بیرجند-ایرنا- تمام یادگاری که از برادر برایش مانده همان لنگه پوتین است که همرزم محمد در آخرین دقایق از زمین بر میدارد و همراه ساک لباس کنار پیکر در آمبولانس میگذارد؛ حالا آن لنگه پوتین سرخ سالهاست که همچون گنجینه ای مقدس روی لبه شومینه خانه جا گرفته تا راوی آن سالهای خونین باشد.
به گزارش ایرنا، جنگ که آغاز شد، خیلی چیزها رنگ دیگری به خود گرفت؛ دلها به هم نزدیکتر و کوچهها مأمن بغضهای فروخورده شد اما در میان هزاران روایت از لالههای پرپر شده هشت سال جنگ تحمیلی، داستان « شهیدمحمد خراشادیزاده» روایتی از جنس سادگی، رفاقت و اخلاص است که پیش از پرواز، بوی رفتن میداد. روایتی که این بار از زبان خواهرش، زهرا، ورق میخورد؛ خواهر و برادری که همه چیزشان، از دمپایی گرفته تا خاطرات کودکی، با هم قسمت شده بود.
یک عکس، لنگه پوتین، پلاک و سربند تنها ارثی است که محمد برای زهرا گذاشت و رفت؛ این خواهر و برادر در تمام لحظات عمرشان با هم شریک بودند حتی در شیر مادر؛ هنوز ۶ ماه به ۲ سالگی محمد مانده بود که زهرا آمد و همشیرش شد، از همانجا بود که مهرشان در دل هم گره خورد و بر خلاف دیگر خواهر و برادرهای ردشیر که مثل کارد و پنیر خون به دل پدر و مادر میکنند اما زهرا و محمد طوری به هم انس داشتند که حتی بدون یکدیگر خوابشان نمیبرد.
زهرا روزهایی را به یاد دارد که سال آخر راهنمایی بود و محمد با اجبار پدر و توصیههای برادر بزرگتر رهسپار شهر شد تا بلکه درسهای هنرستان جذابیتی برای ادامه تحصیلش باشد اما شور و هیجان جبهه رفتن حتی در نیمکتهای هنرستان هم از سرش نرفت.
آن سال که محمد با دستبرد در شناسنامهاش نقشه ای کشید و از دیوار مدرسه فرار کرد تا خودش را به کاروان هم ولایتیهایش در میدان ابوذر بیرجند برساند و راهی جبهه شود؛ زهرا گرفتار بیماری ناشناخته ای بود و برای مداوا نزد عموهایش به تهران رفت.
این اولین دوری آنها از یکدیگر بود؛ محمد دل نگران بیماری خواهر و زهرا گریان از فراغ برادر روزها را به امید بهتر شدن سپری کرد تا محمد از اهواز برگردد و او را با خود از تهران به خراشاد ببرد.
محمد خراشادی زاده از شهدای دانش آموز شهرستان بیرجند است که با تغییر سن شناسنامه اش اواخر خرداد ۱۳۶۵ در کاروان سربازان اعزامی راهی جبهه شد اما ۶ ماه بعد با یک ساک خونین از کربلای ۵ بازگشت و در آرامستان محله بوستان روستای خراشاد برای همیشه آرام گرفت.
زهرا خراشادی زاده خواهر کوچکتر شهید است که در گفت و گو با خبرنگار ایرنا ضمن بازگویی خاطراتی از آخرین سفر برادرش به تهران، از روزهای پراضطراب بمباران پایتخت، شوخطبعی و مهربانی او، خداحافظیهای آخر و چگونگی اطلاع از شهادتش روایت کرد؛ خاطراتی که پس از گذشت سالها، همچنان با جزئیات در ذهن او زنده مانده است.
داستان را از روزهای دلتنگی در تهران شروع میکند همان ایامی که با کمک عموها و زن عموهایش مشغول مداوای بیماری ناشناختهای بود که از یک سال قبل به جانش افتاد و هر چند مدتی او را در بیمارستان بستری می کرد.
زهرا از آن روزهای پرخاطره چنین یاد کرد: محمد بعد از یک مرخصی ۱۵ روزه که از جبهه برگشته بود ۱۰ روز را در خراشاد ماند و پنج روز آخر به تهران آمد تا مرا از دلتنگی در بیاورد، برای همین صبح اولین روز بعد از رسیدن محمد به تهران، مهمان عمه رقیه ام بودیم اما عصر را به خانه عمو حسین برگشتیم تا در فرصت کوتاهی که دارد بتواند بقیه فامیل را هم ببیند.
