محمد مسجد جامعی در سخنرانی اظهار داشت: باید به منابع فکری و روشنفکری مورد رجوع این نخبگان نیز، توجه داشت. در واقع، دو موضوع را باید از یکدیگر تفکیک کرد: نخست، تصویری است که آنان از اعراب، به معنای عام کلمه و به‌ویژه اعراب خاورمیانه دارند

به گزارش خبرآنلاین، محمد مسجد جامعی، سفیر پیشین جمهوری اسلامی ایران در واتیکان، تاکید کرد درک بسیاری از سیاست‌گذارانِ ما از اعراب، متأثر است از تصور آنان از ترقی‌خواهان عرب در کشورهایی چون مصر و سوریه و لبنان. مضافاً که عموم منابع فکری آنان در زمینه شناخت اعراب، ادبیات نویسندگان و روشنفکرانی بوده که عمیقاً تحت تاثیر اندیشه‌های چپ و ضد استعماری بوده‌اند. این درک و تصور با واقعیت مردم و جامعه عربستان و شیخ‌نشین‌ها، به کلی متفاوت است.

نکته بعدی به پیوستگی درونی این کشورها بازمی‌گردد و اینکه هیچ تغییری در هیچ یک از این ممالک به تنهایی اتفاق نخواهد افتاد؛ و نیز اینکه استمرار رژیم‌های موجود که عموماً مردم خود را نمایندگی می‌کنند، بیشتر به نفع ایران است تا جانشینان احتمالی آنان. البته در مورد رژیم حاکم بر بحرین و رابطه‌اش با مردمش، داستان به کلی متفاوت است.

مسجدجامعی: بقای رژیم‌های فعلی در خلیج فارس بیشتر به نفع ایران است تا جانشینان احتمالی آنان / مردم جنوب خلیج فارس فقط می‌خواهند «زندگی» کنند، نه بیشتر

متن حاضر خلاصه‌ای است از درس‌گفتار محمد مسجدجامعی در مؤسسه مطالعات راهبردی اسلام معاصر (مرام)، ایراد شده‌است؛

خطای ادراکی نخبگان ایرانی در شناخت جهان عرب

تصور بخشی از نخبگان سیاسی – دینی ایرانی، چه روحانی و چه غیرروحانی، از جهان عرب و اعراب، تا حد زیادی تحت تأثیر تصویری است از جوامع عربیِ نسبتاً ترقی‌خواه. کشورهایی که در بخش مهمی از قرن بیستم، کانون جریان‌های سیاسی و فکری اثرگذار در خاورمیانه عربی بودند. ازاین‌رو، تصویری که در ذهن بسیاری از این نخبگان از «اعراب» وجود دارد، بیش از آنکه بازتاب‌دهنده تنوع واقعی جهان عرب باشد، متأثر است از تجربه همین جوامع و در همین مقطع تاریخی.

این در حالی است که حتی در جوامع به اصطلاح ترقی‌خواهی همچون مصر و سوریه و فلسطین، دگرگونی‌های بسیار عمیقی رخ داده و با وضعیت چند دهه پیش خود، تفاوت‌های چشمگیری دارند. دیگر نمی‌توان با استفاده از چارچوب‌های فکری گذشته، وضعیت موجود آنان را توضیح داد.

در کنار این همه، باید به منابع فکری و روشنفکری مورد رجوع این نخبگان نیز، توجه داشت. در واقع، دو موضوع را باید از یکدیگر تفکیک کرد: نخست، تصویری است که آنان از اعراب، به معنای عام کلمه و به‌ویژه اعراب خاورمیانه دارند؛ و دوم، منابع فکری و روشنفکری‌ای است که به شناخت آنان از جهان عرب، شکل داده است. بخش قابل توجهی از این منابع، آثار و دیدگاه‌های روشنفکران و نویسندگان ترقی‌خواه عرب، بود. دیدگاه اینان خصوصاً نسبت به عربستان و شیخ‌نشین‌ها بسیار منفی بود. به‌ویژه که رابطه قهرمان عموم آنان، ناصر و هوادارانش، با این کشورها عموماً متشنج و پرتنش بود.

