تبریز- ایرنا- یکی با سر خمیده و رو به پایین، به گوشه دیوار تکیه داده و دیگری با لبخند، رهگذران را نگاه می‌کند. پرستار می‌گوید: «تازه داروهایشان را خورده‌اند، آرام هستند.» می‌پرسم: امیدی به بهبودی‌شان هست؟ پاسخ کوتاه است: «شاید یک در هزارم...» اینجا آخر خط است، برای انسان‌هایی که از دنیا بریده‌اند.

به گزارش ایرنا، زمان، انگار راه رفتن را از یاد برده است. روزها می‌آیند و می‌روند، عقربه‌ها روی صفحه ساعت جابه‌جا می‌شوند و مردانی با یک نقطه اشتراک، هرکدام به گوشه‌ای از این جهان کوچک پناه می‌برند. جهان آن‌ها شاید با آنچه بیرون از این دیوارها جریان دارد، تفاوت بسیاری داشته باشد.

یکی به دیوار تکیه می‌دهد، دیگری چشم به رفت‌وآمدها می‌دوزد تا شاید به چهره‌ای آشنا یا رهگذری بربخورد که چند لحظه دیگر از خاطرش خواهد رفت. نگاه‌ها گاهی به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌مانند و گاهی با عبور کسی، جان تازه‌ای می‌گیرند. در این میان، هر حرکت و هر سلامی می‌تواند بهانه‌ای برای بیرون آمدن از سکوت باشد.

سرهای طاس و لبخندهایی با دندان‌های افتاده

به یکی از مردانی که گوشه‌ای نشسته است سلام می‌دهم. سر خمیده و طاسش را بالا می‌گیرد، چشم در چشمم می‌دوزد و لب‌هایش از هم باز می‌شود. با دندان‌هایی که یک‌درمیان افتاده‌اند، لبخند می‌زند؛ لبخندی که در همان چند ثانیه، فاصله میان یک رهگذر و مردی را که روزهایش را در این مجموعه می‌گذراند، کمتر می‌کند.

وقتی هرکدام در عالم خود غرق می‌شوند، خنده از صورت‌هایشان پر می‌کشد اما کافی است کسی از کنارشان عبور کند، پزشکی به سراغشان بیاید یا رهگذری لحظه‌ای مقابلشان بایستد. آن وقت، چهره‌ها تغییر می‌کنند، لبخندها برمی‌گردند و کلمات یکی پس از دیگری از راه می‌رسند؛ گویی دنیا در همان چند لحظه پیش رویشان رنگ دیگری می‌گیرد.

گفت‌وگوها گاهی در حد چند کلمه و سلام و احوال‌پرسی باقی می‌مانند و گاهی به زندگی و گذشته می‌رسند؛ به خانواده و دوستانی که روزگاری بخشی از زندگی آن‌ها بوده‌اند. در میان این حرف‌ها، نمی‌توان برای همه یک داستان واحد ساخت. هرکدام مسیری را پشت سر گذاشته‌اند که جزئیاتش را نمی‌دانیم و امروز، آنچه از زندگی‌شان پیش روی ما قرار دارد، تنها تکه‌ای از مسیری طولانی است.

خانه سیاه نیست اما دیوار فاصله‌ها هنوز بلند است

در میان دیوارهای کوتاه و بلند این سوی دنیا، خبری از شتاب خیابان‌های شهر، قرارهای عقب‌افتاده، بوق ممتد خودروها و ترافیک سنگین نیست. اینجا کسی برای رسیدن به مقصدی دور عجله ندارد و هیاهوی زندگی شهری، جای خود را به رفت‌وآمدهای محدود و روزهایی داده است که آرام و شبیه به هم سپری می‌شوند. انگار زمان پشت این دیوارها آهسته‌تر می‌گذرد و بیرون، جایی دورتر از این روزهای تکرارشونده، زندگی بی‌وقفه ادامه دارد.

من به چهره‌ها نگاه می‌کنم و سعی دارم به افکار پشت آن‌ها پی ببرم؛ به روزهایی که پیش از اینجا گذرانده‌اند، به خیابان‌هایی که شاید روزی در آن‌ها قدم زده‌اند، به خانه‌هایی که ممکن است هنوز خاطره‌شان را در ذهن داشته باشند و به خانواده‌ها و دوستانی که شاید چشم‌انتظارشان باشند یا سال‌هاست دیگر خبری از آن‌ها نداشته باشند.

