یسنا میرطهماسب که این روزها با نمایش «پسران فریدون» در تالار وحدت روی صحنه است، مهمان کافه خبر شد تا از تجربه بازی در نقش منوچهر، علاقهاش به تئاتر فرم و آشنایی با شاهنامه بگوید. او همچنین از بلاتکلیفی فیلم «رکسانا» و دلخوریاش از دیده نشدن اثری سخن گفت که به باورش، باید چهار سال پیش به نمایش درمیآمد.
نرگس کیانی ـ یسنا میرطهماسب از آن دسته بازیگرانی است که از نوجوانی وارد سینما شده و در طول سالهای فعالیتش، تجربه حضور در آثار متفاوتی را به دست آورده است. او با فیلم «سیزده» به کارگردانی هومن سیدی شناخته شد و پس از آن در فیلمهایی چون «لانتوری» ساخته رضا درمیشیان، «تابستان داغ» به کارگردانی ابراهیم ایرجزاد، «درساژ» ساخته پویا بادکوبه و «علفزار» به کارگردانی کاظم دانشی به ایفای نقش پرداخت. میرطهماسب در شبکه نمایش خانگی نیز با مجموعههایی مانند «ملکه گدایان» و «مرداب» حضور داشته و بازی در فیلم «رکسانا» به کارگردانی پرویز شهبازی، یکی از تجربههای مهم کارنامه او بوده است؛ فیلمی که به گفته خودش، دیده نشدن آن در ایران همچنان برایش مایه دلخوری است.
میرطهماسب در کنار بازیگری، از کودکی با موسیقی نیز آشنا بوده است؛ تجربهای که بخشی از خاطرات او را به تالار وحدت پیوند میدهد. او که در هشتسالگی در این تالار موسیقی اجرا کرده، حالا پس از سالها به همان صحنه بازگشته است؛ این بار نه بهعنوان نوازنده، بلکه در قامت بازیگری که در نمایش «پسران فریدون» به کارگردانی علیرضا معتمدی، نقش منوچهر را ایفا میکند.
حضور او در این نمایش، با وجود کوتاهی زمان نقش، بر پایه حرکات بدنی، طراحی فرمی و تلاش برای ساختن شخصیتی تأثیرگذار شکل گرفته است؛ تجربهای که البته برایش بدون هزینه نبوده و به شکستگی دستش هنگام اجرا انجامیده است. میرطهماسب در این گفتوگو از علاقهاش به تئاتر فرم، دشواریهای اجرای متنی با زبان و بیان برگرفته از شاهنامه، تجربه بازگشت به تالار وحدت و نگاهش به انتخاب نقشها در سینما و شبکه نمایش خانگی میگوید. او همچنین درباره بلاتکلیفی «رکسانا»، دلخوری از دیده نشدن این فیلم و تأثیری که تأخیر در اکران میتواند بر مسیر حرفهای بازیگران بگذارد، صحبت میکند.
در ادامه گفتگوی خبرآنلاین را با این بازیگر می خوانید.
اگر موافق باشید، از سه حضور دیگر شما روی صحنه تئاتر شروع کنیم. شما پیش از این با علی کوزهگر، رسول کاهانی و فرشید روشنی تجربه بازی در تئاتر را داشتید و با صحنه تئاتر طبیعتاً غریبه نبودید. در کنار بازیگران بزرگ هم پیش از این سابقه بازی داشتید. شاید تنها نکته جدید برای شما، حضور روی صحنه تالار وحدت و حضور در اثری بود که متن دشواری دارد؛ نه دشوار به این معنا که متن روان نیست، بلکه به این دلیل که با یک متن ساده و رئالیستی که روی صحنه میبینیم متفاوت است و طبیعتاً کار بازیگر را دشوارتر میکند.چطور شد آقای معتمدی پیشنهاد بازی در «پسران فریدون» و ایفای نقش منوچهر را به شما دادند و به این پروژه پیوستید؟
در ابتدا باید یک نکته را بگویم؛ این اولین حضور من در تالار وحدت نبود. من پنج سال متوالی در تالار وحدت کنسرت اجرا کردم. من یک زندگی موسیقایی دارم که شاید خیلیها از آن خبر نداشته باشند. وقتی هشت ساله بودم اولین کنسرتم در تالار وحدت برگزار شد و بعد هم در ده سالگی و دوازده و سیزده سالگیام هم در این تالار اجرا داشتم ساز میزدم و آواز میخواندم.
در آن زمان عضو گروه یک آموزشگاه موسیقی بودم که در پایان هر ترم، امتحان نهاییمان این بود که در تالار وحدت اجرا داشته باشیم. برای همین، برگشتن به تالار وحدت بعد از سالها، این بار در شمایل یک بازیگر، برایم جالب بود.
