احمدرضا خیلی دوست داشت پیکرش مفقود بماند، اما من همیشه با گریه می‌گفتم با داغ شهادتت کنار می‌آیم، اما تاب چشم‌انتظاری و بی‌نشانی را ندارم؛ وقتی خبر شهادتش را به ما دادند، ابتدای کار اعلام شد به علت شدت ضربه شناسایی دشوار است، اما لطف خدا شامل حالم شد و در معراج پیکر مطهرش را سالم دیدم

جوان آنلاین: شهید احمدرضا دانشی کهنی بین جنگ تحمیلی ۱۲روزه و رمضان وارد سپاه شد. مهر سال گذشته که او به عضویت سپاه درآمد، چند ماه بعد در ۱۲ اسفندماه به شهادت رسید. انگار ورودش به سپاه در ۳۵ سالگی و بعد از اینکه قبلاً بار‌ها تلاش کرده و جور نشده بود، خواست خدا بود تا مسیرش به سوی شهادت را هموار کند. احمدرضا فقط پنج ماه سپاهی بود، اما خدا خیلی زود این پاسدار جوان را خرید و با شهادت پیش خودش برد. در گفت‌و‌گو با عاطفه ایزدپرست، همسر شهید، گذری به زندگی شهیدی داشتیم که شهادت را با عمق جان دوست داشت و با وجود آنکه خدا به او و همسرش دختری به نام آلا داده بود، اما احمدرضا چشم به همه تعلقات بست و قامتش را هم‌سایز لباس شهادت کرد.

چطور با شهید دانشی کهنی آشنا شدید؟ در جلسات خواستگاری چه معیار‌ها و شروطی بین طرفین مطرح شد و نقاط اشتراک فکری و عقیدتی شما چه بود؟
سال ۱۳۹۹ مقطع آشنایی و پیوند ما بود. یک آشنایی کاملاً سنتی و با واسطه‌ای داشتیم. من در آن مقطع در یکی از حوزه‌های بسیج فعالیت می‌کردم. مسئول حوزه ما بعد از آنکه خانه‌شان به کرج منتقل شد، در همسایگی خانواده همسرم قرار گرفتند. از آنجا که خانواده شهید دنبال مورد مناسبی برای احمدرضا بودند، ایشان من را به خانواده شهید معرفی کردند. بعد از طرح موضوع و هماهنگی‌های اولیه، شهید همراه با خانواده به منزل ما آمدند. چند جلسه‌ای رفت‌وآمد خانوادگی و گفت‌و‌گو جهت شناخت بیشتر داشتیم و نهایتاً همان سال ۱۳۹۹ ازدواج کردیم. آن زمان احمدرضا حدود ۳۰ سال داشت. مهم‌ترین و برجسته‌ترین شرطی که ایشان مطرح کردند و برای خود من هم در اولویت قرار داشت، «ولایتمداری» بود. هر دو طرف در مسائل فکری، اخلاقی و مبانی مذهبی نزدیکی خیلی زیادی داشتیم. در واقع دغدغه‌ها و مطالباتمان یکی بود. تأکید به انجام واجبات، دوری از محرمات و رعایت پوشش اسلامی و حجاب از شروط اساسی و مشترک هر دوی ما بود. یک نکته شاخص و جالبی که ایشان تأکید داشتند، علاقه‌شان به شرکت در جلسات روضه و مداحی بود. صراحتاً عنوان کردند که دوست دارند همسرشان اهل هیئت، روضه و محافل مذهبی باشد و نمی‌خواست اگر یک روزی از من خواست به هیئت برویم، من نیایم یا بهانه بگیرم. شکر خدا این همدلی به وجود آمد و در طول سال‌های زندگی، هر زمان مجالی دست می‌داد با هم به هیئت و گلزار شهدا و زیارت می‌رفتیم. 

شما حدوداً پنج سال زندگی مشترک داشتید. در این مدت چه شناختی از خصوصیات اخلاقی ایشان پیدا کردید؟
معمولاً دختر‌ها قبل از ازدواج نگران خلق‌وخوی شریک زندگی آینده‌شان هستند و من هم مستثنا نبودم؛ حتی در دوران عقد و در رفت‌وآمد‌های بیرون گاهی صبوری ایشان را می‌سنجیدم تا آستانه تحمل‌شان را بدانم. در نهایت خودم اعتراف کردم که حقیقتاً چقدر صبور و باگذشت هستید. شهید در عصبانیت خویشتندار بود و از نامهربانی یا کلام تند دیگران آزرده‌خاطر نمی‌شد. خصلت ممتاز دیگرشان، «انتقادپذیری» کم‌نظیرش بود. در عین حال روحیه مشورت‌خواهی داشت. در هر مجلسی وارد می‌شدیم، از من می‌خواست عملکردش را رصد کنم تا اگر نقصی دیدم یادآوری کنم. شب‌ها در مسیر بازگشت در خودرو گفت‌و‌گو می‌کردیم؛ نه‌تنها دفاع غیرمنطقی نمی‌کرد، بلکه گاه روز‌ها روی یک تذکر فکر می‌کرد و با آرامش دلیل کارش را توضیح می‌داد و برای اصلاح آن تلاش می‌کرد. در کنار اینها گشاده‌رو و بسیار خوش‌اخلاق و فوق‌العاده بخشنده بود. 

