سفر عاصم منیر به تهران، بیش از آنکه نشانه‌ای از قدرت میانجی‌گری پاکستان باشد، آزمونی برای سنجش محدودیت‌های اسلام‌آباد است؛ کشوری که میان تعهداتش به واشنگتن و ریاض و مناسباتش با تهران گرفتار است و معلوم نیست تا چه اندازه توان اثرگذاری بر تصمیم‌های طرف‌های درگیر را داشته باشد.

باشگاه خبرنگاران جوان؛ سمیه مروتی*- سفر عاصم منیر به تهران را باید در متن رقابت بر سر شکل‌دهی به مسیر خروج از بحران، نه صرفاً در چارچوب تلاش‌های دیپلماتیک برای توقف درگیری، تحلیل کرد. در شرایطی که جنگ، محاسبات امنیتی بازیگران منطقه‌ای را دگرگون کرده و امکان گسترش دامنه رویارویی همچنان بر محیط راهبردی غرب آسیا سایه انداخته است، میانجی‌گری به عرصه‌ای برای بازتعریف موقعیت دولت‌ها نیز تبدیل می‌شود. پاکستان در این میان می‌کوشد از دسترسی هم‌زمان به تهران و واشنگتن، و از پیوند‌های امنیتی خود با ریاض، برای حفظ جایگاهش در معادلات در حال تغییر منطقه بهره بگیرد. از این منظر، اهمیت سفر منیر صرفاً در پیام‌هایی نیست که میان طرف‌ها مبادله می‌شود؛ مسئله اساسی آن است که اسلام‌آباد چه جایگاهی در مدیریت بحران برای خود تعریف کرده و تا کجا قادر است این جایگاه را به قدرت اثرگذاری بر روند تحولات تبدیل کند.

برای پاکستان، میانجی‌گری در بحران ایران و آمریکا نه اقدامی جدا از محاسبات کلان سیاست خارجی، بلکه بخشی از تلاش برای حفظ آزادی عمل در محیطی است که فشار‌های متعارض بر آن رو به افزایش است. اسلام‌آباد از یک‌سو نمی‌تواند نسبت به پیامد‌های امنیتی و اقتصادی جنگ در همسایگی غربی خود بی‌اعتنا بماند و از سوی دیگر، نمی‌تواند مناسباتش با ایالات متحده و عربستان سعودی را از تحولات این بحران جدا کند. گسترش جنگ می‌تواند هم‌زمان چندین عرصه از سیاست خارجی پاکستان را تحت فشار قرار دهد: امنیت مرز‌های غربی، ثبات اقتصادی، روابط با شرکای خارجی و توان تمرکز بر تهدید‌های داخلی. در چنین وضعیتی، فعال نگه‌داشتن کانال‌های ارتباطی با طرف‌های درگیر، راهی برای جلوگیری از محدود شدن گزینه‌های راهبردی اسلام‌آباد است. میانجی‌گری، در این معنا، تنها تلاش برای نزدیک کردن مواضع متعارض نیست؛ تلاشی است برای جلوگیری از شکل‌گیری نظمی بحرانی که در آن پاکستان ناگزیر شود هزینه‌های سنگین‌تری برای حفظ توازن روابط خود بپردازد.

بااین‌حال، میان حضور دیپلماتیک و قدرت راهبردی تفاوتی اساسی وجود دارد. دسترسی به طرف‌های درگیر، امکان انتقال پیام و برخورداری از اعتماد نسبی آنان، سرمایه‌ای سیاسی محسوب می‌شود؛ اما این سرمایه لزوماً به معنای توان تغییر محاسبات تصمیم‌گیران نیست. میانجی زمانی از نقش ارتباطی به نقش اثرگذار ارتقا می‌یابد که بتواند بر ارزیابی هزینه‌ها و منافع طرفین تأثیر بگذارد، زمینه پذیرش تعهدات مشخص را فراهم کند و به ترتیباتی کمک کند که از ظرفیت اجرایی و دوام سیاسی برخوردار باشند. از همین رو، تداوم رفت‌وآمد‌های دیپلماتیک یا استقبال طرفین از نقش اسلام‌آباد، به‌تنهایی معیار کافی برای سنجش موفقیت آن نیست. اگر تماس‌ها به تغییر رفتار، کاهش پایدار خطر تشدید درگیری و ایجاد سازوکاری قابل اتکا برای مدیریت اختلافات منجر نشوند، میانجی‌گری ممکن است بیش از آنکه مسیر بحران را تغییر دهد، صرفاً کانال ارتباطی را زنده نگه دارد.

این تمایز برای ارزیابی نقش پاکستان اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا ظرفیت این کشور در میانجی‌گری از محدودیت‌های ساختاری و تعهدات هم‌زمان آن جدا نیست. روابط امنیتی اسلام‌آباد با ریاض، مناسباتش با واشنگتن و ضرورت حفظ رابطه با تهران، هر سه بر دامنه مانور آن اثر می‌گذارند. پاکستان باید در شرایطی نقش‌آفرینی کند که طرف‌های مختلف ممکن است از آن انتظاراتی متفاوت، و گاه ناسازگار، داشته باشند. برای یک طرف، ارزش میانجی در انتقال پیام یا تسهیل مذاکره است؛ برای طرف دیگر، ممکن است انتظار برود که میانجی از روابط خود برای اعمال فشار یا تغییر رفتار طرف مقابل استفاده کند. این دو انتظار یکسان نیستند. هرچه فاصله میان انتظارات طرفین و ظرفیت واقعی اسلام‌آباد بیشتر شود، حفظ اعتبار میانجی دشوارتر خواهد شد. بنابراین، مسئله پاکستان صرفاً حفظ رابطه با بازیگران متعدد نیست؛ مسئله آن است که بتواند بدون فرسایش اعتماد هیچ‌یک، از این روابط برای تولید نتیجه‌ای فراتر از تماس‌های دیپلماتیک استفاده کند.

