محمدجواد حق‌شناس در یادداشتی با عنوان «هزینه جنگ و ضرورت بازگشت به خردورزی» با تأکید بر تفاوت برتری نظامی و موفقیت راهبردی نوشت: ایران برای دفاع از استقلال خود به بازدارندگی نیاز دارد، اما جلوگیری از تکرار جنگ و دستیابی به امنیت پایدار، به دیپلماسی فعال، اقتصاد پویا و حکمرانی پاسخگو نیز وابسته است.

رویداد۲۴| محمدجواد حق‌شناس در یادداشتی با عنوان «هزینه جنگ و ضرورت بازگشت به خردورزی» در روزنامه اعتماد نوشت: جنگ را می‌توان با فرمانی آغاز کرد، اما آیا می‌توان پیامد‌های آن را نیز با همان فرمان مهار کرد؟ تجربه رویارویی ایران و امریکا بار دیگر نشان داد که میان آغاز عملیات نظامی و دستیابی به اهداف سیاسی فاصله‌ای جدی وجود دارد. قدرت آتش و برتری فناوری می‌توانند سرنوشت نبرد‌ها را تغییر دهند، اما لزوما به تحقق اهداف راهبردی نمی‌انجامند.

جنگ در میدان نظامی آغاز می‌شود، ولی سرانجام آن در عرصه سیاست، اقتصاد و زندگی روزانه مردم رقم می‌خورد. برای ارزیابی این جنگ باید میان برتری نظامی، موفقیت راهبردی و تامین منافع ملی تفاوت گذاشت. ممکن است کشوری آسیب فراوان ببیند، اما مانع تحقق اهداف سیاسی طرف مقابل شود یا قدرتی با وجود وارد کردن خسارت‌های سنگین، به نتیجه مطلوب نرسد. هیچ یک به تنهایی نشانه پیروزی نیست. معیار مهم‌تر، تاثیر جنگ بر امنیت شهروندان، ظرفیت توسعه و آینده مناسبات منطقه‌ای و جهانی است. سارا پین، پژوهشگر تاریخ راهبردی، بر ضرورت پیوند توان نظامی با هدفی سیاسی، روشن و دست‌یافتنی تاکید می‌کند.

جان مرشایمر نیز محدودیت‌های قدرت امریکا و دشواری تبدیل توان تخریب به نظم سیاسی مطلوب را یادآور می‌شود. حاصل این دو نگاه، پرسشی فراتر از شمار موشک‌ها و اهداف منهدم شده است: جنگ قرار بود چه مساله‌ای را حل کند و چه مسائل تازه‌ای آفریده است؟ یکی از درس‌های این رویارویی، اهمیت تنگه هرمز در معادلات جهانی است. این آبراه فقط گذرگاهی میان خلیج‌فارس و دریای عمان نیست؛ شریانی حیاتی برای تجارت انرژی است. محمدحسین عادلی، رییس‌کل اسبق بانک مرکزی، در نشستی درباره اقتصاد پساجنگ، پیامد‌های اختلال در هرمز را در سه حوزه رشد اقتصادی، تورم و امنیت غذایی بررسی کرده است. بحران این تنگه از مسیر افزایش هزینه انرژی، حمل‌ونقل و تولید، بر زندگی مردمانی بسیار فراتر از منطقه اثر می‌گذارد. موقعیت جغرافیایی ایران می‌تواند در محاسبات قدرت‌های بزرگ نقشی تعیین‌کننده داشته باشد؛ اما پرسش آن است که آیا ظرفیت ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی باید صرفا ابزار فشار بماند یا می‌توان آن را پشتوانه توافقی پایدار برای امنیت دریایی و همکاری منطقه‌ای کرد؟ قدرت ژئوپلیتیکی زمانی به سرمایه ملی تبدیل می‌شود که افزون بر افزایش هزینه تجاوز، به کاهش نااطمینانی، رونق تجارت و بهبود معیشت ایرانیان کمک کند. در همین چارچوب، اظهارات منتسب به عباس عراقچی درباره درس‌آموزی از جنگ و ارتقای آمادگی دفاعی قابل تأمل است.

کشوری که حمله نظامی را تجربه کرده، ناگزیر باید توان بازدارندگی خود را بازنگری کند؛ اما درس‌آموزی نباید به تجهیزات سخت‌افزاری محدود شود. اصلاح محاسبات سیاسی، شناخت انگیزه‌های طرف مقابل، تقویت نهاد‌های کارشناسی و افزایش ظرفیت دیپلماسی نیز ضروری است.

