جهانبینی باطنی ایرانشهر نه در حاشیۀ چارچوب گستردهتر اندیشۀ حسین کاظمزاده ایرانشهر بوده است و نه بیربط به آن؛ برعکس، دیدگاههای او در مورد طیف گستردهای از موضوعات، از جمله ملیگرایی، تمدن و ترقی، نژاد و قومیت و آموزش و پرورش، به طور فزایندهای تحت تاثیر باورهای باطنی منحصربهفرد او قرار داشته است.
سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «پیامبری برای ایران نوین، زندگی فکری و معنوی حسین کاظمزاده ایرانشهر» تالیف عطا انزلی از سوی نشر اگر به بازار کتاب آمد.
حسین کاظمزاده ایرانشهر را بیشتر با حلقۀ روشنفکران ایرانی برلن، مجلۀ «ایرانشهر» و به عنوان چهرهای ملیگرا در آستانۀ دورۀ پهلوی میشناسند؛ اما او پس از سالها فعالیت سیاسی و مطبوعاتی و کوشش برای تجدد و پیشرفت ایران، به تدریج به عرفان و باطنگرایی روی آورد و بازسازی جامعه را وابسته به دگرگونی درونی و تربیت معنوی انسان دانست.
عطا انزلی، پژوهشگر عرفان و دانشیار مطالعات اسلامی کالج میدلبری آمریکا در این کتاب، زندگی حسین کاظمزاده ایرانشهر را از کودکی و تحصیل در اروپا، بازگشت به برلن، انتشار مجلۀ «ایرانشهر» و تاسیس مدرسۀ عرفانی-باطنی در سوئیس دنبال میکند. در این مسیر، چگونگی پیوند ملیگرایی ایرانشهر با اندیشههای عرفانی، نگاه انتقادی او به تمدن مادی غرب و آرای او درباره تعلیم و تربیت، دین، علم، نژاد، تکامل و خودسازی بررسی میشود.
به قلم عطا انزلی در مقدمۀ کتاب در خصوص حسین کاظمزاده ایرانشهر میخوانیم: «حسین کاظمزادۀ ایرانشهر، به عنوان یکی از روشنفکران و ملیگرایان اثرگذار ایران معاصر، در میان پژوهشگران تاریخ جدیدِ ایران چهرهای نامآشنا است. در مطالعات مربوط به تاریخ سیاسی و اندیشۀ نو در ایران، او را عموما به عنوان ملیگرایی پرشور و یکی از اعضای حلقۀ موسوم به «برلن» میشناسند- حلقهای که به رهبری سیدحسن تقیزاده و پس از آغاز جنگِ بینالملل اول در آلمان شکل گرفت. «ایرانشهر» همچنین به سببِ سردبیری نشریۀ تاثیرگذار ایرانشهر، که بین سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۷ میلادی در برلن منتشر میشد، شهرت دارد.
با این همه، هرچند سهمِ آن نشریه در شکلگیری اندیشۀ مدرن و ملیگرایی در ایرانِ معاصر تا اندازهای به رسمیت شناخته شده، سردبیرش به ندرت موردِ مطالعۀ عمیق و مستقل قرار گرفته است. توجه پژوهشگران نوعا به شخصیت تقیزاده و نشریۀ کاوه، که قبل از نشریۀ ایرانشهر در فاصلۀ سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۲ م. منتشر میشد، بوده و نقشِ مهمِ ایرانشهر در تکوین گفتمان پهلوی اول در حوزههای آموزش، تعلیم و تربیت، مطالعاتِ تطبیقی ادیان و تاریخنگاری نیز کمتر مورد بحث قرار گرفته است.
یکی از استدلالهای اصلی من در این کتاب این است که جهانبینی باطنی ایرانشهر نه در حاشیۀ چارچوب گستردهتر اندیشۀ او بوده است و نه بیربط به آن؛ برعکس، به اعتقاد من، دیدگاههای او در مورد طیف گستردهای از موضوعات، از جمله ملیگرایی، تمدن و ترقی، نژاد و قومیت و آموزش و پرورش، به طور فزایندهای تحت تاثیر باورهای باطنی منحصربهفرد او قرار داشته است. در این چارچوب، ملیگراییِ ایرانشهر پروژهای صرفا سیاسی یا قوممحور نبود بلکه ماهیتی اخلاقی-تربیتی داشت معطوف به پرورش فرد و بازسازی ساحتهای درونی انسان ایرانی- پروژهای که در آن اصلاح نفس، انضباط و پشتکار فردی و ارتقای آگاهی معنوی پیششرط هرگونه بازسازی ملی تلقی میشد.»
