مجله آزاد مردمان- ترجمه گروه اندیشه
فاشیسم ژاپنی اغلب واکنشی سنتگرایانه و ضدمدرن به اندیشه لیبرال غربی تفسیر میشود. بااینحال، شواهد تاریخی نشان میدهند که ملیگرایی افراطی و فاشیسم ژاپنی، هم در نظریه و هم در عمل، بر سوسیالیسم اروپایی، مارکسیسم و آنارکوسندیکالیسم استوار بودند. رادیکالهای چپ و ملیگرایان افراطیِ دولتمحور، بهجای آنکه در دو قطب متضاد ایدئولوژیک قرار داشته باشند، در دوره تایشو (۱۹۱۲–۱۹۲۶) و سالهای آغازین دوره شووا، در واکنش به درکی مشترک از خطر به یکدیگر نزدیک شدند.
اندیشمندان ژاپنی و کمونیستهای سابق، در مواجهه با صنعتیشدن سرمایهدارانه و آسیبپذیری در برابر قدرتهای خارجی، از برنامهریزی اقتصادی مارکسیستی و تاکتیکهای بلشویکها برای سازگارکردن این الگوها با سنتهای امپراتوری ژاپن بهره گرفتند. بدینترتیب، نظریهپردازان با جایگزینکردن وحدت قومی و ملی حول محور امپراتور بهجای ستیز طبقاتی، توانستند انقلاب اجتماعی را با سیاست نظامی تلفیق کنند. پژوهشهای تاریخی بهروشنی نشان میدهند که سوسیالیسم ملی ژاپنی از دل چپ برآمد، نه از راست سنتی.
بحران سرمایهداری و سرخوردگی از دموکراسی تایشو
سوسیالیسم ملی ژاپنی در بستر بحرانهای اقتصاد سرمایهداری پدیدار شد. پس از اصلاحات میجی، صنعتیشدن سریع تحت هدایت دولت به شکلگیری «اقتصادی دوگانه» انجامید که مشخصه آن لایهبندی اجتماعی بود. در دهه ۱۹۲۰، نارضایتی فزاینده از دموکراسی پارلمانی تایشو، اندیشمندان رادیکال را به جستوجوی راهحلهایی دولتمحور سوق داد.
فرایند صنعتیشدن سرمایهدارانه جامعه سنتی را دستخوش آشفتگی میکرد؛ در همان حال، جایگاه ضعیف ژاپن در عرصه بینالمللی، هراس از محاصرهشدن به دست قدرتهای غربی را افزایش میداد. رادیکالهای ژاپنی بر این باور بودند که نظام لیبرال پارلمانتاریسم و سرمایهداری مبتنی بر اصل عدم مداخله دولت در اقتصاد، شکاف طبقاتی را گسترش میدهد و امنیت کشور را به خطر میاندازد. ازاینرو، به نظر آنها تغییر مسیر ضروری بود.
تاکاباتاکه موتویوکی و سوسیالیسم دولتی مارکسیستی
پیوند فکری میان مارکسیسم و فاشیسم ژاپنی نخستین بار از سوی تاکاباتاکه موتویوکی (۱۸۸۶–۱۹۲۸) صورتبندی نظری شد. تاکاباتاکه که در جنبش سوسیالیستی دوره میجی مشارکت داشت، پس از ماجرای خیانت بزرگ در سالهای ۱۹۱۱–۱۹۱۰، در دورهای که به «دوره زمستانی» شهرت یافت، با نظریههای مارکسیستی آشنا شد. او در سال ۱۹۱۹ ترجمه ژاپنی کتاب سرمایه اثر کارل مارکس را به پایان رساند. بااینحال، در همان سال و تحت تاثیر انقلاب بلشویکی، از رهبری یاماکاوا هیتوشی و ساکای توشیهیکو، دو تن از همفکران سوسیالیست خود، فاصله گرفت و نظریه سوسیالیسم دولتی مارکسیستی را مطرح کرد.تاکاباتاکه با اقتصاد مارکسیستی موافق بود، اما نظریه مارکس درباره دولت را بهطور کامل تغییر داد. او مارکس را اقتصاددانی بزرگ و دانشمندی برجسته میدانست، اما معتقد بود مارکس آرمانگرایی بود که پیشبینی نادرستی درباره زوال تدریجی دولت مطرح کرد. تاکاباتاکه با تکیه بر برداشت توماس هابز از سرشت انسان، بر این باور بود که انسانها خودمحورند و بنابراین، سلطه، قدرت و کنترل متمرکز، در همه تمدنهای بشری اجتنابناپذیر است. از نظر او، سلطه سیاسی بر استثمار اقتصادی تقدم داشت؛ ازاینرو، دولت بهمنزله نهادی برای انسجام اجتماعی ضرورت داشت.
