شکاف «یهودی خوب» و «یهودی بد» در رمان به‌وضوح قابل ردیابی است. جامعه یهودی به دو دسته تقسیم می‌شود؛ «یهودیان خوب آرمانی (میرا و مردخای) که دانیل با آنها همذات‌پنداری می‌کند و «یهودیان بد» مبتذل (خانواده کوهن) که او از آنها فاصله می‌گیرد. این دوگانگی نشان می‌دهد که حتی یک اثر همدلانه، تا چه اندازه در اسارت کلیشه‌های ناخودآگاه عصر خود بوده است. در مجموع، «دانیل دروندا» تلاشی برای وارونه‌سازی یک سنت دیرینه در ادبیات غرب است

 جوان آنلاین: آنها که به کتاب‌های چاپ‌شده قدیمی‌تر از رمان «الیور توییست» نوشته چارلز دیکنز دسترسی دارند، مشاهده کرده‌اند که در چاپ‌های متقدم به‌صراحت از شخصیت فاگین با عنوان «یهودی» یاد می‌شود و این می‌تواند برای مخاطبی که در دست‌کم نیمه دوم قرن بیستم از طریق آثار نمایشی، تلویزیون و سینما با داستان «الیور توییست» آشنا شده، قدری حیرت‌انگیز باشد. اینکه نویسنده بزرگی، چون دیکنز نام یکی از بدترکیب‌ترین و خبیث‌ترین شخصیت‌های خود را «یهودی» گذاشته، می‌تواند مبنای یک پژوهش درباره جامعه اروپا در قرن‌های مختلف منتهی به مدرنیته باشد. حقیقت ماجرا این است که تبلیغات سنگین علیه شخصیت سیاسی هیتلر پس از دوره جنگ دوم جهانی، این تلقی را ایجاد کرده که نفرت از یهودی‌ها در اروپا صرفاً ریشه در فاشیسم آلمان نازی دارد، اما با کمی کنکاش مشخص می‌شود که موضوع بسیار ریشه‌دارتر و عمیق‌تر از یک کینه فرقه‌ای است. در گزارش پیش‌رو، نگاه به یهودی‌ها در ادبیات داستانی اروپا را بررسی می‌کنیم. 
 

 ریشه‌های یک نفرت اجتماعی 
در اوایل دوران مدرن، نمایش یهودیان در ادبیات داستانی اروپا اغلب کاملاً منفی بود و ریشه‌ای عمیق در جامعه داشت. این نگاه منفی اگرچه قدری ریشه در منازعه میان مسیحیت و یهودیت در باب موضوع به صلیب کشیدن حضرت مسیح (ع) دارد، اما این همه ماجرا نیست و عملکرد یهودیان در جامعه اروپایی که اغلب جمعیت آن را مسیحیان تشکیل می‌دادند، گویای یک تنازع ریشه‌دار و عمیق بود. می‌توان رفتار‌های اغلب مرموز و مشکوک یهودیان را مبنای این دیدگاه بدبینانه دانست؛ چیزی که در ادبیات اروپا به‌وفور خود را در قالب شخصیت‌های متعدد و از سوی نویسنده‌های بزرگ و کوچک نشان داد. عظمت نام برخی از این نویسنده‌ها به‌قدری است که هرگز نمی‌توان آن را انکار کرد. چارلز دیکنز و ویلیام شکسپیر به‌عنوان دو قله نویسندگی در ادبیات داستانی اروپا، این مسئله را به‌خوبی نشان می‌دهند. می‌توان گفت اصلی‌ترین و کانونی‌ترین ویژگی رفتاری و صفت شخصیت‌های یهودی در آثار داستانی اروپای دوره رنسانس، توطئه‌گر بودن آنهاست. البته نمونه‌هایی را نیز می‌توان یافت که شخصیت‌های یهودی از ویژگی‌های اخلاقی معتدل‌تری برخوردارند، اما این رویکرد همواره در آثار دوره رنسانس در حاشیه قرار داشته است. 

 شخصیت‌پردازی از دل جامعه 
برای مثال، باراباس در نمایشنامه «یهودی مالت» (حدود ۱۵۹۰) اثر کریستوفر مارلو، نمونه‌ای بارز از یک تبهکار حقه‌باز و بی‌رحم است. در این‌باره، شخصیت شایلاک در «بازرگان ونیزی» اثر ویلیام شکسپیر مثال روشن‌تری است. این شخصیت به کهن‌الگویی از کلیشه رباخوار یهودی تبدیل شد و تأثیر عمیقی بر ادبیات داستانی پس از خود بر جای گذاشت. این تأثیرگذاری حتی در سینمای غرب نیز در قالب نقش‌های مختلف خود را نشان داد و هنوز و همچنان این اثربخشی در آثار خالقان فیلم و ادبیات داستانی خود را نشان می‌دهد. این شخصیت‌پردازی از دل جامعه‌ای بروز یافت که قرن‌ها با یهودیان در چالش بوده است. نکته جالب اینکه این کلیشه‌ها در ادبیات انگلیسی حتی در دوران ۴۰۰ ساله (۱۲۹۰ تا ۱۶۵۶) که یهودیان رسماً از انگلستان اخراج شده بودند، دوام آوردند و نشان می‌دهد که این تصاویر چقدر در ناخودآگاه جمعی ریشه دوانده بودند. 

