به مناسبت روز حافظ، ناصر فیض از تأخیر در آغاز شاعری، میراث ادبی پدر، تأثیر عزیز نسین بر طنز انتقادی و نقیضه‌سرایی و شب‌های شعر رهبری می‌گوید؛ از پیوند سنت و مدرنیته در شعر طنز امروز ایران.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: ناصر فیض، چهره شناخته‌شده طنز امروز، در این گفتگو از مسیری سخن می‌گوید که او را از کنج کتابخانه‌ای قدیمی در قم به تریبون‌های رسمی ادبیات رسانده است. او که دیرهنگام به جرگه شاعران پیوسته، از تأثیر شگرف «هوپ‌هوپ‌نامه» میرزا علی‌اکبر صابر و نویسندگان ترکیه تا نسبت دشوارش با سنت‌گرایی پدر و نقد در محافل عالی ادبی روایت می‌کند. این گفتگو تنها مروری بر خاطرات نیست؛ واکاوی جایگاه «طنز انتقادی» در فضای فرهنگی ایران است؛ جایی که مرز میان «مدح» و «نقد» با تیزبینیِ مخاطبِ ادیب روشن می‌شود:

*طبع شعر و ذوق ادبی ناصر فیض مشخصاً از کجا جوشید و ریشه در چه اقلیمی داشت؟ آیا محیط خانواده، و به‌طور خاص پدرتان، در گرایش شما به شعر و به‌ویژه طنزسرایی نقشی ایفا کردند؟

من شعر را بسیار دیر شروع کردم. برخلاف بسیاری از شاعران که از دوران نوجوانی قریحه خود را به صورت جدی پرورش می‌دهند، من تا سن بیست‌وهفت‌سالگی به‌طور جدی به سرودن فکر نمی‌کردم. البته پیش از آن زمزمه‌هایی در ذهن داشتم، اما آن سروده‌ها را باید جزو تلاطم‌ها و نوشته‌های خام دوران نوجوانی به شمار آورد؛ تجربیاتی نامنسجم که هیچ عیار ادبی مشخصی نداشتند. در بیست‌وهفت‌سالگی شعله این علاقه در من به شکل اصیل زبانه کشید و نوشتن و شعر گفتن را جدی گرفتم.

با وجود این دیرکرد، پیشرفت من با حضور در محافل ادبی جدی شتابی چشمگیر پیدا کرد. جلسات استاد محمدعلی مجاهدی(انجمن ادبی «محیط» قم)اولین جلسه شعری بود که من در آن شرکت کردم. انجمن ادبی محیط، نقطه عطفی در سرنوشت ادبی من بود. در شرایطی که تازه با مبانی وزن و عروض آشنا شده بودم و تجربه‌ای نداشتم، استاد مجاهدی در هر جلسه نکاتی فنی، دقیق و راه‌گشا را مطرح می‌کرد و با شاعران نوپا رفتاری پدرانه و همراه با ملاحظات داشت.

اما درباره فضای خانه و نسبت آن با شعر؛ پدر من یک شخصیت روحانی بود. طبیعتاً قاطبه کتاب‌های کتابخانه ایشان را کتب عربی در حوزه فقه، اصول و علوم‌دینی تشکیل می‌داد. کتاب‌های تخصصی عربی در آن سنین ابتدایی برای ذوق ادبی من کارایی لازم را نداشت. اما به دلیل علاقه خاص پدرم به شعر و ادبیات فارسی، در همان کتابخانه دو یا سه ردیف به دیوان‌های شعر کلاسیک فارسی اختصاص داشت. نکته جالب توجه، ذائقه و نگاه ویژه پدرم به کتاب و جریان نشر بود؛ ایشان اصولاً به کتاب‌های کم‌حجم، لاغر و به‌اصطلاح تُنُک اعتقادی نداشت. ارزش کتاب در نظر ایشان به اعتبار متون کهن و حجم سنگین آن بود؛ آثاری در تراز «تفسیر المیزان» یا مجلدات پرشمار حدیث و فقه مانند «بحارالانوار» که در مجلدات ضخیم با جلدهای چرمی مرغوب و نفیس صحافی شده بودند.

