بیرجند - ایرنا - بعضی پروازها در آسمان به پایان می‌رسند، اما در حافظه یک ملت ادامه پیدا می‌کنند؛ محمدحسین رئوفی‌فرد، خلبان شهید هوانیروز، از مردانی بود که شجاعت را در آسمان و وفاداری را در زمین معنا کرد و آخرین پروازش، آغاز حکایتی شد که هنوز در خاطره خانواده و اهالی بیرجند زنده است.

به گزارش ایرنا، زمستان بود و سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. در کوچه‌های شهر، نفت به کالایی حیاتی تبدیل شده بود و خانواده‌های بسیاری روزهای سرد انقلاب را با دشواری می‌گذراندند. در همان روزها، مرد جوانی که لباس ارتش بر تن داشت، بی‌آنکه نامی از خود به میان بیاورد، سهمیه نفتش را برمی‌داشت و شبانه به خانه خانواده‌های انقلابی می‌رساند. نمی‌خواست کسی بداند چه کسی به یاری‌شان آمده است؛ انگار برای او، کمک‌کردن به مردم نه یک اقدام قهرمانانه، بلکه وظیفه‌ای بود که باید بی‌هیاهو انجام می‌شد.

این تصویر، بخشی از روایت زندگی سرلشکر خلبان شهید محمدحسین رئوفی‌فرد است؛ خلبانی که در روزگار حکومت پهلوی، یونیفرم ارتش را بر تن داشت، اما دلش با مردم بود؛ مردی که بعدها آسمان کردستان آخرین میدان پروازش شد و نامش در شمار شهدای هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت.

از بیرجند تا آسمان اصفهان

محمدحسین در نهم مهرماه ۱۳۳۴ در بیرجند به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای مذهبی و معتقد که ایمان و احترام به پدر و مادر، از همان سال‌های کودکی در زندگی فرزندانش جایگاه ویژه‌ای داشت. ۲ سال بیشتر نداشت که همراه خانواده راهی زاهدان شد. سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش در این شهر گذشت؛ همان‌جا درس خواند، در رشته اتومکانیک دیپلم گرفت و با استعداد و پشتکارش توانست در این رشته جایگاه ممتازی به دست آورد.

شاید در نگاه نخست، آینده او در مسیر دانشگاه و مهندسی رقم می‌خورد. حتی بورسیه تحصیلی دانشگاه آریامهر، دانشگاه صنعتی شریف امروز، نیز پیش رویش قرار داشت. اما زندگی گاهی آدم را به دوراهی‌هایی می‌رساند که انتخاب یکی از آن‌ها، مسیر تمام سال‌های بعد را تغییر می‌دهد.

پرواز سرخ؛ قصه یک قهرمان

زهرا رئوفی‌فرد، خواهر شهید در گفت‌وگو با خبرنگار ایرنا، در روایت زندگی برادرش از همین نقطه آغاز می‌کند؛ از روزی که محمدحسین برای پیگیری امور تحصیلی به تهران رفت، اما با خواندن اطلاعیه دانشکده افسری و خلبانی، تصمیم دیگری گرفت.

به گفته خواهرش، او باور داشت که می‌تواند در لباس نظامی و درون ارتش نیز به اسلام خدمت کند. به همین دلیل، در سال ۱۳۵۳ به استخدام هوانیروز ارتش درآمد و برای گذراندن دوره‌های خلبانی راهی اصفهان شد.

دوره‌های نظامی، آموزش زبان انگلیسی و مراحل دشوار آموزش پرواز را با موفقیت پشت سر گذاشت. استعدادش در یادگیری و توانایی‌اش در آموزش‌های تخصصی، او را به یکی از دانشجویان ممتاز هوانیروز تبدیل کرد. دوره خلبانی بالگرد کبری را در ۱۵ هفته به پایان رساند و پس از آن برای گذراندن دوره تخصصی موشک تاو انتخاب شد؛ دوره‌ای که نشان از توانایی و آمادگی او برای انجام مأموریت‌های دشوار داشت.

پس از پایان آموزش‌ها، با درجه ستوان سومی در پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان مشغول خدمت شد. او حالا خلبان بالگردی جنگی بود که می‌توانست در میدان نبرد، نقشی تعیین‌کننده داشته باشد؛ اما آنچه شخصیت محمدحسین را از مهارت‌های نظامی‌اش متمایز می‌کرد، فقط توانایی پرواز نبود. در پس آن لباس نظامی، روحی جست‌وجوگر، مذهبی و حساس نسبت به رنج مردم زندگی می‌کرد.