 قرن نوزدهم: تداوم بدبینی‌ها 
در قرن نوزدهم هم شاهد تداوم نگاه‌ها و ذهنیت‌های منفی از یهودی‌ها هستیم.
در ادبیات فرانسه، شخصیت‌های یهودی بیش از جمعیت واقعی خود در آثار حضور داشتند و اغلب به‌عنوان نماد‌های مدرنیته، بانکداری یا صنعت جدید ترسیم می‌شدند که این مسئله واکنش‌های ضدیهودی را برانگیخت. در ادبیات انگلیس، شخصیت فاگین در «الیور توییست» اثر چارلز دیکنز، نمونه بارز کلیشه‌ای «یهودی تبهکار» و خسیس است. در این میان، نویسندگانی هم بوده‌اند که سعی کرده‌اند این نگاه را قدری تعدیل کنند و این شاید هم خیلی آگاهانه صورت نگرفته باشد و در واقع اعتقادات دینی شخصیتی که خلق شده، قرار نبوده همه ویژگی‌های درونی او را تحت‌الشعاع قرار دهد. در مقابل، برخی نیز سعی در سفیدنمایی از مرام قوم یهود داشته‌اند. جورج الیوت در رمان «دانیل دروندا» (۱۸۷۶) یکی از اولین تلاش‌های جدی در ادبیات انگلیسی برای نمایش همدلانه از یهودیت و آرمان‌های صهیونیستی اولیه را انجام می‌دهد. تلاشی آگاهانه برای به چالش کشیدن نگاه سرشار از بدبینی اروپا به یهودیان، با خلق قهرمانی آرمانی و طرح ایده‌ای نوین برای آنها را در این رمان می‌توان مشاهده کرد. بسیاری از منتقدان، «دانیل دروندا» را یکی از نخستین بستر‌های شکل‌گیری اندیشه صهیونیسم در ادبیات می‌دانند. بیش از نیم قرن پیش از تأسیس دولت اسرائیل و حتی پیش از جنبش سیاسی صهیونیسم، این رمان ایده احیای ملی یهودیان را با جدیت مطرح کرده است. با وجود تلقی حسن‌نیت، منتقدان به یک شکاف بنیادین در شخصیت‌پردازی دانیل اشاره کرده‌اند؛ ایده‌آل‌گرایی ناباورانه، دانیل نه با سختی‌ها و تبعیض‌های زندگی یک یهودی معمولی، بلکه به‌عنوان یک نجیب‌زاده انگلیسی بزرگ شده که هویت پنهان خود را انتخاب می‌کند. این امر ممکن است همدلی را برای خواننده غیریهودی آسان‌تر کند، چراکه «دیگری» بودن او هرگز به‌طور واقعی تجربه نشده است. در واقع، این یک «ساخت خیالی» از همذات‌پنداری است که تفاوت‌های ناخوشایند را نادیده می‌گیرد. 
شکاف «یهودی خوب» و «یهودی بد»، در رمان به‌وضوح قابل ردیابی است. جامعه یهودی به دو دسته تقسیم می‌شود: «یهودیان خوب» آرمانی (میرا و مردخای) که دانیل با آنها همذات‌پنداری می‌کند، و «یهودیان بد» مبتذل (خانواده کوهن) که او از آنها فاصله می‌گیرد. این دوگانگی نشان می‌دهد که حتی یک اثر همدلانه، تا چه اندازه در اسارت کلیشه‌های ناخودآگاه عصر خود بوده است. در مجموع، «دانیل دروندا» تلاشی برای وارونه‌سازی یک سنت دیرینه در ادبیات غرب است. این رمان در عین حال که در برابر نگاه رایج می‌ایستد، خود نیز از محدودیت‌های نگاه لیبرال و ناتوانی در ترسیم «دیگری» به شکلی کاملاً رها از قالب‌های ذهنی رایج، رهایی کامل ندارد.
 