پدرم هرگز چیزی شبیه به جزوه یا دفترچه‌های کم‌برگ را به عنوان کتاب به رسمیت نمی‌شناخت. خوب به خاطر دارم روزی یکی از نخستین کتاب‌های چاپ‌شده‌ام را که دفتری کم‌حجم از شعرهای من بود، با ذوق و شوق خدمت ایشان بردم، نگاهی به سر و شکل ظاهری‌ کتاب انداخت و گفت: «اینکه جزوه است!» از نظر ملاک‌های سنتی ایشان، چنین آثاری اصلاً وزن و اعتبار کتاب را نداشتند. در میان همان چند قفسه شعر فارسی، دیوان‌های شاعران بزرگ قرار داشت و در کنار آن‌ها، اثری بود که مسیر مرا کاملاً دگرگون ساخت: «هوپ‌هوپ‌نامه» سروده میرزا علی‌اکبر صابر.

صابر از چهره‌های درخشان آن دوره بود؛ جریانی که هم‌عصر با مشروطه‌خواهان ما در ایران حرکت می‌کرد. اگر این‌سوی مرز علی‌اکبر دهخدا با «چرند و پرند» در روزنامه صوراسرافیل تحول ایجاد می‌کرد، آن‌سو جلیل محمدقلی‌زاده، صابر و دیگران مجله بی‌بدیل «ملانصرالدین» را منتشر می‌کردند. این دو فضا شباهت‌های ساختاری و فکری شگرفی با یکدیگر داشتند؛ زیرا در هر دو بستر، جریان تجددخواهی، ظهور احزاب، تقابل با استبداد و خرافات در حال تکوین بود. هوپ‌هوپ‌نامه صابر سراسر طنز منظوم و انتقادهای آتشین به مناسبات زمانه بود؛ به‌ویژه نقد صریح و بی‌پرده ریاکاران و دین‌فروشانی که از باورهای مذهبی مردم سوءاستفاده می‌کردند. من به دلیل تبار آذربایجانی و تسلط به زبان ترکی، این اشعار را با عطش فراوان می‌خواندم. نسخه موجود در کتابخانه پدرم نسخه‌ای چاپ باکو بود که به الفبای عربی منتشر شده بود، زیرا آن ایام هنوز رسم‌الخط ترکی دگرگون نشده بود. مواجهه با ظرافت‌های ساختاری و تیزبینی‌های بیانی صابر، نخستین بذرهای عشق به طنز انتقادی را سال‌ها پیش از بیست‌وهفت‌سالگی و قبل از آغاز شاعری رسمی در نهاد من کاشت.

سنت و مدرنیته در شعر طنز ایران، گفتگو با طنزپردازی که راحت نمی‌خندد

افزون‌بر «هوپ‌هوپ‌نامه»، حدود شانزده یا هفده‌سالگی به‌شدت مجذوب طنزپردازی‌های نویسندگان معاصر ترکیه، به‌خصوص «عزیز نسین» شدم. عزیز نسین نویسنده‌ای با گرایش‌های چپ و تفکرات رادیکال بود که بعدها ماجرای حمایتش از رمان جنجالی سلمان رشدی پیش آمد؛ واقعه‌ای که باعث شد در ایران مغضوب واقع شود، آثارش به حاشیه برود و ذکر نامش در رسانه‌های رسمی محدود شود، تا اینکه نهایتاً درگذشت.

اما در دوران پیش از آن، آثار او در ایران با اقبالی کم‌نظیر روبه‌رو بود. مرحوم رضا همراه بیشترین سهم را در ترجمه آثار عزیز نسین داشت و مترجمان دیگر نیز ترجمه‌هایی ارائه می‌کردند. رضا همراه شاید بین پنجاه تا شصت عنوان کتاب از این نویسنده به فارسی برگرداند. البته گاهی شایعاتی بر سر زبان‌ها بود که می‌گفتند برخی از این قصه‌ها تالیف خود مترجم به سبک و سیاق نسین است، عزیز نسین نویسنده‌ای بی‌اندازه پرکار بود. کسی که صدها داستان کوتاه نوشته، طبیعتاً متن مبدأ فراوانی برای ترجمه به دست مترجم مسلطی چون رضا همراه می‌داده و به نظر نمی‌آید که همراه داستانهای خودش را به‌نام عزیزنسین منتشر کرده‌ باشد.