در مورد انتخاب شدنم برای بازی در این کار هم باید بگویم که علیرضا معتمدی را از قبل میشناختم و با هم دوستی داشتیم اما این اولین بار بود که قرار بود با هم کار کنیم. وقتی ایشان تماس گرفتند و گفتند قرار است در تالار وحدت اجرا داشته باشند، برای من هیجانانگیز بود.
وقتی به من گفته شد قرار است «پسران فریدون» را کار کنیم، تا آن زمان فقط اسم فریدون و پسرانش را میدانستم و هیچوقت داستانشان را نخوانده بودم. به هر حال، آشنایی چندانی با شاهنامه نداشتم. در سالهای گذشته همیشه خواندن شاهنامه را پشت گوش میانداختم، اما این تجربه برایم جذاب بود و به نظرم یکی از مهمترین و مثبتترین نکات حضور من در این نمایش، آشنایی با شاهنامه است و خیلی خوشحالم که به این شکل با شاهنامه آشنا شدم. در نتیجه بازی در این کار بخش مربوط به پسران فریدون را کامل خواندم که واقعاً جذاب است. فکر میکنم داستانهای شاهنامه ظرفیت نمایشی بالایی دارند اما در ایران در ساخت داستانها و آثار نمایشی دراین باره خیلی کملطفی شده است در حالی که ما میتوانیم بر اساس شاهنامه، آثاری بسازیم که در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشند.
پس حضور در تالار وحدت برای شما تجربهای آشناست، اما اجرای نمایش در این سالن طبیعتاً شرایط متفاوتی دارد. وقتی اجرای شما را دیدم، بهخصوص در لحظهای که امیر آقایی جلو آمد، احساس کردم بغض و هیجان خاصی در فضا شکل گرفته است. از طرفی، تالار وحدت تقریباً هر شب پر میشود و از بیرون که نگاه میکنیم، قرار گرفتن مقابل چنین جمع بزرگی باید برای یک بازیگر بسیار هیجانانگیز باشد. برای شما این لحظه چطور میگذرد و چه حسی دارد؟
من پیش از این تجربه بازی در سالن ایرانشهر و سالنهای کوچکتر را داشتهام، اما تالار وحدت قصهاش فرق میکند. این تاالار از نظر بصری، از نگاه یک بازیگر، سالن بسیار زیبایی است. اولین شبی که روی صحنه آمدم در ده ثانیه اول نفس تماشاگر هنوز به من نخورده بود چون، ابتدای نمایش سرم پایین است و تا زمانی که میپرم و وارد میشوم، تماشاگران را نمیبینم. وقتی سرم را بالا گرفتم دیدم حدود ۷۰۰ نفر در سه طبقه نشستهاند و نگاهت میکنند، تازه آن حس را گرفتم. واقعاً جایی است که خستگی آدم درمیرود. مخصوصاً وقتی سالن پر است، بازیگر لذت عجیبی را تجربه میکند.
برای کسانی که شاید کمتر شما را دنبال کرده باشند، بد نیست کمی بیش تر درباره سابقه موسیقایی شما بدانیم. در اینستاگرام و ارتباطتان با سینا ساعی و همینطور فعالیتتان در موسیقی، مثلاً نوازندگی درامز و آواز، اشاراتی وجود دارد، اما شاید همه از این سابقه اطلاع نداشته باشند.
پدر و مادرم همیشه دوست داشتند موسیقی کار کنم و مرا از سهسالگی به آموزشگاه موسیقی پارس فرستادند. با ارف موسیقی را شروع کردم و بعد به ارف پیشرفته رسیدم. در این مرحله برای اجرا به سالنهای بزرگ میرفتیم و روی صحنه اجرا میکردیم. این طور شد که من در هشتسالگی در تالار وحدت زایلوفون زدم و بعد ساز تخصصیام را ویولنسل انتخاب کردم. در ارکستر آقای بردیا کیارس اجرا میکردم. بعد هم به سمت اپرا رفتم و در گروه کر موسیقی پارس، دو بار اپرا و آواز اجرا کردم.
البته همه اینها زیرمجموعهی گروه بود. حدود ۱۰۰ نفر بودیم که همیشه با هم اجرا میکردیم و هیچوقت تجربه اجرای انفرادی، مثلاً دیالوگ گفتن بهتنهایی روی صحنه را نداشتم. بنابراین برای خودم خیلی قشنگ است که بعد از ۱۰، ۱۵ سال به جایی برگشتم که از بچگی در آنجا بودم و این بار در یک نمایش بازی میکنم.