پایان دوران اتکا به منابع فکری چپ و ناصریسم

این امر خود نوعی محدودیت در شناخت جهان عرب را ایجاد می‌کند؛ زیرا این منابع نیز عمدتاً بازتاب‌دهنده فضای فکری و سیاسی دوره‌ای خاص از تاریخ معاصر جهان عرب‌ هستند. برای نمونه در میان جوامع عربی مهاجر - برای مثال در آمریکای لاتین - آن نسل از نویسندگان و روشنفکرانی که به زبان عربی می‌نوشتند و در فضای فکری جهان عرب تأثیرگذار بودند، هم‌اکنون دیگر وجود ندارند. به بیان دیگر، هم واقعیت جوامع عربی دگرگون شده و هم با تکیه به منابعی که از طریق آنها اعراب شناخته می‌شدند، دیگر نمی‌توان آنان را بازشناخت.

منظور از «اعراب ترقی‌خواه» عمدتاً جریان‌هایی است که گرایش‌های چپ، قومی و ناسیونالیستی و احیاناً اسلامی مدرن داشتند و بر میراث عربی تأکید می‌کردند و به آنچه خود «وحدت عربی» می‌نامیدند، معتقد بودند. چنانکه گفتیم بخش مهمی از منابع فکری‌ای که برخی نخبگان ایرانی برای شناخت جهان عرب به آن مراجعه می‌کردند، متعلق به همین طیف بود. ازاین‌رو، تصوّر آنان از اعراب و خصوصاً جوامعی چون عربستان و شیخ‌نشین‌های خلیج فارس، به کلی متفاوت است با واقعیت آنان.

مجموعه‌ای که از آن با عنوان «جهان عرب» یاد می‌شود، نه‌فقط امروز، بلکه حتی در گذشته و از همان دهه پنجاه میلادی به بعد، مجموعه‌ای عمیقاً متکثر بود. برای مثال، کشورهای شمال افریقا که به‌عنوان بخشی از جهان عرب شناخته می‌شوند و عموماً در دهه پنجاه و شصت میلادی استقلال یافتند، از جهات مختلف با کشورهای عربی خاورمیانه که پیش‌تر از آن‌ها سخن گفته شد، تفاوت‌های اساسی داشته و دارند و اصولاً منطق تحولات تاریخی و اجتماعی‌شان دو گونه است.

جامعه‌ای که فقط می‌خواهد «زندگی» کند؛ استثنای بحرین

یکی از بخش‌های متفاوت با بقیه اعراب، چه در گذشته و چه در حال حاضر، همین کشورهای شش‌گانه جنوبی ما هستند. ساختار اجتماعی و قبیله‌ای آنان، تاریخ و کیفیت شکل‌گیری‌شان، تجربه‌شان با تاریخ جدید، ثروت ناشی از پترودلارشان، نوع نگاه‌شان به خود و محیط اطراف و همسایگان‌شان و جهان امروز، به کلی متفاوت است با سایر اعراب و خصوصاً ترقی‌خواهان و اسلام‌گرایان عرب. آنها می‌خواهند «زندگی» کنند و «نه بیشتر»، و این وجه مشترک تمامی آنان و عموم شهروندان آنان است. استثنای بزرگ بحرین است که بیش از نیمی از جمعیت بومی آن شیعیان هستند. کسانی که مالکان اصلی کشورشان هستند. به عکس خاندان حاکم و برخی دیگر که از نجد بدان مهاجرت کرده‌اند. آنان قرن‌ها است که در آن سکونت دارند. مضافاً که علم و هنر و ادبیات و فرهنگ و حتی اقتصاد و تجارت این سرزمین عمدتاً مرهون همین شیعیان بوده است.

اکثر قریب به اتفاق شهروندان این کشورها در توافق با حاکمیت‌هایشان هستند و علی‌رغم برخی انتقادها، در مواقع بحرانی در پشت حاکمان قرار می‌گیرند. احتمالا کسانی این سخن را نپذیرند؛ اما واقعیت چنین است. این هماهنگی و توافق نتیجه طبیعی و منطقی مجموع شرایطی است که داشته‌اند و دارند که توضیح کامل آن به طول می‌انجامد.