نمی‌دانم هرکدام چه مسیری را پشت سر گذاشته‌اند و چه اتفاق‌هایی آن‌ها را به این نقطه رسانده است. نمی‌توان از روی سکوت یک نفر درباره گذشته‌اش قضاوت کرد یا از یک لبخند، تمام دنیای درونی او را شناخت. آنچه پیش رو دارم، تنها تکه‌ای از زندگی آن‌ها است که سلام و احوال‌پرسی، گفت‌وگو با کارکنان و گذراندن ساعت‌های روز، بخشی از تجربه مشترک این مردان است.

پزشکی که با خوش‌رویی با بیماران رفتار می‌کند، از دشواری درمان و بهبودی آن‌ها می‌گوید؛ بیمارانی که به مراقبت‌های طولانی‌مدت نیاز دارند و بازگشت برخی از آن‌ها به زندگی مستقل، مسیری دشوار و گاه ناممکن است. میان حرف‌های او، واقعیتی دیگر نیز خود را نشان می‌دهد: همه این بیماران جایی برای بازگشت ندارند. برای برخی، خانواده یا خانه‌ای که بتوانند دوباره زندگی‌شان را از آنجا آغاز کنند، در دسترس نیست.

اینجا بخشی از بیمارستان روان‌پزشکی رازی تبریز است که در مجتمع درمانی باباباغی مستقر شده است. ۳۰۰ بیمار مزمن اعصاب و روان، روزهای خود را در این بیمارستان سپری می‌کنند؛ مردانی که هرکدام داستانی دارند، اما زندگی امروز آن‌ها بیش از هر چیز با مراقبت، درمان و گذر روزها گره خورده است.

ژنتیک، عامل اصلی بروز اختلالات روانی مزمن

دکتر علی اصغرزاده، رئیس بیمارستان رازی اما حقیقتی را درباره بیماران روانی بازگو می‌کند: دلایل قطعی را نمی‌توان برای بروز اختلالات مزمن روانی برشمرد اما یکی از عوامل اصلی آن، ژنتیک است. یعنی این بیماران از بدو تولد با ژن اختلال روانی به دنیا آمده‌اند که البته ممکن است همیشه این ژن بروز نکند. قرارگیری در محیط‌های استرس زا و گذراندن تروماهای مختلف در زندگی، انسان‌ها را بیشتر به سمت این اختلالات و فعال شدن ژن اختلال روانی سوق می‌دهد.

خانه سیاه نیست اما دیوار فاصله‌ها هنوز بلند است

آسمان، همیشه ابری نیست!

بوی خاک نم‌خورده، صدای گنجشک‌ها، نور گرم آفتاب و اندکی هوای آزاد، جزئیاتی از محیط هستند که شاید برای بسیاری از ما آن‌قدر عادی باشند که حتی متوجه حضورشان نشویم اما برای بیماران اینجا مثل یک التیام است، مثل معنای زندگی است تا شاید امید به بازگشت را در دلشان روشن کنند.

خانه‌ای که بار خاطرات ۹۰ ساله را حمل می‌کند

باباباغی گذشته‌ای نزدیک به ۹۰ سال را با خود حمل می‌کند که برای شناخت آن باید به تاریخ مجموعه و زندگی کسانی رجوع کرد که روزگاری در خانه‌های دورتادور محوطه زندگی می‌کردند. خانه‌ای که برای ۱۰۰ بیمار ساخته شده بود اما روزگاری ۸۰۰ بیمار جذامی در آن زندگی می‌کردند. صدای ناله و شیون از کوچه به کوچه محوطه این مجتمع به گوش می‌رسید، کلاغ‌ها بر بام خانه‌ها لانه می‌کردند و یک دیوار سیاه و بلند، آن‌ها را از دنیا جدا کرده بود. اینجا همان مکانی است که نامش با تاریخ بیماری جذام و زندگی مبتلایان به آن گره خورده است و چه زیبا، فروغ فرخزاد سال‌های پیش در مستند «خانه سیاه است» آن را به توصیر کشیده است.

سال‌ها از روزهایی که آن تصاویر ثبت شدند گذشته است، اما باباباغی هنوز زنده است و هنوز نفس می‌کشد. حال در کنار بیماران روان‌پزشکی، ۸۰ جذامی سالخورده‌ نیز در این مجموعه زندگی می‌کنند که هرکدام خاطره‌ای از سال‌های دور دارند و بعضی از آن‌ها از شهرهای مختلف کشور به اینجا آمده‌اند و زندگی‌شان در همین مکان ادامه یافته است.

