قسمت چهارم «سرخ و سیاه» با یک پرش زمانی دوازده‌ساله، مخاطب را وارد مرحله تازه‌ای از قصه می‌کند و نسل تازه‌ای از شخصیت‌ها درگیر پیامد انتخاب‌های گذشته شده‌اند.

فرارو- اخیرا قسمت چهارم سریال «سرخ و سیاه» به کارگردانی آیدا پناهنده منتشر شده؛ قسمتی که با یک پرش زمانی دوازده‌ساله مسیر روایت را تغییر می‌دهد.

به گزارش فرارو، حالا فانوس از جهان داستان کنار رفته، بچه‌ها بزرگ شده‌اند و طاووس دختر فرشبافی که در بخش‌هایی از قصه نقش راوی را هم بر عهده دارد به یکی از شخصیت‌های محوری تبدیل شده است.

عشقی که در نطفه نابود شده است، نوروزی که برای رسیدن به فانوس از همه‌چیز گذشت و حالا نسلی که باید هزینه انتخاب‌های آن‌ها را بپردازد. به نظر می‌رسد آیدا پناهنده از ابتدا یک محور مشخص را برای روایت در نظر گرفته است؛ تقابل عشق و قدرت. در قسمت چهارم، این تقابل شکل تازه‌ای پیدا می‌کند و از زندگی شخصیت‌های اصلی به سرنوشت نسل بعد می‌رسد.

پرش زمانی دوازده‌ساله ممکن است برای بخشی از مخاطبان چندان خوشایند نباشد؛ به‌خصوص آن‌هایی که هنوز فرصت کافی برای همراهی با سرنوشت شخصیت‌های قبلی پیدا نکرده‌اند. با این حال، سریال تلاش می‌کند با پیوند دادن اتفاقات گذشته به موقعیت‌های تازه، این فاصله زمانی را برای مخاطب قابل‌درک کند.

نکته مهم این است که گذشت زمان در «سرخ و سیاه» صرفا ابزاری برای جلو بردن داستان نیست. دوازده سال گذشته اما پیامد انتخاب‌های شخصیت‌ها همچنان در زندگی دیگران حضور دارد. آدم‌هایی که شاید در شکل‌گیری اتفاقات گذشته نقشی نداشته‌اند حالا ناچارند هزینه آن‌ها را بپردازند. همین ویژگی می‌تواند داستان را از یک روایت عاشقانه فراتر ببرد و به قصه‌ای درباره انتقال زخم‌ها و کینه‌ها از نسلی به نسل دیگر تبدیل کند.

شخصیت‌هایی که به‌سادگی قضاوت نمی‌شوند

یکی از نقاط قوت «سرخ و سیاه» این است که شخصیت‌هایش را در دو قطب کاملا خوب و بد قرار نمی‌دهد. رفتار آدم‌ها تا حد زیادی تحت تاثیر شرایط، موقعیت اجتماعی و انتخاب‌هایی است که گاهی راه گریزی از آن‌ها ندارند. به همین دلیل، حتی وقتی با شخصیتی روبه‌رو می‌شویم که رفتارهایش را نمی‌پسندیم، همچنان می‌توانیم انگیزه‌های او را دنبال کنیم.

در این جهان داستانی، آدم‌ها لزوما از ابتدا شرور یا فداکار نیستند؛ گاهی شرایط آن‌ها را به سمت تصمیم‌هایی می‌برد که پیامدهایش از کنترلشان خارج می‌شود. این نگاه به شخصیت‌پردازی کمک می‌کند تا مخاطب با آدم‌هایی چندوجهی روبه‌رو شود، نه شخصیت‌هایی که صرفاً برای پیش بردن درگیری‌های داستانی طراحی شده‌اند.