شما نقش منوچهر را در این نمایش بازی میکنید. چه شد که با وجود کوتاه بودن نقش، آن را برای خودتان جذاب کنید؟
فکر میکنم اولین بازیگری بودم که برای پروژه «پسران فریدون» قرارداد بستم. ابتدا قرار بود دو نقش را بازی کنم و برای هر دو هم تمرین کردیم، اما به دلیل مشغلههای فیلمبرداری و ساعات طولانی کارم، از جایی به بعد هماهنگی زمانی با گروه دشوار شد. برنامه فشرده من باعث میشد بچههای گروه مجبور باشند خودشان را با زمانبندی من هماهنگ کنند و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که ادامه این وضعیت ممکن است به پروژه آسیب بزند.
بنابراین، پیشنهاد شد که بهجای دو نقش، فقط نقش منوچهر را بازی کنم.در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بازی در هر دو نقش به خاطر هماهنگ نبود زمان من با گروه ممکن است به پروژه آسیب بزند برای همین پیشنهاد شد که فقط نقش منوچهر را بازی کنم. البته چون نقش خیلی کوتاه بود، در ابتدا برایم چندان هیجانانگیز نبود. به هر جال بهعنوان بازیگر، بازی کردن یک نقش کوتاه طبیعتاً هیجان کمتری دارد.
اما از آقای معتمدی خواستم که اگر امکان دارد برای نقش منوچهر کاری کنیم؛ چون نمیتوانستیم جنگ بین منوچهر و سلم و تور را نشان بدهیم، فکر کردیم حداقل یک رزمایش از منوچهر ببینیم. و من هم چون کلاً کار فرمی را بیشتر از کار رئال دوست دارم دوست داشتم در این نمایش کاری با بدنم انجام بدهم؛ چیزی که فقط دیالوگ نباشد.
با مسئولان طراحی حرکت این پروژه صحبت کردیم. آنها یک حرکت طراحی کردند که اولین روز دیدم. جالب بود، ولی به آنها گفتم احساس میکنم کار پیچیدهای نیست و میتوانم حتی کمی سختترش کنم. دوست نداشتم خیلی روی زمین باشم پس پیشنهاد دادم با طناب کار کنیم و در فضا حرکت داشته باشم. برای مسئولان طراحی حرکت هم جالب بود که من کار را کمی سختتر کردم، اما همین نکته باعث شد حضور من در این پروژه برایم جذابتر شود. برای همین، کار خیلی سختتر و فیزیکیتر شد. یادم هست یک جا که قرار بود از روی چند نفر بپرم، اولین بار خودم گفتم دوست دارم از ارتفاع بپرم. گفتم خب، از یک نفر بپریم. پریدن از روی یک نفر خیلی راحت است پس تصمیم گرفتیم از روی دو نفر بپرم. چهار، پنج روز قبل از اجرا وقتی به سالن تالار وحدت رفتیم، احساس کردم نسبت به فضای سالن پریدن از روی دو نفر کم است. گفتم سه نفر باشد. کار ریسکی و خطرناکی است و بیشتر شبیه کاری است که باید بدلکار انجام دهد. اما من گفتم کار زیباتر و هیجانانگیزتر میشود. البته نتیجهاش این شد که دستم شکست. روز اول که عکس گرفتم، گفتند ترک خورده است، اما چند روز پیش دکتر فیلم و عکس شکستگی را دید و مشخص شد که شکستگی جدیتر است.
اتفاقاً به همین موضوع آمادگی بدنی شما میخواستم برسم. آمادگی فیزیکی شما در این اجرا خیلی قابل توجه است. میدانم در زمینه ورزش هم فعالیت دارید، اما این آمادگی بدنی را همیشه حفظ میکنید یا برای تئاتر روی بدن کار ویژهای انجام دادید؟
من کلاً جزو آدمهایی هستم که ورزش، روتین زندگیام است و سالهاست ورزش میکنم. برای همین فکر کردم از این آمادگی جسمانیام در نمایش استفاده کنیم. شاید انجام دادن بعضی از این کارها برای خیلیها سخت باشد اما برای من به نسبت راحتتر است. شمشیرزنی شاید کاری باشد که خیلیها بتوانند انجام دهند، اما اینکه بپری، روی زمین غلت بزنی یا کشیده شوی، کار راحتی نیست؛ اما برای من کاری جذاب بود.
همانطور که گفتم، سلیقه شخصی من اصولا تئاتر فرم است. برای من به شخصه تئاتری که فقط دیالوگ باشد، روی مبل بنشینم و بایستم و دیالوگ بگویم جذابیتی ندارد و خیلی با سلیقه من جور نیست.
البته این روزها از تئاتر فرم کمی فاصله گرفتهایم. اگر ۵۰۰ انتخاب برای تماشای تئاتر داشته باشیم، شاید فقط ۱۰ اثر از میان آنها کارهای فرمی باشند. با این حال، سلیقه من همچنان همین نوع تئاتر است و یکی از دلایل اصلی جذابیت «پسران فریدون» برایم این بود که امکان تجربه کار فرمی را در آن داشتم.
