حسین پارسایی کارگردان نمایش موزیکال «آرزوهای کوچک» که پیش از این آثار موزیکال پرمخاطبی همچون «الیور توئیست»، «بینوایان»، «هفتخان اسفندیار»، «رستم و سهراب»، «سیاوش» و... را روی صحنه برده است، در یادداشتی به انگیزه شکلگیری نمایش موزیکال «آرزوهای کوچک» پرداخته و از تلاش برای روایت زندگی کودکان بیسرپرست و بدسرپرست، پرهیز از ترحمبرانگیزی و پیوند تئاتر با مسئولیت اجتماعی و حمایت عملی از این کودکان نوشته است.
حسین پارسایی کارگردان نمایش «آرزوهای کوچک» که این شبها در تالار وحدت روی صحنه میرود، در یادداشت اختصاصی که در اختیار خبرگزاری میزان قرار داده است، نوشت: برای من تئاتر همیشه چیزی فراتر از روایت یک قصه روی صحنه بوده است. تئاتر فرصتی است برای دیدن انسان، رنجهایش، امیدهایش و آن بخش از زندگی که گاهی در هیاهوی روزمرگی از چشم ما پنهان میماند. در تمام سالهایی که روی صحنه کار کردهام، همواره قصه انسانهایی برایم اهمیت داشته که در جستوجوی سهمی از زندگی، با دشواریها و محرومیتهای بزرگی روبهرو بودهاند. شاید به همین دلیل بود که سالها پیش، هنگام اجرای «الیور توئیست» و پس از آن «بینوایان»، بیش از هر چیز با سرنوشت کودکانی درگیر شدم که در متن ادبیات جهان، نماد تنهایی، محرومیت و در عین حال امید به زندگی بودند.
اما همیشه این پرسش برایم وجود داشت که کودکان سرزمین خودمان چه سهمی از این روایتها دارند؟ کودکانی که در گوشهوکنار همین شهر زندگی میکنند، در چهارراهها، خیابانها و پناهگاهها بزرگ میشوند و گاهی سادهترین نیازهای زندگی برایشان به آرزویی دور و دستنیافتنی تبدیل شده است. از همین دغدغه بود که ایده «آرزوهای کوچک» شکل گرفت؛ تلاشی برای ادای یک بدهی عاطفی به کودکانی که کمتر دیده شدهاند و شاید صدایشان کمتر به گوش جامعه رسیده است.

در مواجهه با چنین موضوعی، نخستین مسئولیت ما این بود که مراقب باشیم رنج این کودکان به ابزاری برای برانگیختن ترحم مخاطب تبدیل نشود. من و نویسنده اثر از ابتدا بر این باور بودیم که نباید کودکان را صرفاً قربانی شرایط دشوار زندگیشان نشان دهیم. رنج زمانی میتواند درام بسازد که در کنار آن، اراده، رؤیا، امید و حق انتخاب انسان نیز دیده شود. نمیخواستیم تماشاگر فقط برای کودکان اشک بریزد؛ میخواستیم لحظهای مکث کند و به این فکر کند که چرا آرزوهای ساده یک کودک باید به رؤیاهایی دستنیافتنی تبدیل شوند.
قصههای این نمایش از دل واقعیت آمدهاند. شخصیتها و موقعیتهای داستانی بر اساس پروندهها و روایتهای واقعی شکل گرفتهاند و گروه پژوهش ساعتها به روایتهای مستند این کودکان گوش سپرده است. با این حال، تئاتر برای من بازسازی صرف واقعیت نیست. واقعیت ماده اولیه خلق اثر است و این تخیل هنرمند است که میتواند آن را به زبانی تازه و تأثیرگذار تبدیل کند. در «آرزوهای کوچک» تلاش کردیم این واقعیتها را با تخیل شاعرانه و زبان موسیقی پیوند بزنیم تا مخاطب بتواند در جهانی نمایشی، با انسانهایی مواجه شود که شاید در زندگی روزمره بهسادگی از کنارشان عبور میکند.
عنوان نمایش نیز از همین نگاه میآید. آرزوهایی که برای بسیاری از ما عادیترین و بدیهیترین خواستههای زندگی هستند، برای بعضی از این کودکان به بزرگترین رؤیاها تبدیل شدهاند. گاهی داشتن یک خانواده، تجربه امنیت، برخورداری از محبت یا حتی داشتن فرصت یک زندگی معمولی، آرزویی است که رسیدن به آن برای یک کودک بسیار دشوار میشود. این همان تناقض تلخی است که عنوان نمایش به آن اشاره دارد؛ آرزوهای کوچک کودکانی که برای رسیدن به آنها باید مسیری بسیار بزرگ و دشوار را طی کنند.
انتخاب قالب موزیکال نیز برای من اهمیت ویژهای داشت. معتقدم موسیقی در چنین اثری نباید صرفاً وسیلهای برای جذابیت بیشتر اجرا باشد، بلکه باید بخشی از روایت و پیشبرنده درام باشد. همکاری با پوریا خادم بر همین اساس شکل گرفت. موسیقی باید میتوانست در لحظات رنج و سرگشتگی، اندوه شخصیتها را بیان کند و در عین حال اجازه ندهد جهان نمایش در تاریکی و ناامیدی متوقف شود. تلاش کردیم میان تلخی واقعیت و روشنایی امید تعادلی برقرار کنیم؛ نه به سمت سیاهنمایی برویم و نه با ترحمی سطحی، عمق مشکلات این کودکان را نادیده بگیریم.
در این مسیر، تمام اجزای هنری نمایش باید در خدمت همین نگاه قرار میگرفتند. طراحی صحنه امیرحسین دوانی با ایده پرورشگاهی ساختهشده از قطعات بزرگ لگو، برای من صرفاً یک انتخاب بصری نبود. لگو در جهان کودکان نماد بازی، ساختن، تغییر دادن و رهایی تخیل است. اما وقتی همین قطعات در ابعاد بزرگ به ساختار یک پرورشگاه تبدیل میشوند، معنایی متفاوت پیدا میکنند. گویی کودکان درون ساختاری قرار گرفتهاند که خودشان در شکلگیری آن نقشی نداشتهاند، اما با قدرت تخیل و رؤیاهایشان میتوانند آن را از نو بسازند.
طراحی لباس منصوره یزدانجو، نور، گریم و طراحی حرکت نیز در امتداد همین جهان شکل گرفتند. برای من مهم بود که میان فضای سخت و محدود پرورشگاه و جهان رنگارنگ و آزاد ذهن کودکان، پیوندی بصری و معنایی برقرار شود. حتی حرکت بازیگران نیز باید بتواند این تضاد را بازتاب دهد؛ گاهی حرکاتی مکانیکی و محدودکننده و گاهی حرکاتی سرشار از زندگی و رهایی. در واقع، همه این عناصر قرار بود به یک مفهوم مشترک برسند: کودکی که با وجود تمام محدودیتها، همچنان حق دارد رؤیا داشته باشد و برای ساختن آینده خود تلاش کند.