 قرن بیستم: مدرنیته و تداوم بدبینی 
حتی در ادبیات مدرن، این نگاه بدبینانه به کلی از بین نرفت و در آثار برخی از بزرگ‌ترین نویسندگان دیده شد؛ شخصیت لئوپولد بلوم در «اولیس» اثر جیمز جویس، یکی از تلاش‌های ادبیات برای ترسیم کردن یک شخصیت یهودی معتدل و معمولی است. در مقابل، شاعرانی مانند تی. اس. الیوت و ازرا پاوند در اشعار خود از کلیشه‌های ضدیهودی برای القای مفاهیم زوال یا دستکاری‌های مالی سود جستند. این نگاه با اختراع پدیده‌ای به نام سینما در برخی فیلم‌های امریکایی نیز خود را نشان داد. هالیوود که وارث فرهنگی ادبیات اروپا بود، این کلیشه‌ها را نه تنها حفظ، بلکه با قدرت سینما به سطحی جهانی رساند. اما جالب اینجاست که در امریکا، این نگاه دوچهره شد؛ در دوران طلایی هالیوود، شخصیت‌هایی به‌طور مستقیم از ادبیات وام گرفته شدند و در قالب فیلم‌های اقتباسی، برخی نسخه‌های سینمایی «بازرگان ونیزی» و «الیور توییست»، همان شایلاک رباخوار و فاگین خسیس را با همان لحن اروپایی به تصویر کشیدند. در آثار نوآر نیز این رویکرد خود را نشان داد. یهودیان اغلب در نقش وام‌دهندگان، مالکان کازینو یا رؤسای مافیای مخوف ظاهر می‌شدند (مثل شخصیت‌های فیلم‌های هامفری بوگارت) که بی‌واسطه از کلیشه‌های ادبی قرن نوزدهم تغذیه می‌کرد. چرخش بزرگ با پایان جنگ دوم جهانی (دهه ۱۹۶۰ به بعد) اتفاق افتاد. دو حادثه باعث تغییر بنیادین در نگاه به یهودی‌ها پس از جنگ دوم جهانی شد. قدرت گرفتن ایالات متحده به‌عنوان یک قدرت نوظهور جهانی به موازات ظهور پدیده‌ای به نام رسانه‌های فراگیرتر مثل رادیو و تلویزیون، سبب شد از یهودی‌ها قومی زخم‌خورده و مظلوم ساخته شود و این رویکرد به‌شدت از سوی حاکمیت‌های غربی برآمده از جنگ در برخی کشور‌ها دنبال شد. پس از جنگ دوم جهانی، نمایش کلیشه‌های منفی در هالیوود به تابویی اخلاقی تبدیل شد. فیلم‌هایی مثل «فهرست شیندلر» (۱۹۹۳) یا «سوخته‌ها» (۲۰۰۸) قربانی‌بودن را جایگزین شیطان‌نمایی کردند. 
ورود یهودیان به صنعت سینما در قالب تهیه‌کنندگان و کارگردانان (از جمله استودیو‌های بزرگی مثل برادران وارنر) آگاهانه جلوی بازتولید کلیشه‌های کهن را گرفتند و تصویری مدرن از یهودیان طبقه متوسط ارائه دادند. با این حال همچنان ردپای بدبینی‌ها در برخی فیلم‌های مستقل یا کمدی‌های دهه ۱۹۷۰ دیده می‌شد. فیلم‌های وودی آلن، با وجود کارگردان یهودی، کلیشه «روشنفکر مضطرب و مادرزده» را ناخواسته بازتولید کردند یا در فیلم‌های مارتین اسکورسیزی، شخصیت‌های یهودی تبهکار (مثل «کازینو») همچنان با کهن‌الگوی رباخوار اروپایی قرابت دارند. برخلاف ادبیات اروپا که این تصویر را ناخواسته روایت می‌کرد، در سینمای امریکا این نگاه آگاهانه مدیریت شد، یعنی کلیشه‌ها نه از سر ناآگاهی، بلکه به‌عنوان ابزاری دراماتیک برای نشان دادن مفاهیمی مثل قدرت، پول یا قربانی‌گری به کار رفتند. سیر تحول این نگاه از شایلاک شرور در فیلم‌های دهه ۱۹۲۰ تا گلدمن قهرمان در فیلم‌های ابرقهرمانی امروز، دقیقاً همین مدیریت آگاهانه را نشان می‌دهد. گرچه رسانه‌های بزرگی که پس از جنگ جهانی و ظهور ایالات متحده به‌عنوان یک امپراتوری جهانی کوشیدند از یهودیان قومی مظلوم و ستم‌کش ارائه دهند، اما این تلقی به‌مرور با جنایاتی که از سوی رژیم اسرائیل رقم خورد، موجب نفرت فزاینده فراگیر از یهودیان شد و این سال‌ها به خشمی جهانی تبدیل گشت. وجدان شهروند غربی به‌مرور فهمید که جریانی مرموز که در فرهنگ و سیاست و اقتصاد نفوذ دارد، نوعی استبداد مخفی را درباره درک درست و حقیقی درباره فعالیت یهودیان مدیریت می‌کند.