البته من وقتی کتابی از داستان‌های طنزنویس ترکیه مظفر ایزگو ترجمه می‌کردم. در جریان ترجمه این اثر متوجه شدم که وقتی حدود هفده یا هجده داستان کوتاه از متون ترکی ترجمه می‌کنی، ناخودآگاه ساختار روایی، ریتم حادثه‌پردازی و لحن طنزآمیز آن وارد ذهن و قلمت می‌شود، طوری‌که حس می‌کردم می‌توانم با همان الگوی ذهنی خودم داستان بنویسم؛ گرچه ترجیح دادم این کار را به صورت مستقل دنبال نکنم.

کشش من به آثار عزیز نسین ریشه در شباهت‌های فرهنگی، روانی و پیوندهای تاریخی دو ملت ایران و ترکیه داشت. اشتراکات فراوان جغرافیایی، سیر تاریخی مشابه در دوران گذار به مدرنیته، و حتی اشتراک در رسم‌الخط عثمانی که قرابت‌های لغوی و معنایی بسیاری پدید آورده بود، سبب می‌شد وقتی داستان‌های عزیز نسین را می‌خواندم، گمان کنم این رویدادها عینا در جامعه ایران اتفاق افتاده‌اند. طنز نسین، نقد نظام اداری، ریاکاری طبقاتی و تظاهرهای پوشالی بود. فرض کنید در داستانی، بازرسی سرزده وارد مدرسه‌ای می‌شود؛ مدیر و معلم تلاش می‌کنند کلاس را فوق‌العاده موفق و منظم نشان دهند، اما ناگهان پاسخ‌های ساده‌لوحانه دانش‌آموزان چنان افتضاحی به بار می‌آورد که آبروی ساختگی مدرسه بر باد می‌رود.

یا موقعیتی را ترسیم می‌کرد که در آن یک مهمان خارجی یا آمریکایی وارد خانه یک خانواده از طبقه متوسط می‌شود. خانواده میزبان برای تظاهر و پزدادن، ظرف و ظروف و وسایل قیمتی همسایه‌ها را به امانت می‌گیرند، اما حین انتقال، برخی از آن اثاثیه عاریه‌ای روی پله‌ها فرو می‌ریزد و فاجعه‌ای مضحک و رسواکننده شکل می‌گیرد. در جامعه ایران ما با چنین عاداتی بیگانه نیستیم. برای نمونه در کودکی خود ما، هرگاه قرار بود میهمانی از خارج بیاید، یا حتی کسی از تهران به قم می‌آمد، ولوله‌ای راه می‌افتاد. بچه‌ها صف می‌کشیدند تا او را ببینند. در تمام کوچه ما فقط یک خانواده، اتومبیل داشت. ناگهان اگر میهمانی با خودروی شورولت یا هر سواری خارجی و کمی متفاوت از راه می‌رسید، بچه‌های محله دور آن حلقه می‌زدند. ما با همان حال و هوای دوران کودکی به اصطلاح از ماشین میهمان مواظبت می‌کردیم و از هم سن و سالهای خود می‌خواستیم که «دست به ماشین نزنند!» حضور چنین اتومبیلی در کنار رنو و ژیان و پیکان‌های معمول، رویدادی غیر متعارف بود. این قرابت‌های زیستی باعث شد من عزیز نسین و طنز داستانی را با تمام پوست و گوشتم درک کنم.

بعدها، نگاهم به طنز از حالت تفریح سطحی خارج شد و وجهی عمیق‌تر پیدا کرد. آثار نویسندگان فارسی‌زبان را جستجو می‌کردم؛ مجموعه‌های رسول پرویزی را با دقت خواندم، تمامی آثار خسرو شاهانی را مطالعه کردم و در میان نوشته‌های جلال آل‌احمد، همواره دنبال آن بخش‌هایی می‌گشتم که از طنز گزنده، و شوخ‌طبعی نیش‌دار برخوردار بودند. سپس به‌طور طبیعی و برای شناخت سنت ادبی، به سراغ متون کلاسیک و در رأس آن‌ها کلیات عبید زاکانی رفتم. با وجود این شیفتگی مفرط به طنز، من در آغاز اصلاً شعر طنز نمی‌گفتم. در کنار علاقه شدید به طنز، شعر جدی می‌خواندم و می‌گفتم، اگر طبع‌آزمایی مختصری هم در طنز داشتم، در ردیف هجویات و شوخی‌های دم‌دستی محفلی بود که به هیچ عنوان عیار ارائه به جامعه ادبی را نداشت. تشخیص می‌دادم که آن بافته‌ها اثری فاخر نیستند. هر شاعری در خلوت خود باید ترازوی داوری داشته باشد و عیار کار خود را پیش از دیگران بسنجد.

