بیژن عبدالکریمی گفت: باید بدانیم، اگر رویکرد مقاومت نبود، معلوم نبود ایران چه سرنوشتی پیدا میکرد. بهجای اینکه بگوییم مقاومت چقدر هزینه دارد، باید بگوییم چه چیزهایی را همچنان داریم. در این کشور هنوز زندگی جاری است، هنوز برکت و نعمت وجود دارد، کمبود و کاستی و قحطی مشاهده نشده است و سیستم توانسته از این منظر درست عمل کند.
مهدی بیک اوغلی- روزنامه اعتماد با بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه گفتوگو کرده است.
به گزارش اعتماد، بخشهای مهم این گفتوگو را در ادامه میخوانید؛
دوقطبیهایی که امروز در حوزههای مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... وجود دارد و در تمام مسائل به شکل اختلافنظر بروز میکند، آسیبهای فراوانی به کشور زده است. جامعه ما به دو پاره اجتماعی تقسیم شده است: کسانی که به گفتمان انقلاب و مقاومت و حاکمیت اعتقاد دارند، و کسانی که منتقد و مخالف این گفتمانند. هر دو گروه، با منطق و زبان خاص خودشان، در حال مقاومت هستند و خواهان پایان این وضعیتند. یک طرف میگوید بیایید گفتوگو و تعامل و مذاکره کنیم و مساله را تمام کنیم؛ گروه دیگر میگوید باید مقاومت کنیم، هرچند روشن است این مسیر هم آسان نیست.
نکته بنیادین اینجاست که نباید با این دو گانه صرفا ارادهگرایانه برخورد کرد. این سخن به این معنا نیست که ارادهها، آگاهی انسانی و عاملیت انسانها در شکلدهی به سرنوشت نهایی کشور نقشی ندارند، بلکه به این معناست که مساله را نمیتوان فقط به اراده پارهای از افراد، جریانات یا فقط به خود ما ایرانیان بازگرداند. ما با شبکهای از مناسبات جهانی روبهروییم و در این وضعیت، بازیگران متکثر و متعددی حضور دارند.
خطای بزرگی که اتفاق میافتد این است که این معادله چندمجهولی را به معادلهای با یک یا دو مجهول تبدیل کنیم و مساله را سادهسازی کنیم؛ سادهسازی خاصی که متأسفانه در گفتار برخی کنشگران سیاسی دیده میشود. با این حال، ثبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی یک مطالبه واقعی و حق اساسی مردم است. مهم این است که بدانیم چگونه میتوان به آن رسید.
نخستین گام، پرهیز از تقسیم جامعه به دو ستون متخاصم و ایجاد وحدت در دوگانه بحرانزا بین همه گروههاست. دو راه پیداست، یا باید مسیرهای همسایگانی مثل عربستان، قطر، اردن، مصر و ترکیه را در پیش بگیریم، یا مسیر مقاومت را. این بلاتکلیفی، خودش هزینه دارد و جامعه را از تردید به سوی فرسودگی میبرد.
باید توجه داشت که این وضعیت به سادگی قابل حل نیست، چون مساله فقط یک بازی داخلی نیست. همانطور که اشاره شد ما با شبکهای از مناسبات جهانی و بازیگران متعدد روبهروییم و اگر مساله را فقط با اراده یک گروه یا یک نفر تفسیر کنیم، در سادهسازی خطرناک گرفتار میشویم. در عین حال، آنچه در این استعاره گم میشود، همین دوگانه خطرناک است؛ یعنی معیاری که به جامعه کمک کند تصمیم بگیرد. به نظر من، این مُرجّح را باید در خودآگاهی ملی جستوجو کرد: درک مشترک اینکه موجودیت کشور، استقلال سیاسی و حاکمیت ملی در معرض خطر است.
من معتقدم ما در این بازی با یک واقعیت تلخ روبهروییم: حد وسط و مسیر میانی آسانی که همه خواستههای ما را برآورده کند وجود ندارد. البته من با این سخن نمیگویم جامعه را باید به دو دسته بسته تقسیم کرد یا گفتوگو را نفی کرد. اتفاقا حرف من این است که این دوگانه را باید از درون حل کنیم، یعنی با یک منطق واحد حرکت کنیم تا تردید فرساینده از میان برداشته شود. وقتی کشور با یک منطق واحد حرکت نکند، نتیجهاش تزلزل است که امروز همه به آن حس داریم.
ما در یک مخمصه واقعی هستیم و این مخمصه با سرعت حل نمیشود. مگر اینکه خودآگاهی ملی را بالا ببریم، انسجام ملی شکل بگیرد و کشور با یک منطق واحد حرکت کند. متأسفانه امروز کشور ما با یک منطق واحد حرکت نمیکند و همین عامل تزلزل آینده است.
نخست باید دوگانهسازیهای مخرب را پایان داد. برخی افراد، گروهها و جریانهای مختلف (از طیفهای گوناگون تا برخی روشنفکران) اجازه نمیدهند فضای اجماع شکل بگیرد، این فضا باید پایان داده شود. دوم، باید بهجای تمرکز بر اختلافات، بر اشتراکها تمرکز کنیم: همه ثبات را مطالبه میکنند و همه نگران موجودیت کشورند. این اشتراکها آنقدر بزرگند که میتوان روی آنها اجماع ساخت. بچههای انقلاب و فرزندان خمینیاند که میتوانند در این دفاع میهنی از موجودیت کشور دفاع کرده و برای ایران توفیق و پیروزی به بار بیاورند. سوم، انسجام ملی یعنی همراستایی منطقی میان ارکان کشور. وقتی میان بخشهای مختلف حکمرانی دو منطق متفاوت حاکم باشد، بیثباتی تشدید میشود و گرهها گرهتر میشوند. آنچه کشور را از این وضعیت بیرون میآورد، همدلی و همصدا شدن این بخشها بر پایه یک استراتژی مشترک است، نه حرکتهای ناهماهنگ و پراکنده. تجربه کشورهای موفق نشان میدهد که در شرایط بحرانی، ثبات زمانی به دست میآید که همه نیروهای جامعه احساس کنند در یک پروژه مشترک سهیمند.