مضافاً که رژیم‌های حاکم بر این مجموعه، پیوندی عمیق با یکدیگر دارند. اینان در ظاهر شش کشور مستقل‌اند، اما در عمل می‌توان آن‌ها را همچون یک مجموعه به‌هم‌پیوسته در نظر گرفت. از همین رو، تغییر در حاکمیت هر یک از این کشورها را نمی‌توان صرفاً مسئله‌ای داخلی دانست؛ به این معنا که هر کشور به‌تنهایی نمی‌تواند درباره تغییر در ساختار حاکمیت، تصمیم بگیرد. چنین تغییری به مجموعه این کشورها مرتبط است، عملاً در میان آن‌ها نوعی به‌هم‌پیوستگی عمیق وجود دارد.

هم‌سرنوشتی گسست‌ناپذیر شش کشور جنوبی

این پیوستگی از گذشته وجود داشته و در حال حاضر به‌مراتب بیشتر شده است. حتی مواردی همچون تحریم قطر در سال‌های گذشته، با وجود اهمیت و پیامدهایی که داشت، نتوانست این واقعیت را که این کشورها از نوعی هم‌سرنوشتی نانوشته برخوردارند، تحت تأثیر قرار دهد. در عین حال، در میان آن‌ها اختلاف‌های مرزی نیز وجود داشته است؛ از اختلافات کویت و عربستان گرفته تا بحرین و قطر و نیز امارات و قطر. با وجود این مسائل، همچنان نوعی به‌هم‌پیوستگی سرنوشتی در میان آن‌ها، برقرار است.

نکته دوم این است که از نگاه دیگران نیز، چه کشورهای توسعه‌یافته و غربی و چه سایر کشورها، کم‌وبیش تلقی واحدی از این مجموعه وجود دارد. شاید همان عنوان تحریف‌شده «خلیجی» یا اصطلاح «گلف» که در مورد این کشورها به کار می‌رود، بازتاب همین نگاه باشد. بنابراین، مسئله فقط این نیست که خود این کشورها نوعی هم‌سرنوشتی با یکدیگر دارند، دیگران نیز آن‌ها را کم‌وبیش به‌عنوان یک مجموعه واحد می‌بینند؛ چه کشورهای غربی و چه ژاپن و چین و کره و چه کشورهای افریقای سیاه و یا امریکای لاتین. در حال حاضر چنین تلقی‌ای وجود دارد و به نظر نمی‌رسد در آینده نیز تغییر کند.

این مجموعه را می‌توان مجموعه‌ای کم‌وبیش هم‌سرنوشت دانست. درباره اینکه چرا چنین وضعیتی شکل گرفته و دلایل تاریخی و اجتماعی آن چیست، فعلاً بحث نمی‌کنیم؛ اما این هم‌سرنوشتی، علی‌رغم تنوعی که میان آنان وجود دارد و یا در طول زمان پدید آمده، به‌عنوان یک واقعیت وجود دارد و عمل می‌کند.

ضرورت گفتگو بدون لکنت و عبور از تعارفات دیپلماتیک

چنین است واقعیت این کشورها و مردمان‌شان و ساختارهای اجتماعی و تاریخی‌شان. در این‌جا هدف درک بیطرفانه و همدلانه آنان است و نه دفاع از رابطه‌ای مثبت‌تر و محافظه‌کارانه‌تر که عموماً و بلکه همیشه با مجامله و رودربایستی همراه بوده است. لازمه اتخاذ سیاست درست، درک موقعیت طرف مقابل است که البته بهتر است ناظر به تحولاتی باشد که آنان را به سوی آینده می‌برد. فراز و نشیب‌ رابطه ما با آنان عمدتاً به دلیل همین عدم شناخت است که بعضاً کوتاه می‌آید و بعضاً توقعی فراتر از ظرفیت‌شان دارد. با توجه به این ظرفیت و خصوصیات، می‌باید با آنان محکم و بدون لکنت زبان صحبت کرد که اگر چنین شود آنان هم مجبور به پذیرش آن خواهند بود و به احتمال فراوان پس از مدتی، از آن استقبال خواهند کرد.