و این را بگویم اصولا آدمی هستم که وقتی کاری را دوست داشته باشم، جانم را برایش میگذارم. این نوع کارهای فرمی سلیقه من است و دوستش دارم و اگر این ویژگی فرمی کار نبود، شاید حتی این نقش را قبول نمیکردم، چون آنقدر برایم جذابیت نداشت.
به کوتاهی نقش اشاره کردید، اما از نظر دراماتیک، منوچهر عنصر بسیار مهمی در «پسران فریدون» است و در واقع پایاندهنده داستان محسوب میشود.
قصه همین است، اما به هر حال در یک اجرای ۷۵ دقیقهای حدود ۱۰ دقیقه، آن هم در ۱۰ دقیقه آخر، حضور دارم. شاید هر کسی دوست نداشته باشد چنین نقشی را بازی کند و دلایل خودش را هم داشته باشد. من هم اگر رزمایش ابتدای کار نبود، این نقش را نمیپذیرفتم. درست است که نقش منوچهر از نظر معنایی و قصهای ارزشمند است، اما در این نمایش خیلی به آن پرداخته نمیشود.
خیلیها هم گفتهاند که دوست داشتیم صحنه جنگ بین منوچهر و پسران فریدون را میدیدیم که طبیعتاً این کار به یک تولید بزرگتر نیاز داشت و امکانش نبود.
از طرف دیگر، درباره بحث فرم که شما مطرح کردید، این که او منوچهر پایاندهنده داستان است، بله منوچهر در این نمایش میآید تا دوباره بدی را از میان ببرد. در جایی هم من دیالوگی دارم که میگویم: «برادرکشان به سزای گناهان خود رسیدند.» واقعیت این است که در زندگی شخصیام هم معتقدم اگر کسی اشتباهی میکند، باید تاوان آن را بدهد. همین موضوع برایم جذاب بود؛ بهویژه در روزگاری که تلخی و بدی زیاد شده است. نکته جالب این است که تماشاگران بعد از اجرا به من میگویند: «ما این روزها به یک چنین منوچهری نیاز داریم.» شنیدن این جملهها برایم بسیار جذاب است و باعث میشود حضور در این نقش را بیشتر دوست داشته باشم. واقعاً از بازی در این نقش حالم خوب باشد.
اگر بخواهیم خطکش دست بگیریم ۱۰ دقیقه در برابر ۷۵ دقیقه نسبت نابرابری است. اما شما کاری با این نقش کردهاید که به نظرم جذاب دیده میشود و روی صحنه تأثیر خودش را میگذارد.
چون شما واقعاً در این اجرا از بدنم استفاده میکنم و تمام توانم را میگذارم. به نظرم اگر قرار باشد تواناییام را در تئاتر نشان دهم، اینجا واقعاً ته جانم را دارم میگذارم و طبیعتاً دوست دارم دیده شوم. در این کار به نظرم فقط آواز نمیخوانم که یک مثلث کامل روی صحنه باشد! برای همین دوست دارم آدمها بیایند و این کار را ببینند چون احساس میکنم همهچیز پختهتر شده است و ضمن این که خیلیها کار فرمی از من ندیدهاند.
گفتید که پیش از این آشنایی زیادی با شاهنامه نداشتید و بعد از ورود به این پروژه، داستان پسران فریدون را مطالعه کردید. امروز پادکستهای مختلفی وجود دارد؛ از فردوسیخوانی خادم گرفته تا نمونههای دیگر. برای شما کدام مسیر برای رسیدن به نقشی که قرار بود ایفا کنید هموارتر کرد؟
علیرضا معتمدی را از طریق سینما خوب میشناختم و آشنایی خانوادگی هم داشتیم. اما نمیدانستم آقای معتمدی تا این حد به شاهنامه مسلط است. فکر میکنم فقط دکترای شاهنامه ندارد. روز اول که نمایشنامه را خواندم، با چنین ادبیاتی قبلاً کار نکرده بودم و باید کاملاً باید با ادبیات شاهنامه حرف میزدیم و متوجه شدم که باید روی کلمات و جملات خیلی کار شود. علیرضا یک پادکست شاهنامهخوانی برای من فرستاد. پادکست سختی است و حوصله میخواهد، اما واقعاً با یک بار گوش دادن متوجه شدم که چه مدلی باید بیان کنم و خیلی به من کمک کرد. خیلی از دوستانم که در حوزه هنر، تئاتر و سینما هستند، وقتی این کار را از من دیدند، گفتند چقدر جملات را درست بیان میکنی. یکی از دلایل دشواری این کار برای من این است که اصولاً تند حرف میزنم و شیوه بیانم خیلی امروزی است. بنابراین، سختترین بخش کار برایم این بود که آرام و با لحنی ادبی صحبت کنم. این تجربه از یک طرف تمرین خوبی برایم بود و از طرف دیگر کمک کرد تا بتوانم ادبیات شاهنامه را درستتر بیان کنم.