* پس شعر سرودن جدی و آشکار شما مشخصاً از چه نقطه‌ای کلید خورد؟

عرض کردم، ورود رسمی‌ام به عرصه شعر از بیست‌وهفت‌سالگی بود. پیش از آنکه جرئت کنم در محضر استادان انجمن شعر بخوانم، برای محک زدن به قریحه‌ام، سروده‌هایم را برای مطبوعات می‌فرستادم. در قم مغازه‌ای داشتم. دوست شاعری گاه و بی‌گاه به من سر میزد و از سروده‌های یکدیگر برای هم می‌خواندیم روزی پرسید: «چرا به انجمن آقای مجاهدی نمی‌روی؟» حدود یک سال پیش از آشنایی با انجمن محیط، اشعارم را با پست برای مجله «اطلاعات هفتگی» می‌فرستادم.

در آن دوران، مجله اطلاعات هفتگی هرچند به‌ظاهر نشریه‌ای عامه‌پسند تلقی می‌شد، اما صفحه‌ای ادبی به نام «تماشاگه راز» داشت که زیر نظر دکتر محمدرضا مهدی‌زاده بود. این شخصیت دوست‌داشتنی یکی از اولین و اصلی‌ترین مشوق‌های من در مسیر شعر و شاعری بود. ایشان مردی باذوق، صاحب‌نظر و با وجدان و انصاف بود که تسلط کافی بر شعر داشت و نامه‌های شاعران جوان و تازه‌کار را با دقت یک معلم دلسوز پاسخ می‌داد.

به خاطر دارم در یکی از نامه‌ها غزلی برایشان فرستاده بودم که سبب گفتن این شعر گم شدن دفتر شعر من بود، مطلع آن شعر این بود: «خاکستر پروانه‌ای در باد گم شد / در یادها چرخی زد و از یاد گم شد/ آینه‌ای در آب پیدا کرده بودم / از بس به دست این و آن افتاد، گم شد» و... اما بیت مقطع غزل فضایی شوخ‌طبعانه داشت؛ و مضمونش چیزی شبیه به این بود که: روزی موقع خواندن شعر, دست و پایم در محضر استاد گم شد!

آقای مهدی‌زاده در پاسخ برایم نوشتند که این غزل بسیار محکم و زیباست، اما بیت پایانی آن لحنی طنزآمیز دارد و با کلیت فضای شعر همخوانی ندارد، و بسیار هم دقیق متوجه این مسئله شده بودند. هفته بعد با حذف بیت آخر، غزل را در مجله منتشر کردند. این واکنش خردمندانه و تشویق‌های ادامه‌دار ایشان باعث شد بعد از مدتی، هر زمان که صفحه شعر مجله را باز می‌کردم، شعری از من یا در صدر صفحه یا در کادری ویژه قرار داشت. این بها دادن به قلم یک جوان، اشتیاق مرا دوچندان کرد.

پس از آن دیگر پیوند من با انجمن ادبی استاد مجاهدی در قم گسست‌ناپذیر شد. فاصله خانه ما تا منزل استاد مجاهدی حدود پنج تا شش دقیقه پیاده‌روی بود و من حتی یک جلسه جمعه را هم از دست نمی‌دادم. این جلسات که امروز هم با همان عنوان بیش از نیم قرن پیش، یعنی «انجمن ادبی محیط» ادامه دارد، کانون گردهمایی شاعران بااستعداد از طبقات و سلیقه‌های گوناگون است.

در تمام آن سال‌ها من در جلسات، صرفاً شعر جدی، یعنی غزل‌های اغلب عاشقانه، و کلاسیک می‌خواندم و هرگز به سمت خواندن شعر طنز نرفتم؛ چراکه معتقد بودم اثر طنز نیز مانند شعر جدی باید به پختگی کامل برسد و تا زمانی که به تراز مطلوب نرسیده باشد، نباید در محفل عمومی عرضه شود.

