فرقی نمیکند جنگ بین کدام جبهه با کدام فرقه باشد؛ حتی مهم هم نیست که سربازهای جنگی چه چهره و زبان و ملیتی دارند، چون تنها چیزی که لابهلای شریانهای خون در میدانهای جنگ جاری میشود، «زندگی» است...
سرویس میهن و مقاومت و خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: «اسارت تنها واژهای بود که برای لحظهای هم که شده به آن فکر نکرده بودم.» این جمله را سرهنگ شعاعالدین فلاحدوست میگوید، مردی که شهادت را پیشبینی کرده بود اما اسارت را نه! اصلا خاصیت موجودات زنده همین است؛ برای بقا میجنگند اما اگر قرار بر فنا شود شاید در شرایطی ترجیح میدهد که جسم و روحشان را با هم از بین ببرند؛ نه اینکه جسم را سالها در اردوگاه شماره نوزده زندانی ببیند و روحش، سردرگم، پریشان و ملتهب، در جستوجوی راه فراری باشد که پیدایش نمیکند.
فرقی نمیکند جنگ بین کدام جبهه با کدام فرقه باشد؛ حتی مهم هم نیست که سربازهای جنگی چه چهره و زبان و ملیتی دارند، چون تنها چیزی که لابهلای شریانهای خون در میدانهای جنگ جاری میشود، «زندگی» است؛ زندگیهایی که جان و امید و آرزو و رنگ دارند اما در یک لحظه و با فشار یک ماشه و از گرمای سرب گلولهای شرکتی و بیاحساس، تمام میشوند تا جایی که به قول «محمود درویش» گویی که هرگز نبودهاند!
زندگی سرهنگ فلاحدوست، فارغالتحصیل دوره چهارم دانشکده افسری هم قرار بود اینطور تمام شود، با گرمای یک گلوله آهنی که در سرعتی کمتر از صدم ثانیه یک جایی از گوشت نرم تنش را در روز عاشورای سال 1367 میشکافت و بدنش را بر خاکهای گرم و جنگزده فَکه، سنجاق میکرد؛ اما گاهی آن دستِ مرسوم غیبی، تقدیر را به اندازه صبر آدمها عوض میکند؛ صبری که به جای «شهادت»، «اسارت» در اردوگاههای عراق را برای «شعاعالدین» مینویسد.
کتاب «شاعرانههای سرباز دوره چهارم» روایتی از رنج همین اسارت است در قالب کلمات؛ اینکه چطور بتوان زنده بود در حالی که اردوگاه و زندانبانهایش برای مرگت آستین بالا زدهاند. اما مرگ به تنهایی توصیف مناسبی برای شرایط پیچیده اردوگاههای بعثی نیست چون در آنجا، با دریغ کردن سادهترین و پیش پا افتادهترین امکانات مورد نیاز زیست روزانه انسان نیز تلاش میکردند تا کرامت اسیران را نه تنها خدشهدار کرده که حتی از بین ببرند. شعاعالدین در بخشی از کتاب به همین درد اشاره میکند: «نفهمیدم چند ساعت از شب گذشته، ولی یکدفعه سر از کار قوطیها درآوردم و فهمیدم داشتن یک قوطی کجوکوله و کمارزش هم میتواند نعمت بزرگی برای آدم باشد. دو نفر از قوطیدارها گوشه آسایشگاه رفتند و توی ظرفشان ادرار کردند!»
«شاعرانههای سرباز دوره چهارم» یک رمان مستند و البته کمی شاعرانه از جسارت سربازهای ایرانی است در خاکی که به عنوان اسیر آنها را میان استخوانهایش فشار میدهد؛ فشارهایی که هر روز بیشتر میشوند اما آنها را برای گرفتن حقشان که آزادی است پافشارتر میکند تا جایی که تصمیم به فرار از اردوگاه میگیرند؛ اتفاقی که نه ممکن به نظر میآید و نه حتی قابل اجرا ولی با تلفیق صبر و امید و ایمان، روزنههای نور را برای دلهای جوانشان، حتی در میان هجوم حجم حجیم تاریکیها میکاود.
نویسنده کتاب هم دنبال بزرگنمایی نیست؛ احساسات شعاعالدین را همانطور که از سر گذرانده و حتی شاید با ریتمی تندتر نشان میدهد، چیزی که شاید در بعضی قسمتهای کتاب مثل آنجا که خمیر نان را مثل گوشت به سیخ زدند دوست داشته باشیم عمیقتر و با جزئیات بیشتر بدانیم، مثل اینکه حس خود شعاعالدین چه بود، چه لباسی تنش بود، در آن لحظه به چه کسی فکر میکرد و این قبیل درونمایهها اما «ساسان ناطق» سعی کرده به خاطرات شعاعالدین وفادار باشد و تصویری فراتر از آنچه که شنیده، روی کاغذ کتاب نیاورد.
با این همه اما خاطرات رنگ و بو دارند. قابلیت لمسی چند بعدی. میتوان شعاعالدین را تصور کرد و حتی او را با کمترین حرف هم فهمید. و این قابلیت ترتیب و توالی اتفاقات است که از چالشی به چالش دیگر، ما را با دستوپنجه نرم کردنهای این جوان ارتشی اسیر، همراه میکند. چالشهایی مثل نداشتن دفترچه برای نوشتن شعر، آن هم وسط اردوگاه! «به فکر افتادم برای خودم دفترچهای درست کنم. از بچههای سیگاری زروَرقهای توی قوطی سیگارشان را گرفتم. پشتش سفید بود و میتوانستم رویش بنویسم. با نخ و سوزن زروَرقها را به هم دوختم. یک تکه از مقوای پدر سومر عراقیها را هم بریدم و به جای جلد، روی دفترچه چسباندم. شعر تازهام را توی آن پاکنویس کردم ...»
«شاعرانههای سرباز دوره چهارم» بیشتر از آنکه یک کتاب مستند تاریخی از جنگ به نظر بیاید میتواند نمادی از زندگی در میان سیاهیها باشد. کتابی که به ما یادآوری میکند شاید هیچوقت در زندگیمان، پایمان به هیچ اردوگاهی نرسد اما قطعا اردوگاههای شماره نوزده زیادی از غم، ناامیدی، تقلا، تاریکی، درد، شکست و حتی پوچی در روزهای عمرمان خواهیم دید که باید یاد بگیریم چطور پیروزمندانه بر آستانههایشان بایستیم و با تمام قدرتمان یک کشیده جانانه در گوششان بخوابانیم و اگر هنوز نور کافی درونمان بود، مثل سرهنگ شعاعالدین فلاحدوست، برای شکستنشان شعر بگوییم! شعرهایی که مرگ را با زندگی به شوخی میگیرند و تبدیل به مقاومت میشوند؛ هرچند خسته و آغشته به خون ... .