چند شب پیش هم افشین هاشمی برایم پیامی فرستاد. او ویدئویی از شما در اینستاگرام دیده بود و پیشنهاد کرد کمی ادبیتر صحبت کنم. به نظرم لطف داشت که با وجود اینکه ایران نیست، چنین نکتهای را به من گوشزد کرد. اما راستش خودم هم نسبت به این موضوع خیلی حساس بودم؛ چون احساس میکردم در مقایسه با شیوه معمول حرف زدنم، بسیار ادبیتر صحبت میکنم. وقتی این نکته را گفت، کمی از کار خودم ناراحت شدم و با خودم فکر کردم نکند در این زمینه کمکاری کردهام. او ویدئو را برایم فرستاد و دیدم که یک کلمه را اشتباه بیان کردهام و از دستم در رفته بود. البته شبی بود که دستم شکسته بود و این موضوع را هم برایش توضیح دادم.
اتفاقاً همین ادبی حرف زدن خیلی به نظرم روی شما نشسته است. گاهی در یک اجرا میبینیم انگار آن کلام متعلق به بازیگر نیست، اما در نقش شما احساس میکنم این ادبیات کاملاً روی شما نشسته است.
همانطور که دیدید، نسبت به صدای معمول خودم بسیار کلفتتر حرف میزنم. وقتی قرار بود دو نقش بازی میکردم، دوست داشتم تفاوتشان اینطور باشد که نقش اول را با صدای خیلی مظلومانه بازی کنم؛ آدمی بسیار کمصدا و مظلوم. برای همین دوست داشتم وقتی منوچهر را بازی میکنم، کسی که میآید دو برادر را میکشد و دوباره ایران را آزاد میکند، با صدای خیلی کلفت و خشن حرف بزنم. وقتی هم کلفت و خشنتر حرف میزنم، طبیعتاً ادبیتر هم میشود.
اما میدانم که آقای معتمدی در بعضی جاها میخواست ما کمی از ادبیات شاهنامه فاصله بگیریم. حتی در صحنه هم میدانم که دوست داشت صحنه خیلی تاریخی نباشد و یک مقدار امروزی باشد.یادم هست اولین چیزی که گفت این بود که دوست دارم موسیقیهای این کار، موسیقیهای تاریخی و حماسی نباشند و امروزی باشند. در دو، سه قطعه از موسیقیها ما ریتم و رقص داریم. خیلیها ممکن است این چیزها را نپسندند. من هم از بعضیها شنیدهام که دوست نداشتند موسیقی اینقدر امروزی باشد.
اما آقای معتمدی دوست داشت همهچیز کمی امروزی باشد. حتی میدانم یکی، دو نفر از بچههای گروه هم گفته بودند خیلی ادبی نباشید. اما منوچهر با توجه به کوتاهی حضورش، باید آنقدر تأثیرگذار باشد که هم ادبی حرف بزنم و هم با صدای کلفت و محکم صحبت کنم تا جنم و قدرت این شخصیت را منتقل کنم.
نکته جالب دیگر این است که من دقیقاً شبی اجرای شما را دیدم که دستتان آسیب دیده بود و به عنوان تماشاگر اساساً متوجه این اتفاق نشدم. در لحظهای که برخاستید، طبیعتاً منطقی است که احساس درد کنید، اما تنها چیزی که احساس کردم این بود که شاید یکی، دو سانت بیشتر روی صحنه سر خوردید.
من آن پرش را خیلی دوست دارم؛ پرش بلندی است و حرکت سختی انجام میدهم. البته همیشه در ثانیههای قبل از پرش استرس دارم. در طول اجرا دو بار با حادثه مواجه شدم. بار اول زمانی بود که یکی از پسرهایی که باید در حرکت پرش حضور میداشت، دیر به سالن رسید. آقای شریفی هم به دلیل تأخیرش اجازه نداد وارد حرکت شود، اما ظاهراً به این موضوع توجه نشده بود که من باید از روی یکی از آنها بپرم. من از روی نفر اول پریدم، اما نفر دوم سر جایش نبود و در نتیجه به زمین خوردم. به نظرم کاملاً مشخص بود که با سرعت زمین خوردم، هرچند شاید این اتفاق برای تماشاگران چندان محسوس نبود. پایم سر خورد و برای اینکه بیشتر سُر نخورم، دستم را روی زمین گذاشتم. همانجا دستم آسیب دید.
دست چپم از قبل هم آسیبدیده بود و هفت، هشت ماه پیش بهدرستی به آن رسیدگی نکرده بودم. به همین دلیل، پیش از رفتن روی صحنه، نزدیک به نیم ساعت فقط مچ دستم را گرم میکنم و بدنم را برای اجرا آماده میکنم. دستم همیشه صدا میدهد و میدانستم که ممکن است دوباره دچار مشکل شود.