برای نمونه، یکی از کشورهایی که در سال‌های اخیر کوشیده است تا حدودی راه و سیاست خاص خود را در پیش بگیرد، امارات است. سیاست مصری آنان در سال‌های اخیر فراز و نشیب‌های فراوانی داشت. برای نمونه، علی‌رغم آنکه «سدّ نهضت» در اتیوپی نه‌تنها در تعارض با منافع مصر، بلکه به اعتباری در تعارض با موجودیت مصر و مردم این کشور بود، امارات کمک‌های فراوانی، به این پروژه کرد که داستان مفصلی دارد.

با وجود آنکه اماراتی‌ها به گونه‌های مختلف تلاش کردند سیاست خاص خود را دنبال کنند، پس از بحران اخیر، یعنی جنگ دوازده‌روزه و به‌ویژه جنگ رمضان، خود را به‌شدت به این مجموعه ششگانه و نیز پشتیبان اصلی آن‌ها که مصر باشد، نزدیک ساختند. بخشی از نیروی هوایی مصر به امارات دعوت شد و در جریان مراسمی رسمی، سیسی به همراه حاکم ابوظبی از این نیروها سان دید. مصر در طی دهه‌های اخیر مهم‌ترین پشتیبان عربی و منطقه‌ای این کشورها بوده است.

چرا بقای رژیم‌های کنونی به نفع ایران است؟

نکته‌ای که باید بر آن تأکید شود این است که حضور و استمرار این کشورها و نظام‌های حاکم بر آن‌ها، به دلایلی که به بخشی از آن‌ها اشاره خواهد شد، بیشتر به مصلحت و به نفع ایران است. هر نوع تغییری در حاکمیت این کشورها به تغییر در نوع نگاه آن‌ها نسبت به سیاست خارجی و سیاست داخلی‌شان منجر خواهد شد و نتیجه نهایی، به احتمال فراوان، به زیان ما خواهد بود. جانشینان احتمالی به دلیل حالت ستیهندگی‌ای که خواهند یافت، در تعارض بیشتری با ایران قرار خواهند گرفت. مضافاً این به نفع ما است که آنان دریابند ایران آنان را به جانشینانش ترجیح می‌دهد.

حتی در مورد بحرین مشکل بیش از آنکه بین شیعیان و حاکمیت محلی باشد، بین آنها است و مجموع شش عضو. اینکه این رژیم از ابتدا عموما در مقابل شیعیان قرار داشته و پس از بهار عربی این تقابل شدت یافته و حقوق واقعی آنان به عناوین مختلف تضییع شده و شمار زیادی از آنان کشته یا زندانی شده‌اند و تعداد قابل‌توجهی نیز سلب تابعیت شده‌اند، همه درست است. و اینکه شیعیان صاحبان اصلی بحرین‌اند و حاکمیت موجود حدود دو قرن پیش از عمق نجد به این منطقه آمده و قدرت را به دست گرفته و سپس با کمک انگلیسی‌ها تثبیت شده است، محل بحث نیست.

اما مسئله، در واقع، انتخاب میان بد و بدتر است. در اینکه حاکمیت موجود بد است، تردید نیست؛ اما مشکل شیعیان بحرین صرفاً با حاکمیت بحرین نیست، بلکه با مجموعه حاکمیت گسترده‌تری است که در این منطقه وجود دارد. این مجموعه به هیچ عنوان تغییر در بحرین را نمی‌پذیرد. بنابراین، تغییر اساسی در بحرین تا زمانی که تغییری در کل این مجموعه رخ ندهد، عملاً امکان‌پذیر نیست؛ و چنین تغییری، دست‌کم در شرایط موجود، اتفاق نخواهد افتاد.

پیوند عمیق میان متن جامعه و ساختار قدرت

با توجه به مجموع نکات واقعیت این است که مسئله ما با این کشورها، بیش از آنکه صرفاً به حاکمیت‌هایشان مربوط باشد، به جوامع و مردم آن‌ها بازمی‌گردد. به این معنا که این حاکمیت‌ها ـ به استثنای بحرین که دلایل خاص خود را دارد ـ خوب یا بد، عمیقاً با واقعیت‌های درونی این جوامع پیوند دارند. به این معنا که متن جامعه، این حاکمیت را می‌پسندد و آن را به نفع خود می‌داند. چه به لحاظ اقتصادی و مالی و تجاری و چه به لحاظ سیاسی و امنیتی.

