‌های حیاتی، اراده ملی‌اش را از دست داد. دشمن، انسجام و ظرفیت‌های کشوری را دست‌کم گرفت که سال‌ها برای روز‌های سخت آماده شده بود. آنچه واشینگتن فروپاشی سه‌روزه می‌پنداشت، به مقاومتی تاریخی تبدیل شد، مقاومتی که نشان داد قدرت ملی را نمی‌توان صرفاً با شمار موشک‌ها و حجم بمباران سنجید. 
۲- جنگی که به محاسبات امریکا بازگشت: تنگه هرمز و بازار انرژی، یکی از روشن‌ترین جلوه‌های شکست محاسبات امریکا بود. واشینگتن می‌خواست با جنگ، اراده خود را تحمیل کند، اما اکنون امنیت انرژی و اقتصاد جهانی نیز از پیامد‌های تصمیم‌های آن تأثیر می‌پذیرد. افزایش هزینه انرژی و نگرانی از استمرار بحران، جنگ را از یک پرونده خارجی به مسئله‌ای ملموس در زندگی شهروندان امریکایی (و اروپایی) تبدیل کرده‌است. این همان نقطه‌ای است که میدان نبرد به سیاست داخلی امریکا متصل می‌شود: جنگی که برای تغییر محاسبات تهران آغاز شد، محاسبات انتخاباتی واشینگتن را تغییر داد. شکست جمهوری‌خواهان، در این چارچوب، صرفاً شکست یک حزب نیست، نشانه‌ای از هزینه سیاسی راهبردی است که دولت امریکا در قبال ایران برگزید. البته نباید در ماهیت تقابل دو حزب امریکایی دچار خطا شد. جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها در هدف راهبردی خود درباره ایران اختلافی ندارند، تفاوت در شیوه پیشبرد آن است. یکی با زبان تهدید و فشار عریان پیش می‌آید و دیگری با دستکش مخملین، همان مشت آهنین را پنهان می‌کند. شکست یک حزب، پایان دشمنی امریکا نیست؛ اما می‌تواند شکست یک روش و یک محاسبه باشد. 
۳- ایران قوی، پاسخ راهبردی به تهدید: آنچه محاسبات امریکا را ناکام گذاشت، محصول یک تصمیم مقطعی نبود. قدرت موشکی و پهپادی، توان دفاعی، دانش و فناوری، ظرفیت‌های راهبردی، اقتصاد مقاومتی، انسجام اجتماعی و اراده ایستادگی، اجزای منظومه‌ای هستند که با محوریت اندیشه «ایران قوی» شکل گرفته‌اند. این مسیر، حاصل سال‌ها تأکید و مجاهدت امام شهید آیت‌الله العظمی خامنه‌ای برای ساختن ایرانی مقتدر و مستقل است. 
امروز نیز رهبر معظم انقلاب، آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، بر ضرورت قوی‌تر شدن ایران و ارتقای دکترین مقابله با دشمن تأکید دارند. هدف راهبردی باید روشن باشد: قدرت ایران باید چنان افزایش یابد که دشمن پیش از هر اقدام، هزینه تهدید و تعرض را چنان سنگین ببیند که اساساً جرئت تهدید ایران را پیدا نکند. پیام انتخابات امریکا را باید در همین چارچوب خواند. ایران فقط در برابر فشارها، مقاومت نکرده‌است؛ توانسته است هزینه تصمیم‌های خصمانه را به محاسبات طرف مقابل بازگرداند. این معنای واقعی بازدارندگی و یکی از دستاورد‌های راهبرد «ایران قوی» است. 
امریکا به تهران حمله کرد تا اراده خود را تحمیل کند، اما پیامد‌های جنگ، از میدان نبرد تا سیاست داخلی واشینگتن، به زیان همان راهبرد رقم خورد. شکست امریکا در تهران، در واشینگتن نیز پژواک یافت. این تجربه باید به یک اصل پایدار تبدیل شود: ایران باید آن‌قدر قوی باشد که دشمن نه‌فقط از حمله، بلکه از اندیشیدن به تهدید این سرزمین نیز منصرف شود.