وقتی پایم سر خورد و دستم را روی زمین گذاشتم، درد را احساس کردم، اما با خودم گفتم دستم درد گرفته و مسئله مهمی نیست. به اجرایم ادامه دادم، با اینکه همچنان درد داشتم. پیش از این هم بارها پیش آمده بود که هنگام اجرای این صحنه، پاهایم درد بگیرد یا بدنم کوفته شود؛ برای همین، در ابتدا تصور کردم این درد هم طبیعی است. اما وقتی دستم را بالا آوردم، متوجه شدم اتفاق جدیتری افتاده است. همان لحظه در ذهنم احساس کردم آسیب جدی است، اما چون بدنم هنوز گرم بود، شدت آن را بهدرستی متوجه نمیشدم.
بعدتر فهمیدم که دستم را نمیتوانم بالا بیاورم و مشکل جدیتر از چیزی است که تصور میکردم. به پزشک مراجعه کردیم و امیدوارم دستم هرچه زودتر خوب شود.
در حال حاضر، دو حرکت از اجرایم را تغییر دادهام، اما همچنان روی صحنه میروم و اجرا را ادامه میدهم. امیدوارم بتوانم بدون اینکه مشکل دیگری پیش بیاید، به کارم ادامه بدهم.
اشاره کردید که همزمان در یک کار تصویری تاریخی هم حضور دارید. این پروژه همزمان با «پسران فریدون» بود یا بعد از آن؟
حدود چهار ماه است که در آن کار هستم. آن هم مربوط به دوره قاجار است و طبیعتاً آنقدر به تاریخ شاهنامه نزدیک نیست. از قبل در آن پروژه بودم.
برای اولین بار در زندگیام خواستم سختی چنین کاری را تجربه کنم؛ ساعت ۶ صبح میروم فیلمبرداری سمت بهشت زهرا، ساعت ۶ به تالار وحدت میرسم و دو اجرا دارم تا حدود ۱۱ شب. دلم میخواست یک بار این تجربه سخت را داشته باشم؛ تئاتر و بعد فیلمبرداری. ولی دیگر این کار را نمیکنم، چون واقعاً خیلی آدم را خسته میکند.
اگر موافق باشید، کمی هم درباره فعالیتتان در دنیای تصویر صحبت کنیم. احساس میکنم شبکه نمایش خانگی میتواند بیش از اینها از تواناییهای شما استفاده کند. با احترام به آثاری که تاکنون در آنها بازی کردهاید، به نظرم ظرفیتهای بیشتری در بازیگری شما وجود دارد که تئاتر هم شاهد این مدعاست. گاهی این احساس به وجود میآید که در شبکه نمایش خانگی، آنطور که باید، از شما در نقشهایی متناسب با تواناییها و ظرفیتهایتان استفاده نمیشود. خودتان هم چنین احساسی داشتهاید؟ آیا فکر میکنید پیشنهادهایی که از شبکه نمایش خانگی دریافت میکنید، به اندازهای که انتظار دارید، امکان بروز تواناییهایتان را فراهم میکنند؟
بله، اما این موضوع یک «ولی» خیلی بزرگ دارد. بهطور کلی، سینما، تئاتر و هنر اولویت اول زندگی من نیستند؛ علاقه من هستند. میدانید چرا؟ چون در خانوادهای بزرگ شدهام که با این حوزه در ارتباط بودهاند؛ هم پدرم و هم آدمهای اطرافم. به همین دلیل، آنقدر اشتیاق و به قول خودم، شهوتِ کار کردن در این حوزه را ندارم که حتماً بخواهم بازی کنم. برای همین، بهراحتی به خیلی از پیشنهادها «نه» میگویم. پیشنهادهای زیادی به من میشود، اما آنها را نمیپذیرم؛ چون ترجیح میدهم کاری انجام بدهم که واقعاً خوب باشد.
این نوع نگاه را از چهار، پنج سال پیش پیدا کردهام و در سه، چهار سال اخیر جدیتر به آن فکر کردهام. منظورم این نیست که هنر برایم اهمیت ندارد، بلکه میخواهم بگویم تمام زندگیام نیست. تمام خواب و زندگی و علاقه من به بازیگری محدود نمیشود.
از آنجا که بعضی چیزها را از قبل تجربه کردهام و حضور در این فضا بخشی از زندگیام بوده، با آرامش و راحتی بیشتری با آن برخورد میکنم. حتی به بعضی از همسنوسالهایم هم میگویم که راحتتر به پیشنهادها «نه» بگویند؛ چون میبینم بعضی کارها واقعاً بهتر است ساخته نشوند. ما معمولاً از کار خوب و بد حرف میزنیم، اما گاهی با آثاری مواجه میشویم که آدم با خودش میگوید ای کاش اصلاً ساخته نمیشدند.