وقتی در محوطه چرخی می‌زنیم و به اطراف نگاه می‌کنیم، یکی از همین زنان سالخورده جذامی عصا به دست، درب خانه‌اش را به رویمان باز می‌کند و بامحبت از ما دعوت می‌کند تا میهمان یک چایی در خانه‌اش شویم. لهجه ترکی که دارد، نشان می‌دهد بانویی از دیار ارسباران است. از دوران جوانی به باباباغی آمده و تا امروز در همین مجتمع زندگی کرده است.

خانه سیاه نیست اما دیوار فاصله‌ها هنوز بلند است

دیوار فاصله‌ها هنوز بلند است

کوچک‌ترین ساکن این خانه، ۵۵ سال دارد. برخی همراه خانواده زندگی می‌کنند و برخی تنها هستند. برای عده‌ای، دیوارهای باباباغی در تمام این سال‌ها مرز میان زندگی روزمره و دنیای بیرون بوده است و حتی یک‌ بار هم از محدوده این مجتمع خارج نشده‌اند. برخی دیگر گاهی بیرون می‌روند، اما بیرون رفتن به‌ تنهایی به معنای پایان فاصله میان آن‌ها و جامعه نیست.

یکی از ساکنان از تفاوت میان امکان بیرون رفتن و پذیرفته شدن در جامعه می‌گوید. به گفته او، امروز برای رفت‌وآمد به خارج از مجتمع مانعی وجود ندارد، اما نگاه مردم به ظاهر آن‌ها همچنان آزاردهنده است. نگاه‌هایی که اشتیاق حضور در میان دیگران را کم می‌کند و باعث می‌شود زندگی در کنار کسانی که تجربه‌ای مشابه دارند، آرام‌تر و آسوده‌تر به نظر برسد.

سال‌هاست که با نگاه دیگران و قضاوت‌های اجتماعی برای آن‌ها گذشته‌ است. ممکن است دیوارهای یک مجموعه بازسازی شوند و مسیر رفت‌وآمد به بیرون باز باشد، اما خاطره نگاه‌هایی که فرد را از دیگران جدا می‌کنند، به‌ آسانی از میان نمی‌رود و همین مرزی است که با ذهن ورفتار بین دیگران ساخته شده و آدم‌ها را از جامعه دور نگه می‌دارد.

ما را همچنان به اسم بچه‌های جذامی می‌شناسند

این فاصله را بیشتر می‌توان در حرف‌های فرزندان ساکنان دید. فرزند یکی از جذامیان که اکنون خود به میانسالی رسیده و برای خود کار و خانه‌ و خانوادهای ساخته است، از برچسبی می‌گوید که هنوز با آن شناخته می‌شود: «ما را همچنان به اسم بچه‌های جذامی می‌شناسند.» او خود بیمار نیست اما گذشته خانواده‌اش همچنان در نحوه شناخت دیگران از او حضور دارد. سال‌ها زندگی در کنار این پیشینه، به گفته او، زندگی برایش آسان نبوده و با گذشت زمان و تغییر شرایط نیز این سختی ادامه یافته است.

با این حال، وقتی از باباباغی حرف می‌زنند، فقط از سختی‌ها نمی‌گویند. در میان صحبت‌های ساکنان، نام مدیران و کارکنان مجموعه نیز با قدردانی همراه است. آن‌ها از رسیدگی و توجه مسئولان و کارکنان بیمارستان تعریف می‌کنند و می‌گویند: خدا خیرشان بدهد، خیلی به ما می‌رسند.

نام دکتر مبین نیز در این صحبت‌ها با احترام یاد می‌شود. یکی از ساکنان با اشاره به نقش او در کمک به بیماران جذامی، می‌گوید: خدا دکتر مبین را رحمت کند. او به این بیماران کمک کرد که بیماری ریشه‌کن شود. پدر همه ما است.

شاید روشن‌ترین جمله درباره تعلق ساکنان به باباباغی، در حرف‌های همان فرزندی باشد که امروز خودش به میانسالی رسیده است. او اینجا را خانه‌ای موقت یا مکانی برای اقامت نمی‌داند بلکه باباباغی برای او و دیگر ساکنان، سرزمینی است که بخش بزرگی از زندگی‌شان در آن گذشته است.