پرواز سرخ؛ قصه یک قهرمان

خلبانی که دلش با مردم بود

محمدحسین از دوران کودکی با مجالس مذهبی مأنوس بود. عشق به امام حسین(ع)، شرکت در مراسم عزاداری و مطالعه کتاب‌های دینی، بخش جدایی‌ناپذیر زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. کتاب‌های مذهبی برایش از قم فرستاده می‌شد و هرچه می‌گذشت، آشنایی‌اش با معارف اسلامی عمیق‌تر می‌شد.

این باورها با ورود او به ارتش کنار نرفت؛ برعکس، در محیط نظامی نیز به رفتار و تصمیم‌هایش جهت می‌داد. به روایت خانواده، پایبندی او به اعتقاداتش بارها برایش دردسر ایجاد کرد و حتی به برخورد با فرماندهان حکومت پهلوی و تأخیر در ارتقای درجه‌اش انجامید.

اما محمدحسین حاضر نبود برای آسودگی خود، چشم بر آنچه نادرست می‌دانست ببندد. خواهرش از روزهایی می‌گوید که او در اصفهان، با وجود حضور در ارتش شاهنشاهی، در کنار مردم قرار داشت. در روزهای انقلاب، هنگامی که کمبود سوخت خانواده‌های بسیاری را گرفتار کرده بود، سهمیه نفت و بنزین خود را در اختیار نیازمندان و خانواده‌های انقلابی می‌گذاشت. گاهی نیز با خاطره‌گویی و سرگرم‌کردن سربازان تحت امرش، فرصت بیشتری برای فعالیت انقلابی مردم فراهم می‌کرد.

این همراهی فقط به کمک‌های پنهانی محدود نمی‌شد. در راهپیمایی‌ها و اعتراض‌های مردمی نیز شرکت می‌کرد و هرجا مجروحی نیازمند کمک بود، بنا بر روایت خانواده، لباس نظامی را از تن درمی‌آورد و برای یاری او می‌شتافت.

در روزگار حکومت نظامی، زمانی که احتمال رویارویی نیروهای نظامی با مردم وجود داشت، محمدحسین موضع خود را نیز روشن کرده بود. به روایت خانواده، به سربازان تحت امرش گفته بود اگر قرار است به سوی مردم شلیک کنند، ابتدا باید او را هدف قرار دهند.

این جمله، تصویری روشن از انتخابی است که او در ذهن و وجدان خود کرده بود؛ انتخاب میان اطاعت بی‌چون‌وچرا از دستور و وفاداری به مردمی که برای آزادی و تغییر به خیابان آمده بودند.

مأموریتی که نپذیرفت

روزهای پایانی حکومت پهلوی، روزهای التهاب و تصمیم‌های سرنوشت‌ساز بود. بنا بر روایت خانواده، محمدحسین در شمار خلبانانی قرار گرفته بود که برای مأموریتی علیه مردم انقلابی در نظر گرفته شده بودند؛ مأموریتی که خبر آن او را به‌شدت نگران کرد.

او در برابر این انتخاب قرار گرفته بود: انجام مأموریتی که با باورها و اعتقاداتش در تضاد بود یا کنارگذاشتن موقعیت نظامی خود و ایستادن در سوی مردم.

خواهرش روایت می‌کند که برادرش در روزهای پایانی حکومت پهلوی، پس از آگاهی از مأموریت، پادگان را ترک کرد و مدتی مخفیانه زندگی کرد. در همان روزها، شب‌ها به پشت‌بام می‌رفت و همراه مردم فریاد الله‌اکبر سر می‌داد.

برای محمدحسین، انقلاب تنها تغییر یک حکومت نبود؛ فرصتی بود تا میان اعتقادات قلبی و مسئولیت اجتماعی‌اش فاصله‌ای باقی نماند.

با پیروزی انقلاب اسلامی، او نیز مانند شماری از نظامیان وفادار به مردم، به خدمت بازگشت. فرمان امام خمینی(ره) برای بازگشت نیروهای نظامی به پادگان‌ها، زمینه بازگشت او به هوانیروز را فراهم کرد. این بار، مأموریت‌هایش در شرایطی متفاوت آغاز می‌شد؛ در کشوری که با ناامنی‌ها و درگیری‌های مناطق مرزی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

پرواز سرخ؛ قصه یک قهرمان

از اصفهان تا کوهستان‌های کردستان

انقلاب پیروز شده بود، اما آرامش هنوز به همه نقاط کشور نرسیده بود. در بخش‌هایی از کردستان، درگیری با گروه‌های مسلح و ناامنی، زندگی مردم و فعالیت پادگان‌ها را با دشواری روبه‌رو کرده بود. نیروهای نظامی برای پشتیبانی از مناطق درگیر، انتقال نیرو و تدارکات و انجام مأموریت‌های عملیاتی به کار گرفته می‌شدند.