انزلی در ادامه مقدمه به این نکته اشاره میکند: «بر پایۀ مطالعۀ موشکافانۀ آثار ایرانشهر و دیگر شواهد موجود، زندگی او را به چهار دورۀ متمایز تقسیم کردهام:
۱.سالهای تکوین، از کودکی تا بیست سالگی(۱۹۰۴م.) در تبریز: دورۀ دانشآموزی و معلمی او در زادگاهش تبریز؛
۲.در جستوجوی دانش، از بیست سالگی(۱۹۱۵م.) در استانبول و اروپا: دورۀ دانشجویی و دانشاندوزی او در خارج از ایران، ابتدا در استانبول و سپس در بلژیک(حقوق) و فرانسه و بریتانیا(ایرانشناسی). دغدغۀ اصلی او در دانشاندوزی، مسائل سیاسی-فرهنگی مرتبط با ایران است؛
۳.آتش ملیگرایی و بحرانِ معنا: از ماموریت از برلن به ایران(۱۹۱۵م.) تا سال آخرِ انتشارِ مجلۀ ایرانشهر(۱۹۲۷م.): دورۀ ملی گرایی پرشور، که همزمان میشود با یک تحول روحی عمیق.
۴.عرفان به مثابۀ افقِ نهایی، از ۱۹۲۷ م. تا آخر عمر (۱۹۶۲م.): دورۀ غلبۀ دغدغههای باطنی و عرفانی بر سایر ابعاد اندیشۀ او.»
در فصل دوم با عنوان «تحصیل در اروپا و ماموریت در ایران» میخوانیم: «میرزا حسین سفرش به اروپا را به خاطر کسب دانش آغاز کرد؛ البته نه هر دانشی، بلکه آن نوعی از دانش که بتواند هزاران بیماری اجتماعی، روانی و سیاسی را که به تشخیص او کشورش را گرفتار کرده و مردمش را از اتحاد در مسیر پیشرفت، تمدن و شکوفایی بازداشته بود شفا دهد. از منابع موجود، به نظر میرسد که در چند سال اول اقامت او در اروپا، یعنی تا زمانی که به ماموریتی سرنوشتساز به ایرانِ جنگزده در زمانِ جنگِ بینالمللِ اول اعزام شد، این دغدغۀ فکری و سیاسی اصلی او بود. تاملات او در امور باطنی به عنوانِ یک تفنن و سرگرمی ادامه یافت، اما به سطح یک دغدغۀ وجودی نرسیده بود.
مطالعاتِ قبلی و دو سال تحصیل در دانشکدۀ حقوق در استانبول این امکان را به او داد که دورۀ سه سالۀ لیسانس حقوق را در یک سال بگذراند و به این ترتیب، در اواخرِ سالِ ۱۹۱۱م.، به دریافتِ مدرکِ لیسانسِ حقوق نائل شد. پس از پایان تحصیلاتش در دانشگاه لوون، تصمیم گرفت به پاریس برود و از محافلِ آموزشی پرجنبوجوشِ دانشگاههای آنجا استفاده کند. طی یک سال و اندی که در پاریس اقامت داشت، تا آنجا که میتوانست، در کلاسهای شرقشناسان و جامعهشناسان برجستۀ فرانسوی در کلوژ دوفرانس و دانشگاهِ سوربن شرکت میکرد.
بهتدریج میانِ شرقشناسان اسمی به هم زد، تا آنجا که مدیرمسئولِ مجلۀ معروف عالم اسلام و صاحب کرسیِ جامعهشناسی مسلمانان در کلوژ دوفرانس، آلفرد لشاتولیه، از او خواست مقالهای دربارۀ تجربۀ سفرِ حج در آن مجله بنگارد. میرزا حسین مشتاقانه این درخواست را اجابت کرد و رسالهاش، که بیش از صد صفحه حجم داشت، به سال ۱۹۱۲م.، در شمارۀ آوریل این مجله تحتِ عنوانِ «روایتی از زیارتِ مکه» به چاپ رسید و کمی بعد به عنوان یک رسالۀ مسقل نیز عرضه شد.
در پاریس، او همچنین مثل محمد قزوینی و ابراهیم پورداود اقدام به ایجاد انجمنی به نامِ «انجمنِ مصاحباتِ علمی و ادبی ایرانیان پاریس» کردند که در آن ماهی دو بار سخنرانیهایی به زبان فارسی یا فرانسه برای علاقهمندان ارائه میشد. یکی از مهمترین ثمراتِ این دوره نمایشنامهای بود که بر اساسِ داستانِ رستم و سهرابِ شاهنامۀ فردوسی تنظیم کرد که با همکاری یکسری دانشجویان ایرانی و هنرمندانِ فرانسوی، در یکی از سالنهای تئاتر معروفِ پاریس دو بار به نمایش درآمد. این اولین تلاشِ خلاقانۀ او برای استفاده از رسانههای مدرن به منظورِ القای حسِ غرور در هموطنانش نسبت به گنجینههای ادبیِ ملیِ ایران بود. متن نمایشنامه یک دهه توسطِ انتشارات خودش در برلن به چاپ رسید، که دربارۀ آن به زودی سخن خواهیم گفت.