* واکنش پدرتان در برابر این سروده‌های جدی و ورود رسمی شما به عالم شعر چه بود؟ آیا اشعارتان را برای ایشان می‌خواندید؟

بله، بارها پیش آمد که اشعارم را برای پدرم خواندم، اما ایشان با ذهنیت ویژه‌ای که از کارکرد ادبیات داشت، هیچ‌گاه شاعری را به عنوان یک کار و هنر اصیل برای من نپذیرفت. هربار که غزلی برایشان می‌خواندم، واکنشی انتقادی نشان می‌داد؛ مثلاً می‌گفت: «برو پیِ کارت و یک کار درست‌وحسابی دست‌وپا کن!» یا روزی با لحنی سرزنش‌آمیز فرمود: «آیا شغلی آبرومندتر از شعر گفتن پیدا نکردی؟» پدرم تا مدت زیادی مرا در مقام یک شاعر به رسمیت نشناخت! این نگاه مرحوم پدرم بدون تردید نسبت مستقیم با شعرهای نپخته و معمولی من داشت که بعدها پا به پای پیشرفت من تا اندازه‌ای تعدیل شد و گاه می‌شنیدم که دور از چشم من پیش دوستانش از من تعریف کرده است.

پدرم تعریفی کاملاً سنتی، و به‌اصطلاح کهن از شعر داشت. از منظر ایشان، شعر حقیقی شعری است که حامل پیام‌های تعلیمی، حکمت‌های اخلاقی و پندهای عملی باشد؛ مانند بوستان سعدی یا مخزن‌الاسرار نظامی و...منظومه‌ای را شعر می‌دانست که داستانی پرمغز را روایت کند یا بر مکارم اخلاق دلالت داشته باشد، نه اینکه صرفاً بازی با عواطف و احساسات در کنار تخیل و تصویرپردازی‌های به اصطلاح رایج روز باشد.

یک بار قطعه‌ای در قالب شعری سپید برای ایشان خواندم. پدرم گفت، این مثلا شعر بود!؟چه شعری بود!؟ با احتیاط گفتم، خب... شعر سپید بود. با شگفتی گفت: «چی بود؟ شعر سپید!؟ مگر شعر لباس است که سفید و سیاه داشته باشد؟ سپید و سیاه یعنی چه؟!» من تلاش کردم توضیح بدهم که ساختار این شعر بر مبنای تصویرسازی، استعاره و کشف معناهای نو بنا شده است و...
اینبار پدرم با کمی تغیر گفت: «تصویر؟ تصویر که برای تلویزیون است! شعر باید معنا داشته باشد، پیام و حکمت داشته باشد.» و برای آنکه نشان بدهد درک درستی از تصویر ادبی دارد، به اشعار حکیم نظامی استناد می‌کرد و می‌گفت: «ببین نظامی در خسرو و شیرین یا هفت‌پیکر چه تصویری خلق کرده و چه فضای باشکوهی ساخته است؛ تصویر، این است نه فرمایشات نامشخص شما!»

ایشان حتی نسبت به شعر نیمایی هم نظر خاصی داشت؛ می‌گفت شعر مشهور شهریار «ای وای مادرم» اگر بهره‌ای از زیبایی دارد، به این دلیل است که بهره ای از وزن دارد، گرچه مصراع‌ها کوتاه و بلند شده‌اند، اما نشانه‌ای از شعر در آن دیده می‌شود. از نظر پدرم، کلامی که وزن و معنای منسجم نداشت، مصداق سخن‌گفتن معمولی بود نه شعر.

من این دیدگاه سنتی را تا حد زیادی آسیب‌شناسی درستی از وضعیت شعر می‌دانم. حقیقت این است که بسیاری از مدعیان، به دلیل بی‌بضاعتی ادبی و ناتوانی مفرط در تسلط بر اوزان و فنون شعر کهن، به شعر نیمایی و به‌ویژه سپید پناه بردند. در حالی که غول‌های شعر نو فارسی کسانی بودند که سنت را در کمال استادی پشت سر گذاشته بودند. اخوان ثالث شاعری چیره‌دست و مسلط به سبک سترگ خراسانی بود و بعد از سال‌ها مشق کلام موزون و مقفا به شعر نیمایی رسید و شاهکارهایی ماندگار خلق کرد. احمد شاملو پیش از رسیدن به زبان ویژه «هوای تازه»، سال‌ها تمرین وزن کرد و دفتری چون «آهنگ‌های فراموش‌شده» را پدید آورد. شما تا زمانی که فلسفه را با تمام مبانی‌اش نشناسی، نمی‌توانی فلسفه تفکر دیگری را نقد یا رد کنی؛ وزن و فنون عروض نیز دقیقاً همین است؛ تا وقتی قواعد وزن را در مشت نداشته باشی، رها کردن آن از روی فضل نخواهد بود، بلکه فرار از سرِ ناتوانی است.