قبلاً به علاقه شهید به هیئت و زیارت اشاره کردید؟ برنامه منظمی هم برای این مسائل داشتید؟
شهید مقید بود پنج‌شنبه‌شب‌ها که شب زیارتی مخصوص حضرت سیدالشهدا (ع) ست، نباید از زیارت محروم ماند؛ اگر کربلا مقدور نبود، به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) و بهشت‌زهرا (س) می‌رفتیم. روز‌هایی بود که در پایان ماه، موجودی حسابشان بسیار ناچیز بود؛ شاید حدود ۱۰۰ هزار تومان. در همان شرایط، وقتی به شاه عبدالعظیم می‌رفتیم، تمام آن مبلغ را کارت می‌کشید و برای امور خیر اهدا می‌کرد. هر بار می‌گفتم با باقیمانده ماه چه کنیم؟ می‌گفت: «خدا جای دیگر جبران می‌کند.» دقیقاً همین اتفاق می‌افتاد. با وجود دست‌تنگی، همیشه برکت در معیشت ما جاری بود و دستمان خالی نمی‌ماند. شهید دانشی کهنی نسبت به نیازمندان، به‌ویژه اگر کودک یا خانمی در ساعات پایانی شب دستفروشی می‌کرد، دلسوزانه و با حساسیت برخورد و حتماً با خریدی هرچند کوچک سعی می‌کرد به آنها کمک کند. 

گویا شهید علاقه زیادی هم به راه‌اندازی موکب داشتند؟
بله. خیلی هم در این زمینه فعال بود. با وجود سکونت‌مان در تهران، همسرم سال‌ها با بسیج و بچه‌هیئتی‌های کرج ارتباط داشت. وقتی اعلام می‌شد موکبی در ایام و مناسبت‌های مذهبی برپا می‌شود، هرچه در توان داشت کمک و دیگران را هم به مشارکت تشویق می‌کرد. من گاهی به شوخی می‌گفتم خودمان وضعمان خوب نیست، می‌گفت: «اثرات کمک به موکب‌ها را بعد‌ها می‌بینی و به خاطرات این روز‌ها می‌خندی.» دقیقاً بعد از شهادتش، دوستان شهید در چهارراه طالقانی و خیابان شهید بهشتی کرج، هر شب موکبی به نام و یاد ایشان دایر می‌کنند. شهید کارت خادمی داشت و هر سال در ایامی مثل شام غریبان همراه با هم به خدمتگزاری در موکب‌ها می‌رفتیم. 

حاصل زندگی مشترک‌تان چند فرزند است؟ شهید چه نکات تربیتی را برای فرزندش در نظر می‌گرفت؟
خدا به ما یک دختر به نام «آلا» داده است که متولد ۲۳ بهمن ۱۴۰۲ است. دخترم الان حدوداً دو سال و نیم سن دارد. شهید همیشه می‌گفت که طبق آموزه‌های اسلامی ما نباید تا هفت سالگی چیزی را به دخترمان تحمیل کنیم. در عین حال مدام مقالات تربیتی را مطالعه می‌کرد و فایل‌های صوتی اساتید حوزه تعلیم و تربیت، مثل سخنرانی‌های دکتر عزیزی را تهیه می‌کرد و در ماشین با هم گوش می‌دادیم. معتقد بود تا هفت‌سالگی باید رفتار‌ها با فرزندمان با مدارا باشد، اما در عین حال باید زمینه هدایت صحیح پایه‌ریزی شود و باور داشت که باید مراقبت‌های معنوی از کودکی در وجود آلا نهادینه شود. وقتی من دخترمان را باردار بودم، احمدرضا وسواس عجیبی برای پرهیز از لقمه شبهه‌ناک داشت تا مبادا ذره‌ای ناخالصی در رزق خانواده راه پیدا کند. بعد از به دنیا آمدن دخترمان، رفته‌رفته یک علاقه عجیبی بین پدر و دختر شکل گرفت. هر وقت احمدرضا به خانه می‌آمد، آلا با ذوق به استقبال بابا می‌رفت. گاهی شهید می‌گفت: «می‌ترسم دلبستگی عمیقم به آلا و تو پای رفتنم را سست کند و در لحظه فیض شهادت، مهر پدری مانعم شود. دعا کن زودتر شهید شوم.» خیلی از اطرافیان می‌گفتند که فکر و ذکر شهید دخترش بود و این دلبستگی در وجود ایشان به خوبی نمایان بود. 

