مهمترین پرسشی که جنگ ایران مطرح میکند، این نیست که این جنگ چه زمانی پایان خواهد یافت، بلکه این است که چه کسی از شرایطی سود میبرد که در آن درگیریها هرگز پایان نمییابند.
محمد صبرین، کارشناس مسائل بینالملل و خاورمیانه مقیم قاهره یادداشتی در روزنامه چاینا دیلی نوشت: وقتی ایالات متحده و اسرائیل در ماه فوریه به ایران حمله کردند، دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، پیشبینی کرد که جنگ چهار تا پنج هفته طول خواهد کشید. اما بیش از هفت ماه بعد، هنوز هیچ راهحل مشخصی برای پایان دادن به این درگیری وجود ندارد.
گزارشهای اخیر روزنامه والاستریت ژورنال نشان میدهد که مشاوران ارشد ترامپ در محافل خصوصی هشدار دادهاند که این درگیری ممکن است تا پایان دوره ریاستجمهوری او و حتی فراتر از ژانویه ۲۰۲۹ ادامه پیدا کند.
انتشار این گزارشها ابعاد نگرانکنندهتری به وضعیت داده است. لئون پانتا، وزیر دفاع و رئیس پیشین سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)، نیز هشدار داده است که این درگیری ممکن است شش ماه دیگر ادامه یابد؛ موضوعی که نگرانیها درباره گرفتار شدن دوباره آمریکا در یک جنگ بیپایان را افزایش داده است.
این وضعیت پرسشی گستردهتر از مسئله ایران مطرح میکند: اگر ارزش راهبردی یک جنگ دیگر به پیروزی سریع وابسته نباشد، چه اتفاقی میافتد؟ هیچ سند اطلاعاتی علنی از آمریکا وجود ندارد که نشان دهد این کشور عمداً راهبردی برای فرسوده کردن متحدان و دشمنان خود طراحی کرده است. چنین ادعایی بدون شواهد کافی، بیاساس خواهد بود.
با این حال، گرایشی فزاینده در تفکر راهبردی آمریکا وجود دارد که بر فرسایش، تحمیل هزینه، انتقال بار مسئولیت و فشار اقتصادی متمرکز است؛ گرایشی که نادیده گرفتن این پرسش را دشوار میکند. حملات آمریکا و اسرائیل به ایران نمونهای آشکار از این وضعیت است. هرچه درگیری بدون دستیابی به نتیجهای قطعی طولانیتر شود، بیش از پیش به رقابتی بر سر منابع، تابآوری و میزان تحمل سیاسی طرفها تبدیل خواهد شد.
یک بنبست طولانیمدت میتواند توان نظامی و صنعتی دشمن را تضعیف کند، منابع مالی آن را تحلیل ببرد، تجارت را مختل سازد و کشور را وادار کند بخش بیشتری از منابع خود را صرف بقا کند. این همان منطق فرسایش راهبردی است.
فرسایش راهبردی صرفاً به معنای تحلیل رفتن توان نظامی نیست، بلکه به تضعیف تدریجی تابآوری اقتصادی، آمادگی نظامی، ظرفیت فناورانه، انسجام سیاسی و آزادی عمل دیپلماتیک یک کشور نیز اشاره دارد.
ایالات متحده ابزارهای بسیار قدرتمندی برای اعمال چنین فشاری در اختیار دارد که بسیاری از آنها ماهیت نظامی ندارند. تحریمها، محدودیتهای مالی، کنترل صادرات و محروم کردن کشورها از فناوری میتوانند بدون نیاز به اعزام نیروهای آمریکایی برای اشغال سرزمین، به ابزارهایی برای فرسایش راهبردی تبدیل شوند.
جنگ اوکراین نمونه دیگری از این رویکرد ارائه میدهد. در محافل راهبردی آمریکا، آشکارا درباره استفاده از فرسایش برای تضعیف روسیه، همزمان با جلوگیری از درگیری مستقیم میان مسکو و واشنگتن، بحث شده است. آمریکا تسلیحات، اطلاعات، فناوری و حمایت مالی در اختیار اوکراین قرار میدهد، در حالی که بار اصلی نبرد بر دوش کییف است. روسیه نیز هزینه جنگ را با صرف نیروی انسانی، تسلیحات و منابع اقتصادی خود میپردازد. اروپا هم از طریق افزایش هزینههای دفاعی و تحمل پیامدهای اقتصادی رویارویی طولانیمدت، متحمل هزینه میشود.
اوکراین بیشترین هزینه را میپردازد. آمریکا نیز هزینههایی متحمل میشود، اما از نظر تلفات انسانی، سهم آن در مقایسه با اوکراین بسیار کمتر است. این عدم توازن از نظر راهبردی اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد یکی از پیچیدهترین اشکال قدرت آمریکا در شرایط کنونی، توانایی این کشور در توزیع هزینههای درگیری میان طرفهای مختلف است.
قدرت آمریکا نامحدود نیست. موشکها باید تولید شوند، هواپیماها به تعمیر و نگهداری نیاز دارند، کشتیها باید با خدمه کافی فعالیت کنند و حفظ اتحادها نیز مستلزم صرف سرمایه سیاسی است
همین منطق درباره متحدان آمریکا نیز صدق میکند. تحلیلی که اندیشکده آمریکایی مرکز استیمسون طی سال ۲۰۲۵ منتشر کرد، بر تغییر رویکرد واشنگتن و تلاش برای ترغیب متحدان اروپایی به پذیرش مسئولیت بیشتر در قبال امنیت متعارف خود، از طریق افزایش مشارکت در هزینههای دفاعی، تأکید داشت.