* یکی از برجسته‌ترین ابعاد حضور شما در عرصه شعر رسمی، شب‌های شعر موسوم به شب‌های شعر بیت رهبری در نیمه ماه رمضان است. دعوت و فرآیند گزینش شاعران در این جلسات چگونه مدیریت می‌شد؟ آیا از ابتدا صرفاً با شعر طنز در آنجا حاضر می‌شدید؟

درباره سازوکار آن جلسه باید بگویم که کار بر عهده یک شورای تخصصی با حضور بیش از ده نفر از صاحب‌نظران بود که تمامی رخدادهای شعری کشور را در طول سال به دقت رصد می‌کردند. این شورا نتایج جشنواره‌ها و تحولات ادبی استان‌ها را بررسی می‌کرد؛ اگر کسی مثلا در جشنواره فجر، جایزه شعر حسین منزوی، جشنواره پروین اعتصامی، جشنواره‌های شعر طلاب یا شب‌های شعر جوان خوش درخشیده بود، نامش به شورا می‌رسید.

مهم‌ترین رویکرد شورا، رعایت اصالت و انسجام و قوت و تنوع شعرها بود؛ تنوع در قالب، سبک، موضوع، سن و جغرافیا و...تلاش بر این بود که تمام سروده‌ها به مضامین مذهبی، شعر پایداری، ستایش میهن یا رثای شهدا محدود نشود؛ بلکه شاعری بیاید و شعر کودک و نوجوان هم بخواند، شاعری از پیشکسوتان باشد و در کنارش شاعری جوان و مستعد، خانم‌ها حضور پررنگ داشته باشند، طلاب شاعر نماینده داشته باشند و حتی شاعران پارسی‌گوی غیرایرانی دعوت شوند؛ کما اینکه سال‌ها شاعرانی از هندوستان، پاکستان و تاجیکستان مانند بلگرام شکلا و شهریار و دیگران حاضر می‌شدند، یا حتی در دوره‌ای بانویی شاعر از کشور روسیه که در دانشگاه تهران زبان و ادبیات فارسی می‌خواند، شعر خواند. این تنوع‌بخشی به ساختار جلسه روح می‌بخشید.

علت شور و شوق زایدالوصف شاعران برای حضور در این نشست، گذشته از ابعاد رسانه‌ای و جایگاه کلان کشور، یک واقعیت مهم ادبی است: میزبان این جلسه، پیش از آنکه در جایگاه رهبر سیاسی یا فقیه و مجتهد باشد، خود شخصیتی ادیب، سخن‌شناس، شعرخوانده و پرورش‌یافته در محافل کهن ادبی مانند انجمن‌های نامدار مشهد است. شما در طول تاریخ مواردی دارید که پادشاهی یا حاکمی از سر تفنن به شعر علاقه داشته، اما در اینجا با مخاطبی روبه‌رو هستید که نه‌تنها شعر را خوب می‌شناسد، بلکه به ریزه‌کاری‌های بلاغی، اوزان و نکات فنی مسلط است و در حین خوانش شعر، غلط‌ها را اصلاح می‌کند و به نقد اثر می‌پردازد. تقریباً تمام نکاتی که ایشان در حین شعرخوانی‌ها متذکر می‌شدند، از سوی خود شاعر و صاحب‌نظران در همان لحظه به عنوان یک اصلاح دقیق و صائب پذیرفته می‌شد.