در شبکه نمایش خانگی هم طی دو، سه ماه گذشته پیشنهادهایی داشتم که اگر مجموعشان را حساب کنم، به اندازه کار یک سال من میشد، اما به همه آنها جواب مثبت ندادم. بعضی از آنها با سلیقهام جور نبودند، در یکی، دو مورد گفتم فرصت و زمان کافی ندارم و در یکی، دو مورد هم صریحاً گفتم که دوست ندارم آن کار را انجام بدهم.
البته در این میان، پروژهای دارم که در حال حاضر واقعاً به آن افتخار میکنم؛ «مردگی» به کارگردانی امین حسینپور و تهیهکنندگی احسان ظلیپور. به نظرم، این اثر شاهکار خواهد بود. در حال حاضر در یک پروژه ۴۰ قسمتی هم حضور دارم که فعلاً نمیتوانم دربارهاش صحبت کنم، اما فکر میکنم آن هم کار خوبی است.
با این حال، یکی از بدشانسیهایی که من و دیگر عوامل یک پروژه تجربه کردیم، به فیلم «رکسانا» برمیگردد. من برای بازی در این فیلم جایزه بسیار معتبری گرفتم و فیلم هم یک شب در جشنواره فجر نمایش ویژه داشت. خوشحالم که تعدادی از دوستان و عزیزان فرصت کردند آن را ببینند، اما متأسفانه فیلمی که میتوانست تواناییهای ما را نشان بدهد، اکران نشد.
یکی از دوستان نزدیکم در این پروژه حضور دارد و این فیلم اولین تجربه جدی اوست، اما چون اثر دیده نشده، فرصت دیده شدن هم از او گرفته شده است. بازیگر دیگری هم در این فیلم حضور دارد که در حال تحصیل در رشته سینما و تئاتر است و او هم هنوز آنطور که باید دیده نشده. این مسئله برای کسانی که تازه کارشان را شروع کردهاند، واقعاً آسیبزاست.
حتی بازیگر زن فیلم قراردادی دارد که بر اساس آن، تا زمانی که این فیلم پخش نشود، نمیتواند در پروژه دیگری کار کند. در نتیجه، فیلم همچنان بلاتکلیف مانده است. متأسفانه حدود یک سال از فوت تهیهکننده آن گذشته، اما حتی پیش از آن هم در زمینه پخش فیلم کملطفی شده بود.
ما وقت، انرژی و تواناییهایمان را در این فیلم گذاشتهایم؛ سرمایهای که شاید امروز دیگر نتوانیم به همان شکل از آن استفاده کنیم. اگر فیلم چهار سال پیش اکران میشد، مخاطبان من را در سنوسال و شرایط دیگری میدیدند و این اتفاق میتوانست تأثیر زیادی بر مسیر کاریام داشته باشد.حالا من چند کار دیگر انجام دادهام و شناختهشدهتر شدهام، اما برای کسانی که هنوز فرصت زیادی برای فعالیت نداشتهاند، دیده نشدن چنین اثری میتواند آسیب بیشتری به همراه داشته باشد.
یکی، دو پروژه دیگر هم در کارنامهام دارم که دیده نشدنشان تا حدی به بدشانسی مربوط بوده است. با این حال، اعتقاد دارم هر اتفاقی در هر زمانی رخ بدهد، میتواند در نهایت کمککننده باشد. به همین دلیل، سعی میکنم با این اتفاقها کنار بیایم و نگاهم را به مسیر کاریام محدود نکنم.
اتفاق دردناکی است و متأسفانه این مسئله بارها تکرار شده؛ آدمهایی در آثاری حضور دارند که آن اثر باید در همان زمان دیده و پخش شود. «رکسانا» در بخش ویژه جشنواره فجر نمایش داده شد، اما در نهایت فقط در سینمای اهالی رسانه دیده شد. به نظرم جدا از سرمایه مادی، یک سرمایه معنوی عظیم پشت این فیلم است که صرفاً به دلیل نگرفتن پروانه نمایش و مسائل دیگر، امکان دیده شدن پیدا نکرده است.
من اتفاقاً از گروه دلخورم و ابایی هم ندارم که این را بگویم. به نظرم تهیهکننده، پخشکننده یا دیگر اعضای گروه در این زمینه تا حدی کمکاری کردند؛ چون از جاهای مختلف شنیده بودم که برای پخش فیلم مشکل خاصی وجود ندارد.
فکر میکنم در مقطعی، تصمیمگیری برای اکران فیلم به زمان مشخصی موکول شد تا شاید در آن بازه فروش بیشتری داشته باشد. من اما معتقد بودم که فیلم باید هرچه زودتر پخش شود. حتی پیشنهاد دادم که شاید این فیلم از آن دسته آثاری باشد که اگر در اینترنت منتشر شود، صد برابر بیشتر دیده شود. حرفم این بود که بالاخره فیلم را پخش کنید تا مخاطب بتواند آن را ببیند.