در کنار این طراحیها، حضور بازیگران کودک و نوجوان برای من اهمیت اساسی داشت. آنها قلب تپنده این نمایش هستند. این بچهها ماهها تمرین بدن، بیان، همخوانی و ریتم را پشت سر گذاشتند تا بتوانند در کنار بازیگران حرفهای روی صحنه تالار وحدت حضور پیدا کنند. حضور غزل شاکری و سیامک صفری نیز به دلیل تواناییهای نمایشی و درک عمیق آنها از فضای اثر برایم اهمیت داشت. در کنار این بازیگران، رایان سرلک و سایه پارسایی نیز نقشهای مهمی در شکلگیری جهان داستان دارند. اما آنچه برای من در این تجربه ارزشمند است، همنشینی و همراهی همه این نسلها در روایت قصه کودکانی است که باید بیشتر دیده شوند.
با این حال، نمیخواستم مسئولیت ما در برابر این کودکان فقط به روایت قصه آنها روی صحنه محدود بماند. از ابتدا به این فکر میکردم که چگونه میتوان میان یک اجرای تئاتری و حمایت واقعی از این کودکان ارتباط برقرار کرد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم تمام درآمد حاصل از فروش بلیتهای نمایش، بدون کسر سود تجاری، صرف امور نیکوکاری برای کودکان بیسرپرست و بدسرپرست شود. همراهی دیجیکالا مهر، مؤسسه خیریه مهر و ماه به مدیریت پهلوان رسول خادم و دیگر مجموعههای خیریه نیز با همین هدف شکل گرفت تا کمکها به شکلی شفاف و هدفمند به دست کودکان برسد.
حضور هنرمندان در پایان اجراها نیز بخشی از همین پیمان جمعی است. از ابتدا معتقد بودم حمایت از این کودکان نباید مسئولیت یک گروه نمایشی یا یک سالن تئاتر باشد. وقتی پای مسئلهای انسانی در میان است، همه ما میتوانیم سهمی داشته باشیم. حضور هنرمندانی چون هوتن شکیبا، بهرام رادان، نازنین بیاتی، بهنوش طباطبایی، ژاله صامتی، مهران غفوریان، امیررضا دلاوری، سینا مهراد، رویا میرعلمی و علی زندوکیلی در کنار بچهها، تلاشی برای بلندتر شدن صدای آنها و دعوت از مردم برای مشارکت در این حرکت است. دوست دارم تالار وحدت در این شبها فقط محل تماشای یک نمایش نباشد، بلکه به فضایی برای همدلی و همراهی تبدیل شود.

من باور دارم تئاتر ایران به هر دو وجه هویتی خود نیاز دارد؛ هم به روایت اسطورهها، قهرمانان و تاریخ پرافتخار این سرزمین و هم به روایت زخمها و دغدغههای انسان معاصر. همانقدر که داستان سیاوش و پهلوانان این خاک میتوانند روی صحنه جان بگیرند، قصه کودکانی که امروز در اطراف ما زندگی میکنند نیز شایسته حضور در تئاتر هستند. این دو مسیر در تقابل با یکدیگر نیستند. تئاتر باید بتواند هم از غرور و هویت ملی سخن بگوید و هم مرهمی بر زخمهای جامعه باشد.
«آرزوهای کوچک» برای من فقط یک تجربه دیگر در کارنامه کارگردانی نیست؛ قرار و پیمانی است میان ما، تماشاگران و کودکانی که حق دارند به فردای خود امیدوار باشند. امیدوارم این نمایش بتواند فراتر از زمان اجرای خود اثرگذار باشد و یادآوری کند که کودکان بیسرپرست و بدسرپرست، فرزندان همه ما هستند. گاهی در میان تمام آرزوهای بزرگی که برای خود و جامعهمان داریم، نجات یک آرزوی کوچک میتواند مهمترین مسئولیت انسانی ما باشد. اگر تئاتر بتواند دستی را بگیرد، صدایی را به گوش دیگران برساند و حتی اندکی از رنج انسانی بکاهد، به بخشی از رسالت واقعی خود نزدیک شده است.