نمایش سنگلج و خندههایی که غم شد
نزدیک غروب بود و با وجود اینکه از حضور محمد خوشحال بودم اما حس دلتنگی رهایم نمیکرد و این را محمد از چهرهام خوانده بود برای همین تمام بچهها را جمع کرد و با یک تاکسی راهی تماشای نمایش سیاهبازی در تالار سنگلج شدیم.
حدود ۱۵ نفری در تاکسی سوار شدیم؛ بزرگشان من و محمد بودیم و کوچکشان الهام نوه عمویم بود که آن سال کلاس دوم ابتدایی می رفت؛ آن شب محمد حین تماشای نمایش آنقدر خندید که تا آن زمان چنان خندههایی از او ندیده بودم؛ موقع برگشت هم در تاکسی همچنان میخندید طوری که راننده تعجب کرده بود اما ما نمیدانستیم آن لحظات شاد، به تلخترین و ماندگارترین خاطره آخرین دیدارمان تبدیل میشود.
شب که شد محمد چند بار در جمع خانواده عمو گفت: «این آخرین دیدار ماست و دیگر برنمیگردم.» ابتدا همه خیال شوخی داشتند، اما اصرار او برای دیدن تکتک دوستان و آشنایان، حقیقت تلخی را زمزمه میکرد.
یکی از زن عموها به او پیشنهاد داد در همین تهران بماند و از جبهه رفتن منصرف شود حتی آدرس مغازه ای را در تکیه پنج تن با او داد که میتوانست آینده مالی اش را زیر و رو کند اما محمد در پاسخ به اصرارها برای نرفتن، حرف دلش را با صراحت زد: «چیزهایی در جبهه دیدهام که دیگر نمیتوانم نسبت به آنچه بر مردم میگذرد بیتفاوت باشم؛ پیرمرد عربی را آنجا دیدم که تمام اعضای خانواده اش در حمله عراقیها کشته شده بود و حتی میگفت که من و پسرهایم را به درخت بستند و به پنج دخترم مقابل چشمانم تجاوز کردند ؛ سپس آنها را با تیر کشتند.»
عکسی را از جیبش در آورد و گفت: «فرمانده سپاه چند وقت پیش برایمان سخنرانی کرد و تاکید داشت پیش از عملیاتی که قرار است به زودی انجام شود حتما یک عکس از خودمان بگیریم چون احتمال شهادت زیاد است و حالا این عکس را گرفتهام ولی انگار خوب نیفتاده است.»
زهرا ادامه داد: عکس را از دستش قاپیدم اول نگاهم به خال روی گونه اش افتاد چون مشابه همان خال را خودم هم داشتم برای همین گفتم اتفاقا خیلی خوب افتاده اما وقتی به ذهنم آمد که این آخرین عکس قبل از شهادتش است بغض راه گلویم را گرفت.
روز خداحافظی در تهران، سرشار از التماس و اصرار بود؛ زهرا دست به دامن برادر شد تا منصرفش کند، زنعمو به شدت حملات دشمن اشاره کرد، اما محمد محکم ایستاد؛ چمدانش را بست، حلالیت طلبید و رفت.
خواهر شهید، لحظات پس از رفتن محمد را تلخترین روزهای عمرش توصیف کرد و گفت: «چند روزی بیشتر از رفتنش نگذشته بود، اما ثانیهها مثل سال میگذشت؛ خانه عمو در تهران یک لحظه از صدای رادیو خاموش نمیشد، مدام اخبار و مارشهای جنگی و اعزام پخش میکردند اما هر بار که صدای مارش در بلندگوی رادیو میپیچید، قلب ما فرو میریخت زیرا یاد اصرارها و حرفهایش در روز آخر میافتادیم و دلمان گواهی میداد که اتفاقی در راه است.»
سرانجام همان اتفاقی که از آن بیم داشتند، رخ داد. در یکی از همان روزهای خاکستری تهران، تماسها و رفتوآمدهای غیرعادی اقوام شروع شد؛ نگاههای دلسوزانه و زمزمههای آرام فامیل نشان از رازی مگو داشت. آرامآرام پرده از خبر تلخ برداشته شد: «محمد در جبهه به آرزویش رسید.»
زهرا میگوید: «باورکردنی نبود؛ برادری که چند روز قبل در سنگلج همراه ما میخندید و برای تکتک ما چای میریخت، حالا نامش در فهرست شهدا ثبت شده بود این خبر مثل آوار بر سرمان فرود آمد.»
برف سنگین، مادری بیمار و خانهای پر از بغض
پیکر پاک شهید قرار بود در بیرجند تشییع شود زهرا همراه عموها و زن عموها از تهران راهی شدند؛ از آن سو خبر به پدر و مادر که آن زمان در زاهدان بودند نیز رسید، همزمان، موج سرمای شدیدی شهر را فراگرفته و برف سنگینی باریده بود.