الان آلا متوجه نبودن پدرش است؟
دخترم در روز‌های اول بعد از شهادت پدرش، به دلیل سن کم، درک روشنی نداشت، اما یک ترسی پیدا کرده بود که بعد از رفتن پدرش، اگر من هم بروم چه اتفاقی می‌افتد؟ به‌طوری‌که اگر در منزل به اتاق دیگری می‌رفتم، بی‌قراری می‌کرد. نام پدرش را مدام تکرار می‌کرد و جویای او می‌شد. چند ماه که از شهادت پدرش گذشت و دخترم هم بزرگ‌تر شد، کنجکاوی‌هایش بیشتر شد. خیلی وقت‌ها پدرش را «بابا آلا» صدا می‌کند و سراغش را می‌گیرد. برای او توضیح می‌دهم که بابا در بهشت است و ان‌شاءالله همنشین با سیدالشهدا (ع) ست. با لحن معصومانه‌اش می‌پرسد: «پس چرا ما را همراه خودش نبرد؟» این سؤالات نشان می‌دهد فقدان حضور بابا را حس کرده، هرچند درک مفهوم شهادت برای او در این سن سنگین است. 

زمانی که با شهید ازدواج کردید، ایشان پاسدار بودند؟
نه آن موقع کارمند دانشگاه آزاد بود، اما همیشه یک شوق خاصی برای عضویت در سپاه داشت. چند سال قبل (پیش از ازدواج‌مان) هم مراحل عضویت در سپاه را گذرانده بود که آن موقع موفق نشده بود عضو سپاه شود. بعد از ازدواج‌مان من برای تسکین می‌گفتم که شهید سلیمانی هم بار اول در گزینش سپاه رد شد و بعد موفق شد وارد سپاه شود. نگران نباش کار تو هم درست می‌شود. شهید باور قلبی داشت که پاسداری، توفیق سربازی برای امام‌زمان (عج) است و لقمه‌ای پاک‌تر از حقوق سپاه نیست. نهایتاً بین جنگ تحمیلی ۱۲ روزه و جنگ رمضان کارش درست شد و به عضویت سپاه درآمد. در واقع چهار یا پنج ماه بیشتر از عضویتش در سپاه نمی‌گذشت که به شهادت رسید. خودش می‌گفت: «من در این جنگ (جنگ بعدی) به شهادت می‌رسم و رفتن من باید در لباس سپاه باشد.» مهر سال گذشته به‌طور رسمی وارد سپاه شد و اسفندماه به شهادت رسید. 

این‌طور که از خصوصیات شهید گفتید، ایشان یک ارادت خاصی به شهدا داشت، به شهید خاصی علاقه داشتند؟
احمدرضا مدرک رسمی روایتگری دفاع‌مقدس داشت و سال‌ها قبل از ازدواج‌مان، در راهیان‌نور روایتگری می‌کرد. نمی‌توانم بگویم که به شهید خاصی علاقه داشت. وقتی که با هم به بهشت‌هرا (س) می‌رفتیم، به مزار خیلی از شهدا سر می‌زدیم. البته به سردار هور شهید علی هاشمی ارادت داشت و شهید حاجی‌زاده را هم خیلی دوست داشت و می‌گفت اگر روزی صاحب پسری شویم، نامش را امیرعلی می‌گذاریم. احمدرضا از ته دل دوست داشت شهید شود. من هم، چون در خانواده‌ای نظامی پرورش یافتم و پدرم سابقه رزمندگی دفاع‌مقدس و دفاع از حرم دارد، با این فضا‌ها مأنوس بودم، اما همسرم خیلی وقت‌ها از شهادت می‌گفت و من هم اوایل پذیرش این حرف‌ها برایم سخت بود. تا اینکه یک شب خواب شهید ابراهیم هادی را دیدم. ایشان در عالم رؤیا کتاب زندگینامه خودش را به من داد و گفت: «همسرت شهید می‌شود و به جمع ما می‌پیوندد.» صبح همان روز به احمدرضا گفتم حرف‌های شما را دیگر باور کردم. این را هم بگویم که هر وقت به بهشت زهرا (س) می‌رفتیم، یادمان شهید ابراهیم هادی در قطعه ۲۶ بهشت زهرا (س) میعادگاه همیشگی ما بود و نماز مغرب و عشا را هم همان جا می‌خواندیم. احمدرضا آنقدر به مزار شهدا رفت تا خودش هم سعادت شهادت نصیبش شد. 