آمادگی برای دفاع و تلاش برای جلوگیری از جنگ، دو سیاست متعارض نیستند؛ مکمل یکدیگرند. در سوی دیگر، امریکا با وجود قدرت نظامی گسترده، در استفاده از زور با محدودیت‌های سیاسی و اقتصادی روبه‌رو است. هزینه جنگ، نگرانی متحدان و آسیب‌پذیری بازار انرژی بر تصمیم‌های واشنگتن اثر می‌گذارند. با این حال، نباید از این دشواری‌ها افول قطعی یا فروپاشی قدرت امریکا را نتیجه گرفت. چنانکه عباس آخوندی یادآور شده، میان بحران، افول و فروپاشی تفاوت است. سیاست خارجی خردمندانه بر شناخت واقع‌بینانه ظرفیت‌ها و محدودیت‌های بازیگران استوار می‌شود، نه انتظار زوال حریف.

عادلی درباره انگیزه واشنگتن برای پذیرش تفاهم دو احتمال مطرح می‌کند: خرید زمان برای تجدید آرایش نظامی یا تلاش برای یافتن راه خروج سیاسی از جنگ. هر دو احتمال، احتیاط و راستی‌آزمایی را ضروری می‌سازند. نه هر پیشنهاد مذاکره نشانه حسن نیت قطعی است و نه هر امکان توافق، ترفندی برای حمله دوباره. هنر دیپلماسی، سنجش فرصت‌ها و هزینه‌ها و طراحی تعهداتی روشن، متقابل، قابل نظارت و اجراست. هشدار درباره خطای محاسباتی نیز اهمیت دارد. اگر آغاز جنگ بر برآوردی نادرست از واکنش طرف مقابل استوار بوده، ادامه رویارویی هم ممکن است بر تصور نادرستی از توان تحمل هزینه‌ها بنا شود. مقاومت در برابر فشار نظامی می‌تواند بازدارندگی را تقویت کند، اما به معنای بی‌هزینه بودن ادامه بحران نیست. تهدید نظامی جایگزین راه‌حل سیاسی نمی‌شود؛ همان‌گونه که اتکای انحصاری به بازدارندگی پاسخگوی همه نیاز‌های امنیت ملی نیست. مساله دیگر، تفاوت همبستگی در دوران جنگ با توافق درباره مسیر پس از آن است. تهدید خارجی می‌تواند جامعه را حول دفاع از سرزمین متحد کند، اما با کاهش درگیری، مطالبات اقتصادی و اجتماعی دوباره برجسته می‌شوند.

مردم حق دارند بدانند خسارت‌ها چگونه جبران می‌شود، منابع بازسازی از کجا می‌آید و چه تدبیری مانع تکرار چرخه پرهزینه جنگ خواهد شد؟ همبستگی دفاعی، بدون چشم‌اندازی روشن برای صلح و توسعه، به تنهایی پاسخگوی این پرسش‌ها نیست. اینجاست که سیاست خارجی به مساله حکمرانی پیوند می‌خورد. امنیت ملی فقط با شاخص‌های نظامی سنجیده نمی‌شود. اقتصاد توانمند، نهاد‌های پاسخگو، اعتماد عمومی، مشارکت شهروندان و روابط خارجی متوازن نیز از پایه‌های آنند. دفاع از استقلال و تمامیت ارضی وظیفه‌ای بنیادین است، اما حفظ کرامت و رفاه مردم نیز بخشی از همان مسوولیت است.

بازسازی پس از جنگ، افزون بر مرمت زیرساخت‌ها، به احیای امید اجتماعی و اعتماد عمومی نیاز دارد. ایده جمهوری سوم در چنین بستری معنایی فراتر از اصلاح ساختار‌های رسمی می‌یابد: بازتعریف رابطه دولت، ملت و قدرت سیاسی بر پایه منافع ملی، عقلانیت نهادی، پاسخگویی و مشارکت عمومی. جامعه‌ای که هزینه دفاع از کشور را پرداخته، باید در تصمیم‌گیری درباره آینده صلح، بازسازی و توسعه نیز سهمی موثر داشته باشد. گذر از همبستگی دفاعی به توافق ملی درباره آینده، بدون گفت‌وگوی عمومی و اعتمادسازی دشوار است. اکنون پرسش این نیست که کدام طرف هزینه بیشتری به دیگری تحمیل کرده؛ مهم‌تر آن است که چگونه می‌توان از تکرار جنگ جلوگیری کرد. ایران برای دفاع از استقلال خود به بازدارندگی نیاز دارد، اما برای آینده‌ای امن و آباد، دیپلماسی فعال، اقتصاد پویا و حکمرانی پاسخگو نیز ضروری است. بازگشت به خردورزی، عقب‌نشینی از دفاع ملی نیست؛ تلاشی است برای آنکه قدرت دفاعی به امنیت پایدار، هزینه‌های جنگ به انگیزه صلح و تجربه بحران به فرصتی برای اصلاح حکمرانی تبدیل شود.