اگرچه تقسیم بار مسئولیت دفاعی استدلالی قابل دفاع است، ترغیب متحدان ثروتمند به مشارکت بیشتر در تأمین امنیت خود، پیامدهای راهبردی مهمی دارد.
اگر کشورهای اروپایی مبالغ هنگفتی برای بازسازی توان نظامی خود هزینه کنند، اما همچنان به اطلاعات، تسلیحات پیشرفته، پشتیبانی لجستیکی و فناوریهای راهبردی آمریکا وابسته بمانند، واشنگتن میتواند بخشی از بار دفاع متعارف خود را کاهش دهد، بیآنکه جایگاه محوریاش در ساختار امنیتی غرب را از دست بدهد.
هدف لزوماً نابودی همه دشمنان یا ادامه دادن جنگها برای همیشه نیست. در عوض، ممکن است هدف، مدیریت درگیریها در سطحی باشد که رقبا را تضعیف کند، متحدان را به پذیرش مسئولیت و هزینه بیشتر وادارد، اهرم نفوذ آمریکا را حفظ کند و مانع تحمیل هزینههای فاجعهبار ناشی از رویارویی مستقیم قدرتهای بزرگ شود.
حاصل چنین رویکردی نه صلح است و نه جنگی تمامعیار، بلکه تداوم فشار راهبردی است. با این حال، این راهبرد با یک تناقض روبهروست: راهبردی که برای فرسوده کردن دیگران طراحی شده باشد، در نهایت میتواند طراحان آن را نیز خسته و فرسوده کند. طولانی شدن درگیری با ایران هم اکنون پرسشهایی را درباره توان و منابع نظامی آمریکا مطرح کرده است.
هرچه واشنگتن مدت بیشتری در چند جبهه درگیر بماند، فشار بر ذخایر تسلیحاتی، آمادگی نیروهای نظامی، بودجهها و حمایت سیاسی افزایش مییابد.
قدرت آمریکا نامحدود نیست. موشکها باید تولید شوند، هواپیماها به تعمیر و نگهداری نیاز دارند، کشتیها باید با خدمه کافی فعالیت کنند و حفظ اتحادها نیز مستلزم صرف سرمایه سیاسی است.
هر درگیری جدید برای تأمین منابع مورد نیاز خود، با سایر جبهههای راهبردی رقابت میکند.
به بیان دیگر، استفاده از وابستگی متقابل اقتصادی بهعنوان سلاح میتواند به شکلگیری شبکههای جایگزین منجر شود. تلاش برای حفظ برتری آمریکا از طریق اعمال فشار مستمر ممکن است ناخواسته روند شکلگیری نظمی جهانی را تسریع کند که هدف آن رهایی از همین فشارهاست.
بنابراین، مهمترین پرسشی که جنگ ایران مطرح میکند، این نیست که این جنگ چه زمانی پایان خواهد یافت، بلکه این است که چه کسی از شرایطی سود میبرد که در آن درگیریها هرگز پایان نمییابند.
اگر جنگهای طولانی مدت بهطور نظاممند دشمنان آمریکا را تضعیف کنند، متحدان این کشور را به افزایش هزینههای دفاعی وادارند، به تقویت پایگاه صنعتی و دفاعی آمریکا کمک کنند و جایگاه محوری واشنگتن را با تحمیل هزینههای مستقیم نسبتاً کمتر حفظ کنند، آنگاه ممکن است شاهد تحولی مهمتر باشیم: تغییر تدریجی قدرت آمریکا از راهبرد پیروزی قاطع به راهبرد فرسایش کنترلشده.
تحقق چنین وضعیتی لزوماً به وجود یک توطئه نیاز ندارد؛ کافی است انگیزههایی برای دنبال کردن آن وجود داشته باشد. گاهی انگیزهها میتوانند حتی از دکترینهای رسمی نیز قدرتمندتر باشند. برای دههها، پرسش اصلی این بود که آیا آمریکا میتواند در جنگها پیروز شود.
اما امروز شاید پرسش مهمتر این باشد که آیا واشنگتن میتواند دیگران را وادار کند سهم بیشتری از هزینههای رقابت راهبردی را بپردازند.
این شکل از قدرت ماهیتی کاملاً متفاوت دارد. راه مقابله با فرسایش مزمن، صرفاً تحمل فشار بیشتر نیست، بلکه باید وابستگیهای راهبردی کاهش یابد، مشارکتهای اقتصادی و فناورانه متنوعتر شوند، تابآوری ملی تقویت شود و کانالهای دیپلماتیک معتبری شکل بگیرند که مانع تبدیل درگیریهای طولانیمدت به تلههایی دائمی شوند.
با این حال، این راهبرد خطری ذاتی دارد: فرسایش تنها زمانی میتواند پایدار بماند که راهی برای خروج از درگیری وجود داشته باشد. جهانی که در آن جنگها پیروز میشوند، خطرناک است؛ اما جهانی که در آن دیگر برای برخورداری از مزیت راهبردی، نیازی به پیروزی در جنگها نباشد، میتواند حتی خطرناکتر باشد.