در این چارچوب، ناامنی‌های داخلی پاکستان نیز باید به‌عنوان متغیری ساختاری در محاسبات آن دیده شوند، نه لزوماً انگیزه مستقیم و اثبات‌شده سفر منیر. فشار‌های امنیتی در بلوچستان و خیبرپختونخوا، در کنار اهمیت راهبردی کریدور اقتصادی چین - پاکستان و بندر گوادر، هزینه بی‌ثباتی در محیط پیرامونی را برای اسلام‌آباد افزایش می‌دهند. تشدید تنش با ایران می‌تواند منابع و توجه امنیتی پاکستان را بیش از پیش درگیر کند؛ همان‌گونه که گسترش جنگ منطقه‌ای می‌تواند فضای مانور آن را در دیگر حوزه‌ها محدود سازد. بااین‌حال، از وجود این فشار‌ها نمی‌توان نتیجه گرفت که سفر منیر مستقیماً با هدف مدیریت ناامنی داخلی انجام شده است. گزاره دقیق‌تر آن است که این شرایط، انگیزه ساختاری پاکستان برای مهار بحران‌های پیرامونی و جلوگیری از بازتولید هم‌زمان فشار‌های امنیتی را تقویت می‌کند. این تمایز میان زمینه راهبردی و انگیزه مستقیم، برای پرهیز از تقلیل تصمیم‌های پیچیده سیاست خارجی به یک علت واحد ضروری است.

برای تهران، پیام اصلی این تحولات آن است که ظرفیت دیپلماتیک پاکستان باید نه بر مبنای اعلام آمادگی برای میانجی‌گری، بلکه بر اساس نتایج قابل مشاهده سنجیده شود. ایران می‌تواند از کانال اسلام‌آباد برای انتقال پیام، روشن کردن مواضع طرف مقابل و آزمودن امکان شکل‌گیری تفاهم استفاده کند؛ اما نباید میان برخورداری پاکستان از دسترسی دیپلماتیک و توان آن برای تأثیرگذاری بر تصمیم‌های واشنگتن یا تضمین پایبندی طرف‌ها به توافق، هم‌ارزی برقرار سازد. این ارزیابی به معنای کم‌اهمیت شمردن نقش پاکستان نیست؛ بلکه به معنای تعریف دقیق‌تر کارکرد آن در محاسبات ایران است. ارزش یک میانجی در هر مرحله باید با نوع مسئله‌ای که می‌تواند حل کند سنجیده شود: آیا صرفاً امکان ارتباط را حفظ می‌کند، آیا در کاهش فاصله مواضع مؤثر است، یا می‌تواند در ایجاد و اجرای تعهدات پایدار نقش داشته باشد؟ پاسخ به این پرسش‌ها باید مبنای تصمیم‌گیری تهران درباره میزان اتکا به این کانال باشد.

در سطح روابط دوجانبه نیز نباید سرنوشت همکاری ایران و پاکستان را به موفقیت یا شکست میانجی‌گری در بحران ایران و آمریکا گره زد. رابطه تهران و اسلام‌آباد حوزه‌ای مستقل از منافع و آسیب‌پذیری‌های مشترک دارد و به سازوکار‌هایی پایدار برای مدیریت مرز، جلوگیری از تشدید ناخواسته تنش، گسترش همکاری اقتصادی و هماهنگی در مسائل منطقه‌ای نیازمند است. تجربه نشان داده است که وجود روابط سیاسی و اشتراک منافع، به‌خودی‌خود مانع بروز بحران نمی‌شود؛ همان‌طور که گفت‌و‌گو‌های سطح بالا، بدون ترتیبات اجرایی و پیگیری نهادمند، الزاماً به تغییر در رفتار بازیگران منجر نخواهد شد. ازاین‌رو، تهران باید هم‌زمان دو مسیر را دنبال کند: بهره‌گیری سنجیده از ظرفیت دیپلماتیک پاکستان در بحران جاری و تقویت سازوکار‌های دوجانبه‌ای که حتی در صورت تغییر دولت‌ها، تشدید رقابت‌های منطقه‌ای یا ناکامی میانجی‌گری نیز کارکرد خود را حفظ کنند.

سفر عاصم منیر به تهران، در نهایت، آزمونی برای سنجش جایگاه واقعی پاکستان در معادلات بحران است. اسلام‌آباد می‌کوشد با حفظ کانال‌های ارتباطی و جلوگیری از گسترش تعارض، آزادی عمل خود را در محیطی متراکم از رقابت‌ها و تعهدات حفظ کند؛ اما تبدیل این موقعیت به نفوذ پایدار، به چیزی بیش از دسترسی و تحرک دیپلماتیک نیاز دارد. برای ایران نیز مسئله اصلی نه پذیرش یا رد نقش پاکستان، بلکه تفکیک دقیق ظرفیت ارتباطی آن از قدرت اثرگذاری و توان تضمین نتیجه است. در سیاست بحران، میانجی‌گری زمانی اهمیت راهبردی پیدا می‌کند که بتواند بر محاسبات بازیگران اثر بگذارد و مسیر رفتار آنان را تغییر دهد. تا پیش از مشاهده چنین اثری، سفر‌ها و تماس‌ها را باید نشانه فعال بودن دیپلماسی دانست، نه دلیلی قطعی بر تغییر مسیر بحران. معیار نهایی، آن چیزی است که پس از پایان گفت‌و‌گو‌ها در رفتار بازیگران، سطح خطر و دوام ترتیبات حاصل‌شده باقی می‌ماند.

*کارشناس پاکستان و افغانستان