به توصیۀ محمد قزوینی، کاظمزاده در سپتامبر ۱۹۱۳م. از ادوارد براون(د.۱۹۲۶م.)، شرقشناس برجستۀ انگلیسی، دعوتنامهای دریافت کرد مبنی بر اینکه به عنوان دستیار پژوهشی و مدرسِ زبانِ فارسی، در کمبریج به او بپیوندد. هر چند مکالمه به زبانِ انگلیسی برایش دشوار بود، این فرصتِ بینظیر برای گذران ایام درکالجِ پمبروک و بودن در محضر یکی از فرهیختهترین ایرانشناسانِ زمانه را نمیتوانست از دست دهد. بلافاصله پیشنهاد را پذیرفت و در اکتبرِ همان سال به انگلستان رفت و مدتِ یک سال و نیم به عنوان دستیارِ براون و معلمِ زبانِ فارسی برای دانشجویانِ شرقشناسی در کمبریج مشغول به کار بود.
از جزئیات زندگی وی در این دوره اطلاع چندانی نداریم، اما میدانیم که بخشی از وقتش را برای تکمیل رسالهای در بابِ نظامِ حسابرسیِ سنتیِ ایرانی، سیاق، سپری کرد و نتیجۀ تحقیقاتش در همان مجلۀ عالم اسلام به سال ۱۹۱۵ م. منتشر شد. اگرچه از همکاری با براون خوشوقت بود، شروعِ جنگِ بینالمللِ اول در اوت ۱۹۱۴م. مسیرِ ایران و جهان را تغییر داد.
در این میان، گروهی از فعالان سیاسی ایرانی، که به رهبری تقیزاده در برلن گرد آمده بودند، امیدوار بودند بتوانند با بهرهگیری از شرایطِ جنگ و با اتکا به حمایتِ آلمان، به معاهدهای که از سال ۱۹۰۷ م. عملا ایران را به دو حوزۀ نفوذِ روس و بریتانیا و یک منطقۀ بیطرف میانِ آنها تقسیم کرده و دولتی مرکزی ناتوانی بر جای گذاشته بود پایان دهند و استقلال و تمامیتِ ارضیِ کشور را احیا کنند. در همین چارچوب بود که تقیزاده در ژانویۀ ۱۹۱۵م. دعوتنامهای از برلن برای کاظمزاده فرستاد- دعوتنامهای که، به تعبیرِ خودِ کاظمزاده، «رخنه بر ارکانِ زندگی»اش انداخت:
مراسلهای از آقای تقیزاده، دوستِ بزرگوار دیرین... که در آن اوقات در برلن یک کمیتۀ ملی ایران برای خدمت به نجات دادنِ آزادی و استقلال کشورِ باستان تاسیس کرده بودند، از راه هولند [کذا] برای من رسید. ایشان مرا تشویق و دعوت کرده بودند که در این موقع مهم که دستِ قضا و قدر یک فرصتِ تاریخی به ملتِ ایران داده است، بایستی آزادیخواهان ایران دست به هم داده، با یک فداکاریِ بزرگ، استقلالِ از دست رفتۀ وطنِ خود را از نو به دست بیاورند. پس خوب میشد که من نیز به این دسته از آزادیخواهان که در برلن جمع شدهاند ملحق گشته، وظیفۀ خدمت به وطنِ عزیز را به جا بیاورم.
حسِ میهندوستی عمیقِ کاظمزاده وادارش ساخت که علیرغم میل قلبیاش بلافاصله دعوت را بپذیرد. در عرضِ یک هفته پس از دریافتِ دعوتنامه، او خود را در مسیر برلن یافت. زندگیِ شیرین و دلپذیر علمیِ او در اروپا، که از سال ۱۹۱۱ م. آغاز شده بود، ناگهان به پایان رسید و بلافاصله پس از رسیدن به برلن، از طرفِ کمیتۀ ملیونِ ایران، در فوریۀ ۱۹۱۵م. به منظورِ هماهنگ کردنِ برنامههای آنها، برای ماموریتی خطرناک به ایران فرستاده شد.
کاظمزاده از خطراتی که سفر در بحبوحۀ یک جنگِ جهانی در بر داشت به خوبی آگاه بود، اما حسِ وظیفهشناسی و وطنپرستیاش او را جانانه به سوی خطرات روان داشتند.