تاکاباتاکه خواهان چیزی بود که آن را «دولتگرایی کارکردی» مینامید؛ الگویی که بر اساس آن، برنامهریزی مارکسیستی از طریق کنترل دولتی بخشهای صنعتی و مالی، در چارچوب دولتی نظامی، اجرا میشد. نکته مهم این بود که او ستیز طبقاتی را با هویت ملیِ قومی (minzokuteki) جایگزین کرد و مدعی شد که احساس تعلق ملی، در مقایسه با ایدئولوژی مبتنی بر طبقه، بیان اصیلتری از اجتماع است. تاکاباتاکه با پیوندزدن سلطنت امپراتوری به قدرت دولت به شیوهای طبیعی و ارگانیک، نوعی سوسیالیسم ملی را بسط داد که بر سازمانهای راست افراطی، مانند تایکایکای، و جناح فاشیستی حزب توده اجتماعی تاثیر گذاشت.
کیتا ایکی: «سوسیالیسم ناب» و ملت پرولتریِ ضد امپریالیستی
کیتا ایکی (۱۹۳۷–۱۸۸۳) نیز یکی از معماران اصلی ملیگرایی رادیکال بود؛ ملیگراییای که تحول ایدئولوژیک آن بازتابدهنده تلفیق سوسیالیسم با نوسازی بنیادین نظام امپراتوری بود. کیتا فعالیت خود را از صفوف جنبش سوسیالیستی اولیه آغاز کرد. او در سال ۱۹۰۶ کتاب مساله کوکوتای و سوسیالیسم ناب را منتشر کرد و در آن کوشید نقد مارکسیستی را با نظام سیاسی ـ ملی ژاپن، موسوم به کوکوتای، تلفیق کند.
کیتا که از دموکراسی لیبرال تایشو سرخورده شده بود، در سال ۱۹۱۹ اثر طرحی کلی برای سازماندهی مجدد ژاپن را نوشت. او در عرصه داخلی خواهان کنترل دولتی سرمایه خصوصی، اصلاحات اجتماعی و محدودکردن قدرت زایباتسوها، مجموعههای بزرگ صنعتی و مالی ژاپن بود تا استثمار طبقاتی کاهش یابد. در عرصه روابط خارجی نیز نظریه ملتهای «دارا» و «ندار» را مطرح کرد. بر اساس این نظریه، جهان به ملتهای سرمایهدارِ «دارا» و ملتهای «ندار» یا پرولتری، مانند ژاپن، تقسیم میشد.
همانگونه که کارگران داخلی حق داشتند علیه سرمایهداران خود اعتصاب کنند، ملت پرولتری در عرصه بینالمللی نیز میتوانست به حق اخلاقی خود برای آغاز جنگ و گسترش قلمرو در آسیا متوسل شود تا سلطه امپریالیسم غربی را براندازد. کیتا از بنیانگذاران سازمانهای نوسازیخواه رادیکالی مانند یوزونشا بود و طرح او بر افسران جناح «راه امپراتوری» تاثیر گذاشت؛ افسرانی که کودتای موسوم به حادثه ۲۶ فوریه را در سال ۱۹۳۶ آغاز کردند.