سنت و مدرنیته در شعر طنز ایران، گفتگو با طنزپردازی که راحت نمی‌خندد

به یاد دارم شاعری در یکی از جلسات حضور داشت که در فضایی خصوصی به من گفت: «در جلسه، رهبری به مصرعی از شعر من ایرادی وارد کردند. در آن لحظه مقاومت می‌کردم و پیش خود می‌گفتم در این مورد ایشان اشتباه کرده‌اند و تعبیر من درست است. اما بعدها که ساعت‌ها روی بیت تأمل کردم، شگفت‌زده شدم؛ فهمیدم واژه‌ای که ایشان پیشنهاد داده بودند، علاوه بر اینکه وزن و سیاق اصلی را حفظ می‌کرد، پیوند بهتر و عمیق‌تری با سایر ارکان بیت پیدا می‌کرد طوری که خود من هنگام سرودن اصلاً متوجه آن شبکه تداعی‌ها نبودم چون واژه را در معنای بسیط و اولیه آن گرفته بودم، اما با نگاه ایشان افق‌های معنایی تازه‌ای رو به شعر من باز می‌شد.»

از این ظرافت‌ها و نکته‌سنجی‌ها خاطره‌ای شنیدنی دارم. در قم بیمارستانی به نام بیمارستان نکویی وجود دارد. من بیتی معروف را با تغییر فقط یک کلمه نقیضه کرده بودم بیتی معروف که به ابوسعید ابوالخیر یا سعدی نسبت می‌دهند، بیت اصلی این است:

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

من مصراع دوم را به مزاح و شوخی و با قصد تعریف از خدمات بیمارستان تغییر داده و گفته بودم:

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که او را به نکویی نبرند

همینکه بیت را خواندم، حضرت‌آقا بلافاصله با لبخند و بیانی ظریف گفتند: «ببرند!» یعنی مصراع باید این‌گونه باشد: «مرده آن است که او را به نکویی ببرند!» در واقع ایشان با شناختی که از وضعیت برخی از بیمارستان‌ها داشتند، گفتند اگر کارکرد طنز انتقاد است، چرا به مدح بیمارستان پرداختی؟ طنز ایجاب می‌کند بگویی اگر او را به آن بیمارستان ببرند، کارش تمام است و می‌میرد! این اصلاح در کمال بداهه‌گویی و با درک عمیق از ماهیت انتقادی طنز صورت گرفت و جمع حاضر با خنده‌ای نسبتا بلند ایشان را همراهی کرد.

در یکی دیگر از جلسات، شاعری پشت تریبون رفت. در این نشست‌ها به دلیل محدودیت شدید وقت، اجازه خواندن دو شعر به ندرت داده می‌شد. آن شاعر گفت: «اگر اجازه هست من دو شعر بخوانم!؟ در این مواقع چون جلسه صاحب و گرداننده داشت حضرت آقا دخالت نمی‌کردند، گفتند ببینید اگر امکانش هست بخوانید. مسئول حلسه گفت بخوانید. شاعر گفت یکی از این دو شعری در باره شماست و دیگری شعری است متفرقه.» آقا بی‌درنگ فرمودند: «شعری را که درباره ماست به هیچ وجه نخوانید!» ایشان اصولاً از مدح و تملق به‌شدت پرهیز داشتند. سال‌ها پیش هم وقتی شاعری در مدح شخص ایشان شعری گفته بود، پس از ختم جلسه او را به کناری خواندند و با ملاطفت فراوان خطاب به شاعر گفتند: «خداوند این موهبت و ذوق شعر را به شما ارزانی داشته؛ حیف است آن را برای مدح افراد هدر بدهید. اگر بناست مدحی بگویید، در ستایش خداوند، نعت پیامبر و مناقب ذوات مقدسه و اهل‌بیت علیهم‌السلام بگویید، حتی غزل عاشقانه برای همسرتان بگویید؛ نه برای اشخاص. هیچوقت مدح کسی را نگویید.

شاعر شروع کرد به خواندن؛ شعرش از مصراع اول تا ابیات آخر، اعتراض و نقد گزنده بود به تمام مشکلات مملکت؛ از سوءمدیریت و گرانی گرفته تا رانت‌خواری، بی‌عدالتی و ناکارآمدی و غیره. پس از این که شعر تمام شد، آقا با لبخندی معنادار فرمودند: « این هم که درباره ما بود!» این موضع‌گیری نشان از گشاده‌رویی در پذیرش انتقادها و نقدهای اجتماعی دارد؛ یعنی ایشان کاستی‌ها و معایب ساختار را می‌پذیرند و حاضر نیستند فرافکنی کنند.


ادامه دارد...