هدف از این ماموریت سازماندهی یک جبهۀ مقاومتِ متحد در برابرِ نیروهای روس و انگلیس در ایران با تکیه بر رهبرانِ حزبِ دموکرات، استفاده از نیروی ژاندارمری که در آن زمان تحتِ نظرِ مستشارانِ سوئدی اداره میشد و حمایتِ مالی و نظامی دولت آلمان بود. کار عمدۀ آنها عبارت بود از «نوشتنِ نامِ مجاهدِ داوطلب و تهیۀ اسباب و اسلحه».
اندکی از فعالیتِ کاظمزاده در ایران نگذشته بود که نیروهای روسی شروع به پیشروی به سمتِ تهران کردند. با رسیدن آنها به نزدیکی کرج در نوامبر ۱۹۱۵م. (محرم ۱۳۳۴ق.)، اضطراب و ترس میانِ ساکنانِ پایتخت افتاد. فعالان ملی دستوپا میزدند که چارهای کنند و نهایتا تنها کاری که از دستشان در آن موقعیت برمیآمد فرستادنِ کاظمزاده به محلِ سکونتِ سفیر آلمان برای کسب اطلاعات بود. کاظمزاده از صحنهای در مسیرِ راهش به شمیران نقل میکند که گویای طرزِ فکرش دربارۀ دینداریِ عوام و مضراتِ آن برای اتحادِ ملتِ ایران است:
وقتی که ما بیرون آمدیم تا از بازارچۀ کربلائی عباسعلی گذشته، به خیابانِ فرمانفرما برویم، دیدیم در میانِ بازارچه مردمِ زیادی جمع شده، عزاداری میکنند. چند چراغ در وسطِ بازارچه گذاشته و در اطرافِ آنها سینه میزنند و فریاد میکشند: «فاطمه بیا امشب دشتِ کربلا بنگر.» این حال چنان روح مرا معذب ساخت که از تهِ دل گفتم خدایا این چه عالمی است که به من نشان میدهی. در این ساعاتِ هولانگیز تاریخی که تاج و تختِ سلطنتِ چندین هزار سالۀ ایران در تزلزل و آماج غارت و استیلای دشمن میباشد، این مردمِ عوامِ پایتختِ کشورِ ایران اینقدر از احساسات ملی دور و بیبهره میباشند.
القصه، کاظمزاده به همراهِ دیگر فعالان حزبِ دمکرات و سایرِ رجالِ سیاسی و دربار مجبور به فرار از تهران میشود و پس از مدتی آوارگی در قم و کاشان و اصفهان و همدان و عراق، نهایتا در کرمانشاه استقرار مییابد تا تحتِ رهبری «کمیتۀ دفاع ملی»، به هماهنگ کردنِ مقاومتِ نیروهای عشایر در برابر قشون روس بپردازد. همانجا بود که در اواسط سال ۱۹۱۶م. به دلیل اختلافاتی که در میان حامیان حکومت موقت در تبعید، یعنی فعالان مورد حمایت عثمانی، و آنها که از آلمان تغذیه میشدند، به تضعیف دولتِ موقت و تلاش برای به قتل رساندن یکی از مهمترین چهرههای آن دولت، نظامالسلطنۀ مافی (د. ۱۳۰۳ش.) متهم شد و همراه با چند تن از دوستانش در کرمانشاه به زندان افتاد. آنها دستکم سه ماه را در سلولِ انفرادی گذراندند، بدون آنکه بدانند چه بر سرشان خواهد آمد. در این مدت، تنها مشغولیتِ کاظمزاده خواندن کتابهایی بود که یکی از دوستانشان در کرمانشاه به محبس میفرستاد. پس از مدتی بازجویی با غل و زنجیر و سوار بر قاطر به تبعید فرستاده میشوند و پس از تحمل ماهها مشقت، نهایتا سر از استانبول درآورده و با وساطت دوستانشان از دادگاه حکم آزادی میگیرند.»
«پیامبری برای ایران نوین» با استفاده از نوشتههای ایرانشهر، مطبوعات دوره و اسناد آرشیوی، تصویری چند وجهی از روشنفکری ارائه میدهد که میخواست میان ایران و اروپا، تجدد و معنویت و اصلاح جامعه و اصلاح فرد رابطهای تازه برقرار کند.
کتاب «پیامبری برای ایران نوین، زندگی فکری و معنوی حسین کاظمزاده ایرانشهر» تالیف عطا انزلی با ۲۱۲ صفحه و شمارگان ۵۰۰ نسخه از سوی نشر اگر منتشر شد.