کیرین گاکومئی و شکلگیری آمیزهای پیشافاشیستی
نخستین برخورد مستقیم مارکسیسم و امپریالیسم در ژانویه ۱۹۲۳ رخ داد؛ زمانی که تاکاباتاکه موتویوکی و اوئسوگی شینکیچی انجمن کیرین گاکومئی (Keirin Gakumei) را با هدف مطالعه کشورداری تاسیس کردند. اوئسوگی، استاد حقوق فوقمحافظهکار دانشگاه امپراتوری توکیو، با ایده سلطنت مشروطه مخالف بود و از نظریه ارگانی قانون اساسیِ مینوبه تاتسوکیچی حمایت میکرد. او با یک ایدئولوگ آشکارا مارکسیست متحد شد. این رویداد معاصران را شگفتزده کرد؛ زیرا نخستین اتحاد شناختهشده میان یک نظریهپرداز مارکسیست و یک نظریهپرداز فوقمحافظهکار به شمار میرفت.
کیرین گاکومئی در بیانیه خود برنامهای تدوین کرد که مؤلفههای ایدئولوژی فاشیستی را در برمیگرفت: بسیج ایدئولوژیک همگان، بهگونهای که همه «همچون یک قلب به تپش درآیند»، نظامیسازی کشور از طریق سربازگیری عمومی، کنترل اقتصاد و نیروی کار و مبارزه ضدسرمایهداری با انحصارات. همه این مؤلفهها با وفاداری به امپراتور و ترویج هویت قومی ژاپنی ترکیب شده بودند. منتقدان معاصر این سازمان در مجله کایزو و گزارشهای وزارت دادگستری، کیرین گاکومئی را با فاشیسم ایتالیا یکسان میدانستند و تاکاباتاکه را «موسولینی ژاپنی» مینامیدند. این سازمان با تلفیق ضدسرمایهداری سوسیالیستی و قدرت متمرکز دولت، پیشدرآمدی بر نظام جنگ تمامعیار در دهه ۱۹۴۰ بود.
کانُوکوگی کازونوبو: تمامیتخواهی و دولتگرایی افلاطونی
پیوند دیگری میان ضدسرمایهداری رادیکال و دولتگرایی امپراتوری را کانُوکوگی کازونوبو (۱۹۴۹–۱۸۸۴) برقرار کرد. او که افسر سابق نیروی دریایی بود و در جنگ روسیه و ژاپن شرکت کرده بود، هنگام تحصیل فلسفه در خارج از کشور، باورهای خود را از صلحطلبی مسیحی به دولتگرایی نیچهای و داروینیسم اجتماعی تغییر داد. کانُوکوگی در اوت ۱۹۱۷، یعنی دو سال پیش از تاسیس سازمان «فاشی دی کومباتیمنتو» موسولینی، اصطلاح «تمامیتخواهی» را ابداع کرد و در سخنرانیهای عمومی خود آن را بهعنوان مبنای چشماندازش برای بازسازماندهی کامل دولت ژاپن تعریف کرد.
فلسفه کانُوکوگی از سه بخش تشکیل میشد:
۱. زنتایشوگی (Zentaishugi) یا کلگرایی: حذف کامل فردگرایی، لیبرالیسم و سرمایهداری و جایگزینکردن آنها با خودبسندگی دولت و نظامیسازی.
۲. پانآسیاییگرایی: ایده «سومرا آسیا» (Sumera Ajia)، یعنی ماموریت الهی ژاپن برای بهراهانداختن انقلابی نژادی در سطح جهان، با هدف آزادسازی آسیا از امپریالیسم انگلیسی ـ آمریکایی.
۳. دلبستگی بنیادگرایانه به جوهر ملی: وفاداری بیچونوچرا به ذات و ماهیت بنیادین ملت.