او می‌گوید: «این مجتمع، سرزمین مادری و شهر ما است. حتی اگر ما را از اینجا بیرون بیندازند هم ما باز خود را متعلق به اینجا می‌دانیم. اینجا زندگی ما با همنوعان خودمان آرام و آسوده است.

باباباغی برای برخی، محل زندگی و خاطرات کودکی است و برای برخی، جایی است که سال‌های جوانی و میانسالی در آن گذشته و برای عده‌ای، تنها خانه‌ای است که در تمام عمر خود شناخته‌اند. تعلق به این مکان به آدم‌هایی هم مربوط است که در کنار یکدیگر زندگی کرده‌اند و خاطرات مشترکی ساخته‌اند.

پرستاران بیمارستان باباباغی، هر روز برای سر زدن به جذامی‌ها هر روز زنگ در خانه‌ها را به صدا درمی‌آورند. وقتی یکی از آن‌ها بیمار می‌شود، به بیمارستان می‌برند و اگر جذامی سالخورده‌ای باشد که خانواده ندارد، همین بیمارستان، خانه جدیدی برای او می‌شود تا پرستاران بتوانند از نزدیک به او رسیدگی کنند.

از محوطه بیمارستان خارج می‌شویم و حقیقت دیگری پیش رویمان قرار می‌گیرد. بیرون از این محدوده، شهر با همان شتاب همیشگی به حرکت خود ادامه می‌دهد. خیابان‌ها، رفت‌وآمدها و قرارهای روزانه منتظر کسی نمی‌مانند اما برای کسانی که در باباباغی زندگی می‌کنند، رابطه با جهان بیرون همیشه به سادگی عبور از یک در نیست.

خانه سیاه نیست اما دیوار فاصله‌ها هنوز بلند است

داستان سرد و گرم ۹۰ ساله باباباغی

تصویر امروز این مجموعه اما با گذشته‌اش یکسان نیست. بناهایی بازسازی شده‌اند و محیط چهره‌ای متفاوت به خود گرفته است. با این حال، بازسازی ساختمان‌ها به‌ تنهایی نمی‌تواند تمام آنچه را بر ساکنان این مکان گذشته است، توضیح دهد. بخشی از این تاریخ در تصاویر مستندها و بخشی دیگر در خاطرات آدم‌هایی باقی مانده که هنوز در اینجا زندگی می‌کنند. آدم‌هایی که از گذشته می‌گویند، از رسیدگی و حمایت قدردانی می‌کنند و در عین حال، از نگاه‌هایی حرف می‌زنند که هنوز آن‌ها را از دیگران جدا می‌کند.

صدای ناله و شیون، صدای کلاغ‌ها و دیوارهای بلند و سیاه دورتادور باباباغی، در ذهنم تصویری گنگ از سال‌های دور این مجتمع می‌سازند؛ تصویری که مستند «خانه سیاه است» نیز بخشی از آن را برای مخاطبان ثبت کرده است ولی زندگی امروز ساکنان، حرف‌هایشان درباره خانواده، خاطراتشان از دکتر مبین و تاکیدشان بر تعلق به این مکان، روایت را به زمان حال بازمی‌گرداند.

من از اینجا بیرون می‌روم، اما مردمانی که دیده‌ام همچنان روزهای خود را در این مجموعه سپری می‌کنند و ساکنان قدیمی نیز با خاطراتی که از سال‌های دور دارند، به زندگی ادامه می‌دهند. شاید به همین دلیل است که هنگام خروج، نگاه دوباره به دیوارها و محوطه برایم آسان نیست. پشت این دیوارها هم روزها می‌گذرند، آدم‌ها با یکدیگر حرف می‌زنند، درمان ادامه پیدا می‌کند و هرکس به اندازه توان و شرایط خود، بخشی از این زندگی را پیش می‌برد. بیرون از این دیوارها نیز جهانی وجود دارد که گاهی با نگاه‌هایش، فاصله میان آدم‌ها را بیشتر می‌کند.

اینجا آخر خط است، شاید نه برای زندگی، بلکه برای کسانی که راه بازگشتشان به جهان بیرون دشوار شده است. با این تفاوت که برای بعضی از ساکنان باباباغی، اینجا نه آخر خط بلکه سرزمین مادری است، شهری که به آن تعلق دارند و خانه‌ای که حتی اگر روزی از آن بیرون بروند، باز خود را متعلق به آن می‌دانند.