همسرتان چه روزی به شهادت رسیدند؟ آن روز چه اتفاقی افتاد؟
روز یازدهم اسفندماه ایشان به سرکارش رفت و ۸ صبح ۱۲ اسفند شیفت احمدرضا تمام شده بود. تماس گرفتم تا مطلع شوم چه زمانی به منزل برمی‌گردد؛ چون ماه مبارک رمضان بود و ایشان روزه می‌گرفت، اصرار داشتم که بیاید خانه و کمی استراحت کند. ولی گفت، چون شرایط حساس است، می‌خواهم شب را دوباره به محل کارم برگردم و اینجا بمانم، اما قرار شد سری به خانه بزند و بعد دوباره به محل کارش برگردد. همان روز ایشان بعد از اینکه کارهایش را انجام داد، ابتدا به خانه خودشان رفته بود. بعد برای دیدن ما به خانه پدرم آمد. (چون شهید دوست نداشت در نبودش ما تنها باشیم، به خانه پدرم رفته بودیم.) وقتی آمد خیلی خسته بود. با اصرار خواستم کمی استراحت کند. معمولاً احمدرضا در جمع نمی‌رفت استراحت کند، اما آن روز قبول کرد و رفت کمی خوابید. پیش از اذان مغرب بیدار شد و برای خرید با هم بیرون رفتیم. بعد ایشان رفت نان بگیرد و در صف نانوایی ایستاد. ناگهان صدای انفجاری از سمت منطقه گرمدره آمد. من رفتم دیدم احمدرضا در صف نانوایی است. گفتم انگار گرمدره را زده‌اند. لبخندی زد و گفت: شما نگذاشتی من شهید شوم. برگشت خانه، افطار کرد و بعد از افطار دوباره راهی شد که به محل کارش برود. ما هم برای شرکت در تجمع شبانه رفتیم. احمدرضا به مداحی حاج نریمان پناهی خیلی علاقه داشت. در تجمع آن شب تهرانسر هم آقای پناهی آمده بود. وقتی برگشتیم، برای اینکه شیطنتی کرده باشم و دلش را بسوزانم خواستم با او تماس بگیرم. همان لحظه ناگهان صدای مهیب اصابت موشک یا انفجار آمد. سریع با احمدرضا تماس گرفتم، اما گوشی‌اش در دسترس نبود. استرس گرفتم و به مادرم گفتم فکر کنم مجدداً گرمدره را زده‌اند. چند بار دیگر با احمدرضا تماس گرفتم، اما در دسترس نبود. نهایتاً یکی از همکارهایش گوشی را جواب داد و اول گفت که مجروح شده است، اما من مطمئن بودم که شهید شده. پرسیدم شهید شده؟ آن بنده خدا گفت بله شهید شده است. 

پیکر شهید در وضعیتی بود که بتوانید ایشان را ببینید؟
احمدرضا خیلی دوست داشت پیکرش مفقود بماند، اما من همیشه با گریه می‌گفتم با داغ شهادتت کنار می‌آیم، اما تاب چشم‌انتظاری و بی‌نشانی را ندارم؛ تنها خواسته‌ام این است که نشانی از پیکرت به من برسد. ایشان در خودرویی سازمانی همراه با یکی از همرزمان، از جمله شهید مختارزاده، هدف اصابت مستقیم دشمن قرار گرفته بودند. ابتدای کار اعلام شد به علت شدت ضربه شناسایی دشوار است، اما لطف خدا شامل حالم شد و پیکر مطهرش را سالم دیدم، یعنی اینطور به چشم من آمد که احمدرضا سالم است. شاید خدا دعایم را مستجاب کرده بود و اینطور پیکر شهید در نظرم سالم آمد. 

به نظر شما کدام ویژگی احمدرضا سعادت شهادت را نصیبش کرد؟
به نظرم دو خصلت در شهید خیلی بارز بود؛ یکی دلدادگی بی‌حدش به آقا اباعبدالله الحسین (ع) و به‌ویژه حضرت رقیه (س) که باعث می‌شد در روضه‌ها حالش دگرگون شود. طوری که می‌گفت چرا ما در مسیر این مصائب جان نمی‌دهیم. دومین ویژگی‌اش غیرت انقلابی و ارادتش به آقای شهیدمان بود.