البته این بدین معنا نیست که در این جوامع ناراضیانی وجود ندارد؛ ناراضیان وجود دارند، اما متن جامعه در نهایت، گزینه دیگری را بر حاکمیت موجود ترجیح نمی‌دهد. کسانی که در حال حاضر مخالف‌اند یا ممکن است در آینده در جایگاه مخالف قرار بگیرند، از نظر وزن اجتماعی چندان قابل‌اعتنا نیستند و عقبه‌ای جدی ندارند؛ نه عقبه اجتماعی، نه حتی عقبه تاریخی.

رژیمی مانند عربستان از توان مانور و همچنین از نهادها و ابزارهایی برخوردار است که می‌تواند حتی سلفی‌گری جهادی و تکفیری را به حاشیه براند و از طریق تظاهر به سلفی‌گری و رعایت مسائلی که برای متدین‌هایشان حساسیت‌برانگیز است و با بهره‌گیری از نهادها و عالمانی که از نگاه مردم سلفی‌اندیش‌ هستند و در کنار حاکمیت قرار دارند، در نهایت قدرت را همچنان در حوزه خود حفظ کند. این سخن در مورد عموم آنان صحیح است.

به این نکته بازمی‌گردیم که مسئله ما بیش از آنکه صرفاً با حاکمیت باشد، با مردم است. البته «مردم» در اینجا به معنای فردفرد افراد جامعه نیست، این است که با تاریخ آن‌ها، گذشته آن‌ها و ساختارهای اجتماعی، فکری و دینی آن‌ها مواجه هستیم. مجموعه‌ای است که این جامعه حاصل و نتیجه آن است.

دوگانه ادراک استعمار؛ تفاوت بنیادین تجربه تاریخی ایران و همسایگان

نکته مهم این است که هیچ‌یک از این واحدها در گذشته، در معنای امروزی، کشور نبوده‌اند؛ بعدها کشور شدند، یا شاید دقیق‌تر باشد بگوییم «کشورشان کردند»؛ فرایندی که عمدتاً به دوره نفوذ انگلیس‌ها بازمی‌گردد. با توجه به این نکات باید گفت که هر یک از آن‌ها با کشوری مانند ایران، با سابقه تاریخی طولانی و فرهنگ خاص خودش، وسعت سرزمینی، کثرت جمعیت و عقبه‌های فکری ناشی از تجربه‌های مختلف اجتماعی و سیاسی، به‌ویژه در تاریخ جدید، اساساً در دو وضعیت متفاوت قرار دارند.

در این کشورها مفهوم استعمار و سلطه‌گری، یعنی قدرت متجاوزی که آمده و افتخارات یک ملت را پایمال کرده و از سرزمین او کاسته و به عناوین مختلف در امور داخلی‌اش دخالت کرده، با آنچه در ذهن و تجربه تاریخی ایرانیان است، تفاوت اساسی دارد. نمونه روشن آن انگلیس است. تصور ایرانی‌ها از استعمار فرنگی و از انگلیس، به‌عنوان یکی از مظاهر این استعمار، متأثر از اقداماتی است که انجام داده‌اند و خاطرات بسیار تلخی که از آن برجای مانده است؛ در حالی که این تلقی با آنچه در میان این جوامع وجود دارد، اساساً متفاوت است. اینان عموماً انگلیس‌ها را دوست دارند و در حال حاضر امریکایی‌ها را؛ و خود را مدیون آنان می‌دانند. آنها هستند که زندگانی آرام و مرفّه را برای آنان فراهم آورده‌اند. آنها احساس می‌کنند در منطقه‌ای قرار دارند که همگان به ثروت‌شان چشم طمع دوخته‌اند و بدان‌ها حسد می‌برند؛ و آنچه امنیت‌شان را تامین می‌کند همین بیگانگان قدرتمند هستند.