با این حال، مرگ فانوس یکی از نقاط ضعف روایت است. مسیری که او برای انتقام انتخاب می‌کند، در نهایت بدون رسیدن به نتیجه‌ای ملموس، به مرگ خودش ختم می‌شود. فانوس پس از تحمل آن‌همه رنج، فرصت چندانی برای مواجهه با نتیجه تصمیم‌هایش پیدا نمی‌کند. این پایان با جهان تلخ سریال هماهنگ است، اما از نظر دراماتیک می‌توانست پرداخت دقیق‌تری داشته باشد.

علی شادمان و پارسا پیروزفر در مرکز توجه

سریال سرخ و سیاه

در بخش بازیگری، علی شادمان در نقش جهان تصویری متفاوت از نوروز ارائه می‌دهد. این تفاوت با توجه به فاصله زمانی داستان اهمیت زیادی دارد. شادمان تلاش کرده صرفاً نسخه بزرگ‌شده شخصیت قبلی را بازسازی نکند. جهان در عین پیوند با گذشته، باید هویت مستقلی پیدا کند و بازی شادمان در شکل‌گیری این تفاوت موثر است.

پارسا پیروزفر نیز در نقش امیرزاده حضوری قابل‌توجه دارد. او شخصیتی را بازی می‌کند که قرار نیست لزوما محبوب مخاطب باشد اما با کنترل رفتار و نگاه، پیچیدگی‌های او را به نمایش می‌گذارد. امیرزاده از آن شخصیت‌هایی است که بخش مهمی از تهدیدش را نه در رفتارهای آشکار، بلکه در واکنش‌ها و سکوت‌هایش نشان می‌دهد.

البته همه انتخاب‌های بازیگری به یک اندازه متقاعدکننده نیستند. انتخاب پوریا رحیمی‌سام برای نقش شاه‌نظر، پسر نوروز، از نظر تناسب سنی و ظاهری با علی شادمان در نقش جهان کمی دور از انتظار است. در سریالی که پرش زمانی نقش مهمی در روایت دارد، هماهنگی میان نسل‌های مختلف شخصیت‌ها اهمیت زیادی پیدا می‌کند و چنین انتخابی ممکن است برای مخاطب پرسش‌برانگیز باشد.

یک نگاه که از آینده خبر می‌دهد

سریال سرخ و سیاه 2

از میان لحظات دو قسمت اخیر، سکانس دیدار طاووس با امیرزاده یکی از بهترین موقعیت‌های دراماتیک است. واکنش امیرزاده پس از شنیدن نام طاووس و نگاه‌هایی که میان او، فرش و جهان جابه‌جا می‌شود، بدون نیاز به توضیح اضافه احتمال شکل‌گیری نقشه‌ای تازه را به مخاطب منتقل می‌کند. به نظر می‌رسد گذشته هنوز تمام نشده و امیرزاده قصد دارد انتقام نوروز را از جهان بگیرد و او را ادب کند.

اهمیت این سکانس در همین ابهام است. مخاطب هنوز نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما نشانه‌های تصویری و رفتاری برای ایجاد کنجکاوی کافی هستند. این همان جایی است که سریال به‌جای توضیح دادن همه‌چیز، به مخاطب اعتماد می‌کند.

قاب‌بندی‌های سکانس‌های پایانی و نمایش فرش نیز از نظر بصری قابل‌توجه است. تصاویر به شکلی کنار هم قرار می‌گیرند که مخاطب را به دنبال کردن جزئیات وادار می‌کنند. این انتخاب با فضای قصه و جایگاه فرش در روایت تناسب دارد و نشان می‌دهد پناهنده در کنار پیشبرد داستان، به ظرفیت‌های بصری آن هم توجه کرده است.

قسمت چهارم «سرخ و سیاه» بیش از آنکه به دنبال گره‌گشایی باشد، زمینه را برای گسترش جهان داستان آماده می‌کند. حالا با ورود طاووس به مرکز ماجرا و شکل‌گیری تقابل تازه میان او و جهان، پرسش اصلی این است که آیا نسل جدید می‌تواند از سرنوشت گذشتگان فاصله بگیرد یا قرار است همان زخم‌های قدیمی، این بار در قالبی تازه، تکرار شوند.