گیلان - کتاب «ساعت مچی» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه از تأملات فلسفی همراه با طنز تلخ است که خواننده را به مکثی میان اتفاق‌های روزمره وا می‌دارد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در رشت، کتاب «ساعت مچی» نوشته پویا میرزاپور است و نشر سپیدرود در ۱۳۱ صفحه و با قیمت ۳۵۰ هزار تومان منتشر کرده است.

نویسنده کتاب را با ۶۶ داستانک به رشته تحریر درآورده و دنیا، سگ ولگرد، مستوفی‌الممالک، معبد شائولین، کافکا، تتو، من و اون یکی، چالدران، دهه شصت، کوزه‌های شکسته، لگد قهرمانانه، چسب زخم، روز جهانی سیب زمینی سرخ کرده، ارواح عمه‌ت، سکانس حذف شده، چپ دست، ساعت مچی، دندان خراب، جوگندمی، مهریار، داستایوفسکی روی جعبه موز، کفتربازی، شهاب سنگ، پایان باز، کافه مرغ دریایی، مغز سوخته و فراموشی از جمله عناوین این داستانک‌ها هستند.

میرزاپور در داستانک ساعت مچی که نام کتاب نیز از آن برگرفته شده، نوشته است: من از میان همه چیزهایی که دلم می‌خواهد یک جایی بگذارم، بیشتر از همه ترجیح می‌دهم ساعت مچی‌ام را جا بگذارم و از میان همه جاهایی که می‌شود آن را جا گذاشت، دلم می‌خواهد ساعت مچی‌ام را در کاستاریکا جا بگذارم، دلم می‌خواهد بروم کاستاریکا و ساعت مچی‌ام را در یک رستوران که غذاهای محلی کاستاریکایی سرو می‌کند، جا بگذارم، اما دوست دارم درست وقتی بفهمم ساعت مچی‌ام را در کاستاریکا جا گذاشته‌ام که در یک هواپیما نشسته‌ام و در راه بازگشت به وطن از کاستاریکا هستم. دلم می‌خواهد بروم داخل کابین خلبان و از خلبان خواهش کنم که اگر می‌شود برگردیم به کاستاریکا که من بتوانم ساعت مچی‌ام را از آنجا بردارم، خلبان اول با یک خنده تمسخرآمیز به من می‌گوید: پیش خودت چه فکری کرده‌ای، ما به خاطر چند چمدان پر از طلا هم بر نمی‌گردیم، من دوباره از او خواهش می‌کنم و او که چهره مغموم مرا می‌بیند، فرمان را به طرف کاستاریکا کج می‌کند، ما به فرودگاه بر می‌گردیم، خلبان از من خواهش می‌کند که سریع بروم و زود برگردم، من می‌روم که ساعت مچی‌ام را بردارم، خلبان و مسافران خیلی منتظر می‌مانند، مطمئنم نمی‌دانند ساعت مچی فقط یک بهانه بود و من قصد ندارم هرگز از کاستاریکا برگردم.

نویسنده کتاب «ساعت مچی» همچنین در داستانکی با عنوان داستایوفسکی روی جعبه موز نوشته است: به یک ظاهر خوب و گیرا مثل یک پیرمرد درویش، از اینها که کلاه روی سرشان هست و ریش بلندی دارند، نیاز دارم، یک ریش خیلی بلند مثل ریش تولستوی یا داستایوفسکی. بعد با یک عصا می‌روم توی اتوبوس و چهار راه ولیعصر پیاده می‌شوم، یک کتاب ترجیحاً با جلد مشکی در دست می‌گیرم و در اولین نقطه‌ای که امکانش باشد از یک پست برق یا نیمکت یا اصلاً یک جعبه بالا می‌روم و در جا ادعای پیامبری می‌کنم. مردم دور من جمع می‌شوند، حدود ده، بیست نفر، یکی دو نفر با موبایل فیلم می‌گیرند، فیلم من به شکل محدودی در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌شود، برایش تیتر می‌گذارند با این عنوان که وقتی داستایوفسکی روی جعبه موز ادعای پیامبری می‌کند ... چند نفری هم زیر فیلم من کامنت می‌گذارند، بیشتر کامنت‌ها با این مضمون است که ابله این روزها دیگر کسی اهل ایمان آوردن نیست اما دلیل اینکه من ریشی با استایل داستایوفسکی نگذاشته‌ام، عصا برنداشته‌ام و سوار اتوبوس نشده‌ام و در چهارراه ولیعصر ادعای پیامبری نکرده‌ام فقط یک چیز است، زندگی خرج دارد و پیامبری یک شغل تمام وقت است و من برای ارتزاق مجبورم از کله سحر سگ دو بزنم، وقتی هم که کارم به پایان رسید، هیچگونه انرژی برایم باقی نمی‌ماند تا به کار پیامبری و ارشاد کفار و گمراهان بپردازم. به همین خاطر صبح وقتی اتوبوس به ایستگاه چهارراه ولیعصر رسید، پیاده نمی‌شوم، می‌گذارم تا ونک برود، میدان ونک پیاده می‌شوم، می‌روم سمت شرکت، مثل آدم کارت می‌زنم و در پی ارتزاق، شغل پیامبری را علیرغم میل باطنی و با همه استعدادی که در این زمینه دارم به کسی که توان مالی‌اش اجازه می‌دهد، واگذار می‌کنم.

