دو فیلم کوتاه «هموفیلیا» و «بالا، اجبار» در بخش کتاب و سینما چهل و سومین جشنواره فیلم کوتاه تهران به نمایش درآمدند. گذری بر این دو فیلم داشته‌ایم.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران - رویا سلیمی؛ فیلم کوتاه «هموفیلیا» به کارگردانی کیارش صالحی در بخش سینما و کتاب چهل و سومین جشنواره فیلم کوتاه تهران به نمایش درآمد. فیلم اقتباسی از رمان کلکسیونر جان فاولز است.

رمانی که در همان زمان انتشار توجهات بسیاری را به خود جلب کرد و توانست فاولز را به عنوان رمان نویس قابل اعتنایی به ادبیات و مخاطبانش معرفی کند. آنچه در رمان شخصیت روان پریش کاراکتر اصلی را برجسته و البته خطرناک می‌کند، خواست غیر معقول و شدید او به تملک و کنترل است. نکته مهم در مورد شخصیت اصلی رمان که در فیلم نیز برجسته است، انزوا و تنهایی کاراکتری است که گویا جامعه او را از خود رانده و این رانده شدگی سویه های طبقاتی و اجتماعی دارد.

اما در فیلم صالحی این رانده شدگی بیش از پیش خود را باز می‌نمایاند. چرا که شخصیت اصلی فیلم تا نیمه پایانی همدلی و همراهی بسیار خوبی با دختری دارد که وارد مغازه او شده است. اما این همراهی تا جایی ادامه پیدا می کند که دختر نگاه ابزار گونه و تحقیرآمیز ش را به اوج می‌رساند. تحقیری که نقطه ثقل اثر می‌شود و از پس آن میل به تملک فاولزی جای خود را به انتقام جویی می‌دهد انتقامی که گویا نه از پی بیماری روانی بلکه از تحقیر و رانده شدگی طبقاتی ناشی می‌شود. جایی که هنر عکاسی او ندیده گرفته می‌شود.

هنگامی‌که آموزش کار با دوربین بی‌اهمیت شده و سپس قول برای عکاسی به آینده‌ای نا معلوم موکول می‌شود. این آینده نامعلوم براساس همان حس تحقیر هیچگاه رخ نمی‌دهد. جایی که دختر نیز مانند سوژه‌های عکاسی کاراکتر زنده نیست و می‌تواند در قاب عکاسی او جای بگیرد. قابی که نامعمول بوده و تمرکزش بر سوژه‌های غیر انسانی و البته غیر زنده است. انتخاب سوژه عکاسی او از انتقام و نادیده گرفتن شدن می‌آید. حالا اوست که تصمیم می‌گیرد چه چیزی و چگونه در قاب بنشیند. قابی که انتقام ساختارهای اصلی آن را می‌سازد.

بی مرگی

فیلم کوتاه داستانی «بالا، اجبار» به کارگردانی ابوالفضل حیدری نیز در بخش کتاب و سینما چهل و سومین جشنواره فیلم کوتاه تهران به نمایش درآمد. فیلم اقتباسی از نمایشنامه مرگ در می‌زند وودی آلن است. نمایشی که خود اقتباسی از فیلم مهر هفتم اینگمار برگمان است.

رویارویی با فرشته مرگ اساس نمایش بوده، جایی که شخصیت اصلی به جای تسلیم دربرابر خواست الهی، سعی دارد مرگ را به تعویق بیندازد. این تعویق در نمایشنامه وودی آلن با دیالوگ‌هایی حساب شده و براساس جهان اگزیستانسیال آلن شکل می‌گیرد. فضای پر ابهام کنار ساحل وقتی که کاراکتر اصلی فیلم برگمان با فرشته مرگ شطرنج بازی می کند، در نمایش آلن به گفتگویی چالشی بر سر مفاهیم عمیق و کلیدی با نگاهی انتقادی صورت می گیرد.

 جهان تاریک تنهایی

نگاهی که در آن سعی دارد مرگ را به عاملیت انسان پیوند زند و آن را با گفتگویی طنزآمیز تلاش مذبوحانه انسان را بیش از پیش نمایان کند. اما در فیلم «بالا، اجبار» که در فضای تنگ و تاریک اتاق بازیگری تئاتری رخ می دهد، نه تنها جایی برای جهان بینی فلسفی خاصی وجود ندارد، بلکه تقلیل مفاهیم کلان الهیاتی به چند اکت و دیالوگ کم مایه است. نه از دل دیالوگ‌ها و نه از دل موقعیت رویارویی با مرگ و پایان زندگی، چشم اندازی پیش روی مخاطب ترسیم نمی‌شود. فیلمساز با تقلیدی خام‌دستانه، بازی شطرنج را به تخته نرد تغییر میدهد. بازی ای که مفهوم کلیدی زیستن در دنیا را در لایه های پنهان خود دارد و شرط بندی پیروز بازی نیز از همان بی اساسی زندگی کوتاه انسان‌ها می‌آید.

اما در فیلم این تخته نرد تنها نمایشی تمسخرآمیز با فرشته ای است که با خوردن پیتزا و قضای حاجت، مفاهیم نمایشنامه را به چند پلان سطحی با شوخی های بی کارکرد بدل می کند. ضمن اینکه اقتباس از این متن می‌توانست براساس اصول عقاید مسلمانی شکل گیرد که او نیز درگیری خود با فرشته مرگ را از منظرگاه نظام اعتقادی خود به چالش می‌کشد. اما نه تنها این اتفاق رخ نمی‌دهد، بلکه هیچ استفاده ای نیز از روح حاکم بر اثر نمی‌کند. درواقع مفهوم مرگ اندیشی که از قرنها همواره بحث ها و دغدغه های بسیاری را به دنبال داشته و در "مهر هفتم" و "مرگ در میزند" اساس درام را شکل داده است، در این فیلم حضوری ندارد. نه از مرگ خبری هست و نه از اندیشه نشانی.