روشنفکران و نخبگان باید از سادهسازی پرهیز کنند و پیچیدگی واقعی مساله را به جامعه منتقل کنند، اما به گونهای که امید و افق را نیز حفظ کنند. جامعه ما به آنچه «ناخودآگاهی ملی» مینامم، بهخوبی درک کرده که موجودیت کشور در خطر است؛ و این درک، پایه هر وحدت ملی است. وظیفه نخبگان این است که این درک را به زبان عقلانی، اخلاقی و امیدبخش ترجمه کنند؛ زبانی که جامعه را از ترس به عزم برساند. تضعیف حاکمیت ملی به معنای آن است که کشور را به سمت «زمین سوخته» سوق بدهیم، و هیچ گروهی از این مسیر سودی نمیبرد. عقل جمعی حکم میکند که انرژی جامعه صرف ساختن کشور شود، نه کندن ریشههای خودش.
مساله اصلی و اولویت نخست ما مقاومت است. هر چیزی که به مقاومت ضربه بزند، به موجودیت کشور ضربه زده است. برخی نمادهای فرهنگی، معلولِ وضعیت زیستی و معیشتی مردماند و نمیتوان مساله جامعه را تنها از دریچه سبک زندگی تحلیل کرد. سبک زندگی بحث پیچیدهای است و بهتر است توجه نیروهای انقلابی به آن از منظر فشار و برخورد سلبی نباشد؛ اتفاقا اگر فشارهای معیشتی و اقتصادی از سرِ راه مردم برداشته شود، بخش زیادی از این مناقشات فرهنگی نیز بهمرور رفع میشود.
هیچ بچهای نیست که بگوید مقاومت و دفاع هزینه ندارد. اما واقعیت این است که مردم به خود هزینهها اعتراض نمیکنند؛ به تقسیم نابرابرانه هزینهها اعتراض دارند. در همین شرایط، برخی گروهها فرزندان و پارههای تن خود را برای دفاع کشور میدهند و از محرومترین اقشار جامعهاند و هزینههای دفاع را بر سرِ سفرهشان میبینند؛ در حالی که برخی دیگر از طیفها در همین شرایط به انباشت ثروت مشغولند.
نابرابری در توزیع هزینهها، همان چیزی است که موجب بروز شکاف و نارضایتی میشود و بر مشارکت عمومی اثر میگذارد. برای اینکه همه آحاد ملت در دفاع میهنی سهیم شوند، باید عدالت اجتماعی، شفافیت و پرهیز از انحصارگرایی در حکمرانی رعایت شود. آنوقت است که جامعه با آغوش باز از مشارکت استقبال میکند.
راهکار من سه چیز است: نخست، عدالت در توزیع هزینههای دفاع میان همه طبقات. دوم، تمرکز بر حل مسائل معیشتی و بهبود وضعیت سفرههای دهکهای محروم و سوم، تقویت خودآگاهی ملی و انتقال این باور به همه مردم که دفاع از کشور، دفاع از سفره خود ماست. وقتی مردم احساس کنند همه آحاد جامعه در برابر خطر مشترکاند و هزینهها بهطور عادلانه تقسیم میشود، مشارکت عمومی نهتنها کاهش نمییابد، بلکه اوج میگیرد.
من نمیگویم مذاکره بیاثر است؛ اما میگویم آنچه ما را به حق میرساند، تعادل نیروهاست، نه مذاکره صرف. دو نیروی نامتوازن روبهروی ایران ایستادهاند؛ ایران از خود در برابر دوقدرت هستهای و قویترین ارتش جهان دفاع میکند. ساختار توازن در مذاکره تنها زمانی برقرار میشود که نیرویی پشت سر شما باشد. حتی در اختلافات خانوادگی یا وصول یک چک هم اگر قدرت نداشته باشید، نمیتوانید معادله را حل کنید. بنابراین مذاکره زمانی کارآمد است که از موضع قدرت و از منظر تعادل نیروها انجام شود.
باید بدانیم، اگر رویکرد مقاومت نبود، معلوم نبود ایران چه سرنوشتی پیدا میکرد. بهجای اینکه بگوییم مقاومت چقدر هزینه دارد، باید بگوییم چه چیزهایی را همچنان داریم. در این کشور هنوز زندگی جاری است، هنوز برکت و نعمت وجود دارد، کمبود و کاستی و قحطی مشاهده نشده است و سیستم توانسته از این منظر درست عمل کند. ما جابهجایی جمعیتی نداشتهایم، اینها از برکت مقاومت است. مقاومت را باید تقویت کرد و انسجام ملی را در جهت تقویت آن شکل داد. برخی افراد، گروهها و جریانها از طیفهای مختلف (از جمله برخی روشنفکران) اجازه نمیدهند این فضا شکل بگیرد؛ این فضا باید پایان داده شود. آنچه در نهایت ثبات پایدار را تضمین میکند، این است که هرآنچه به مقاومت کشور ضربه بزند، به موجودیت ملت آسیب زده است؛ پس حفظ انسجام ملی، صیانت از حاکمیت و عدالت در توزیع هزینهها، سه ضلع مثلث ثبات پایدارند و هیچ یک را نمیتوان نادیده گرفت.