محمدحسین که پیش‌تر در پروازهای تخصصی بالگرد کبری مهارت یافته بود، برای حضور در این مأموریت‌ها داوطلب شد. به روایت خواهرش، او بارها برای خدمت در مناطق غرب کشور اعزام شد و در مأموریت‌هایی که با خطرهای فراوان همراه بود، حضور یافت.

در روایت خانواده، نام خلبانان و فرماندهانی چون شهید مصطفی چمران و شهید علی صیاد شیرازی نیز در کنار خاطرات آن روزهای پرالتهاب مطرح می‌شود؛ روزهایی که نیروهای نظامی برای حفظ امنیت مناطق مرزی و پشتیبانی از مردم و پادگان‌های در محاصره تلاش می‌کردند.

برای محمدحسین، خدمت پس از پیروزی انقلاب ادامه همان باوری بود که پیش‌تر در کمک‌های پنهانی به مردم و سرپیچی از مأموریت‌های ضدانقلابی نشان داده بود. این بار، به‌جای خیابان‌های اصفهان، میدان خدمتش کوهستان‌های غرب کشور بود. اما آخرین مأموریت، مأموریتی بود که دیگر بازگشتی از آن در کار نبود.

آخرین پرواز؛ ۴۳ روز در دل کوهستان

دهم اسفند ۱۳۵۸، آخرین روز پرواز محمدحسین رئوفی‌فرد بود؛ روزی که مأموریت او در کوهستان‌های کردستان، به پایانی تلخ و ماندگار رسید.

او به همراه همرزم و هم‌پروازش، ستوان غلامحسین جلایی، در منطقه غرب کشور مأموریت داشت. بالگرد کبری آن‌ها در جریان این مأموریت، در محدوده گردنه خان و ارتفاعات اطراف بانه، مورد اصابت گروهک‌های مسلح قرار گرفت و سقوط کرد. پس از آن، خبری از سرنوشت دو خلبان نبود. بالگرد و سرنشینانش در دل کوهستان و زیر برف‌های سنگین پنهان شدند و جست‌وجوها برای یافتن آن‌ها بی‌نتیجه ماند.

روزها گذشت؛ روزهایی طولانی و آمیخته با انتظار و بی‌خبری. خانواده‌ها چشم‌به‌راه بودند و هنوز نمی‌دانستند در آن پرواز دشوار چه بر سر عزیزانشان آمده است.

چهل‌وسه روز گذشت تا اینکه در ۲۳ فروردین ۱۳۵۹، با کناررفتن برف‌ها و تلاش اهالی محلی، سرانجام پیکرهای ۲ خلبان شهید شناسایی شد؛ پیکرهایی که بر اثر شدت حادثه و شرایط دشوار منطقه، آسیب فراوان دیده بودند. پیکر مطهر محمدحسین رئوفی‌فرد و همرزمش، غلامحسین جلایی، پس از ۴۳ روز مفقودی پیدا شد.

روایت خانواده از وضعیت پیکر شهید، یادآور مظلومیت و غربت اوست؛ خلبانی جوان که در راه انجام مأموریت، در غربت کوهستان به شهادت رسید و روزها زیر برف از چشم‌ها پنهان ماند. سرانجام، پس از هفته‌ها انتظار، خبر پیدا شدن پیکر او به خانواده رسید؛ خبری که به بی‌خبری پایان می‌داد، اما آغاز اندوهی بود که هیچ واژه‌ای توان توصیف کامل آن را نداشت.

پرواز سرخ؛ قصه یک قهرمان

محمدحسین تنها ۲۴ سال داشت؛ جوانی که روزی با رؤیای پرواز قدم به هوانیروز گذاشته بود و در سال‌های پرالتهاب انقلاب، مردم را از یاد نبرده بود. حالا آخرین پروازش به پایان رسیده بود، اما داستان زندگی‌اش تازه وارد فصل دیگری می‌شد؛ فصلی که با اشک و دلتنگی خانواده آغاز شد و با تشییع پیکرش بر دستان مردم بیرجند، در تاریخ این شهر ماندگار شد.

در ۲۵ فروردین ۱۳۵۹، پیکر شهید محمدحسین رئوفی‌فرد در میان بدرقه مردم بیرجند تشییع و در قطعه یک گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد. همرزم و همراهش، غلامحسین جلایی نیز در گلزار شهدای اصفهان آرام گرفت.

چهل‌وسه روز، خانواده در بی‌خبری مانده بود؛ اما از آن پس، نام محمدحسین دیگر فقط نام خلبانی مفقودشده نبود. او به شهیدی تبدیل شد که روایت آخرین پروازش، بخشی از حافظه تاریخی هوانیروز و خانواده‌ای شد که سال‌ها بعد، همچنان رسالت زنده نگه‌داشتن یاد او را بر دوش می‌کشند.