حمید نظرخواه علیسرایی، شاعر، نویسنده و فعال فرهنگی و ادبی درباره این کتاب در گفت‌وگو با ایبنا بیان داشت: نوشته‌های پویا میرزاپور در جایی میان طنز تلخ، خاطره، داستان و تأملات فلسفی شکل می‌گیرند؛ جایی که اتفاق‌های معمولی زندگی، گاهی آن‌قدر جدی گرفته می‌شوند که به پرسش‌هایی درباره انسان و جهان می‌رسند. یک پیراهن فوتبال می‌تواند شروعی باشد برای فکر کردن به اینکه آدم چه چیزی برای عرضه کردن به جهان دارد. یک آدرس ایمیل قدیمی می‌تواند ما را به مسئله جایگاه خودمان در این دنیا برساند. ترک کردن یک شهر می‌تواند شبیه پایان ناگهانی یک رابطه باشد و پنجم شدن در یک مسابقه، تبدیل شود به دفاعی عجیب از آرامشِ بازنده بودن.

وی می افزاید: نوشته‌ها معمولاً از یک چیز کوچک شروع می‌شوند و مسیرشان را خودشان پیدا می‌کنند. راوی ممکن است از فوتبال شروع کند، به مهاجرت برسد، از مهاجرت به تنهایی و از تنهایی به این سؤال که اصلاً آدم در این جهان کجای کار ایستاده است. گاهی هم ممکن است دو تکه ماهی از یخچال یک فروشگاه بردارد، با نخ و سوزن به جانشان بیفتد و در نهایت مسئله به رستگاری ختم شود. در این جهان، مرز میان واقعیت و خیال چندان جدی گرفته نمی‌شود. یک شهر می‌تواند خواهر ناتنی باشد، یک رابطه با دکمه بلاک تمام شود و یک ماهی مرده را بتوان دوباره بخیه زد؛ نه به این امید که واقعاً زنده شود، بلکه شاید به این امید که خودِ آدم بتواند برای مدتی با چیزی که از دست داده کنار بیاید.

به گفته نظرخواه علیسرایی؛ طنز این نوشته‌ها فقط برای خنداندن نیست. خنده معمولاً درست کنار اندوه نشسته است. گاهی آدم ابتدا به یک موقعیت نامعقول می‌خندد و چند خط بعد متوجه می‌شود که آن موقعیت درباره چیزی کاملاً واقعی بوده است: شکست، تنهایی، دلتنگی، تعلق، ترس از معمولی بودن یا پیدا کردن راهی برای فرار از چیزهایی که راه فراری از آن‌ها وجود ندارد اما راوی هم خودش را از این ماجرا جدا نمی‌کند. او قهرمان قصه نیست و قرار نیست جواب پرسش‌های بزرگ زندگی را بداند. خودش هم یکی از همان آدم‌هایی است که در میان انتخاب‌ها، اشتباه‌ها، دلبستگی‌ها و شکست‌ها دنبال راهی برای ادامه دادن می‌گردد. به همین دلیل، حتی وقتی نوشته به سمت فلسفه می‌رود، زبانش همچنان شخصی و زمینی باقی می‌ماند؛ در این نوشته‌ها، فلسفه بیشتر از آنکه در قالب نظریه ظاهر شود، خودش را در رفتار آدم‌ها نشان می‌دهد: در اینکه چرا کسی پنجم شدن را به قهرمانی ترجیح می‌دهد، چرا برای ماهی مرده بخیه می‌زند، چرا بعد از ترک کردن یک شهر هنوز دنبال چیزی می‌گردد که حتی نمی‌داند چیست، و چرا انسان گاهی برای ساده‌ترین تناقض‌های زندگی، پیچیده‌ترین توضیحات را پیدا می‌کند.

شاعر، نویسنده و فعال فرهنگی و ادبی می گوید: شاید همین تناقض، یکی از موضوعات اصلی این نوشته‌ها باشد؛ اینکه انسان خیلی چیزها را می‌داند، اما همیشه نمی‌تواند مطابق دانسته‌هایش زندگی کند. می‌داند بعضی آدم‌ها برنمی‌گردند، بعضی شهرها دیگر خانه نیستند و بعضی ماهی‌ها زنده نمی‌شوند؛ با این حال هنوز دلتنگ می‌شود، هنوز بخیه می‌زند و هنوز دنبال یک راه در رو می‌گردد. این نوشته‌ها قرار نیست پاسخ قطعی بدهند، بیشتر شبیه مکثی هستند میان اتفاق‌های روزمره؛ فرصتی برای نگاه کردن دوباره به چیزهایی که معمولاً از کنارشان رد می‌شویم. شاید در نهایت، آدم نه قهرمان باشد و نه شکست‌خورده، نه کاملاً خوشبخت و نه کاملاً ناامید؛ فقط کسی باشد که گوشه‌ای از جهان نشسته، به تناقض‌های خودش و دیگران نگاه می‌کند، گاهی به آن‌ها می‌خندد و گاهی برای خودش یک راه در رو پیدا می‌کند و شاید نوشتن هم یکی از همین راه‌های در رو باشد؛ نه برای اینکه جهان را تغییر بدهد، بلکه برای اینکه بتوانیم چند لحظه از آن بیرون برویم، از دور نگاهش کنیم و دوباره برگردیم.