کانُوکوگی ژاپن را تجسم جمهوری افلاطون میدانست و بر این باور بود که «شاهان فیلسوف» بیغرض باید تحت هدایت معنوی امپراتور حکومت کنند. افزون بر این، او نگرش سازشناپذیر بلشویکها به کنترل کامل دولتی را ستودنی میدانست و آنان را تا پیش از گرایش بعدی خود به سوسیالیسم ملی آلمان، متحدی طبیعی در برابر سلطه انگلیسی ـ آمریکایی تلقی میکرد. کانُوکوگی در دوره میان دو جنگ جهانی، از طریق سازمانهایی همچون روسوکای و یوزونشا، در رادیکالشدن افسران نظامی و انجمنهای ملیگرا نقش داشت.
جنبش تنکو و تغییر موضع چپگرایان
ادغام آموزه سوسیالیستی و دولتگرایی فاشیستی در دهه ۱۹۳۰، از طریق پدیدهای به نام تنکو (tenkō)، به اوج خود رسید. تنکو به معنای تغییر موضع ایدئولوژیک یا بازگشت از عقاید پیشین بود. سانو مانابو و نابِیاما ساداشیکا، رهبران حزب کمونیست زیرزمینی ژاپن، در ۸ ژوئن ۱۹۳۳ در دادگاه ناحیه توکیو بیانیهای صادر کردند که در آن از کمینترن اعلام برائت کردند، مارکسیسم ـ لنینیسم ارتدوکس را رد کردند و وفاداری خود را به ملت امپراتوری ژاپن اعلام داشتند. ظرف یک ماه، ۵۴۸ کمونیست زندانی از عقاید پیشین خود دست کشیدند و تا سال ۱۹۳۵، کمونیسم سازمانیافته در ژاپن از میان رفته بود.
تنکو راهحلی ایدئولوژیک و واقعی برای مساله «مساله ملی» (minzoku mondai) به شمار میرفت. دستورالعملهای کمینترن، مارکسیستهای ژاپنی را ملزم میکرد که از انترناسیونالیسمِ خواهان جامعهای بدون دولت حمایت کنند و نظام امپراتوری را، که پیوندی ذاتی با فرهنگ ژاپن داشت، رد کنند. سانو و نابِیاما این مساله را با ترکیب ایدئولوژی مارکسیستی و ملیگرایی امپراتوری در قالب ایده «سوسیالیسم در یک کشور» حل کردند. آنها مدعی بودند که سلطنت میتواند بهعنوان تجسم همبستگی قومی با سوسیالیسم همزیستی داشته باشد. به این ترتیب، مبارزه طبقاتی را در مرتبهای پایینتر از همبستگی ملی قرار دادند و گسترش قلمرو ژاپن در منچوری و چین را تحقق ماموریتی ضدامپریالیستی تفسیر کردند؛ ماموریتی برای آزادسازی آسیا از سلطه غرب. تا سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۲، احزاب سوسیالیستی سابق و اتحادیههای کارگری بهطور داوطلبانه در انجمن یاری به حکومت امپراتوری (Taisei Yokusankai)، سازمانی تمامیتخواه، ادغام شدند.
تبار چپگرایانه فاشیسم ژاپنی
بااینحال، تاریخ نشان داده است که فاشیسم ژاپنی نه بازگشتی بیمعنا به گذشته و گسستی غیرعقلانی از فرآیند نوسازی، بلکه شکل بسیار پیچیدهای از ایدئولوژی نوسازی بود که ریشههای آن در سوسیالیسم و مارکسیسم قرار داشت. رادیکالهای ژاپنی تحلیل مارکسیستی اقتصاد، کنشگری سندیکالیستی و فنون تمامیتخواهانه بلشویکها را با نظریه اسطورهای کوکوتای ترکیب کردند. این تحول در اروپا نیز نمونههای مشابهی داشت: ملیسندیکالیسم فرانسویِ ژرژ سورل، فاشیسم کلاسیک بنیتو موسولینی در ایتالیا، که خود پیشتر مارکسیستی رادیکال بود، نازیسم اولیه در قالب استراسرگرایی، ملیسندیکالیسم اسپانیاییِ پیش از فالانژ در سازمان خونس (JONS) و ناسیونالبلشویسم آلمانی.