روایتی که با شهادت پایان نیافت

سال‌ها از آخرین پرواز محمدحسین گذشته است، اما قصه او در خانواده‌اش به خاطره‌ای خاموش تبدیل نشد. زهرا رئوفی‌فرد، خواهر شهید، در روایت زندگی برادرش تنها از گذشته حرف نمی‌زند؛ او از مسئولیتی می‌گوید که پس از رفتن برادر و دیگر اعضای خانواده، بر دوش بازماندگان قرار گرفته است: روایت‌کردن زندگی شهدا برای نسلی که آن روزها را ندیده است.

مادر شهید نیز سال‌های پس از شهادت فرزندش را با همین روحیه گذراند. به گفته دخترش، او زنی دست‌گیر و خیر بود که در حد توان به خانواده‌های نیازمند کمک می‌کرد، در امور مدرسه‌سازی مشارکت داشت و برای ساخت نمازخانه و نوسازی مدارس قدم برمی‌داشت. کمک به دیگران برایش محدود به مناسبت خاصی نبود؛ بخشی از شیوه زندگی‌اش بود.

اما یکی از تصمیم‌های مهم او در سال‌های پایانی عمرش گرفته شد. او خانه مسکونی خود را وقف حوزه علمیه کرد؛ با این شرط که تا پایان زندگی در آن سکونت داشته باشد، خانواده بتواند مراسم سالگردش را در خانه برگزار کند و روضه‌های ایام فاطمیه، که حدود پنجاه سال در خانه‌اش برپا بود، پس از او نیز ادامه پیدا کند.

این تصمیم، در روایت خواهر شهید، نشانه‌ای از باور عمیق مادرش به اهمیت علم، دین و زنده نگه‌داشتن سنت‌های مذهبی بود. مادر شهید در یازدهم بهمن ۱۳۹۸ از دنیا رفت و خانواده پس از برگزاری مراسم سالگرد، خانه را مطابق وصیت او به حوزه علمیه تحویل دادند.

با این حال، خانواده احساس می‌کرد هنوز کاری ناتمام باقی مانده است؛ کاری برای رساندن پیام شهدا به نسلی که نه انقلاب را تجربه کرده بود و نه سختی‌های سال‌های جنگ را از نزدیک می‌شناخت.

پرواز سرخ؛ قصه یک قهرمان

از خانه خاطره‌ها تا موزه شهدا

امروز، به گفته خواهر شهید، موزه‌ای که خانواده برای معرفی شهدا راه‌اندازی کرده‌اند، میزبان گروه‌های مختلفی از نوجوانان، جوانان، دانش‌آموزان، دانشجویان و گروه‌های مردمی است. یادگارهایی از شهید محمدحسین رئوفی‌فرد و دیگر شهدای منطقه، در کنار آثار و خاطرات شهدای دیگری چون شهید قاسم سلیمانی و شهید سیدابراهیم رئیسی، در این مجموعه نگهداری می‌شود.

برگزاری برنامه‌های هفتگی «جمعه‌های شهدایی» نیز بخشی از فعالیت این مجموعه است؛ برنامه‌ای که با همراهی یک گروه جهادی و حضور سخنرانان، مداحان و علاقه‌مندان برگزار می‌شود.

پرواز سرخ؛ قصه یک قهرمان

زهرا رئوفی‌فرد در روایت خود، از احساس مسئولیت نسبت به نسل جوان می‌گوید؛ از اینکه خانواده‌های شهدا باید آنچه را دیده‌اند و شنیده‌اند، برای نسل‌های بعدی بازگو کنند. او معتقد است در سال‌های گذشته، آن‌گونه که باید، برای شناساندن سیره شهدا تلاش نشده است و حالا این موزه فرصتی فراهم کرده تا نوجوانان و جوانان با زندگی و انتخاب‌های آن‌ها آشنا شوند.

برای او، موزه صرفا محل نگهداری چند عکس و یادگاری نیست؛ فضایی است برای گفت‌وگو، پرسیدن و شنیدن. جایی که یک تکه لباس، یک عکس قدیمی یا خاطره‌ای از یک مادر می‌تواند پلی میان گذشته و امروز بسازد.

محمدحسین رئوفی‌فرد رفت، اما روایت زندگی‌اش در صدای خواهرش، در یاد مادرش و در نگاه نوجوانانی که امروز به موزه شهدا می‌آیند، همچنان ادامه دارد؛ روایتی از خلبانی که آسمان را برای پرواز شناخت، اما راهش را با وفاداری به مردم معنا کرد.