من این فیلم را چهار سال و خردهای پیش بازی کردم. در سنی هستم که حتی چهرهام در فاصله یک سال تغییر میکند، چه برسد به چهار سال. برای همین، زمان در مورد این فیلم اهمیت زیادی داشت. مدتها درگیر پخش آن بودم و حدود یک سال است که دیگر سعی میکنم به آن فکر نکنم. من معمولاً بازیگری هستم که میآیم، کارم را انجام میدهم و میروم، اما برای این پروژه بیش از هر کار دیگری در زندگیام وقت گذاشتم؛ چون واقعاً میخواستم فیلم به نمایش دربیاید.
این فیلم متعلق به همان سالهاست و باید در همان زمان دیده میشد. به همین دلیل است که میگویم در حق آن کملطفی شد. میدانم که از جاهای دیگر هم با مشکلاتی مواجه شده بودیم، اما معتقدم از یک جایی به بعد، خود ما هم در پیگیری و به نتیجه رساندن کار کمکاری کردیم.
پدرم یک بار جملهای گفت که به نظرم کمک کرد از این ماجرا عبور کنم. من شاید بارها بابت اکران نشدن فیلم گریه کردم، چون واقعاً برایم مهم بود که دیده شود. گاهی از من میپرسیدند این جایزهای که گرفتهای برای چه بوده است؟ خب، حداقل اجازه بدهید فیلم را ببینند تا بدانند این جایزه برای چه کاری بوده است. من دوست دارم کارم دیده شود. بابت این فیلم در خارج از ایران تشویق شدم، اما در کشور خودم مخاطبان فرصت تماشای آن را پیدا نکردند.
پدرم یک روز به من گفت: «عوامل فیلمتان پشت فیلم نبودند و یک فیلم پشتوانه میخواهد.» منظورش این بود که یک اثر برای دیده شدن، به حمایت و پیگیری عواملش نیاز دارد. احساس میکردم فیلم ما از طرف اطرافیانش پشتوانهای ندارد و همین باعث شد از یک جایی به بعد، دیگر آن اشتیاق و انگیزه اولیه را برای پیگیری این پروژه نداشته باشم. انگار آتش این فیلم برای من خاموش شد.
خوشحالم که این امکان را دارید که به خاطر مسائل مالی مجبور به پذیرفتن هر کاری نباشید. اینکه به قول خودتان شهوت دیده شدن هم در شما وجود ندارد، امکان «نه» گفتن را برایتان راحتتر میکند.
بله، چون از کودکی در این فضا بودم. خیلی از بزرگان را از نزدیک میشناسم و حتی با بعضی از آنها با اسم کوچک صدا کنم یا عمو صدایشان کنم. این برای من طبیعی شده است.
من عاشق این کارم، اما تمام زندگیام نیست. چیزی که شاید خیلیها بعد از چندین دهه به آن برسند، برای من خوشبختی و خوششانسی زندگیام بوده که از کودکی در این فضا حضور داشتهام. برای همین راحتتر با آن برخورد میکنم. خیلی راحتتر.
با توجه به همه چیزهایی که درباره این تجربه گفتید، از دشواریهای اجرای نقش منوچهر و آسیب جسمیای که دیدید تا علاقهتان به تئاتر فرم و آشنایی با شاهنامه، به نظر میرسد «پسران فریدون» برای شما فراتر از یک تجربه بازیگری بوده است. در مجموع، این اجرا چه جایگاهی در تجربه شخصی و حرفهای شما دارد؟
خیلی شخصی بگویم، اینقدر حالم با این کار خوب است که واقعاً خوشحالم. یکی اینکه گفتم با شاهنامه که متعلق به ایران است، به زیباترین شکل ممکن آشنا شدم و توانستم در آن کار کنم.دوم اینکه تئاتر فرم را خیلی دوست دارم. کم پیش میآید چنین فرصتی به وجود بیاید و من توانستم تمام علایقم را، آن هم در تالار وحدت، اجرا کنم.
این شاید شانسی نباشد که هر کسی داشته باشد. من هر شب قبل از اینکه وارد اجرا شوم، به خودم میگویم شاید الان تنها آدم دنیا هستی که اینجا ایستادهای و قرار است در این صحنه اجرا کنی. قدرش را بدان و از آن لذت ببر. این صحنه مال توست.
الان ۴۶ شب است که میروم و این لذت را تجربه میکنم. از آقای معتمدی ممنونم، از گروه هم ممنونم و از همه کسانی که باعث شدند این بخش از زندگیام را با لذت تجربه کنم.