خواهر شهید از آن روزهای جانکاه روایت کرد و افزود: « روزی که برای وداع با محمد و ۱۱ شهید دیگر به میدان شهدای بیرجند آمدیم مادرم همانجا غش کرد؛ حالش آنقدر وخیم شد که توان ایستادن نداشت؛ او را بیحال به بیمارستان منتقل کردند و کارش به بستری کشید، طوری که به دلیل وخامت حال و شوک شدید عصبی حتی نتوانست در مراسم تشییع پسرش شرکت کند و تا روز سوم هم بستری بود. خانه ما پر از اقوام شده بود که از تهران، زاهدان، ایرانشهر و مشهد خود را به بیرجند رسانده بودند، روی برفهای حیاط، برای گرم کردن مهمانها بخاریهای کندهای نصب کردند؛ پدربزرگ مادریام به عصایش تکیه داده بود و با حسرت گریه میکرد که چطور من پیرمرد با عصا ماندم، اما این جوان رشید و رعنا رفت؟»
وداع آخر در قبرستان؛ «باید روی ماهش را ببوسم»
زهرا خراشادی زاده ادامه داد: وقتی پیکر محمد را داخل قبر گذاشتند، آرام و قرارم رفت، فریاد زدم و اصرار کردم که باید او را ببینم. اطرافیان اصرار میکردند اجازه بده تدفین تمام شود که مردم منتظرند، اما مگر میشد بدون بوسیدن روی برادری که همه کودکیام بود آرام بگیرم؟ یادم آمد روزی که از تهران میخواستم برای تشییع محمد بیایم زن عمویم هم تاکید کرد که از طرفش صورت محمد را ببوسم، بالاخره بالای سرش رفتم؛ آرام و بیآلایش خوابیده بود، با قامتی رعنا و همان لباس خاکی جبهه او را در قبر گذاشتند؛ یاما از پوتین هایش فقط یک لنگه در پایش بود؛ نیمی از صورتش جراحت کوچکی داشت، انگار بعد از ماهها خستگی به خوابی عمیق رفته بود. خم شدم و پیشانیاش را برای همیشه بوسیدم یک بار از طرف خودم و بار دوم از طرف زن عمویم.»
ساک خاکی و راز لنگه پوتین
چهل روز از خاکسپاری محمد گذشته بود که ساکش را تحویل دادند یکی از برادران انگشترش را برداشت، آن دیگری ساعتش را و من هم لنگه پوتین و قرآن کوچک جیبی اش را یادگاری برداشتم؛ حتی پولهای کاغذی ۲۰ هزار تومانی و ۱۰ هزار تومانی که مادرم سر راهی به او داده بود هم درون ساک قرار داشت.
همیشه جای سوال بود چطور در آن گیر و دار حملات سنگین دشمن این وسایل با آن دقت در ساکش جای گرفته و از همه عجیبتر آن پوتین خاکی بود که مسلما هیچ فردی در جبهه با آن همه شهید و مجروح به فکر پوتین شهید نیست.
تا اینکه چند سال بعد مرد جوانی خانه پدرم را در خراشاد پیدا کرد و به دیدنشان آمد خودش را همرزم شهید معرفی کرد و گفت که وقتی محمد ترکش خورد و روی زمین افتاد در همان حین آمبولانسی برای حمل مجروحان رسیده بود که با عجله محمد را داخل آن گذاشتم و در همان فاصله ای که نیروهای امدادی مشغول جمع آوری مجروحان بودند ساکش را از سنگر آوردم و با لنگه پوتینش گذاشتم در آمبولانس آخرین دقایق هم ساعت و انگشتر و هر چه در جیبهایش بود درآوردم و در ساکش گذاشتم تا سالم به دست شما برسد.
زهرا به یاد دارد که لباسهای داخل ساک هنوز شسته نشده بود؛ گلآلود، بوی عرق تن محمد و باروت جبهه را میداد. حتی یک بشقاب در ساک بود که چند دانه برنج خشکشده آخرین وعده غذایش در آن دیده میشد و گفت: برادر بزرگترم سال ها بود که هر روز لباس های محمد را روی صورتش میگذاشت و بوی تنش را نفس میکشید..»
زهرا آن قرآن جیبی برادر را که لایههای اوراقش به خون گرم محمد آغشته و رنگین شده بود به یکی از معلمان دوران راهنمایش هدیه داد اما لنگه پوتین خاکی را رنگ سرخ( نماد خون شهید) زده و روی لبه شومینه خانه اش سالهاست که همچون گنجینهای مقدس نگه می دارد و معتقد است هر بند و شیار این پوتین، راز وداع، خندههای سنگلج و صلابت قدمهای پسر نوجوانی را فریاد میزند که برای امنیت مردمانش از جان شیرین گذشت.
